قطعات مسعود سعد سلمان { گلچین اشعار زیبای این شاعر }
در سایت ادبی، فرهنگی و هنری روزانه قطعات مسعود سعد سلمان را برای شما اهالی شعر آماده کرده ایم. مسعود سعد سلمان (۴۳۸-۵۱۵ ق) شاعر، ادیب و خوشنویس مشهور دوره غزنویان است که به دلیل سرودن «حبسیات» (اشعار زندان) شهرت دارد. او که اصالتاً همدانی و متولد لاهور بود، به دلیل توطئههای درباری حدود ۱۸ سال از عمر خود را در زندانهای مختلف گذراند و قصاید بسیار زیبایی در این دوران سرود.

قطعه های شاهکار مسعود سعد سلمان
به جمله ما که اسیران قلعه ناییم
نشسته ایم و زیان کرده بر بضاعتها
نه مالهایی کآنگاه بود فایده داشت
نه سود دارد اکنون همی براعتها
همان کفست و نخیزد ازو سخا و کرم
همان دلست نجنبد درو شجاعت ها
به روز تا بر ما اندر آید از روزن
کنیم روشنی و باد را شفاعت ها
ز بهر هستی ها نیست کردمی لیکن
به نیستی ها کردم بسی قناعت ها
دراز عمری دارم که اندرین زندان
بر من از غم دل سالهاست ساعتها
چه نازها کنم امروز من به برنایی
کنم ز پیری فردا بسی خلاعت ها
به کردگار که در راحتم ز تنهایی
که سیر گشت دل من از آن جماعت ها
من ار نکردم بذله مصون زیم چونان
چو نظم ما را افتد همی اشاعت ها
اگر جهان را چونین ندانمی مجبور
به شعرها زنمی بر جهان شناعت ها
شاعران بینوا خوانند شعرِ با نوا
وز نوای شعرشان، افزون نمی گردد نوا
طوطیانه گفت و نتوانند جز آموخته
عندلیبم من که هر ساعت دگر سازم نوا
اندر آن معنی که گوید بِدهَمِ انصاف سخن
پادشاهم بر سخن، جایز نباشد پادشا
باطلی گر حق کنم، عالم مرا گردد مقر
ور حقی باطل کنم، منکر نگردد کس مرا
گوهر ار در زیر پا آرم، کنم سنگ سیاه
خاک اگر در دست گیرم، سازم از وی کیمیا
گر هجا گویم، رمد از پیش من دیو سپید
ور غزل خوانم، مرا منقاد گردد اژدها
کس مرا نشناسد و بیگانهرویم نزد خلق
زآنکه در گیتی ز بی جنسی ندارم آشنا
آسان گذران کار جهان گذران را
زیرا که جهان خواند خردمند جهان را
پیراسته می دار به هر نیکی تن را
آراسته می خواه به هر پاکی جان را
میدان طمع جمله فرازست و نشیب است
ای مرکب پر حرص فرو گیر عنان را
جانست و زبانست زبان دشمن جانست
گر جانت بکارست نگهدار زبان را
دی رفت و جز امروز مدان عمر که امید
بسیار بفرساید و برساید جان را
پیش از تو جهان بودست آن کن که پس از تو
گویند نکو بود ره و رسم فلان را
با تو نکال از هجاست زیراک
به جلوه است آن تن تو و ایضا
مست و خراب دوش بخفتی
شد پاره دامن تو و ایضا
واکنون دو رنگ بینم از هار
ریش ملون تو و ایضا
هرگز فر حج ندیدم جز تو
ای روسپی زن تو و ایضا
امروز از این حکایت عیشست
در کوی و برزن تو و ایضا
مطلب مشابه: اشعار مسعود سعد سلمان؛ گلچین غزلیات، رباعیات و قصاید این شاعر
مطلب مشابه: اشعار امیر معزی؛ گلچین زیباترین غزلیات، رباعیات و قطعات این شاعر
نه جای شخودن بماند از دو رخ
نه جای دریدن بماند از قبا
بگریم همی در فراقت چنانک
که داود بر تربت او ریا
که از بس سرشکم بروید همی
به یاقوت انگشتری بر گیا

ای بزرگی که پایه قدرت
همچو خورشید بر فلک سوده ست
مفلس از جود تو غنی گشته ست
رنجه از جاه تو برآسوده ست
صیقل عدل تو به تیغ هنر
از جهان زنگ جور بزدوده ست
هر که او تخم خدمتت کشته ست
جز بزرگی و جاه ندروده ست
نیست پوشیده حال بنده تو را
که تنش چون زغم بفرسوده ست
عمر شیرین به باد بر داده ست
دل مسکین به درد پیموده ست
به همه وقت بی گمان بر من
دلبر مهربان ببخشوده ست
تا بتازی و پارسی طبعم
بسزا هر زمانت بستوده ست
صلت و خلعت مرا هر بار
از همه کس تمامتر بوده ست
چون که این بار و بر و احسانت
مر مرا هیچ روی ننموده ست
یا ببرده ست از میان خازن
یا خداوند خود نفرموده ست
تا مرا دشمنست گشت فلک
کوششم در زمانه بیهوده ست
باد عمرت فزوده در دولت
که به تو عمرها بیفزوده ست
مطلب مشابه: قطعات ادیب صابر؛ اشعار زیبا و احساسی این شاعر قدیمی
مطلب مشابه: ابیات پراکنده قصاب کاشانی ( مجموعه شعرهای زیبای عاشقانه قصاب کاشانی )
عکس نوشته اشعار مسعود سعد سلمان
خواجه ابوالقاسم ای بزرگ اصیل
غم معشوقه هیچ کمتر هست
هستی آگه ز حال کآن خاتون
جز تو آنجاش یار دیگر هست
در وفای تو گر خورد سوگند
که نخورده ست . . . باور هست
شادی وصل او که خواهی یافت
با غم هجر او برابر هست
راههایی که او زند بر چنگ
یاد داری و هیچت از بر هست
برد خواهیش هیچ راه آورد
زین معانیت هیچ در سر هست
آمدن در خورت نبود اینجا
بازگشتنت هیچ در خور هست
ای بزرگی که در همه احوال
ناصر تو خدای بیچونست
کمترین پایه ای ز همت تو
برترین موضعی ز گردونست
خلق تو جسم عنبر ساراست
لفظ تو رشک در مکنونست
روز تأیید تو در اقبال است
ماه اقبال تو بر افزونست
سفر تو چو عید فرخنده است
عید تو چون سفر همایونست
دست بر زخم من فلک نگشاد
تا درین سمج بی درم نه ببافت
کس چو من گوهری به نظم نسفت
کس چو من حله ز نثر نبافت
از چنین کارهای بی ترتیب
دل من خون شد و جگر بشکافت
سخن خوب و نغز طوطی گفت
خلعت و طوق مشک فاخته یافت
دل به تیر عنا نباید خست
جان به تف بلا نباید تافت
نه سهی سرو گشت هر چه دمید
نه غنیمت گرفت هر که شتافت
مویم آخر جز از سپید نگشت
گرچه اول جز از سیاه نرست
رنگ آن سرخ هم نشد گر چند
مردم آن را به خون دیده بشست
مرد را چون سپید گردد موی
تن چو موی سپید گردد سست
نادرستی بودش رنگ دوم
چون درستیش بود رنگ نخست
تن بنه مرگ را حرص خلود
از دل خویشتن برون کن چست
موی چون نادرست گشت بدان
که نمانده است جای موی درست
دوزخ جاودانه جست آن کس
کز جهانی عمر جاودانی جست
پند این مستمند بشنو نیک
دل بر آن نه که آن سعادت توست
مطلب مشابه: قصاید عبید زاکانی | قصیدههای بلند و کوتاه شاهکار از عبید زاکانی
مطلب مشابه: غزلیات اسیری لاهیجی ( مجموعه شعرهای عاشقانه و شاهکار این شاعر بزرگ )
ای بزرگی که حسن رای تو را
هر زمان بر من اصطناعی نوست
ابر کف تو تند و پر گهرست
بحر فضل تو ژرف و پر لؤلؤست
دل شادت چو عقل بی زللست
کف رادت چو علم بی آهوست
جز تو از مهتران خطاب که کرد
بنده خویش را برادر و دوست
هم رگ و پوست خواندیم شاید
وین تمثل ز روی عقل نکوست
زآنکه چون خون و استخوان شد طبع
مر مرا خدمت تو در رگ و پوست
گر مرا جان و دل ز خدمت تو
سال و مه با صفا و با نیروست
چون تخلف کنم ز خدمت تو
که مرا اصل زندگانی اوست
یاد پشتم ز بار رنج دو تاه
گرنه در مهر تو دلم یکتوست
تربیت کردیم به نظم و تو را
تربیت کردن چو من کس خوست
آن قصیده به جنب این قطعه
راست گویی که نامه مانوست
عذر بی منفعت نهادن چیست
پیش دانش بر ایستادن چیست
مرگ را زاده ایم و مرده نه ایم
خویشتن را غرور دادن چیست
پس چو در جمله می بباید مرد
همه را ای شگفت زادن چیست
در رنجی که منفعت نکند
بر تن خویشتن گشادن چیست
روزی خویشتن خورد هر کس
خلق را در هم اوفتادن چیست
دیگران چون پس از تو بردارند
این به کف کردن و نهادن چیست
ناگه خروس روزی در باغ جست
در زیر شاخ گل شد و ساکن نشست
آن برگ گل که دارد بر سر بکند
اندر دو ساق پایش دو خار جست
آن از پی جمالی بر سر بداشت
وآن از پی سلاحی بر پای بست
آدمی سر به سر همه عیب است
پرده عیبهاش برناییست
زیر این پرده چون برون آید
همه بیچارگی و رسواییست
مرا بس ز دیوان مرا ز خدمت
خوشا روز بیکاری و وقت عطلت
بر این تیغ کوه گل انبار گویی
چو فغفور بر تختم و فور برکت
چو دولت مهیا بود مر کسی را
اگر او نجوید بجویدش دولت
امامی که بر روزگارست ما را
اگر او ندارد بدادمش مهلت
اگر دولت آید و گر نکبت آید
به نزدیک من هر دو را هست آلت
مطلب مشابه: اشعار هادی خورشاهیان؛ گلچین اشعار کوتاه و بلند عاشقانه
مطلب مشابه: اشعار متفرقه عارف قزوینی (شعرهای کوتاه و بلندِ شاهکار از عارف قزوینی)

گرمابه سه داشتم به لAوهور
وین نزد همه کسی عیان است
امروز سه سال شد که مویم
مانندهٔ موی کافرانست
بر تارک و گوش و گردن من
گویی نمدِ ترِ گران است
از رنج دل اندکی بگفتم
باقی همه در دلم نهانست
پاداش من درین غم و رنج
بر ایزد پاک غیبدان است
شعرهای شاهکار مسعود سعد سلمان
عمر کاک را که خواهد گفت
کای عزیز و گزین برادر دوست
در هوای من اردل تو دوتاست
دل من در هوای تو یک توست
مهر هر کس کهن کهن گشته
در دل من زمان زمان نو نوست
برگ و پوست گشته ای با من
چون توانم نشست به برگ و پوست
به تو محتاج گشته ام که مرا
پای بی زور و دست بی نیروست
آنکه محتاج او نیم همه روز
مانده در پیش من چو دست آهوست
برود آنکه زوست راحت من
نرود آنکه غصه من ازوست
شدن او چو مهر بر آبست
ماندن این چو نقش بر زیلوست
تو بر من به آمدن خو کن
که مرا خوست باز جستن دوست
ثقت الملک تا به صدر نشست
دهر پیشش میان به طوع ببست
تا همایون دوات پیش نهاد
الفش را فلک به تا پیوست
درد دشمن شدست و داروی دوست
تاش بسپرد آن مبارک دست
بنگر اکنون به تازگی عجبا
کاندر آن لفظ درد و دارویست
مجلس سامی جمالی را
بنده مسعود سعد خدمت کرد
مجلسی را که چون بهشت خدای
معدن جاودانه نعمت کرد
واندرو حشمت خداوندیست
که ازو روزگار حشمت کرد
کعبه ای شد ز بس که اهل امید
گرد او طوف جست و رحمت کرد
عمده مملکت رشید که ملک
مجلسش آسمان همت کرد
بدهادش خدای صد چندان
که ز اقبال چرخ نهمت کرد
ایمنی را و تندرستی را
آدمی شکر کرد نتواند
در جهان این دو نعمتی ست بزرگ
داند آن کس که نیک و بد داند
تا فراوان نایستی تو ذلیل
روزگارت عزیز ننشاند
آنچه بدهد فلک تو را بستان
باز ده پیش از آنکه بستاند
تو چه دانی که چند بد هر روز
بخت نیک از تو می بگرداند
راستی کن همه که در دو جهان
به جز از راستیت نرهاند
سخت بیدار باش در همه کار
بیش از آن کت قضا بخسباند
نیک رو بد مرو که نیک و بدست
که ز ما یادگار می ماند
راشد از رشد روزگار نیافت
رشد از اینگونه بس فراوان کرد
تن او را که جان دانش بود
فلک جان ربای بی جان کرد
گوهری بود رشکش آمد ازو
در دل خاک از آتش پنهان کرد
ای برادر چگونه شرح دهیم
آنچه بر ما سپهر گردان کرد
هر زیارت ز مال و جاه که بود
ما دو تن را به قهر نقصان کرد
دل ما خود ز حبس بریان بود
دیده ما ز درد گریان بود
صالحی داشتم که شیر نکرد
آنچه او سالها به میدان کرد
چون همی دید کار من دشوار
کار خود را به مرگ آسان کرد
راشدی داشتی تو فرزندی
که همه کار تو به سامان کرد
در ربودش ز تو زمانه دون
تا تو را مستمند و حیران کرد
بد نیارست کرد چرخ بدو
تا تو را در نهفته زندان کرد
زانکه دانست کاین چنین فعلی
با تو جز پای بسته نتوان کرد
تو بر آن راشد آن جزع کردی
که همه کس حکایت آن کرد
داستانی شد آنچه بر صالح
باز مسعود سعد سلمان کرد

ای بزرگی که باغ رادی را
شاخ بأس تو فتح بار آورد
تیغ تیز تو در مصاف عدو
شرک را تا به حشر کار آورد
حیدری صولتی و خنجر تو
عادت و رسم ذوالفقار آورد
کف بارنده مبارک تو
جود را موسم بهار آورد
بنده مسعود سلمان را
نزد تو بخت پایدار آورد
چون نبودش ز نام خود نیمی
نیمی از نام خود نثار آورد
ای حصن مرنج وای آنکس
کو چون من بر سر تو باشد
هر دیو در آن جهان که بجهد
از خانه خود بر تو باشد
ور پنهان خانه ای کند مرگ
در پیشگهش در تو باشد
تو مادر دوزخی بگو راست
یا دوزخ مادر تو باشد
نه نه که نه اینی و نه آنی
دوزخ چو برابر تو باشد
تو مهتر مهتری مر او را
او کهتر کهتر تو باشد
گر آتش تو ورا بسوزد
والله که فراخور تو باشد
مرا منجم هشتاد سال عمر نهاد
ز عمر دوستی امید من بر آن افزود
خدای داند من دل در او نمی بندم
که باد پیمود آن کس که آسمان پیمود
تو خود چنین گیر آخر نه پنجه و دو گذشت
هر آنچه خوشتر گیتی ز عمر من بربود
امید خوشه چه دارم دگر که داس فنا
دو بخش تازه از گشت عمر من بدرود
فلک بفرسود آن قوت جوانی من
چو ضعف پیری آمد نداندش فرسود
پنجاه و هفت رفت ز تاریخ عمر من
شد سودمند مدت و ناسودمند ماند
و امروز بر یقین و گمانم ز عمر خویش
دانم که چند رفت و ندانم که چند ماند
فهرست حال من همه با رنج و بند بود
از حبس عبرت و از بند پند ماند
از قصد بدسگالان وز غمز حاسدان
جان در بلا فتاد و تن اندر گزند ماند
چوگان بنه که گوی تو اندر چه اوفتاد
خیره متپ که کره تو در کمند ماند
لیکن به شکر کوش که از طبع پاک تو
چندین هزار بیت بدیع بلند ماند
مطلب مشابه: اشعار امیر حسینی هروی؛ گلچین اشعار عاشقانه کوتاه و بلند این شاعر
مطلب مشابه: غزلیات صابر همدانی | شعرهای عاشقانه و غزل از شاعر معاصر ایرانی










