اشعار هادی خورشاهیان؛ گلچین اشعار کوتاه و بلند عاشقانه

اشعار هادی خورشاهیان را در روزانه بخوانید. هادی خورشاهیان شاعر معاصر ایرانی (متولد ۱۳۶۰ در تهران) است که در دههٔ ۹۰ و به‌خصوص بعد از ۱۳۹۵ با شعرهای کوتاه، طنزآمیز، تلخ و بسیار صریح و مردم‌پسندش در شبکه‌های اجتماعی (به‌ویژه اینستاگرام) به شهرت رسید و الان یکی از پرمخاطب‌ترین شاعران زندهٔ ایران محسوب می‌شود.

اشعار هادی خورشاهیان؛ گلچین اشعار کوتاه و بلند عاشقانه

شعرهای زیبای هادی خورشاهیان

«بريز قهوه برايم كه زيستن سخت است»

گرفته سخت به من، روزهاي آسان را

دريغ كرده بهار و دو قطره باران را

گرفته است بهار و درخت را از من

سپرده است به جايش تب بيابان را

نشسته برف به ابروي و موي من امروز

وزانده است به پيشاني‌ام زمستان را

درخت‌ها همه خشكيده‌اند در سرما

نشانده روي تن ده، هجوم توفان را

دلش نسوخت به حال پرنده‌ي در برف

نديد دل زدن قمري هراسان را

بريز قهوه برايم كه زيستن سخت است

گرفت دست تو را و شكست فنجان را

نمي‌كنم خالي صحنه را كه خوش باشد

نخوانده قصه‌ي مشهور مرد و ميدان را

به دست خالي آباد مي‌كنم ده را

و خشت مي‌زنم اين خانه‌هاي ويران را

به واژه جان بدهم تا به شعر برخيزد

به رقص آورم اين واژگان بي‌جان را

اگر چه هيچ به رويش نياورد هرگز

شناخته است از الفاظ من خراسان را

ای شرقی هميشه كه شعرم برای توست

در بيت بيت هر غزلم رد پای توست

احساس می ‌كنم كه كمی دوست داری ام

تنها دليل منطقی ‌ام چشم های توست

گويا مرا به نام حقیقی صدا زدی

باور كنم پرنده ی من این صدای توست؟

حال و هوای چشم تو،شعر مرا سرود

شعرم همیشه حاصل حال و هوای توست

همواره انتهای غزل خوب می ‌شود

وقتی كه انتهای غزل ابتدای توست

در ابتدای چشم تو شعری شروع شد

شعری كه بیت های قشنگش برای توست

از تو نمی‌ شود سخنی عاشقانه گفت

 حتی نمی‌ شود که برایت ترانه گفت

از تو نمی ‌شود که به گیسو پناه برد

 از سجده‌ های گیسوی تو روی شانه گفت

از تو نمی‌ شود به خدا ساده حرف زد

 حتی نمی‌ شود سخنی عامیانه گفت

با این مقدمه غزلش را شروع کرد

مردی که سال‌ ها غزل ناشیانه گفت

اول تکلف غزلش را بهانه کرد

 لختی که فکر کرد بدون بهانه گفت

از میم اول و الف آخر زنی

 مردی بدون واهمه شعر شبانه گفت

من فکر می ‌کنم که اساسا درست نیست

 از نام اعظمت سخنی بی نشانه گفت

لختی به سهم قافیه ‌هایش نگاه کرد

 بیتی برای قافیه‌ ی تازیانه گفت

بالای شعر تازه‌ ی بی پرده‌ اش نوشت

مردی غزل سرود و به بانوی خانه گفت

حالا مرا ببخش که شعرم کمی بد است

 گفتم نمی‌ شود غزل عاشقانه گفت

مطلب مشابه: غزلیات صابر همدانی | شعرهای عاشقانه و غزل از شاعر معاصر ایرانی

مطلب مشابه: اشعار کوتاه شاعران معاصر + گزیده ای از اشعار زیبا و معروف معاصر

جنگل، شده‌ است شعله‌ور، می‌سوزد

دریای جهان، از این خبر می‌سوزد

جنگ است – از آن قدیم – بین من و تو

در آتش جنگ، خشک‌وتر می‌سوزد.

شعرهای زیبای هادی خورشاهیان

تاریک، سیاه، قیر، ظلمت، بی‌رحم

درنده و در اوج شقاوت، بی‌رحم

این رابطه‌ای که بین جان من و توست

«عشق» است، ولی به‌قدر «نفرت»، بی‌رحم.

روشن نکند شب دلم را فانوس

یاس است که پتک می‌زند بر ناقوس

در لحظه‌ی مرگ دست‌و‌پا خواهم زد

در ورطه‌ی باتلاق یا اقیانوس.

آرامش تلخ، اتفاق افتاده‌ست

در زیستنش، از اشتیاق افتاده‌ست

آرام در این مرگ فرو خواهد رفت

مردی که درون باتلاق افتاده‌ست.

صیاد و کمان و تیر، آهو جان باخت

کبک آمد و بر تیزی چاقو جان باخت

ای نکبت روزگار، انصافت کو؟

عدل آمد و بر روی ترازو جان باخت.

مطلب مشابه: شعر عاشقانه معاصر و اشعار کوتاه و بلند جدید عشق

مطلب مشابه: شعر زیبا + مجموعه زیباترین اشعار با موضوعات مختلف و جذاب از شاعران قدیمی و معاصر

«عشق» از کلمات این کتاب افتاده‌ست

در دور فقط نقش سراب افتاده‌ست

دوری و چه بسیار، ولی می‌آیی

یک‌روز که آب از آسیاب افتاده‌ست.

مانند خودِ بهار برمی‌گشتی

سرزنده و اُستوار برمی‌گشتی

من گوش به زنگ ساعت و سوت قطار

وقتی که تو با قطار برمی‌گشتی.

مردی‌ست که با درد کنار آمده‌ است

زخمی‌ست که با زخمه‌ی تار آمده است

برگی‌ست که در اجاق می‌سوزد زرد

«خواری»ست که یک‌روز به‌کار آمده است.

توفان به سراغ باغ گل می‌آید

سیلاب به قصد فتح پل می‌آید

تشت‌ست که از بام می‌افتد هر روز

رسوایی ماست، با دهل می‌آید.

گُل نیست، اگرچه توی مُشت افتاده‌ست

پوچ است، در این نَما، دُرُشت افتاده‌ست

امروز شبیه لاک‌پُشتی‌ست عظیم

افسوس که در چاه، به پُشت افتاده‌ست.

عکس نوشته اشعار هادی خورشاهیان

این دار و طناب دار، با ما بوده‌ست

از گردش روزگار، با ما بوده‌ست

بر موی سیاه ما نشسته‌ست این برف

این برف که از بهار، با ما بوده‌ست

تاریک بودم، خواستم از نور بنویسم

در تشنگی، از چشمه‌ی انگور بنویسم

جلّاد بودم، عشق را بر دار می‌کردم

امّا دلم می‌خواست از منصور بنویسم

صیّاد بودم، مهربان بودم ولی گاهی

می‌خواستم از ماهیِ در تور بنویسم

پروانه‌ای هستی و من هرگز نمی‌خواهم

اسم تو را با تیغه‌ی ساطور بنویسم

از نام تو در هند و تهران چشم پوشیدم

یک‌عمر باید از لبت مستور بنویسم

خوابیده بودم در شب بغداد، امّا کاش

می‌شد شبی از صبح نیشابور بنویسم

در حسرت آن چشم‌ها تا صبح بیدارم

تا چند بیت از اشتیاق و شور بنویسم

ای شاهدخت خواب‌های هرچه بیداری

شاعر شدم، از تو فقط از دور بنویسم

قسمت نشد بوسیده باشم چشم‌هایت را

باید از این حسرت فقط در گور بنویسم.

مطلب مشابه: اشعار پروین اعتصامی + مجموعه شعرهای احساسی و عاشقانه شاعر معاصر پروین اعتصامی

مطلب مشابه: شعر نو؛ گزیده اشعار نو و نیمایی از شاعران معروف (عاشقانه و احساسی)

پرنده‌ای که رسیده، درخت و سیم ندارد

رسیده صبح بهارش، ولی نسیم ندارد

پرنده آمده امّا چقدر باغچه خالی ست

حیاط خانه‌ی خلوت، دو یاکریم ندارد

اتاق‌ها همه خالی، نه قاب عکس خیالی

در آن اتاق که تصویری از گلیم ندارد

پرنده از همه سو زیر تیر و شمشیر است

پرنده آمده در خانه‌اش حریم ندارد

بهار آمده امّا نه نقش ابر و نه باد است

به غیر نقش دو تا ابرک عقیم ندارد

از آسمان چهارم، رسیده حضرت مصلوب

رسیده است، ولی صبح اورشلیم ندارد

نه صبح آن یدّبیضا، عصا و طور و چلیپا

که اورشلیم نشانی از آن کلیم ندارد

نشان صلح نمانده در این مکاشفه افسوس

که این مکاشفه رنگی از آن قدیم ندارد

ولی مسیح از این ابرهای سخت سترون

به قدر یک سر سوزن، هنوز بیم ندارد

کسی نرفته به سویی که عشق باشد و ایمان

کسی نشانی از آن راه مستقیم ندارد

چه سرزمین شگفتی، نه نیل مانده نه سینا

وبا گرفته و طاعون، ولی حکیم ندارد.

برادرم بودي، دل زدي به درياها

مديترانه و آرام و بحر عمان را

برادرم بودي، در غروب شهريور

گريستم همه‌ي ابرهاي تهران را

برادرم بودي، مرگ را جدل كردم

به شك فرو بردم فيلسوف يونان را

برادرم بودي، پيرهن بدرانم

كه آشكار كنم بعد مرگ پنهان را

برادرم بودي، سوكوار موي توام

و دست مي‌كشم آن گيسوي پريشان را

چهار عنصر را مي‌برم به آبادي

و سبز خواهم كرد اين همه درختان را

چهار باغ بسازم پر از گياه و درخت

شراب مي‌كنم اين تاك‌هاي پيچان را

چهار مرتبه در طول روز گريه كنم

چگونه طي كنم اين روزهاي هجران را

چهار سمت زمين را دويده‌ام كه مگر

نگاه دارم اين چرخ گرد گردان را

چهار قرن اگر بگذرد نخواهم گفت

چقدر خسته‌ام اين سال‌هاي يكسان را

برادرم بودي رفته‌اي به صيد نهنگ

رها مكن در توفان سخت سكان را

دو لقمه نان و دو ماهي خرد در خانه‌ست

كفاف مي‌داد اين خرده‌ريز، مهمان را

برادرم بودي، رفته‌اي سفر تا ماه

پلنگ بودي قله‌هاي ايمان را

چگونه از تو بگويم كه كم نباشد مرد

چگونه پاس بدارم حضور انسان را

«روي سر سبز منظره»

از آن طرف قله‌ي موعود رسيد

حال همه‌ي پرنده‌ها را پرسيد

خورشيد به چشم پنجره گفت سلام

روي سر سبز منظره دست كشيد

مطلب مشابه: اشعار برگزیده شاعران؛ مجموعه شعر معروف از شاعران کهن و معاصر ایران

مطلب مشابه: اشعار احمد شاملو؛ گزیده ای از بهترین شعرهای زیبا و عاشقانه احمد شاملو

«پشت سر چشم‌هاي من»

از رفتن و بر باد شدن حرف نزن

از مردن و از گور و كفن حرف نزن

از شهر دلت مي‌روم اما لطفا

پشت سر چشم‌هاي من حرف نزن

منتخب اشعار هادی خورشاهیان

«راز ماه»

نگاهم تا فراز ماه مي‌رفت

صدايم در فرود چاه مي‌رفت

كسي تنهايي‌ام را پر نمي‌كرد

دلم همواره با خود راه مي‌رفت

«شبيه سروها»

صميمي، مهربان، افتاده باشيد

شبيه سروها آزاده باشيد

براي گفتن از آيينه و آب

دوبيتي‌هاي من آماده باشيد

تو را دوست دارم

«مثل هلال ماه»

گاهی سکوت تو

از هر خنجری برنده‌تر است

مثل هلال ماه

که کتان را می‌دراند

و پلنگ

روی صخره پلک می‌زند.

«نقشه‌ی جهان»

بغض که می‌کنی

نقشه‌ی جهان را پهن می‌کنم

و می‌گردم دنبال رودخانه‌ای

که راهش را

به سوی چشم‌های تو باز کرده است.

گرفته سخت به من، روزهای آسان را

دریغ کرده بهار و دو قطره باران را

گرفته است بهار و درخت را از من

سپرده است به جایش تب بیابان را

نشسته برف به ابروی و موی من امروز

وزانده است به پیشانی‌ام زمستان را

درخت‌ها همه خشکیده‌اند در سرما

نشانده روی تن ده، هجوم توفان را

دلش نسوخت به حال پرنده‌ی در برف

ندید دل زدن قمری هراسان را

بریز قهوه برایم که زیستن سخت است

گرفت دست تو را و شکست فنجان را

نمی‌کنم خالی صحنه را که خوش باشد

نخوانده قصه‌ی مشهور مرد و میدان را

به دست خالی آباد می‌کنم ده را

و خشت می‌زنم این خانه‌های ویران را

به واژه جان بدهم تا به شعر برخیزد

به رقص آورم این واژگان بی‌جان را

اگر چه هیچ به رویش نیاورد هرگز

شناخته است از الفاظ من خراسان را

مطلب مشابه: اشعار گروس عبدالملکیان + گزیده شعر عاشقانه کوتاه و بلند این شاعر

مطلب مشابه: اشعار سید علی صالحی + مجموعه شعر کوتاه و بلند عاشقانه این شاعر سید علی پناه صالحی

منتخب اشعار هادی خورشاهیان

در کوچه‌های نیشابور، باد می‌وزد و می‌برد

برگ‌های پاییزی را، به یاد آن روزها که ما

کودک بودیم و بادبادک‌ها پرواز می‌کردند

بالای دیوارهای خشتی، و ما می‌دویدیم  پدرم می‌گفت: هادی، تو شاعری، بنویس

از این بادها، از این برگ‌ها، از این کوچه‌های تنگ

من نوشتم، اما کلمات فرار کردند، مثل باد

و ماندم با کاغذی سفید، و قلمی شکسته  حالا در تهران، شب‌ها بیدارم و فکر می‌کنم

به آن فریاد شیری که در سینه‌ام موج می‌زند

شیری که روایت می‌کند، داستان‌های ناتمام

عشق‌های ناتمام، شهرهای ناتمام  بخندم؟ گریه کنم؟ یا بنویسم؟

بنویسم از تو، ای شهر، ای باد، ای برگ

که من هادی‌ام، خورشاهیان، در جستجوی خودم

و تو، خواننده، در جستجوی من 

سال شصت بود، و هوا پر از بوی باروت

ما بچه‌های کوچه، با توپ پلاستیکی بازی می‌کردیم

و رادیو می‌گفت: بمب‌ها افتادند، شهید شدیم

پدرم سیگار می‌کشید و سکوت می‌کرد  من پشت میز مدرسه، نقاشی می‌کشیدم

تانک‌ها را، و سربازها را، با مداد رنگی

معلم می‌گفت: هادی، این جنگ تمام می‌شود

اما من می‌دانستم، جنگ در دل‌ها می‌ماند  شب‌ها، صدای آژیر، و ما زیر پتو

دعا می‌خواندیم، برای برادرهای جبهه

یکی رفت، و برنگشت، نامه‌اش آمد: “زنده‌ام”

اما زنده نبود، فقط کاغذ بود، کلمات  حالا سال‌ها گذشته، و من شاعر شدم

از آن سال‌ها می‌نویسم، از آن بوی باروت

از آن توپ‌های پلاستیکی، که حالا تفنگ‌اند

در دستان نسل بعد، و جنگ هنوز تمام نشده  خنده‌ام می‌گیرد، تلخ، از این چرخه

که ما می‌میریم، و شعرها می‌مانند

سال شصت، سال شصت، تکرار می‌شود…

پنج‌شنبه پانزدهم شهریور، من متولد شدم

در گنبد، با بوی خاک و باد

مادرم گفت: هادی، تو خورشید خواهی شد

اما من شدم ابر، باران، طوفان  نیشابور آمدیم، با اصالت خراسان

کوچه‌ها تنگ، و رویاها بزرگ

شعر نوشتم، اول با مداد، بعد با خون

از درد کوچه، از درد عشق، از درد شهر  تهران، سال هفتاد و هفت، مرا بلعید

با برج‌هایش، با ترافیک‌هایش

حالا می‌نویسم، برای بچه‌ها، برای بزرگ‌ها

از بادبادک‌ها، از قیف‌های سرگشاد  خنده می‌کنم، به این زندگی

که شعر است، داستان است، کابوس است

و من، هادی خورشاهیان، در میانش

می‌جنگم، می‌خندم، می‌نویسم…

در کوچه‌های خاکی نیشابور، باد می‌وزد خشن

برگ‌های زرد پاییز را می‌رباید، مثل خاطره‌های کودکی

ما می‌دویدیم پشت بادبادک‌ها، با دست‌های کوچک

و پدر می‌گفت: هادی، تو خورشیدی، اما من سایه شدم  شب‌ها، زیر سقف خشتی، قصه می‌گفتم به دیوار

از شاهزاده‌ها و اژدها، از عشق‌های ناتمام

قلم را برداشتم، کلمات را شکار کردم

اما کلمات پریدند، مثل پروانه‌ها در باد  تهران آمد، با برج‌های سرد و خیابان‌های شلوغ

من گم شدم در میان آدم‌ها، در میان خودم

فریاد شیری در سینه‌ام بیدار شد، غرید

گفت: بنویس، هادی، از درد کوچه، از درد عشق  داستان نوشتم، اما شعر آمد و مرا بلعید

غزل‌ها روایی شدند، مثل رودخانه‌ای که می‌پیچد

از گنبد تا نیشابور، از نیشابور تا تهران

من هادی‌ام، خورشاهیان، در جستجوی فریادم  بخندم به این چرخه؟ گریه کنم به این تنهایی؟

نه، بنویسم، تا شیری در سینه‌ام آرام گیرد

و تو، ای خواننده، در کلماتم خودت را بیابی

چون من در کلمات تو، خودم را گم کرده‌ام 

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.