غزلیات عاشقانه فصیحی هروی | اشعار ناب ملک‌الشعرای خراسان در سبک عراقی و هندی

بررسی غزلیات عاشقانه فصیحی هروی، شاعر و موسیقی‌دان قرن دهم. آشنایی با اشعار او که به دلیل سادگی بیان و پیوند با موسیقی، در سبک عراقی و هندی جایگاهی ویژه دارد و او را با لقب «ملک‌الشعرای خراسان» می‌شناسند. 🌹

میرزا فصیح‌الدین فصیحی هروی (۹۸۵-۱۰۴۹ قمری)، از نوادگان خواجه عبدالله انصاری و یکی از برجسته‌ترین شاعران عصر صفوی است که به لقب «ملک‌الشعرای خراسان» مفتخر گردید. غزل‌های فصیحی، که بخش عمدهٔ دیوان او را تشکیل می‌دهند، با زبانی ساده، روان و در عین حال لطیف، و با بهره‌گیری از مضامین دقیق و عاشقانه، در ادامهٔ سنت شعر کلاسیک فارسی و با تأثیرپذیری از سبک خراسانی و عراقی سروده شده‌اند. در این بخش از سایت، ضمن ارائهٔ گزیده‌ای از غزلیات فصیحی هروی و تفسیر روان ابیات، به بررسی درونمایهٔ عشق شیدایی، ناتوانیِ زبان در وصفِ یار، و نگاهِ عارفانهٔ این شاعرِ گمنامِ آشنا خواهیم پرداخت. شاعران هم‌عصر او، از جمله صائب تبریزی و اسیر شهرستانی، اشعار او را تضمین و ستوده‌اند و این خود، گواهی بر جایگاه والای او در ادب فارسی است. هدف آن است که خواننده با زبانی غیر از زبانِ خشکِ دانشگاهی، با لایه‌های پنهانِ غزل‌های این شاعرِ ارزشمند آشنا شود.

غزلیات عاشقانه فصیحی هروی | اشعار ناب ملک‌الشعرای خراسان در سبک عراقی و هندی

غزلیات کلاسیک عاشقانه از هروی

تا سر مژگان تماشا دیده بر هم چیده بود

چون تو رفتی گویی آن بیچاره خوابی دیده بود

ارمغان دیده گرد تست اما دیده کو

چشمه خونیست اکنون تا تو بودی دیده بود

سالها گلچین باغی بود دل اما چه سود

تا قدم بیرون نهاد از باغ آتش چیده بود

دوش دل آغاز نالیدن خوش استادانه کرد

ساها گویی که هر لختش ز غم نالیده بود

شب فصیحی دیدمش در خواب زآنسان کز نشاط

تا شدم بیدار مژگانم به خود بالیده بود

دل را دگر در کین ما بر لب چه نفرین می‌رود

کز سینه تا گوش اثر بر دوش آمین می‌رود

دست غروری چاک زد پیراهن صبر مرا

کش ناوک ناز از کمان لبریز تمکین می‌رود

گشتم شهید غمزه‌ای کز زخم گل می‌رویدم

نعشم نهان در خون دل از بیم تحسین می‌رود

برگ گل نومیدیم دریای خون در دل گره

آیدنسیم ار سوی من چون شعله رنگین می‌رود

از دولت زنار ما کفر آن چنان آباد شد

کز کعبه تا دیر مغان دین از پی دین می‌رود

مسکین فصیحی دوش جان می‌داد و می‌نالید غم

کامشب چراغ زندگی ما را ز بالین می‌رود

کو جنون تا هر نفس لب در سراغی گم شود

سینه همچون موج در گرداب داغی گم شود

تنگ چشمی بین که در بزم قدح‌نوشان شوق

خواهش پروانه در دود چراغی گم شود

شوق اگر اینست مغز آشفتگان دوست را

نکهت فردوس ترسم در دماغی گم شود

گم شود تا کی لبم در نوش خند عافیت

بخت کو تا در مبارک باد داغی گم شود

مهربانی بین که خون از ناله بلبل چکد

گر به طرف باغ ما آواز زاغی گم شود

ما فصیحی‌وار مست همت آن قطره‌ایم

کو درین میخانه در درد ایاغی گم شود

به باده صوفی ما صاف از ریا نشود

که تار سبحه به مضراب خوش نوا نشود

به گل نگویم اما شهید نام گلم

که از فسون نیاز بهار وا نشود

ترا چه جرم که حکم غرور حسن اینست

که وعده‌های تو از صد یکی وفا نشود

اگر به خلد روم سوز دل همان باقی‌ست

سموم بادیه در گلستان صبا نشود

سحاب ابر فصیحی به جرم ما چه کند

به قطره‌ای گل عیش بهار وانشود

رمزی‌ست خط دوست که چون بخت سر‌آید

آب سیه از چشمه خورشید برآید

آهسته‌تر ای دیده گستاخ که آنجا

پروانه نهان از نظر بال و پر آید

چون ماهی ساحل طپد از آرزوی دل

زخمی که شهیدان ترا بر سپر آید

در مذهب ما بر لب تسلیم حرام‌ست

هر ناله که نشکفته ز باغ جگر آید

خاموش فصیحی که به یک ناله نیرزد

حسنی که در آغوش خیال و نظر آید

بهشتی روی من چون پرده از رخسار بگشاید

مرا بر هر سر مژگان بهشتی بار بگشاید

نسیم آشنا روی بهشتم می‌فریبد دل

مبادا غنچه چشمم درین گلزار بگشاید

مروت بین که حسن دوست نومیدش نگرداند

نظر بیگانه‌ای گر بر در و دیوار بگشاید

نگاهی کز گلستان جمالش بار بربندد

ز غیرت سوزم ار بر روی یوسف بار بگشاید

گر از طره مگشا شانه گر مژگان کند حورت

بهل تا زان گره عشاق را صد کار بگشاید

حدیث شوخ و لعلت نازک افگارش کند ترسم

مگر آهسته آن لب را تبسم‌وار بگشاید

چه مضراب‌ست بر کف مطرب ما را که ما بر لب

ره هر ناله بربندیم او از تار بگشاید

چراغم سوزم و خاموش بنشینم نه تارم من

که کار بسته‌ام از ناله‌های زار بگشاید

بدین اسباب رسوایی فصیحی شیخ شهر ما

دکان خودفروشی بر سر بازار بگشاید

مراد ما ز مادر بر سر خشت عدم آید

وجود عشرت ما با عدم از یک شکم آید

اگر تسبیح سازد زاهد از خاک شهیدانش

به جای نام ایزد بر زبانش یاصنم آید

همه عمرم به مردن صرف شد کاین جان غم روزی

دلی صد ره برون از تن به استقبال غم آید

فصیحی تشنه مرگ است چندانی که عیدستش

چو ماه روزه گر از عمر او یک روز کم آید

مطالب مشابه: اشعار امیر حسینی هروی | اشعار ازرقی هروی

غزلیات کلاسیک عاشقانه از هروی

عکس نوشته غزلیات هروی

دل از ولایت غم بار بسته می‌‌آید

چو موج بر سر طوفان نشسته می‌آید

کسی که لب به سراغی نسوخت کی‌داند

که کار بال ز پای شکسته می‌آید

بیا به طور و همه گوش شو که شاهد حسن

ز ناله «ارنی» پرده بسته می‌‌‌‌‌آید

شهید رسم دیاری شوم که بعد از مرگ

طبیب بر سر بالین خسته می‌آید

چه زخمه بود ندانم که چنگ پاس مرا

هنوز ناله ز تار گسسته می‌آید

ز نخل طور چه حاصل که در مشام مرا

شمیم عافیت از نخل بسته می‌آید

فریب سعی فصیحی مخور که کعبه وصل

به دلنوازی پای شکسته می‌آید

دیدی که چو بخت یار برگردید

چون دید که روزگار برگردید

هر خنده که بر گلم بهار افشاند

پی بر پی نوبهار برگردید

هر ناله که از دل فگار آمد

هم سوی دل فگار برگردید

هر نغمه که زنده داشت گوشم را

هم باز به سوی تار برگردید

هر میوه که از تف جگر پختم

در سینه شاخسار برگردید

چون می‌آمد پیاده آمد بخت

در برگشتن سوار برگردید

افسردگی دل فصیحی بین

بی داغ ز لاله‌زار برگردید

دیده امشب همه شب خواب پریشان می‌دید

از جگر تا مژه صد کشور ویران می‌دید

کشتی خود به فسون بر خس مژگان می‌بست

لنگر حوصله را موجه طوفان می‌دید

خویش را گلبن اندوه تصور می‌کرد

بس که گلدسته خون بر سر مژگان می‌دید

بر سرا‌پای تنم برق مصیبت می‌ریخت

ابر بود و همه را تشنه باران می‌دید

ناله می‌ریخت چو بال مژه بر هم می‌زد

خویش را بلبل گم کرده گلستان می‌دید

بر خود و کار خود از دور نظر می‌افکند

زورقی دستخوش موجه طوفان می‌دید

این چه افسانه‌فروشی‌ست فصیحی سخنت

وای اگر مشتریی بر در دکان می‌دید

کسی در این چمن اسرار رنگ و بو فهمید

که شوخ چشمی مرغان هرزه‌گو فهمید

برو مسیح و بیاسا که سر داغ مرا

کسی که لاله این باغ شد نکو فهمید

کند چو دایره سر در سجود پا فرموش

کسی که قیمت یک گام جست و جو فهمید

چنان به دور تو رسوای خاص و عام شدیم

که راز باده ما ساغر و سبو فهمید

غریب وادی ایمن چرا ز رشک نسوخت

که دود شعله درین دیر گفتگو فهمید

نخست حرف فصیحی ز درس ما اینست

که هر که هیچ نفهمید جمله او فهمید

باز دل آوازه زلف پریشانی شنید

قالب فرسوده غم مژده جانی شنید

زورق چشمم به خون غرق‌ست و می‌رقصد ز ذوق

باز گویی مژده آشوب طوفانی شنید

عشق در رگهای جان رقص نشاط از سر گرفت

شعله شوخی نوید باد دامانی شنید

در دل زخم شهیدان آنچه پنهان داشت عشق

یک به یک دوش از لب چاک گریبانی شنید

سرنوشت داغ ما را خواند پنداری مسیح

کز لب خود دوش حرف عجز درمانی شنید

غنچه ما زین گلستان شبنمی نوبر نکرد

سالها افسانه ابری و بارانی شنید

سالها خود را فصیحی در رهی گم کرده بود

شب سراغ خویش را بر خاک میدانی شنید

ای دل نشاط صرف کن و غم نگاه دار

داغی که بسپریم ز مرهم نگاه دار

از آه و ناله هر چه بود در حرم بهل

اشکی به یادگاری زمزم نگاه دار

یک لاله‌وار داغ دل ار افتدت به دست

شاداب خو به غم کن و خرم نگاه دار

بی غم دل مرا نتوان داشتن نگاه

اینک ببر دلم تو و بی غم نگاه دار

غم روید ار ز سینه‌ات آتش بر آن فشان

این سبزه را ز آفت شبنم نگاه دار

جام جمی به میکده چندی تهی نشین

رام کسی مشو ادب جم نگاه دار

مطرب نه‌ای منال فصیحی به بزم عیش

این ناله را ذخیره ماتم نگاه دار

تا نفس داری سراغ کوی آن مه‌پاره گیر

و آن در و دیوار را چون دیده در نظاره‌گیر

رنگ عصمت مشکن و با خویش هم‌زانو مشو

یوسف من یک گریبان دگر هم پاره‌گیر

دیده گر گستاخ در باغ تماشا بشکفد

پنجه مژگان بیار و دیده نظاره گیر

کوشش بیچارگی خاک مرادت رد کند

ور بمانی بی‌نوا تاوان کار از چاره‌گیر

صرصر آهت فصیحی کند بنیاد سپهر

آن غبار تیره را زین آستان آواره گیر

گر آگهی ز دوق طلب تشنه لب بمیر

گیرم که جمله دوست شوی در طلب بمیر

شو محو آفتاب سرا‌پای همچو روز

ور طاقت نظاره نداری چو شب بمیر

دم درکش و ز حیرت خاموش گیر پند

در سینه گو نفس به تمنای لب بمیر

از جام درد باده عمر ابد بنوش

روزی هزار بار ولی بی‌سبب بمیر

در دیر عشق آی فصیحی و شعله‌وار

در وصل تب بسوز و ز هجران تب بمیر

گرت بود جگری سوختن ز داغ آموز

ورت هوای شکفتن بود ز باغ آموز

چو روزگار شود تیره بر تو روشن شو

طریق ما ز گهرهای شب چراغ آموز

به نکهتی ز گلستان دهر خرم باش

تو کیمیای قناعت هم از دماغ آموز

فروش جسم و ز بازار شعله جان بستان

وگر ندانی این شیوه از چراغ آموز

به جان مضایقه با دشمنان خویش مکن

بیا به میکده و همت از ایاغ آموز

چنان بخند که لب هم نگردد آگه از آن

ادب ز انجمن شاهدان باغ آموز

مریز داغ به صحرا مرید گلشن باش

ترا که گفت فصیحی روش ز زاغ آموز

مطالب مشابه: اشعار فصیحی هروی | اشعار امامی هروی

عکس نوشته غزلیات هروی

شعرهای زیبای فصیحی هروی

چون عشق آشنای تو شد از خرد گریز

شکرانه کرامت نیکان ز بد گریز

ای غنچه مذهب دلم ار داری از بهار

تن چون نسیم پای کن و تا ابد گریز

وا افت موج‌وار چو طوفان غم شود

هر گاه ابر عافیتی برق زد گریز

گر جذب وصل دیرتر آید به پرسشت

باری به سعی هجر ز بند حسد گریز

بر نیش خار غم چو نسیم صبا بغلط

چون نکهت گلی به مشامت رسد گریز

مگریز با چراغ تو باد ار کند مصاف

رو وام کن ز برق شتاب و ز خود گریز

گر بالغی ز عمر فصیحی مخور فریب

هم از کنار مهد به سوی لحد گریز

هرگز مباش آتش سوزان سپند باش

خود را بسوز و دفع هزاران گزند باش

چون شعله سرمکش که برآرند از تو دود

شو خاک راه و در دو جهان سربلند باش

آزاده زی و صید غزالان درد را

چون طره نگار سراسر کمند باش

گر عافیت بسوخت ترا شکر غم بگوی

ممنون بخت و طالع ناارجمند باش

زین دوستان دشمن و زین دشمنان دوست

گاهی سرشک حسرت و گه زهر خند باش

زهر هلاهلی تو فصیحی ولی ز دور

در کام دشمنان هوس دوست قند باش

تا توانی در ترازوی هوس بی سنگ باش

چون گل آزادگی بیزار از آب و رنگ باش

حسن اگر در دیده چون نازت دهد جا پا منه

خوش نشین ناله‌های زار چون آهنگ باش

چون خزان آید در دل چون گل از شش سوگشای

در بهاران غنچه‌سان در بسته و دلتنگ باش

در گلستان جنون دستان رسوایی بزن

عقل گو خار سر دیوار نام و ننگ باش

نوشداروی جنون در حقه تسلیم نیست

خوی طفلان گیر و دست‌آموز صلح و جنگ باش

بال می‌رویاندم از تن چو اخگر شوق دوست

ره چو سوی اوست گو یک گام صد فرسنگ باش

مقصد افغانست خوش باشد فصیحی شرم چیست

گو درین ماتم‌سرا یک نوحه بی آهنگ باش

من که افسرده‌ترم از نفس مرغ خموش

کی رسد در چمن حسن توام لاف خروش

جان گر از بهر نثارت نفرستم چه کنم

گل مفلس چه کند گر نشود عطرفروش

چه بهشت‌ست محبت که درو می‌گردند

گریه زخم من و خنده گل دوش به دوش

شوق بنگر که چو نامش به زبانم آید

نگه از دیده سراسیمه دود تا در گوش

تیغ نازی مگر احرام دلم بسته که باز

زخمها هر نفس از شوق گشایند آغوش

نیش مژگان تو چون چشم تو شوخست مباد

چشم زخمی رسد و بشکند اندر رگ هوش

همت دیده بلندست فصیحی تن زن

نظری را به تماشای دو عالم مفروش

چون اشک خرقه طلب از خون ناب پوش

در فیض پرده بر رخ صد آفتاب پوش

بی خرقه خلوتت چو فلاطون تمام نیست

در خم نشین و خرقه ز لای شراب پوش

آب حیات باش ولیکن ز بیم خضر

بر روی خویش پرده ز موج سراب پوش

این پرده‌های حسن نظر خیره می‌کند

یک پرده بر جمال خود از آفتاب پوش

از محتسب مترس ولی بهر پاس شرع

موجی بیار و بر سر جام شراب پوش

عصمت شهید جلوه حسنی که از حیا

آید به سیر آینه عکسش نقاب پوش

خاکستری مناز فصیحی به صبر خویش

چندی چو شعله هم کفن اضطراب پوش

تاب خورشید رخت از تب فزونتر بود دوش

آتشم چون شمع جای خاک بر سر بود دوش

از عرق می‌ریخت شبنم بر رخ گلهای حسن

عید آب خضر با نوروز کوثر بود دوش

آن تنی کز ناز تاب بار رعنایی نداشت

آه کز بیداد تب در آب و آذر بود دوش

از تبت تا صبح بیماران غم می‌سوختند

بر شهیدان تو گویی روز محشر بود دوش

در فراق چشم بیمار تو خواب ناز را

پهلوی آسودگی بر نیش نشتر بود دوش

دست غم بادا قوی بازو که اندر سینه‌ام

هر نفس آزرده صد نوک خنجر بود دوش

از تهی‌دستی فصیحی هیچ قربانت نکرد

زآنکه چشم گوهر افشانش در اخگر بود دوش

متاع اشک گر آتش بود برو بفروش

وگرنه از مژه بستان برو به جو بفروش

چو کاروان هوس دررسد ز راه حرم

بگیر ذلت و صد چشمه آبرو بفروش

برهنه شو چو گل داغ و از خزان مندیش

به هر بها که ستانند رنگ و بو بفروش

شود گر از کرم عشق مو به مویت دل

به نیم غمزه آن چشم فتنه‌جو بفروش

متاع زهد کسادست سوی میکده بر

به خنده قدح و گریه سبو بفروش

مرو به رسته مصر ار روی زلیخاوار

چو بنده‌ای بخری خویش را بدو بفروش

زبان شعله فصیحی بخر درین بازار

به نرخ ناله جانسوز گفتگوی بفروش

ز پا افکند ما را آرزوی سرو بالایش

اجل گر دست ما گیرد سر افشانیم در پایش

مرا دوزخ سزاوارست اما دیده راحت

که من با عشق او خو دارم و او با تماشایش

به نوعی بگذرد آن تند خو گرم عتاب از من

که سوزد پرده‌های چشم از باد کف پایش

که باز از بانگ «ارنی» کرد در تاب آتش ما را

که امشب سوخت مغز هوش را برق تمنایش

فصیحی وعده قتلم به فردا داد و می‌ترسم

که فردای قیامت هم بود امروز [و] فردایش

مطالب مشابه: اشعار عطار درباره نوروز | قطعات مسعود سعد سلمان

اشعار فصیحی هروی

از پی رفع خمار دل غم‌پرور خویش

همه خون گردم و جوشم ز دل ساغر خویش

سینه شوقم و از داغ کنم پنبه داغ

زخم ناسورم و ز الماس کنم نشتر خویش

جگر تشنه که از شعله مبادا سیراب

نوحه تا چند کند بر سر خاکستر خویش

چند آیینه‌پرستان می پندار کشند

روی بنما که براهیم شود آذر خویش

سرمه از خاک در میکده کن تا بینی

کعبه و بتکده را مست سجود در خویش

شمع در جلوه و من مست شهادت تا کی

زهر حسرت خورم از غیرت بال وپر خویش

شعله در حشر چو از چشمه داغم جوشد

خلد صد غوطه زند در عرق کوثر خویش

هیچ خرم نشد این مزرعه هر چند چو ابر

اشک گشتیم و چکیدیم ز چشم تر خویش

چرخ خون گرید روزی که فصیحی خواهد

دیت عافیت خویشتن از اختر خویش

از خون کشتگان شکفد لاله‌زار عشق

باشد خزان عمر شهیدان بهار عشق

آه این چه آتش‌ست که از ذوق سوختن

روید چو خار خشک گل از مرغزار عشق

از عشق جان لبالب و شوق گرسنه چشم

مست‌ست همچنان ز می‌ انتظار عشق

قحط غم‌ست در دل ما ز آنکه می‌رسد

هر دم هزار قافله غم از دیار عشق

سرسبز باد تا به ابد بوستان حسن

زین خون که جوش می‌زند از جویبار عشق

نامم نخست بود فصیحی ولی کنون

بختم لقب نهاد سیه‌روزگار عشق

می‌آید از سیر جگر آهم گلستان در بغل

یاس و تمنا در نفس امید و حرمان در بغل

ز آن‌سان که طفلان چمن دزدند گل از باغبان

آهم کند گلهای داغ از سینه پنهان در بغل

زین پیشتر گل می‌فشاند از خنده چاک سینه‌ام

پژمرده کرد این لاله را تبهای حرمان در بغل

من در سجود بت ولی لبریز استغفار دل

دامان ز نعمت موج‌زن دریای کفران در بغل

گر من بمیرم ای نگه از گلستانش وامیا

ترسم کشد ناگه ترا گستاخ مژگان در بغل

از چین زلفی می‌رسم سودایی وآشفته‌سر

یک کعبه بت در آستین یک دیر ایمان در بغل

دل را پرستم ار بود زیبا پرستش جز ترا

کان غنچه از شاخ وفا روییده پیکان در بغل

داغم ولی از وصل من نشکفت آغوش دلی

روزی مگر گیرد مرا تابوت خندان در بغل

هم‌زاد ناموس غمم زآنم فصیحی پرورد

زخم شهیدان درکفن خاک شهیدان در بغل

گرد افغانم ز دامان جرس افتاده‌ام

از حریم محمل امید پس افتاده‌ام

ناله‌ام از بس گرانبار غمم ماندم به جای

ورنه عمری شد که در راه نفس افتاده‌ام

سالها کردم به پای عقل طی راه عشق

چون نکو دیدم دو گام از خویش پس افتاده‌ام

کوشش پرواز همت بین که در اقلیم حسن

با وجود صد گلستان در قفس افتاده‌ام

شعله برگشته روزم کز دل ماتم‌کشان

بسته‌ام بار غم و د رجان خس افتاده‌ام

ناخلف فرزند غم بودم از آن یادم نکرد

ورنه می‌داندکه در دام هوس افتاده‌ام

میوه عیشم ولی از بی‌وفاییهای شاخ

بر زمین غم فصیحی نیم‌رس افتاده‌ام

مطالب مشابه: اشعار متفرقه عارف قزوینی | غزلیات یغمای جندقی

اشعار فصیحی هروی

دردم و نوش مراد از نیش نشتر خورده‌ام

خضرم و آب حیات از نوک خنجر خورده‌ام

دایه‌ام عشق‌ست اگر آتش مزاجم باک نیست

گرچه از خاکم ولیکن شیر آذر خورده‌ام

ناله دردم و خوش بر سر کار آمده‌ام

از دل چنگ کنون بر لب تار آمده‌ام

آهم از شعله من باغ دلی آب دهید

که ز دریوزه جانهای فگار آمده‌ام

گریه‌ام کز جگر سوخته در دیده ابر

بهر آرایش رخسار بهار آمده‌ام

نخل نومیدیم و میوه من سوختن‌ست

اینک اندر جگر شعله به بار آمده‌ام

نی دل بلبلم و نی لب گل حیرانم

که درین باغ فصیحی به چه کار‌ آ‌‌‌‌مده‌ام

جوش ذوقم خوش‌نشین کشور میخانه‌ام

موج فیضم خانه‌زاد ساغر و پیمانه‌ام

می‌زنم لاف شکیبایی و از طوفان اشک

موجهء گرداب را مانَد ، مصیبت خانه‌ام

باز در دارالشفای تب گدایی می‌کنم

کز مسیح آنجا فغان خیزد که من دیوانه‌ام

دزدم از جیب صبا خاکستر منصور را

تا مگر طوری شود زین نور ایمن خانه‌ام

تیره روزیهایِ طالع‌ بین ، که از بس بی کَسَم

هر شب افروزد چراغی باد در کاشانه‌ام

هیچ گه جغدی صلای کلبه خویشم نزد

روزگاری شد که سرگردان این ویرانه‌ام

بیخودم نی ازگل آگاهم فصیحی نه ز شمع

این قدر دانم که گه بلبل گهی پروانه‌ام

چون ابر شب ز آتش تب می‌گریستم

از ترکتاز برق طرب می‌گریستم

جان داد و بوسه بر لب تیغ غمی نزد

بر تیره روزگاری لب می‌گریستم

گستاخ جان نثار تو می‌گشت دوش و من

در گوشه‌ای ز شرم ادب می‌گریستم

حسنش فزون ز حوصله بینش است و من

بر عجز دیده شب همه شب می‌گریستم

او در کنار دیده فصیحی و تا سحر

من همچنان ز جوش طلب می‌گریستم

یک گام گر از محمل غم باز‌پس افتم

پیش آیم و چون ناله به پای جرس افتم

داغم جگر سوخنگانست مرادم

نه شعله و دودم که به دنبال خس افتم

بر ناصیه دانه فریبم ننوشتند

در دام به امید وصال قفس افتم

مردم ادبم کاش گذارد که درین بزم

بیهوش تر از شهد به پای مگس افتم

هجرش چو منی را نرسد لیک فصیحی

گامی دوسه از خویش گهی پیش و پس افتم

دیده را گم داشتم عمری و اکنون یافتم

گر نیامد نکهت پیراهنی چون یافتم

از غرور عافیت می‌کردمش از گل سراغ

عاقبت اندر میان دجله خون یافتم

تشنگی می‌داشتم بستند دریا و سراب

آخرالامر این گهر در جیب جیحون یافتم

ناله دیرآشنای گوش لیلایم از آن

خویش را گم کردم و در جان مجنون یافتم

دل نماندم تا غم دل جلوه‌گر شد بی‌نقاب

قطره‌ای گم کردم و صد بحر افزون یافتم

سجده‌ای بر هر در افشاندیم اما عاقبت

کعبه را از تنگنای کعبه بیرون یافتم

قصه درد فصیحی می‌زدم امشب رقم

لفظ را گم گشته در خوناب مضمون یافتم

فصیحی هروی که بود و لقب «ملک‌الشعرا» به چه دلیل به او داده شد؟

پاسخ: شاعر و نوازندهٔ چیره‌دست قرن دهم هجری است که به دلیل مهارت در غزل‌سرایی و موسیقی، به «ملک‌الشعرای خراسان» مشهور شد و در محافل ادبی و دربار جایگاه والایی یافت.

ویژگی سبکی غزل‌های عاشقانهٔ فصیحی چیست؟

پاسخ: غزل‌های او با زبانی ساده و روان سروده شده و احساسات عمیق عاشقانه را با لحنی صمیمی و بی‌پیرایه بیان می‌کند. برخی محققان او را حلقهٔ اتصال میان سبک عراقی و هندی می‌دانند که در عین سادگی، به مضامین عرفانی هم نزدیک می‌شود.

پیوند موسیقی با اشعار فصیحی چگونه است و چه نمونه‌هایی از آن در دست است؟

پاسخ: او خود نوازنده بوده و اشعارش ریتم و آهنگ خاصی دارند که نشان از تسلط او بر موسیقی دارد. برخی از غزل‌های او مانند «سرمست می‌شوم من از آن بادهٔ کهن» نمونه‌هایی از این پیوند هستند.

چرا با وجود شهرت، دیوانِ مستقلی از او کمتر شناخته شده است؟

پاسخ: بیشتر اشعار فصیحی در تذکره‌ها و سفینه‌های خطی پراکنده است و دیوان مستقلی به نام او کمتر به چاپ رسیده. از این رو، شناسایی آثارش نیازمند مراجعه به منابع کهن و دستنویس‌هاست و به همین دلیل نام او در میان عامه کمتر از شاعران هم‌دوره‌اش شنیده می‌شود.

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.