اشعار عبدالقادر گیلانی؛ گلچین شعر و عکس نوشته اشعار عاشقانه

اشعار عبدالقادر گیلانی را در روزانه بخوانید. رئیس عبدالقادر گیلانی (۱۰۷۷–۱۱۶۶ م) با نام کامل عبدالقادر بن صالح جنگی‌دوست گیلانی، عارف، صوفی، محدث، رئیس و شاعر ایرانی سده پنجم و ششم قمری بود. وی بنیانگذار سلسله تصوف قادریه (منتسب به عبدالقادر) بود. او از سرشناسان بزرگان تصوف و شیخ طریقه قادریه است. کنیه وی «ابومحمد» و لقبش «محی الدین» است.

اشعار عبدالقادر گیلانی؛ گلچین شعر و عکس نوشته اشعار عاشقانه

غزلیات عبدالقادر گیلانی

در غم عشق تو زان بگذشت کار دل مرا

کز وفایت کم شود یک لحظه بار دل مرا

فارغم از گشت گلشن کز غم تو هرزمان

بشکفد صد گونه گل از خارخار دل مرا

بر دلم باری حوالت کن غم اندوه خود

چون توان کردن که کردی غمگسار دل مرا

ماهی ای کو برکنار افتد ز دریا چون بود

همچنان باشد بلا دور از کنار دل مرا

آنکه روزم شد سیه باشد ز بی صبری دل

چون تو بودی و فراق یار کار دل مرا

باز آمد روز هجران ناله کن باری ز دل

تیره تر بادا ز روزم روزگار دل مرا

چند چون محیی کشد دل در ره تو انتظار

سوخت همچون سایه بر ره انتظار دل مرا

گر ندادی آرزوی وصل جانان ،جان مرا

زندگی نگذاشتی بی او غم هجران مرا

سرو من آغشته در اشک جگر خون من است

فارغم گر باغبان نگذاشت در بستان مرا

نیست فرقی در میان شخص من با سایه ام

بس که در آتش فکنده این دل سوزان مرا

حال من چون پیر کنعان شد کنون چون بینمت

بس که آمد سیل اشک از دیده گریان مرا

جامه جان چاک شد در وادی عشق و هنوز

هرطرف صد خار غم بگرفته دامان مرا

همچو من یارب که گردد بی نصیب از وصل یار

ای که دور انداختی از صحبت جانان مرا

این که با مردم مدارا می کنم از بهر توست

ورنه کی پروا بود از قول بدگویان مرا

خانه من گلخن و فرش من از خاکستر است

تاکه چون محیی بخوانی بی سروسامان مرا

ای بلبل شوریده دیوانه توئی یا ما

جویای رخ خوب جانانه توئی یا ما

تو عاشق گلزاری من عاشق دیدارم

در درد فراق او مردانه توئی یا ما

تو در قفسی و ما در خلوت خود تنها

ای گوشه نشین مست دیوانه توئی یا ما

در فصل بهار و دی از عشق جمال وی

با نعره و فریادی مستانه توئی یا ما

عشق تو به ما بلبل اندر رگ و پی رفته

آن باده خونین را پیمانه توئی یا ما

توجزگل وماجزدوست چیزی چو نمی بینیم

ازغیر حبیب خویش بیگانه توئی یا ما

تو زخم خوری از خار مارا بکشد بردار

آیا به زبان خلق افسانه توئی یا ما

تو عاشق وما عاشق دم درکش و حاضر باش

ورنه به خدا امروز در خانه توئی یا ما

گویند که گنجی هست اندر دل هر سرمست

از بهر چنین گنجی ویرانه توئی یا ما

محیی به گلستان شد با بلبل نالان شد

کای بلبل نالنده جانانه توئی یا ما

مطلب مشابه: غزلیات اهلی شیرازی؛ اشعار رمانتیک احساسی از اهلی شیرازی شاعر قدیمی

مطلب مشابه: غزلیات حزین لاهیجی | شعرهای عاشقانه و رمانتیک زیبای شاعر قدیمی

غزلیات عبدالقادر گیلانی

بی حجابانه درآ از در کاشانه ما

که کسی نیست به جز وردِ تو درخانه ما

گر بیائی به سر تربت ویرانه ما

بینی از خون جگر آب زده خانه ما

فتنه انگیز مشو کاکل مشکین مگشای

تاب زنجیر ندارد دل دیوانه ما

مرغ باغ ملکوتیم و دراین دیر خراب

می شود نور تجلّای خدا دانه ما

با احد در لحد تنگ بگوئیم که دوست

آشنایم توئی و غیر تو بیگانه ما

گر نکیر آید و پرسد که بگو ربّ تو کیست

گویم آنکس که ربود این دل دیوانه ما

منکر نعره ما کو که به ما عربده کرد

تا به محشر شنود نعره مستانه ما

شکر الله که نمردیم و رسیدیم به دوست

آفرین باد بر این همت مردانه ما

محیی بر شمع تجلای جمالش می سوخت

دوست می گفت زهی همت پروانه ما

عکس نوشته اشعار عبدالقادر گیلانی

از جمال لایزالی برنداری گر نقاب

عاشقان لاابالی را بماند دل کباب

صدر جنت گر بود بی دوست گو قعر جهیم

هرکه شد کوته نظر گو سوی این ها می شتاب

عاشقان نه حور خواهند نه بهشت از بهر آن

فارغند از کدخدایی خانمان کرده خراب

قاصرات الطرف عین باشند حوران بهشت

خیمه های عاشقان بینی طناب اندر طناب

پرده محشر بدرند عاشقان چون از لحد

سربرون آرند دل پرآتش و چشم پرآب

با دل مجروح می گریند و می گویند کو

آن که کرده وعده دیدار خود روز حساب

بی تماشای جمالت محیی گوید روز حشر

در صف بیگانگان یالیتنی کنت تراب

آه دردآلود مردم جان جانها را بسوخت

سینه مجروح هر مجنون و شیدا را بسوخت

درجگرهای کباب این آه من زد آتشی

آه زین آه جگرسوزی که دلها را بسوخت

بامدرّس گفتم از سوز دل خود شمّه ای

آتشی افتاده درجانش سراپا را بسوخت

پیش یوسف گر رسی روزی بگو ای عزیز

آتش عشق تو سرتا پا زلیخا را بسوخت

نو بهاران اشک ریزان جانب صحرا شدم

آه گرمم سبزه های کوه و صحرا رابسوخت

محیی نادان است کان یاران به غفلت می روند

خرقه و تسبیح و مسواک و مصلّا را بسوخت

غم مخوری که عاقبت جای تو صدر جنت است

روی دل تو تا ابد سوی رضای حضرت است

غم مخوری که مرغ جان چون زتنت همی پرد

منزل آشیان او مقعدصدق نیت است

غم مخوری که این تنت چون به لحد فرو رود

خاک تن تو تا به حشرغرقه آب رحمت است

غم مخوری که حق تو را از همه خلق برگزید

این زجمال لطف او نه زکمال خدمت است

غم مخوری که روزوشب سیصدوشصت لطف حق

در توهمی نظرکند اینهمه از محبت است

غم مخوری که هر کجا که تویی خدای توست

درطلب خدا ترا بنده بگو چه زحمت است

غم مخوری که عشق خود با گل تو به هم سرشت

عشق خدای تو به تو همدم اصل خلقت است

غم مخوری که با تو هست آن دگری به غیر تو

او نه تو هست ؛نه تو او گفتن او به رحمت است

غم مخوری که بی شراب مست وخراب گشته ای

محتسبان شهررا گو که شراب جنت است

غم مخوری که حق ترا بنده خویش خوانده است

بندگی خدا ترا؛ محیی نشان دولت است

مطلب مشابه: اشعار غالب دهلوی؛ گلچین غزلیات و اشعار احساسی و عاشقانه

مطلب مشابه: قطعات رودکی | اشعار شاهکار و زیبا از رودکی پدر شعر زبان فارسی

هرچه از سنگین دلان بر جان ما آید خوش است

گر وفا آید خوش و گر هم جفا آید خوش است

بشنوم تا چند بوی گل ز باد صبحدم

بوی او گر همره باد صبا آید خوش است

راضیم از هرچه پیش آید به درد عشق تو

گر همه بر جان من درد و بلا آید خوش است

روز ابر اینچنین داری چو سر در کاسه ای

گر به جای قطره ها سنگ از هوا آید خوش است

عشق زیبا مینماید محیی هرکس را که هست

بوی گل گر همره باد صبا آید خوش است

پای دل در کوی عشقت تا به زانو در گِل است

همّتی دارید با من زانکه کاری مشکل است

من ندانم کین دل دیوانه را مقصود چیست

کو همیشه سوی سرگردانی من مایل است

فیل محمودی فرو ماند اگر بیند به خواب

بارسنگینی که از درد تو ما را بر دل است

ای دل آواره آخرچند میگوئی مگو

اندران کوئی که پای صدهزاران در گل است

همدمم آه است، محرم غم در ایام شباب

وقت عیش و نوجوانی وچه ناخوش حاصل است

خودبخود گویم سخنها بگریم زار زار

محرم راز غریبان لابد اشک سائل است

محیی با این زندگانی گر گمان داری که تو

راه حق رفتی یقین میدان نه ، فکر باطل است

آن که آتش افکند درخلق جانان من است

وانکه می سوزد از آن رویش همین جان من است

تا شدم دیوانه پیشم قصر شه ویرانه است

کآسمان فیروزه ای ازطاق ایوان من است

عشق ورزیدم نهان ای وای بر من کین زمان

نقل هرمجلس حدیث عشق پنهان من است

گرفلک خواهد که سازد خانه مردم خراب

گو مکش زحمت که کار چشم گریان من است

آنچه در دم بگذرد باشد شبی وصل حبیب

وآنچه را پایان نباشد روز هجران من است

مرد محیی و سیه پوشید بهر ماتمش

هرکجا ورقی بود ز اوراق دیوان من است

عکس نوشته اشعار عبدالقادر گیلانی

شعرهای زیبای عبدالقادر گیلانی

گنه کردی بگو کردیم ای دوست

که بعد از کار بد این توبه نیکوست

گنه کردن اگرچه خوی توگشت

ولی عفو گناهت هم مرا خوست

توشب بر خاک ، رو می مال ،می نال

که آن نالیدنت داریم ما دوست

نفس های گنه کاران تائب

مرا خوشبوی تراز مُشک خوشبوست

چوفضل ماست پشتیبانت ای پیر

چه غم داری اگر پشت تو دو توست

کسی کز وی بتر نبود به عالم

مرا لاتقنطوا در باره اوست

به نعمت های جنت پروری مغز

ترا بر استخوان گر خشک شد پوست

چو رحمن بر تو نیکو هست ،غم نیست

اگر شیطان بد است و با تو بد خوست

نمیرد ماهی دل محیی هرگز

زلال رحمت حق تا در این جوست

مطلب مشابه: اشعار ملا احمد نراقی؛ مجموعه غزلیات، قطعات و اشعار عاشقانه

مطلب مشابه: اشعار فیاض لاهیجی؛ گلچین غزلیات و اشعار عاشقانه و زیبا

باتو ای عاصی مرا صلح است هرگز جنگ نیست

زانکه غیر از غم تو را اندر دل تنگ نیست

روی زرد خود به ما کن زانکه بر درگاه ما

هیچ روئی بهِ ز روی زعفرانی رنگ نیست

در دل شب ها رسن در گردن افکن توبه کن

بنده را پیش خدا از توبه کردن ننگ نیست

گو » الله « گر شراب و بنگ خوردی توبه کن

یاد ماکن چون دهانت پر شراب و بنگ نیست

ما بدی ها را به نیکوئی بدل خواهیم ساخت

کار ما با بندگان بد به جز این رنگ نیست

در دلِ سنگینِ بدکاران امید فضل ماست

جای جوهرهای سنگین جز میان سنگ نیست

عاصیان دارند نظر بر ما و ما بر عاصیان

ما چو کردیم آشتی؛کس را مجال جنگ نیست

پشّه‌ی لنگی که بار او گران افتاده است

میرود افتان و خیزان گرچه پیشاهنگ نیست

نیک مردان جهان گر چنگ در طاعت زنند

محیی مفلس ترا جز فضل حق در چنگ نیست

گفتا کیی توبا ماگفتم کمین غلامت

گفتا مگر تومستی گفتم بلی زجامت

گفتا چه پیشه داری گفتم که عشقبازی

گفتا که حالتت چیست گفتم غم و ملامت

گفتا که چیست حالت گفتم که حال شاکر

گفتا کجا فتادی گفتم میان دامت

گفتا زمن چه خواهی گفتم که درد بی حدّ

گفتا که درد تا کی گفتم تا قیامت

گفتا چه می پرستی گفتم جمال رویت

گفتا چه داری با من گفتم بسی ندامت

گفتا چگونه بی من گفتم که نیم بِسمِل

گفتا چه چیز داری گفتم همه غرامت

گفتا چرا گدازی گفتم زبیم هجرت

گفتا که با که سازی گفتم به یک سلامت

گفتا که کیست محیی گفتم همان که دانی

گفتا نشان چه داری گفتم که صد علامت

روزنی جز زخم تیرش در سرای تن مباد

غیر داغ حسرتش تا بام آن روزن مباد

عاشق روی بتان یا رب مبادا هیچکس

ورکسی عاشق شود یارا به سان من مباد

کرده از تیرجفا هر لحظه چاکی در دلم

آنکه از خاریش هرگز چاک در دامن مباد

مهرومه را روشنی از پرتو رخسار توست

بی رخت هرگز چراغ مهر ومه روشن مباد

جنّت عاشق چو باشد بعد مردن کوی یار

مرغ جانم را جز آن دیوار و در مسکن مباد

آرزو دارم که در عشقت تن بیمار من

خالی از افغان وزاری فارغ از شیون مباد

تاج شاهی چون شود با خاک یکسان عاقبت

افسر محیی به جز خاکستر گلخن مباد

دل ناشاد من شاید که روزی شادمان گردد

ولی مشکل که آن نامهر هرگز مهربان گردد

مرا گر شادی ای در دل رسد ناگه بدان ماند

که درشهری غریبی آیدوبی خانمان گردد

چنین که امروز زان بدخو بلا انگیز میبینم

عجب نبود که روزی فتنه آخر زمان گردد

گر این بار دل من آسمان خواهد که بردارد

نجنبد هیچگه از جای خود چون من ناتوان گردد

برآن بودم که دل را مرهم بهبود خواهد شد

چه دانستم که جانم را بلای ناگهان گردد

اگر جامی جدا از لعل می گون تو می نوشم

همانجا خون شود در چشم خونریزم روان گردد

غم محیی بخور زان پیش کز سودای زلف تو

برآرد سر به شیدائی و رسوای جهان گردد

مطلب مشابه: اشعار عاشقانه ملک الشعرای بهار | مجموعه رمانتیک‌ترین اشعار این شاعر معاصر

مطلب مشابه: غزلیات سلمان ساوجی؛ زیباترین اشعار عاشقانه و احساسی این شاعر

مرا کشتی و گویی خاک این بر باد باید کرد

چرا بر دردمندی این همه بیداد باید کرد

همه‌کس از تو دلشادند غیر از من که غمگینم

نمی‌گویی دل این هم زمانی شاد باید کرد

شدم پیر از غم تو کز جوانی بنده‌ام از جان

نه آخر بنده پیر ای پسر آزاد باید کرد

حکایت‌های حسن او به غیر من نباید گفت

حدیث شیوه شیرین بر فرهاد باید کرد

چه عمرست این که در شب‌ها بود هرکس به خواب خوش

مرا تا روز از دست غمت فریاد باید کرد

تعالی الله چه حسنست این که چون برقع براندازد

اگرباشد دل از آهن که همچون موم بگدازد

همه خوبان به حسن خویش می نازند

چنان باشد که حسن او به روی خوب می نازد

بود رسم پری رویان که با دیوانگان سازند

شدم دیوانه آن تندخو یاری که او با من نمی سازد

مکن ای مدّعی عیبم اگر نالم جدا از یار

که من در هجر می سازم و لیکن دل نمی سازد

کجا پروا کند محیی که در عالم بود عاری

چنان مشغول کار است او که با خود هم نپردازد

شعرهای زیبای عبدالقادر گیلانی

زسر تا پا ی من گر همه اندوه و غم باشد

هنوز از اینچنین دردی که دارم از تو کم باشد

چگونه سر بسائی بر فلک کز غایت عزّت

به هر جا پا نهی سرها ترا زیر قدم باشد

غنیمت دان حضور درد و غم ای دل که دوران را

وفائی نیست چندانی و صحبت مغتنم باشد

خوش است از خوبرویان گه جفا گاهی وفا لیکن

زمن مهر و وفا از تو همه جور و الم باشد

دم آب از سفال سگ بکوی یار نوشیدن

مرا خوش تر بود زان باده کان در جام جم باشد

خلاصی گر زهستی بایدت عاشق شو ای محیی

که اوّل گام در عشق پری رویان عدم باشد

نمی‌دانم که او تا کی پی آزار خواهد شد

نگوید این دلم آخر از او بیزار خواهد شد

بدین خو چند روزی گر بماند از جفای او

تنم بیمار خواهد گشت و جان افگار خواهد شد

به خواب مرگ شد بخت من و گویند یارانم

که تو فریاد و افغان کن که او بیدار خواهد شد

مکن بهر خدا عزم گلستان با چنین رویی

که دانم باغبان شرمنده از گلزار خواهد شد

مَیَفشان دست چندی ای سرو ناز من

که هوش جان ز دست دست تو افگار خواهد شد

چه گویم شرح جور یار و درد خویش با مردم

که بی تسکین مرا گویند با تو یار خواهد شد

ز اندوه دل چاک و جگر تا کی برد محیی

که این عشق است و اینها هر زمان بسیار خواهد شد

من نمی‌گویم که جور روزگارم می‌کشد

طعنه بدخواه و بدعهدی یارم می‌کشد

دور از او بی‌طاقتی باشد که روزی چند بار

محنت و دردی و داغ انتظارم می‌کشد

من نهانی عشق ورزم با دل آن تندخو

از برای عبرت خلق آشکارم می‌کشد

[گر] روم در کوچه‌ای بازیچه طفلان شوم

ور نشینم گوشه‌ای فکر تو زارم می‌کشد

شب گذارم در خیالت روزگارم چون شود

روز، فکرِ ناله شب‌های تارم می‌کشد

شوق دیدارت مرا زین پیش [می کشت] و کنون

آرزوی بوسه، امید کنارم می‌کشد

می‌کشد زحمت طبیبی غافل است از اینکه او

همچو محیی سوزش جان‌فکارم می‌کشد

مطلب مشابه: اشعار محیط قمی؛ گزیده غزلیات و اشعار احساسی عاشقانه

مطلب مشابه: اشعار نیر تبریزی؛ گلچین غزلیات و اشعار عاشقانه شاعر قدیمی

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.