غزلیات یغمای جندقی ( مجموعه اشعار کامل غزل و طنز جندقی شاعر قدیمی )

مجموعه اشعار کامل غزل و عاشقانه جندقی شاعر قدیمی در روزانه آماده شده است. می‌توان جندقی را واپسین طنزپرداز بزرگ تاریخ شعر کلاسیک فارسی به شمار آورد. طنز یغما، اصولا بر پایهٔ کلمات و اصطلاحات رکیک و هرزه بنا شده است و متضمن اشاراتی به انحراف جنسی است، و از این حیث، ادامهٔ شعر سوزنی سمرقندی و امثال اوست که گاهی وجههٔ اجتماعی و خوشایندی می‌یابد.

غزلیات یغمای جندقی ( مجموعه اشعار کامل غزل و طنز جندقی شاعر قدیمی )

غزل‌های زیبای جندقی

جز آفتاب تو و آن غنچه شراب آلود

که دیده باده بی درد و آتش بی دود

فراز سرو تو یک نیزه آفتاب جمال

هزار کوکب بخت است و کوکب مسعود

سخن ز یوسف گل ران و داستان هزار

چه جای بزم سلیمان و نغمه داود

بیار منطق شیرین بتاب نافه زلف

بساز پرده بربط، بسوز مجمر عود

ترا میان و دهان هم نهفته هم پیداست

زهی شگفت که با هم شنید غیب و شهود

سر قدح بگشا در ببند بر مه و مهر

مخواه خوشتر از این از ستاره بست و گشود

بساط باغ شود دیده ای که روی تو دید

نشاط باده فزاید لبی که لعل تو سود

سوای سرخ گلت از فزایش خط سبز

به عمر در نشنیدم زیان فزاید سود

نه زان میان ودهان من شدم بباد که ریخت

به خاک این دو عدم خون صد هزار وجود

به خاکپای غلامانت ساید ار رخ زلف

سر ایاز ببرم به دامن محمود

جز آن دهان و دل و اشک چشم والیه نیست

ز لاله گر بدمد سنگ و قطره زاید رود

ای دل ز خود برون شو یار است دیدی آمد

جز بذل جان مکن کار کار است دیدی آمد

گر بایدت سلامت ز آن خط و زلف بگذر

مور است دیدی آویخت مار است دیدی آمد

زاهد که عنف هستی بردش ز کوی مستی

چو از بند خودپرستی وارست دیدی آمد

شد در وصال و هجران جان پر امید و بیمم

نور است دیدی افروخت ناراست دیدی آمد

آهسته کوی مجلس گل رست وز آذرین می

ناصح به حکم اضداد خار است دیدی آمد

دل سخت رفت و دلبر سست از پیش ولیکن

زور است دیدی افتاد زار است دیدی آمد

باری چه شد اگر شد عذرش بنه که بر ما

پیوسته نیک و بد را بار است دیدی آمد

بر بست مدعی رخت مسرای نام رجعت

رفتن ز کوی خوبان عار است دیدی آمد

یغما جدا شد از دوست مسرای کاین نه نیکوست

هر جا بود چو بی اوست خوار است دیدی آمد

مطلب مشابه: قطعات اهلی شیرازی { شعر کوتاه و قطعات شاهکار ای شاعر شیرازی }

مطلب مشابه: غزلیات اوحدی مراغه‌ای؛ مجموعه شعر عاشقانه و زیبای شاعر قدیمی

آنکه در پرده دل خلق جهانی بر باید

چه قیامت شود آن لحظه که از پرده بر آید

بر فلک آن نه هلال است که انگشت تماشا

مه برآورده که ابروی تو بر خلق نماید

گر چنین طره پریشان گذری جانب بستان

تا قیامت نفس باد صبا غالیه ساید

بگشا ناوک مژگان و به خون کش پر و بالم

تا نگویند که بر صید حرم تیغ نشاید

اشک گلرنگ می و زمزمه ناله سرودم

ساقیم گو ندهد ساغر و مطرب نسراید

آسمان سفله نهاده است ملامت نکنیمش

چه کند سفله نهاد ار طرف سفله نیاید

حاجت شرح ندارد صفت گریه یغما

بحر مستغنی از آن شد که کس او را بستاید

همه تاب رخت از رشحه ساغر خیزد

ما خود از آب ندیدیم که آذر خیزد

آن نه پیشانی و ابروی و خط آن خود فلکی است

کآفتابش همه از برج دو پیکر خیزد

شاه حسنت به چه روی از سپه خط برگشت

فتح شاهان همه از پشتی لشکر خیزد

خال کنج لب و ابروی تو برهان بسم آنک

ماهی از آتش و از آب سمندر خیزد

غیر آن چهر و بر او زلف دل آویز که دید

باغ طاوس کز آن برج کبوتر خیزد

به دل و ابروی و مژگان همه از باغ رخش

چشم بد دور کمان روید و خنجر خیزد

جز بر آن پیکر نغز آن لب نوشین که شنید

شاخ طوبی که از او چشمه کوثر خیزد

گو ببین لعل وی و اشک مرا هر که ندید

بستد از پسته و عنّاب ز شکّر خیزد

آن دو خال ار نگرد شَسته بر آن چشمه نوش

از سر آب بقا خضر و سکندر خیزد

غیر یغماست میان من و تو خود نفسی

در کنارش بنشین تا ز میان برخیزد

غزل‌های زیبای جندقی

یار نامد به سرم تا به لبم جان نرسید

بهتر آن بود که این درد به درمان نرسید

یک قدم نیست فزون مرحله عشق و عجب

راه چندانکه بریدیم به پایان نرسید

ترک من تاختن از اصل نداند که به صید

بارها رفت ولی کار به جولان نرسید

بر جهان گوشه دامان مرا منت هاست

که به تدبیر وی این قطره به طوفان نرسید

بارها برد دل از طره به چشمش فریاد

شحنه کفر به فریاد مسلمان نرسید

دل ز زلف تو به لعل تو رسد کیست که کرد

طی ظلمات و به سرچشمه حیوان نرسید

از چه آب و گلی ای میکده یا رب که سرم

تا نشد خاک به راه تو به سامان نرسید

با خطت سر نسپارم چه نشاط از حرم است

هر که را سرزنش از خار مغیلان نرسید

منم آن سوخته مرغ همه حسرت یغما

کآشین ماند و شد از دام به بستان نرسید

مطلب مشابه: اشعار عبدالقادر گیلانی؛ گلچین شعر و عکس نوشته اشعار عاشقانه

مطلب مشابه: غزلیات اهلی شیرازی؛ اشعار رمانتیک احساسی از اهلی شیرازی شاعر قدیمی

عکس نوشته غزلیات یغمای جندقی

غوشه کردیم به جوهر می گلگون افزود

راست شد راست که کم نیست کهَر هم ز کبود

جز توکت کاست خط و مبلغی افزود به حسن

نشنیدیم زیانی که شود مایه سود

آخرش آن گره از طره گشادم با دست

که همی شانه به دندان نتوانست گشود

دیده بس اشک بر آن چاه زنخندان پرداخت

سینه بس آه بر آن زلف رسن گر پیمود

زان چه این را که همی باد به چنبر همه بست

زین چه آن را که همی آب به هاون همه سود

نه میان از کمر آگه نه دهان از گفتار

هر که این هر دو ندارد عدمش به ز وجود

نه همین سرو وصنوبر بر نه همین مشک و عبیر

خاک آن قامت و زلف آنچه فراز است و فرود

روز و شب دورم از آن طره و طلعت یغما

چیست دل کیست روان آن همه داد این همه دود

شد دلم شیفته زلف گره گیر دگر

باز دیوانه در افتاد به زنجیر دگر

بر جراحت چه نهی مرهمم آن به که کنی

زخم شمشیر مرا چاره به شمشیر دگر

خوار شد صید دلم پیش تو خوش آنکه نبود

هر سر موی تو در گردن نخجیر دگر

ساعد آلوده به خون دگران داری و نیست

جز هلاک خودم از دست تو تدبیر دگر

عیش ما با لب و دندان بتان شهد و فقیه

زهرها خورده به یاد عسل و شیر دگر

گفته بود آنچه به من پیر مغان گفت مرا

واعظ شهر همان، لیک به تقریر دگر

خواهی ار زر کنی این قلب مس اندوده مجوی

به جز از خاک در میکده اکسیر دگر

دفتر عشق ز یک نکته فزون نیست ولی

هر کسی شرحی از او گفته به تفسیر دگر

کار یغما نشد از پیر خرد راست کجاست

خضر راهی که شتابم ز پی پیر دگر

هرگز اندیشه زلفت نگذشتم به ضمیر

که به آفاق نرفت از نفسم بوی عبیر

کافرم خواند واز عشق نیم توبه پذیر

وای زاهد گرم آگه شود از سر ضمیر

خسروانند گدایان درت وایشان راست

غم سپه، آه علم، داغ نگین، خاک سریر

بر سرخار به یاد تو چنان خوش بروم

که کسی خوش نرود بر سر دیبا و حریر

جام در دست من و چشم تو از باده خراب

زلف در پای تو و گردن من در زنجیر

نازم آن ابرو و مژگان که نه پیکان و نه زه

شهری آغشته به خون این چه کمان است و چه تیر

غیر چشمت که همی می زندم بر به خدنگ

نشنیدم که به مردم زند آهو بره تیر

با همه شیردلی ز آهوی وحشی نکهت

دارم آن وحشت کآهو بره از حمله شیر

از هجوم مژه کن غارت و ز ابرو تاراج

ای سپهدار شکارافکن یغما نخجیر

مطلب مشابه: غزلیات حزین لاهیجی | شعرهای عاشقانه و رمانتیک زیبای شاعر قدیمی

مطلب مشابه: اشعار غالب دهلوی؛ گلچین غزلیات و اشعار احساسی و عاشقانه

خردم طبل جنون کوفت ز سودای دگر

عهد مجنون شد و شد نوبت شیدای دگر

دید از هر که ستم رو به من آورد ندید

غم مگر امن تر از سینه من جای دگر

مژده وصل به فردا دهیم آه که نیست

از قفای شب امروز تو فردای دگر

بستان از من و در زلف دلاویزش بند

این دل خون شده هم بر سر دل های دگر

زلف بر پای تو بیم است که دیوانه شوم

وای بینم اگر این سلسله بر پای دگر

از یک ایمان تو جان دادم و افسوس که ماند

تا قیامت به دلم حسرت ایمای دگر

لامکان دو جهان گشت و به مطلب نرسید

هر که جز کوی تو شد طالب ماوای دگر

صفت گریه یغما و شب هجر مپرس

کشتی نوح و در او هر مژه دریای دگر

خسرو حسن تو جائی زده بر خرگه ناز

که به صد واسطه آنجا نرسد عرض نیاز

سفر کعبه کنم تا به خرابات رسم

زانکه سالک به حقیقت رسد از راه مجاز

ختم کردم سفر زلف بتان تا چه شود

شب تاریک و محل خطر و راه دراز

هر که آن خال سیه دید و لب میگون گفت

عاقبت فرش ره میکده شد سنگ حجاز

بند بر گردن محمود نهم گر ببرد

نام فتراک غلامان تو با زلف ایاز

همه اوصاف خداوندی از اخلاق و کرم

در تو جمع است دریغا که نه ای بنده نواز

دل یغما رهد از چنبر زلف تو اگر

رستن صعوه میسر شود از چنگل باز

عکس نوشته غزلیات یغمای جندقی

شعرهای غزل یغمای جندقی

دل بر آن طره چه سود ار ز خطم بستی باز

مرغ پر ریخته را رشته چه کوته چه دراز

بزی ای صعود دلشاد که بالت بستم

به کمندی که پر مرغ حرم آمده باز

گفتم ای شیخ چرا این همه شاهد بازی

گفت در شرع بود مرد خدا شاهد باز

آخر از زلف و زنخدان بتی افتادم

از فرازی به نشینی که ندیده است فراز

گفت زاهد به ره دین تو نیائی با من

خاک بر فرق مسیحی که ز خر ماند باز

دانه خال مگو گندم آدم خواره

سنبل زلف مخوان خوشه خرمن پرداز

سجده یغما بر آن بت چه بر ابرو و چه ذقن

روی در کعبه بهر رکن صحیح است نماز

نشئه می نغمه نی دیگران را خوش که بس

نفس ما را خون دل دمساز و افغان هم نفس

صد سوالت جز بدان کش کس… نیست

می نیاید یک جواب از هیچ سو وز هیچ کس

طایری کز بیضه در دام اوفتد ناید شگفت

گر نداند باز قید از آشیان دام از قفس

در طریق رهروی آن راست پیشی کاوفتاد

بر به مقصد پشت از این سرگشتگان گامی دو پس

عشق نهراسد همی از عقل و مشتاق از رقیب

برق نندیشد ز خار آتش نپرهیزد ز خس

حوزه اسلام اگر این است و تسبیح نجات

ای دریغا حلقه زنجیر و زندان عسس

مطلب مشابه: قطعات رودکی | اشعار شاهکار و زیبا از رودکی پدر شعر زبان فارسی

مطلب مشابه: اشعار ملا احمد نراقی؛ مجموعه غزلیات، قطعات و اشعار عاشقانه

بسته شد راه تفرج باغ را از پیش و پس

ناگوارا رامش بستان، خوشا رنج قفس

بر رخ آری بسته خوشتر بوستانی کاندر او

لاله و گل باز نشناسد کسی از خار و خس

دوده شمع است و آتش توده کاه است و باد

مر مرا محسوس اگر بر لب زدل خیزد نفس

سیب اگر آن است و نار این تاخت خواهد کو به کوی

میر ترک آموز را چون کودکان بلهوس

جاودان منشور دولت بسته بر پر هماست

جوید آن کو فر ملک از سایه بال مگس

از پی آن رهروان آسیمه پویم کاندروست

ناله گم گشتگان کاروان بانگ جرس

دوده فقر از چراغ سلطنت روشن مخواه

سرد باشد مشعل خورشید محتاج قبس

نه آن دیبای گلناری است بر سرو خرامانش

که دست خون ناحق کشتگان بگرفته دامانش

سپاه خط مگر بر کشور حسنش شبیخون زد

که بر گیسو شکست افتاد و بر گردید مژگانش

سراپا خاکیان مستند یا مخمور پنداری

بنای آدم از لای ته خم بود بنیانش

میارا بر به مشکین طره ترسم ظالمی گوید

که بگرفته است دود آه مظلومان گریبانش

وجودم هندوی خال غلامی شد که می روید

به جای سبزه خط یوسف از چاه زنخدانش

نه زاهد بهر پاس دین ننوشد می از آن ترسد

که گردد آشکارا وقت مستی کفر پنهانش

ز می تائب شد اما پاس عهد توبه کی دارد

لب یغما که با پیمانه عمری بود پیمانش

زلف تو نشسته تا سر دوش

در ماتم عاشقان سیه پوش

از ما به غلط نمی کنی یاد

وز غیر نمی کنی فراموش

آن پنبه که بر لب صراحی است

ای کاش مرا نهند در گوش

چشم تو به قصد شیر گردون

آهوی حرم به خواب خرگوش

با موی سفید عشقم آن کرد

کآتش نکند به عهن منفوش

بسته است مرا زبان گفتار

فریاد از آن لبان خاموش

ابروت به چهره یا مه سلخ

بگشوده بر آفتاب آغوش

بر دیده نهم گر آیدم تیر

زآن ترک کمان کشیده تا گوش

یغما ز خطش قوی تر افتاد

چون گرگ حریص و چاه خس پوش

دانی از بهر چه ته جرعه فشانند به خاک

تا به هوش آید و مستانه کند خدمت تاک

دجله دور است و مرا وقت نه ای شیخ مزن

بر گریبان می آلوده من دامنپاک

باده تلخ گواراست نه حلوا چه عجب

ذوق این خرمگسانش نکند گر ادراک

نهی منکر مکن ای شیخ و ملولم مپسند

که نه انصاف بود می به قدح من غمناک

در نیارد غمش از پا که به دستش جامی است

هیچش از زهر زیان نیست که دارد تریاک

پیر میخانه قدح دادم و بر صدر نشاند

مفتی شهر گرم قدر ندانست چه باک

در حریم حرم دیده از آن گشت مقیم

مژه کز ساحت میخانه برو بد خاشاک

زاهد صومعه گو توبه مفرمای که من

در ورع سستم ودر توبه شکستن چالاک

من و میخانه و پیمانه و ساغر یغما

زاهد و مسجد و تسبیح و ردا و مسواک

شعرهای غزل یغمای جندقی

نریخت ساقی چشم تو ساغری به گلویم

جز آنکه خون شد و از جام دیده ریخت به رویم

تو شاد از آنکه به جورم زپافکندی و من خوش

بدین که قوت رفتن نماند از آن سر کویم

رقیب گفت سگت گفته تا برنجم و من خوش

بدین خبر که یکی از سگان درگه اویم

چو ساغرم لب خندان مبین که همچو صراحی

مدام گریه خونین گره بود به گلویم

دلی که گم شد و موئی خبر نیامدم از وی

به موی موی تو ظن می برند موی به مویم

ز گریه تیغ کشید و نزد سرشک چه پائی

برو مگر ز تو باز آید آب رفته به جویم

خوشم به ضعف که وقتی هوای صومعه کردم

نبود قوت رفتن به پای میکده پویم

بهشت رحمتی ای وصل و من به جرم محبت

گناه کار شگفت ار همی رسد ز تو بویم

مزاج میکده پرورد و خاک صومعه یغما

بگیر مصحفم از کف بنه به دوش سبویم

چه شد که خانه به غیر از شرابخانه ندارم

در این دیار غریبم غریب و خانه ندارم

زمانه مسکنتم داد و خوشدلم که به کویش

پی گدائی از این خوبتر بهانه ندارم

قیاس کن ز دل پاره پاره ضرب خدنگش

درست تر به درستی از این نشانه ندارم

سپاه خط به شبیخون مخزن لب لعلش

کشیده صف چه کنم لشکر و خزانه ندارم

به پای من منویس ای فقیه صادر دستار

که گر سرم بری امکان این سرانه ندارم

به خاکپای سگانت قسم که هیچ تمنا

به غیر سجده بر آن خاک آستانه ندارم

هوای خانه صیاد و دام کرده چنانم

که ذوق گلشن و پروای آشیانه ندارم

خطاب مولی و مهر عوام و سود سبوقه

چه کام ها که ز سالوس زاهدانه ندارم

مرو زمانه فدایت زمان دیگرم از سر

که تا زمان دگر تکیه بر زمانه ندارم

ز درد دل بخراشد خروش ناله یغما

به آنکه گوش به آواز این ترانه ندارم

مطلب مشابه: اشعار فیاض لاهیجی؛ گلچین غزلیات و اشعار عاشقانه و زیبا

مطلب مشابه: اشعار نسیمی؛ مجموعه غزلیات و اشعار عاشقانه و زیبا

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.