غزلیات صابر همدانی | شعرهای عاشقانه و غزل از شاعر معاصر ایرانی
غزلیات صابر همدانی در روزانه برای شما اهالی شعر و ادب آماده شده است. اهمیت غزلیات صابر همدانی در تلفیق سبک هندی (بازگشت به صائب و کلیم) با مضامین عرفانی، اخلاقی و مذهبی (نعت و مرثیه) نهفته است که از ذوق حافظ و تأثیر مکتب نعمتاللهی نشات گرفته است. غزلیات او بهدلیل پختگی زبانی، عمق معنایی، صنایع لفظی و معنوی، و بهخصوص پرداختن به موضوعات اخلاقی و عرفانی در دوران معاصر، جایگاهی ویژه در ادبیات فارسی معاصر دارد و پژوهشهای زیادی برای بررسی سبکشناختی آن صورت گرفته است.

غزل های زیبای صابر همدانی
تا ز نور معرفت در دل صفا را ننگری
جلوهٔ آیینهٔ گیتی نما را ننگری
ملک دل جای کدورت نیست، جای دلبر است
گر سرا تاریک شد، صاحب سرا را ننگری
روی جانان در دل روشن تجلی می کند
بی چنین آئینه روی آشنا را ننگری
تا نباشد پرتو عشق حقیقی رهبرت
گر چراغ عقل باشی، پیش پا را ننگری
در مقام عشق، بینور است عقل دوربین
چون کشد خورشید سر، نور سها را ننگری
نرم همچون دانه کی گردد نهاد سخت تو
تا فشار سخت این نه آسیا را ننگری؟
آخر از ترک هوا واصل به دریا شد حباب
چون تو پابست هوایی، جز هوا را ننگری
در فراموشی ترا دست کم از آئینه نیست
میبری ما را ز خاطر، تا که ما را ننگری
عاقبت گر بیوفائی میوه ی نخل وفاست
به که (صابر) روی ارباب وفا را ننگری
اگر فکر دل زاری نکردی
به عمر خویشتن، کاری نکردی
تو را از روز آزادی چه حاصل؟
که رحمی بر گرفتاری نکردی
نچینی گل ز باغ زندگانی
گر از پائی برون، خاری نکردی
تو را زآن رنجه میدارند اغیار
که هرگز خدمت یاری نکردی
ستمگر، بر سرت ز آن شد مسلط
که خود دفع ستمکاری نکردی
کسی در سایهٔ لطفت نیاسود
به گیتی کار دیواری نکردی
سزاوار از تو باشد حقشناسی
چرا کار سزاواری نکردی؟
شدی مغرور روز روشنی چند
دگر فکر شب تاری نکردی
ز مردم هرگز آزادی نبینی
اگر بر مردم، آزاری نکردی
بود حال تو پیدا نزد (صابر)
به ظاهر گرچه اظهاری نکردی
دیشب، مَهِ من! انجمن آرای که بودی؟
خلقی به تو مجنون و، تو لیلای که بودی؟
بر دامن وصلت، مه من! دست که آویخت؟
در گلشن عشرت، گل رعنای که بودی؟
هنگام تبسم به دهان تو، که پی بُرد؟
ز آن لعل لبت حل معمای که بودی؟
خونا به فشان از بُنِ مژگان که گشتی؟
با لشگر حُسن از پی یغمای که بودی؟
سرمست، که را ساختی از بادهٔ عشقت
چون نشئه تو در ساغر صهبای که بودی؟
لوح دل من، صورت غیری نپذیرفت
ای آفت دل! شاهد معنای که بودی؟
با دیدهٔ خود بر رخ خویشت نظری بود
در مردمک دیدهٔ بینای که بودی؟
آگه چو طبیب از دل بیمار که گشتی؟
در تسلیت خاطر شیدای که بودی؟
من اشک فشان بودمت از غم، تو نگفتی
ز آن زلف دوتا سلسلهٔ پای که بودی؟
(صابر)! بُوَد امروز دلت خرم و روشن
دوش آینه دار رخ زیبای که بودی؟
مطلب مشابه: قطعات میرزاده عشقی؛ گلچین اشعار و قطعات زیبا
در این زمانه نخواهم شد آشنای کسی
چرا که رنگ ندارد برم حنای کسی
در آن دیار، که کس تب برای کس نکند
دگر چگونه توان مرد از برای کسی؟
کنون که نیست وفا در نهاد نوع بشر
مباش منتظر وعدهٔ وفای کسی
گرت هواست که چینی گلی ز باغ مراد
رضا مشو که رود خار غم به پای کسی
از این سپس نتوان گفت (صابرم)، صابر
کسی بود، که نمینالد از جفای کسی
تو را گفتم که همچون جان شیرین، همدمم باشی
نه با اغیار بنشینی و سر بار غمم باشی
سخن با چهره ی بگشاده گو، ابرو مکش در هم
چرا تا ماه شادی مانده، ماه ماتمم باشی؟
ز مجرم نقطه ای بر دار و ما را محرم دل کن
چرا مجرم شوی، تامیتوانی محرمم باشی
در این عالم به محبوبت سپردم تا تو نیز ایدل
در آن عالم گواه صادق این عالمم باشی
درآ، در رشتهٔ نظم ای مرا اندیشهٔ روشن
که روزی ترجمان روزگار مظلمم باشی
تو را ای کاخ صبر، آباد کردم تاشدم (صابر)
که در راه محبت تکیه گاه محکمم باشی

صلح در هر جا نهد پا، میرود جنگ از میان
نام هر جا حکمفرما شد، رود ننگ از میان
هرکجا سنگیندلی باشد، دلی نبود درست
عمر چندین شیشه برخیزد به یک سنگ از میان
نفس، کم کم رهزن دینت شود، او را بکش
دزد، خرمن را برد یک چنگ یک چنگ از میان
گر تو در غفلت نباشی، کی شوی مغلوب نفس؟
میش غافل را برد گرگ قوی چنگ از میان
در گلستانیکه یک گل لاله وش باشد دورنگ
میرود حیثیت گلهای یک رنگ از میان
ایها العشاق! مگذارید در شبهای عمر
گوی سبقت را برد مرغ شباهنگ از میان
روی یار ار طالبی، دل از کدورت پاکدار
رفته رفته میبرد آئینه را زنگ از میان
غنچهٔ این باغ ربالنوع دلتنگی بود
کی به عشرت خیزدم نام دل تنگ از میان؟
هر که را گفتم که با من رو می روم است این
عاقبت دیدم برآمد زنگی زنگ از میان
گر نمیخواند این غزل (صابر) میان انجمن
خلق میگفتند: دیگر رفته فرهنگ از میان
مطلب مشابه: بهترین اشعار ایرج میرزا در قالب قصیده (گلچین اشعار و قصیده ها)
عکس نوشته غزلیات صابر همدانی
بی سبب نیست که تنگ است دل غافل من
دستبردی زده آن غنچه دهان بر دل من
زلفش از کارم اگر عقده گشائی نکند
من بر آنم که کسی حل نکند مشکل من
شرح خون جگر و داغ دلم خواهد داد
آن گل لاله که روید پس مرگ از گل من
دست و پا حیف نکردم ز پی کشتن نفس
پیشتر زآن که شود نفس دغل قاتل من
حاصلی گر بنظر میرسد از عمر منت
باری ای آتش غم آن تو و این حاصل من
هست تا شعله ی آهم، برو ای پرتو ماه
نیست محتاج چراغ دگر محفل من
من یکی زنده دل و خلق جهان مرده پرست
نیست جای عجب ار نیست کسی مایل من
خجلت مال نبودن کشدم در بر دزد
که تهی دست چرا می رود از منزل من؟
(صابر) امید که در انجمن افتد مقبول
نزد ارباب سخن گفتهٔ ناقابل من
تو را گر هست واجب بهر قتل من کمر بستن
مرا ممکن نمیباشد ز رخسارت نظر بستن
چه گویم وصف خط عارضت را؟ چون تو میدانی
نمیآید ز من پیرایه بر دور قمر بستن
توان با رشتهٔ الفت به هم پیوست عالم را
چنان کز رشتهای ممکن بود عقد گهر بستن
در آن معبر، که سائل راست دست از آستین بیرون
بود از بخل قارونی گره بر سیم و زر بستن
چه مینازی بر آن یاری که ننگین میکند نامت؟
ز نادانی بود، دل بر درخت بیثمر بستن
زبان برهان قاطع گر نیارد در بر دشمن
چه دارد برتری از تیغ چوبین بر کمر بستن؟
مرا عار از لباس کهنه نبود، لیک گردون را
چه نذری باشد از این کهنه بر شاخ شجر بستن؟
زدل (صابر) نخواهد کرد بیرون مهر یاران را
کجا ز آیینه میآید بروی خلق در بستن؟
تا شد سرم ز آتش سودا گرم
همواره باشدم دم گویا گرم
تفتیدهتر ز کورهٔ حدادیم
باشد ز آه سرد، دم ما گرم
آنسر، که شور عشق و جنون دارد
کی می شود ز نشأه ی دنیا گرم؟
تا از شراب عشق توان شد مست
سر را مکن ز نشئه ی صهبا گرم
آخر فسرده میشود و تاریک
آندل که شد بساغر و مینا گرم
در حسن خلق و خدمت نیکان کوش
تا باشدت ز خون، رک و اعضا گرم
در فکر بزم سرد فقیران نیست
آن را که هست منزل و مأوا گرم
افسرده ات کند سخن نادان
دل را کن از مصاحب دانا گرم
فرصت اگرچه بهر چه تماشا نیست
کرد این جهان سرت بتماشا گرم
گویند: وقت کوچ بود، برخیز
تا میرود کسی که کند جا گرم
زین زندگی اگر نشدم دلسرد
پشتم بود ز همت والا گرم
حوالهوار گشته به هر دوری
با دست دیگری است سر ما گرم
فردا که حسن گل چمن آرا شد
گردد بنغمه بلبل شیدا گرم
توصیف زلف پرشکنت کردم
گردید بزم ما شب یلدا گرم
(صابر) بخانقاه طلب عمری است
هستیم از محبت مولا گرم
مطلب مشابه: اشعار صابر همدانی + مجموعه شعر عاشقانه کوتاه و بلند از صابر همدانی
خرم آن روز که بودیم من و او با هم
کرده بودیم به سانِ تن و جان خو با هم
در میان من و او بود اگر فاصلهای
اینقدر بود که بین گره و مو با هم
حیف و صد حیف که نگذاشت فلک تا من و دوست
ساعتی را بنشینیم به یک سو با هم
گر نه از سرو قد دوست نشان میجویند
پس چرا فاختگانند به کو کو با هم؟
گریه بایست بر آن جمع پریشانی کرد
که نباشند دمی یکدل و یکرو با هم
چه زیان داشت گر از روز ازل میکردیم
عدل را پیشه به مانند ترازو با هم؟
دور شو دور ز بزمی که در آن بنشینند
دو سخنچین بداندیش جفاجو با هم
هر گلی را ز ازل رنگی و بویی دادند
گرچه هر لحظه خورند آب ز یک جو با هم
صابر! از فرط شعف دست برافشان، که شدند
شاد زین طرفه غزل خواجه و خواجو با هم
شعرهای زیبای صابر همدانی
ز دوری تو، ملالی که داشتم، دارم
دلم فسرده و حالی که داشتم، دارم
اگرچه با شب هجران گرفته خو دل من
امید روز وصالی که داشتم، دارم
چو از خیال تو فارغ نمی توان بودن
به دل هنوز خیالی که داشتم، دارم
دگر، نه سیر گلستان رواست بی تو مرا
دگر، نه آن پر و بالی که داشتم، دارم
به عمر خویش نیاسودهام ز طعن رقیب
کنون چو پیش، وبالی که داشتم دارم
نشاط هر دو جهان رو کند اگر به دلم
غم بدیع جمالی که داشتم، دارم
زمانه نیست به تغییر خوی من قادر
همان خجسته خصالی که داشتم دارم
چو بدر نیست مرا سیر قهقرا صابر
هنوز حد کمالی که داشتم، دارم
هر زمان یاد از شکنج زلف جانان میکنم
وقت خود را صرف افکار پریشان میکنم
دل مرا چون صید پیکان خورده در خون میتپد
هر زمان یادی از آن برگشتهمژگان میکنم
مهر اگر دعوی کند کز ماه رویش بهتر است
یک شب او را روبهرو با ماه تابان میکنم
عالم سر در گریبانی مرا خوش عالمی است
بیسبب نبود اگر سر در گریبان میکنم
تا که بر آیینهٔ دلها فزایم روشنی
مهر آیینم، نظر بر خلق یکسان میکنم
گر نصیب من شود چون گل لب پرخندهای
خندهها بر هرزهگردیهای دوران میکنم
شعر الهامی است (صابر) حاصل اندیشه نیست
ورنه من اندیشه بیش از حد امکان میکنم
بیا، که دیده گذارم تو را بجای قدم
خوش آمدی و گل آورده ای، صفای قدم
بپرسش دل من گرچه دیر می آئی
بیا که جان گرامی تو را فدای قدم
ز خاک کوی تو ننهادهام برون قدمی
به راه عشق مرا این بود خطای قدم
بده تمیز ره نیک و بد زهم، ورنه
بهر کجا که نهی بنگری سزای قدم
زمامداری اعضای تست در خور عشق
خوش آن کسی که شدش عشق رهنمای قدم
دو چشم بر درو (صابر) نشسته ام که مگر
دمی به گوش من آید تو را صدای قدم
مطلب مشابه: اشعار عاشقانه ملک الشعرای بهار | مجموعه رمانتیکترین اشعار این شاعر معاصر
ای ساحت قدس همدان، ای چمن عشق
جان برخی خاک تو، که هستی وطن عشق
هر قطعه ای از خاک تو خلدی است مصفا
کز خاطر عشاق زداید محن عشق
تل و دمن خرم و سبزت زده پهلو
در عالم اندیشه بتل و دمن عشق
هر لاله که از دامن الوند تو روید
زیبنده بود بر تن او پیرهن عشق
تا منظر زیبای تو شد از نظرم دور
نشنیده کسی از دهن من سخن عشق
از فرقت یاران هم آهنگ و وفا کیش
دور از تو شدم ساکن بیت الحزن عشق
هر یک ز معاریف تو در عالم عرفان
خون خورده و نو کرده حدیث کهن عشق
ز آثار بزرگان و اساتید علومت
جاری است بهر عصر و زمانی سنن عشق
اندر کنفت (عین قضاة) این شرفت بس
کامروز توئی مدفن خونین کفن عشق
آرامگه (بوعلی) و بقعه ی (بابا)
آن مخزن حکمت بود، این انجمن عشق
شعر شعرای تو زند راه دل خلق
آنسان که بود حسن بتان راهزن عشق
رفت از همدان (صابر)و، گوئی که برون شد
از هند سخن طوطی شکرشکن عشق
دلا یکدم برآور ناله ای مانند چنگ آخر
که شاید دامن مقصود را آری به چنگ آخر
کمان آسا براه عشق کجبازی کجا باشد؟
به مقصد میرسد از راست رفتاری خدنگ آخر
به راه عشق از فرمان جانان سر مپیچ ای دل
که ترسم آبشارآسا، سرت آید به سنگ آخر
ز مه آموز یکرنگی، نه همچون ما کیان بیضه
برون یکرنگ باشی، وز درون باشی دو رنگ آخر
تمام عمر را با خلق یکسان زی، مباش آنسان
که کوبی کوس صلح اول، نوازی طبل جنگ آخر
نگشته شیرگون موی سیه، دستی به کاری زن
بسا افتاد برف و کاروان را کرد لنگ آخر
اثر نبود بگفتاری که کردار از پی اش نبود
نهال نام نیک آن نیست کارد بار ننگ آخر
جهان با این فراخی بهر مشتاقان نمیدانم
چرا یکباره چون چشم حسودان گشت تنگ آخر
اگر آیینهٔ دل تیره شد از زنگ غم (صابر)
ز جامی میتوان بزدود از این آیینهٔ زنگ آخر

هرچه میگردد سر زلف تو لرزان بیشتر
میشود جمعیت دلها پریشان بیشتر
شب به یاد طرهات با دل کشاکش داشتم
زین کشاکش، دل پریشان شد، من از آن بیشتر
از دو زلفت تیرهروزی شد نصیب اهل دل
صدمهٔ کافر رسد بر اهل ایمان بیشتر
نیست زاندوه و غمت دل را پذیرایی دریغ
میزبان شاد است باشد هرچه مهمان بیشتر
دیدن ماه رخت بر اشک شوق من فزود
جزر و مدّ یم شود از ماه تابان بیشتر
تا نگویی بر رخت آیینه حیران است و بس
من دلی دارم، بود ز آیینه حیران بیشتر
هیچ میدانی چرا جان را نثارت میکنم؟
تا یقین گردد تو را میخواهم از جان بیشتر
(صابر) از دامان جانان دست حاجت برمدار
درد کم گردد اگر کوشی به درمان بیشتر
ای دل ز قید هستی، آزاد بود باید
در فقر و تنگدستی، دلشاد بود باید
هستی گرت تمناست رو نیستی طلب کن
خواهی وصال شیرین، فرهاد بود باید
باید ز دامن دل، گرد تعلق افشاند
باری در این گذرگه، چون باد بود باید
پای طلب فرو کوب تا پی بری بمقصد
هست آرزوی صیدت، صیاد بود باید
در پیش ناز جانان، باید نیاز بردن
در کار عشقبازی، استاد بود باید
هر چند زاد عاشق، خون دل است در راه
(صابر) به ره تو را نیز این زاد بود باید
ز خاک تا که گل و ضیمران برآمدهاند
به یاد روی تو در گلسِتان برآمدهاند
به کام غنچه و گل زعفران که ریخته است؟
که در تبسم از آن زعفران برآمدهاند
کدام سنگدلی را هوای گلچین است
که بلبلان چمن در فغان برآمدهاند؟
همیشه سِیرِ تکامل نصیب گلهایی است
که تحت تربیت باغبان برآمدهاند
که میچمد به چمن کز نوید پیک نسیم
شکوفهها به رهش گلفشان برآمدهاند
نشانههاست که خار و گل و گیاه چمن
ز خاک در طلب پی نشان برآمدهاند
(فرات) و (پرتو) و (مفتون) و (رنجی) و (صابر)
در این معامله خوش ز امتحان برآمدهاند
عاشق صادق ای جوان، بند هوس نمیشود
طایر قدس آشیان، صید مگس نمیشود
چند اسیر این و آن؟ دل به یکی ده ای جوان!
چون همه کس در این جهان بهر تو کس نمیشود
داشت کسی که عاطفت، نیست انیس بدصفت
گوهر بحر معرفت، همسر خس نمیشود
طی طریق رهروان، نیست به ناله و فغان
رهبر اهل کاروان، بانگ جرس نمیشود
پیرو نفس اگر شوی، خصم تو میشود قوی
دزد، رفیق معنوی بهر عسس نمیشود
بوالهوسی و بوالهوس، هست چو طایر و قفس
خواهی اگر زنی نفس، کنج قفس نمیشود
عقل ضعیف و ناتوان، نیست چو عشق کاردان
نه خر لنگ را که آن همچو فَرَس نمیشود
چون من (صابر) ای صنم، با تو کسی که زد قدم
کیست که همچو صبحدم، تازهنفس نمیشود










