اشعار متفرقه عارف قزوینی (شعرهای کوتاه و بلندِ شاهکار از عارف قزوینی)
اشعار متفرقه عارف قزوینی را در روزانه بخوانید. اهمیت اشعار عارف قزوینی در ترکیب بینظیر محتوای سیاسی و اجتماعی با قالب تصنیف ملی است؛ او با سرودن اشعار وطنپرستانه در قالبی عاشقانه، «شاعر ملی» لقب گرفت و اولین کسی بود که این مضامین را به شکلی فراگیر وارد موسیقی ایران کرد و سبک منحصر به فردی در تصنیفسازی سیاسی خلق نمود که به دلیل حزن و اندوه ناشی از شرایط زمانه، بسیار تأثیرگذار و ماندگار شد.

شعرهای متفرقه شاهکار
بهتر ز کوی یار، دل اندر نظر نداشت
یا چون منِ فلکزده جای دگر نداشت
چندین هزار یار گرفتم یک از هزار
همچون «هزار» از دل زارم خبر نداشت
گفتم من آنچه راست، به گوشی اثر نکرد
کِشتم هر آنچه تخمِ حقیقت، ثمر نداشت
جز قطره خون، که دیده نثار ره تو کرد
دل در بساط آه دگر در جگر نداشت
یک عمر ریختیم به دل خون و حاصلش
این قطره گشت و هیچ ازین بیشتر نداشت
آنی غم از خرابی بنیان عمر من
غفلت نکرد، بیشتر از این هنر نداشت
تا آن دقیقهای که نکرد استخوانم آب
از سر هوای عشق وطن دست برنداشت
ز اول قدم، جدا شدم از همرهان، که کس
در این طریق، یک قدم راست، برنداشت
ایران پیر، همچو جوانان دور ما
بیعفت و خطارَوِش و بدگهر نداشت
ببریده آن درخت، که بودش سرشت تلخ
برکنده آن نهال، کِش امّید بر نداشت
امّیدم آنکه طرف نبندد به زندگی
هر ناخلف پسر، که نشان از پدر نداشت
دردش به تخم چشم جوانان بد، که فارس
چون «زنددخت» دختر نیکوسیر نداشت
وجدان و حس، دو دشمن فولاد پنجهاند
آن کس که داشت دشمن از اینان بتر نداشت
سوگند میخورم به حقیقت که در جهان
روح بشر، ز روح حقیقت خبر نداشت
از عشق سگ، ملامت عارف مکن که گفت
جز این به هرچه دست زدم جز ضرر نداشت
هزار مرتبه جانی که جانم از دستش
به لب رسیده فدای «هزار» نتوان کرد
هزار درد نهان دارمی که یک ز هزار
به جز «هزار» به کس آشکار نتوان کرد
پیر خرد پند حکیمانهای
داد اگر عاقل فرزانهای
پای به سر هوش شو و گوش کن
هرچه جز این پند فراموش کن
دادت اندرزی نغز و بدیع
کِت برساند به مقامی رفیع
این بود آن گفتهٔ پیرِ خِرَد
بشنو کاین گفته خِرَد پرورد
تربیت آن کو که نبندد به کار
زود کند تربیتش روزگار
گر نکنی خم پی تعلیم پشت
چرخ کند خم کمرت را به مشت
ملتی از دانش اگر ماند دور
جهل برد زنده ورا سوی گور
تا به ابد زادهٔ فضل و هنر
زنده و جاوید بُوَد ای پسر
در همه گیتی سزدش کهتری
آنکه دهد داد هنرگستری
در دو جهان مفتخر است آن نژاد
کِش بُوَدَش تربیت اندر نهاد
علم به اجبار و یا اختیار
بایدت آموخت ز آموزگار
نیست به تعلیم چو اجبار عار
تن پی تحصیل به اجبار آر
حرف حقت ناصر، منصوروار
گوید اگر حق شنوی سر مخار
راه هنر پوی که در قرن بیست
بیهنران را نگذارند زیست
مطلب مشابه: اشعار امیر حسینی هروی؛ گلچین اشعار عاشقانه کوتاه و بلند این شاعر
مطلب مشابه: غزلیات صابر همدانی | شعرهای عاشقانه و غزل از شاعر معاصر ایرانی

عکس نوشته اشعار عارف قزوینی
ز ری سوی همدان رخت بست و بار گشاد
یگانه راد تقیزادهٔ بزرگنهاد
زبان شدم ز زبان تمام تا گویم
به پیشگاه تو پیغام جمع تا افراد
خوش آمدی ز خوش آمد گذشته همه کس
به سان موکب گل مقدمت مبارک باد
بهار بهر پذیرایی تو گسترده است
بساط سبزه ز اردیبهشت تا خرداد
به گلبنان دبستان دانش همچون گل
شکفته گشتی رویت شکفته روحت شاد
میان ملت ایران و آمریکا کرد
خود این ورود تو روح یگانگی ایجاد
قوی بماند آن دولتِ قویبنیان
جوان زید ز نو این ملت کهنبنیاد
ز پرتگاه سیهروز شام گمراهی
ز نور صبح معارف بخواه استمداد
به روزگار نژادی که داد دانش داد
چه شد که گشت ز بیدانشی نژند نژاد
چو بوم شوم از آن مرز و بوم خیزد جهل
همای دانش در کشوری که تخم نهاد
به سرنگونیِ ضحّاک جهل چیره شود
همیشه علم از این پس چو کاوهٔ حداد
خراب کشور ایران ز دست مدرسه گشت
مگر دوباره ز دارالفنون شود آباد
برای صرف معارف محل به جز اوقاف
نبود و نیست من این گفتم هر چه باداباد
ببند ای دل غافل به خود ره گله را
زیان بس است ز مردم ببر معامله را
فراخنای جهان بر وجود من تنگ است
تو نیز تنگتر از این مخواه حوصله را
دل تو ز آهن و من ره بدان از آن جویم
که راه آه نکردست وصل فاصله را
شدند دهدله و اجنبیپرست منم
که میپرستم ایرانپرست یکدله را
تو ای دویده به وادیِ رنج بهر وطن
به چشم من بنه آن پای پر ز آبله را
به هیچ مملکت و مُلک این نبوده و نیست
به دست گرگ شبانی رها کند گله را
مراست رأی کز این بعد انتخاب کنند
وکیل خولی و شمر و سنان و حرمله را
اگرچه دختر فکر تو حامله است عارف
بگو مترس و ببین مردهای حامله را
شهید عشق تو کارش به دست و پا نرسد
به داد آنکه تو راندی ز خود خدا نرسد
رسید عمر به پایان گذشت جان ز لبم
رسید بر لب جانان ولی به جا نرسد
هوای سایهٔ بالای آن کسم به سر است
که بر سر کسی این سایه بیبلا نرسد
گذشت کار من از حرف باز از پی من
به غیر یاوهسرایی ژاژخا نرسد
اگر به حرف اثر بود زین میانه چرا
در آسمان به هدف تیر یک دعا نرسد
عقیده عقده کلک مسلک و محن میهن
به من ز عشق وطن غیر از ابتلا نرسد
به شهر نیستی آن سان غریب افتادم
که سالها شد و یک یار آشنا نرسد
تو تا رسایی اقبال من ببین که رسا
رسید بر همه در هر کجا به ما نرسد
چه شد که دست تو عارف شد آنقدر کوتاه
که هرچه کردی بر دامن رسا نرسد
مطلب مشابه: قطعات محتشم کاشانی (شعر کوتاه و شاهکار محتشم کاشانی شاعر بزرگ ایرانی)
مطلب مشابه: غزلیات یغمای جندقی ( مجموعه اشعار کامل غزل و طنز جندقی شاعر قدیمی )
حاجی بیعقیده تاجر دزد
که از این هردو اجر خواهد و مزد
در همه عمر راه کج رفته
از همان راه کج به حج رفته
تا ندارد، تو تاش از سر گیر
به زبر برگذار نقطه زیر
خانه کعبه را زیارت کرد
بعد مال یتیم غارت کرد
ره حج را چو راه گردنه ساخت
وندر آن ره به رهزنی پرداخت
گشته یک خانواده سرگشته
پیش این از خدای برگشته

شعرهای زیبای عارف قزوینی
خوشا شیراز و عهد باستانش
درخشان دورهٔ دور کیانش
درود پاک نیکان بر روانِ
نکو کیخسرو گیتیستانش
فرحگستر سراسر کوه و دشتش
نشاطآور زمین و آسمانش
همه دانشپژوه و مملکتدوست
بزرگ و کوچک و پیر و جوانش
از آن گلزار دانش تا ابد ماند
ز سعدی بوستان و گلستانش
همه چیزش فزون ز اندازه نیکو
نکوتر از همه چیزش زبانش
زبان فارس را باید روان کرد
به سرکوبی آذربایجانش
زیانآور زبانی کاندر آن بوم
نشیمن کرد کوبد آشیانش
ز دل تبریک باید گفت و تقدیس
نمود از جان به نامه بانوانش
چو این اوراق پاک از زند دخت است
اَوِستاسا بخواهم جاودانش
دُرافشان دامن افکار پاکش
به پیش خامهٔ گوهرفشانش
چو شد آباد از او راه خرابات
زید سرسبز و خرم مرزبانش
دل عارف چو هرجاییست جانش
همان برخی آذربایجانش
دل ز می دست برنمیدارد
دست تا هست برنمیدارد
صبح شد باز از گریبانم
زندگی دست برنمیدارد
خون دل ریخت چشم مستش و این
قتل خون بست برنمیدارد
هیچکس هیچ چیز غیر از دل
چون که بشکست برنمیدارد
طُرّهٔ شبروَش به طراری
یار و همدست برنمیدارد
آنچنان دل شکسته شد که دگر
هیچ پیوست برنمیدارد
مفت دادم اجارهٔ دل و این
خانه در بست برنمیدارد
عارفا دل مده به رذل که مهر
فطرت پست برنمیدارد
مطلب مشابه: قطعات اهلی شیرازی { شعر کوتاه و قطعات شاهکار ای شاعر شیرازی }
مطلبل مشابه: غزلیات اوحدی مراغهای؛ مجموعه شعر عاشقانه و زیبای شاعر قدیمی
سرخ آن کس که رخ از باده گلگون نکند
فصل گل روی همان به که به هامون نکند
پای در درهٔ کیخسرو و دارا ننهد
سیر این منظره با خاطر محزون نکند
همه از دامن الوند پر از دامن گل
نیست کس را ز خود این دامنه مجنون نکند
دست نقاش طبیعت پی رنگآمیزی
به یکی چشم زدن کیست که مفتون نکند
تا که شد ریخته خون آن همه از دختر رز
لاله در طرف چمن ترک شبیخون نکند
کار یک گلبن نوخاسته صد سرو کهن
با برازندگی قامت موزون نکند
باز عمامه به سر بسته برون شد خشخاش
پس دگر بهر چه خون این همه افیون نکند
شیخ شد سرزده در میکده و پیر مغان
وای این ننگ گر از میکده بیرون نکند
نعرهٔ بلبل از این روست که دیگر قدرت
خار در مجلس گل پشت تریبون نکند
که حقوق خود و بدبختی ما را زین بیش
مجلس این مرتبه مستدعیام افزون نکند
کار مشروطه در ایران چه بدین سان گردید
کس چه سان شکوه ز بدکردی گردون نکند
گشت آزادی سیراب ز خون باید لیک
این تمنا کسی از ملت بیخون نکند
عارف از دیدن الوند و دماوند چرا
یاد از سطوت سیروس و فریدون نکند
یار اگر بیگانه با اغیار میشد بد نمیشد
وز صمیم قلب با ما یار میشد بد نمیشد
(جایگزین مسند درباریان سفلهپرور)
جنس قاطرچی و سردمدار میشد بد نمیشد
(کعبه افراد جانی، قصر شاه جورگستر)
گر که ویران بر سر «زوار» میشد بد نمیشد
این جراید کز پی تنویر افکارند، یکسر:
واجبی مالیده بر افکار میشد بد نمیشد
به روشنایی افکار نغز، پی نبرد:
قلم که راه نپیمود، جز به تاریکی
درین خیال ز دست خیال باریکم:
به صورت قلم افتادهام ز باریکی
آواره به کوه و دشت و صحرا شدهام
مجنونم و، دیوانهٔ لیلا شدهام
آن کو، پی آبرو بُوَد، عاشق نیست
من عاشقِ صادقم که رسوا شدهام
ای محترم مدافعِ حُرّیَتِ عِباد
ای قائِدِ شَجیع و هوادارِ عدل و داد
کردی پیِ سعادتِ ایران، فدایْ جان
پاینده باد نام تو، روح تو باد شاد
مطلب مشابه: اشعار عارف قزوینی + مجموعه غزلیات، تصنیف و شعر کوتاه و بلند عارف قزوینی
مطلب مشابه: تک بیتی عارف قزوینی؛ مجموعه اشعار کوتاه تک بیتی عاشقانه این شاعر
به توام شیفته از هر جهت، افکار تو کرد
دیده، نادیده، مرا تشنه دیدار تو کرد
آنچه از خامه پندار، پدید آوردی
شد یقین «نسخ یقین همه » پندار تو کرد
در شفق، من، به ذات حق قسم است
آنچه دیدم، صفات حق دیدم
باز نموده است ز خلوت دری
دل، به رخ عادل خلعتبری
تو که شادی و خوش، چه میدانی
به من از دست زندگی چه گذشت؟!
دیشب به یاد روی تو ای رشک آفتاب
شُستم ز سیلِ اشک من از دیده نقشِ خواب
تا صبحدم که جیب افق چاک زد شفق
صد رنگ ریخت دل به خیال رُخَت بر آب
بنشستهام میانهٔ سیلابِ خون که گر
بینی گمان بری که حبابی است روی آب
شد مست دل ز غمزهات آن سان که مستیاش
افزون بُوَد ز نشئهٔ یک خُم شرابِ ناب
چشمت به زیرچشمی با یک اشاره کرد
در هر کجا دلی است طرفدار انقلاب
محروم شد ز روی تو زاهد، همیشه باد
محروم ز آستین خطا دامن صواب
با خانهٔ خرابهٔ دل آنچه را که کرد
چشمت، به کعبه آن نکند پیرو وهاب
افتاد طُرّه بر سر مژگانت آگه است
گنجشک اوفتاده به سرپنجهٔ عقاب
از مهوشان شفق چو تو را انتخاب کرد
تبریک گفت عارف از این حُسنِ انتخاب
مطلب مشابه: اشعار عبدالقادر گیلانی؛ گلچین شعر و عکس نوشته اشعار عاشقانه
مطلب مشابه: غزلیات اهلی شیرازی؛ اشعار رمانتیک احساسی از اهلی شیرازی شاعر قدیمی

تو ای ستارهٔ صبح وصال و روز امید
طلوع کن که چو شب تیرهبخت شد ناهید
بکش به رشتهٔ تحریر نظم و نثر سخن
ز بحر فکر گهرخیز همچو مروارید
چو آبگینهٔ اسکندری و جام جمی
که هرکه نقش بد و خوب در تو خواهد دید
تو همچنان ورق گل به دست باد صبا
به هر دیار پراکنده شو چو پیک و برید
بگو که نامهٔ ناهید را تبهکاران
سبب شدند که شیرازهاش ز هم پاشید
ز شادی و غم ایام زین مکن دلخوش
که ابر طرف چمن گریه کرد و گل خندید
مگوی نوبت او درگذشت، نوبت ماست
که این شتر به در خانه خواهدت خوابید
من از روز بد اندیشه نیست، نی شاید
ستیزه با بد، باید ز روز خوش ترسید
به سد یأجوج ار روزنامه بنویسی
در این محیط نخواهی مصون شد از تنقید
مدام یک نفسم بیخروش نبود
اگر پیام سروشم به گوش هوش نبود
زبان نبود گر آزاد بهر آزادی
به شهر هستی محتاج سر به گوش نبود
من آنچه دیدم غیر از وطنفروش کسی
به شادکامی در مُلکِ داریوش نبود
از آن زمان که شدم سرشناس پیش سران
سری که گفته شود بار دوش نبود
نبود این همه دنیای ما پریش و تباه
اگر به دنیا آخوندِ دینفروش نبود
کلاه پهلوی آن روز سرفراز بُوَد
که شیخ و خرقه و دستار و خرقهپوش نبود
هزار سال نفهمید ملتی که به فهم
درازپوش فزون از درازگوش نبود
برای کشت ز سنگ آبداده دهقان
کم از ملخ حذر جنس …وش نبود
چه شد که بخش من از دور زندگانی تلخ
ز نیش و نوش جهان نیش بود و نوش نبود
شگفت نیست پس از سوختن خموشی کاش
شرارهای که زد آتش به من خموش نبود
نبود گفتهٔ عارف به گوش خوشآهنگ
به گوش عارف اگر گفتهٔ سروش نبود
به یار شرح دل پرملال نتوان گفت
نگفته بهتر، امر محال نتوان گفت
خیال یکشبهٔ هجر تا به دامن حشر:
اگر شود همهروزه وصال نتوان گفت
به سان نقش خیال از تصورات خیال
شدم تمام و به کس این خیال نتوان گفت
تراست پنبهٔ غفلت به گوش و من الکن
به گوش کر، سخن از قول لال نتوان گفت
نهان به پرده کن اسرار عشق یک سر موی
به آنکه گشته نهان در جوال نتوان گفت
سخن ز علم مگو پیش جهل در برِ جغد
حدیث طایر «فرخندهفال» نتوان گفت
خموش باش که در پیشگاهِ حُسن و جمال
سخن ز مکنت و جاه و جلال نتوان گفت
به ملتی که ز تاریخ خویش بیخبر است
به جز حکایت محو و زوال نتوان گفت
به پیش شیخ ز اسرار میفروش مگوی
که حرف راست به شیطانخیال نتوان گفت
مجال آنکه دهم شرح زندگانیِ خویش
به دست خامه، به عمری مجال نتوان گفت
بس است شکوه و دلتنگی اینقدر عارف
بد از محیط، علیالاتصال نتوان گفت
دل اگر جا به سرِ طُرّهٔ جانان گیرد
به پریشان وطنی سازد و سامان گیرد
دل شود رام در آن زلف دل آرام اگر
گوی آرام ز کجتابیِ چوگان گیرد
برقآسا روی و سینهخروشان چون رعد
ابر چشمم سرِ رَهْ بر تو چو باران گیرد
باید از جانبِ جمهوریِ دلها دلِ من
از سرِ زلفِ تو دادِ دلِ یاران گیرد
شعلهٔ آتشِ جمهوریِ ایران باید
اول از دامنِ تبریز به طهران گیرد
دود این شعله طرفدارِ قجر کور کند
شَرَرَش تا به سرِ تُربَتِ خاقان گیرد
دودمانی که از او مملکتی شد ویران
کوچه باقی است کزین کشور ویران گیرد
کشوری را که شَه از دیدن او بیزار است
پولش از کیسهٔ ملت به چه عنوان گیرد
تا کی این شاه پری پر و رو حوری لشکر
باجِ عیاشیِ خود از زنِ دهقان گیرد
تا از این سلطنت خانه برافکن نامی
هست ایران نتواند سر و سامان گیرد
شد مسلمانی ما آلتِ بازیچهٔ شیخ
کیست این آلت از این عالِمِ نادان گیرد
مطلب مشابه: اشعار غالب دهلوی؛ گلچین غزلیات و اشعار احساسی و عاشقانه
مطلب مشابه: غزلیات حزین لاهیجی | شعرهای عاشقانه و رمانتیک زیبای شاعر قدیمی










