قصه برای کودکان بیش فعال (داستانهای رواندرمانی و آموزنده قشنگ)

کودکان بیشفعال، دریایی از انرژی، خلاقیت و شورِ زندگی هستند؛ اما گاهی این انرژی، اگر در مسیر درست هدایت نشود، آنها و اطرافیانشان را خسته میکند. در این بخش از سایت، مجموعهای از قصه برای کودکان بیش فعال و داستانهای رواندرمانی و آموزنده را گردآوری کردهایم تا با این داستانها، به کودکان یادآوری کنیم که «انرژی زیاد، یک هدیه است، نه یک مشکل» و «با کمی تمرین، میتوانی از این انرژی، برای ساختنِ چیزهای قشنگ استفاده کنی». این داستانها را برای کودکانتان بخوانید و با آنها دربارهٔ راههای مدیریت انرژی، تمرکز و آرامش، گفتگو کنید.
فهرست موضوعات این مطلب
توپول کوچولو و قطار فکرهای رنگی
در جنگلی سرسبز و پر از درختهای بلند، خرگوش کوچولویی زندگی میکرد به نام توپول. توپول گوشهای درازی داشت، پاهای تندوتیزی داشت و آنقدر انرژی در بدنش بود که گاهی خودش هم نمیدانست با آن چه کار کند.
صبحها، پیش از آنکه مادرش از خواب بیدار شود، توپول از تخت بیرون میپرید، سه بار دور اتاق میدوید، از روی بالشها میپرید و بعد ناگهان یادش میآمد که باید صبحانه بخورد. به آشپزخانه میرفت، اما وسط راه چشمش به یک پروانه میافتاد. دنبال پروانه میدوید. بعد صدای دارکوب را میشنید و به سمت درخت میرفت. سپس سنگ براق کوچکی پیدا میکرد و آن را برمیداشت.
وقتی مادرش بالاخره او را پیدا میکرد، میگفت:
«توپول جان، قرار بود صبحانه بخوری.»
توپول با تعجب به سنگ نگاه میکرد و میگفت:
«آهان! درست است. من برای صبحانه آمده بودم.»
اما وقتی سر میز مینشست، پنج دقیقه بیشتر نمیتوانست آرام بماند. پاهایش زیر میز تکان میخوردند. گوشهایش این طرف و آن طرف میچرخیدند و چشمهایش همهچیز را میدیدند.
یک روز مادر توپول گفت:
«امروز قرار است به مدرسه جنگل بروی. خانم جغد معلم خیلی خوبی است.»
توپول با خوشحالی گفت:
«مدرسه؟ آنجا بازی هم هست؟»
مادرش لبخند زد.
«بله، اما درس هم هست.»
توپول کمی فکر کرد.
«درس هم میتواند بازی باشد؟»
مادرش گفت:
«اگر راهش را پیدا کنی، بله.»
توپول به مدرسه رفت. مدرسه جنگل در میان درختان بلوط قرار داشت. روی تخته کلاس نوشته شده بود: «امروز درباره دانهها یاد میگیریم.»
خانم جغد یک دانه کوچک را بالا گرفت و گفت:
«بچهها، این دانه کوچک میتواند روزی به درختی بزرگ تبدیل شود.»
توپول دستش را بالا برد.
خانم جغد گفت:
«بله، توپول؟»
توپول گفت:
«اگر دانه را بکاریم، درخت خیلی سریع رشد میکند؟»
«نه، باید صبر کرد.»
توپول گفت:
«چقدر؟»
خانم جغد پاسخ داد:
«گاهی روزها، گاهی ماهها و گاهی سالها.»
توپول با تعجب گفت:
«سالها؟! من نمیتوانم برای چیزی سالها صبر کنم!»
همه بچهها خندیدند. توپول هم خندید، اما ته دلش کمی ناراحت شد.
بعد از درس، خانم جغد از بچهها خواست هرکدام یک دانه بکارند. همه بچهها آرام و با دقت خاک را کنار زدند. اما توپول اول یک سوراخ بزرگ کند، بعد یادش افتاد باید آب بیاورد. وسط راه صدای سنجاب را شنید و به سمت او رفت. بعد دید یک برگ زرد روی زمین افتاده است. برگ را برداشت و با آن شروع به بازی کرد. سپس صدای زنگ مدرسه را شنید و تازه یادش آمد که باید دانهاش را بکارد.
وقتی به باغچه برگشت، همه بچهها کارشان را تمام کرده بودند.
خانم جغد آرام گفت:
«توپول، چه اتفاقی افتاد؟»
توپول سرش را پایین انداخت.
«من میخواستم دانهام را بکارم، اما چیزهای زیادی دیدم.»
خانم جغد لبخند زد.
«میدانم. ذهن تو شبیه یک قطار بزرگ است.»
توپول گفت:
«قطار؟»
«بله. قطار فکرهای تو خیلی سریع حرکت میکند. گاهی یک واگن به سمت پروانه میرود، یک واگن به سمت برگ، یک واگن به سمت صدای سنجاب و یک واگن هم به سمت دانه.»
توپول چشمهایش را گرد کرد.
«پس ذهن من خراب نیست؟»
خانم جغد با مهربانی گفت:
«نه، عزیزم. ذهن تو خراب نیست. فقط قطار فکرهایت خیلی پرانرژی است. باید یاد بگیری گاهی ترمز قطار را آرام بکشی.»
توپول گفت:
«من ترمز دارم؟»
خانم جغد گفت:
«همه دارند. ترمز تو سه مرحله دارد. اول: ایست. دوم: نفس بکش. سوم: فقط یک کار را انتخاب کن.»
توپول با دقت گوش داد.
«ایست. نفس بکش. یک کار.»
«آفرین.»
خانم جغد گفت:
«حالا امتحان کنیم. تو الان میخواهی دانه بکاری. اول چه کار میکنی؟»
توپول با صدای بلند گفت:
«ایست!»
بعد یک نفس عمیق کشید.
«حالا یک کار را انتخاب میکنم: دانه را میکارم.»
و این بار، دانه را در خاک گذاشت. روی آن خاک ریخت و کمی آب داد.
خانم جغد گفت:
«دیدی؟»
توپول با خوشحالی گفت:
«قطارم کمی آهسته شد!»
از آن روز، توپول تصمیم گرفت روش سهمرحلهای را تمرین کند.
اما تمرین همیشه آسان نبود.
روز بعد، خانم جغد از بچهها خواست یک نقاشی بکشند. توپول مداد قرمز را برداشت، اما ناگهان دید مداد آبی روی زمین افتاده است. خم شد آن را بردارد. سپس چشمش به یک مورچه افتاد. مورچه را دنبال کرد. بعد صدای خنده دوستانش را شنید و به سمت آنها رفت.
ناگهان یادش افتاد نقاشیاش هنوز سفید است.
او آرام گفت:
«ایست.»
یک نفس کشید.
«یک کار.»
و به میز برگشت.
اما این بار، فقط چند ثانیه بعد، دوباره حواسش پرت شد.
توپول ناراحت شد.
«من نمیتوانم.»
خانم جغد کنارش نشست.
«تو امروز چند بار تلاش کردی؟»
توپول فکر کرد.
«سه بار.»
«پس امروز سه بار تمرین کردی. آدمی که میخواهد چیزی را یاد بگیرد، لازم نیست از همان روز اول کامل باشد.»
توپول گفت:
«پس اگر حواسم پرت شد، یعنی شکست خوردهام؟»
«نه. یعنی متوجه شدی حواست پرت شده و دوباره برگشتی. همین برگشتن، یک موفقیت است.»
توپول از آن جمله خیلی خوشش آمد.
از آن روز، هر وقت حواسش پرت میشد، به خودش نمیگفت: «من بد هستم.»
میگفت:
«قطارم رفت روی یک ریل دیگر. حالا آرام برمیگردم.»
یک روز، بچههای مدرسه قرار بود برای جشن جنگل نمایش اجرا کنند. توپول نقش خرگوش پیامرسان را داشت. باید از یک طرف صحنه به طرف دیگر میدوید و یک نامه را به خرس کوچولو میرساند.
توپول از خوشحالی بالا و پایین میپرید.
روز تمرین، خانم جغد گفت:
«توپول، باید صبر کنی تا نوبتت برسد.»
توپول گفت:
«میدانم.»
اما وقتی سنجاب کوچولو روی صحنه رفت، توپول پایش را تکان داد. وقتی جوجهتیغی شروع به خواندن کرد، توپول آهسته آواز خواند. وقتی خرس کوچولو اشتباه کرد، توپول خندید. بعد ناگهان بدون آنکه نوبتش باشد، وسط صحنه دوید.
همه بچهها ایستادند.
توپول سرخ شد.
خانم جغد گفت:
«توپول، بیا کنار من.»
توپول فکر کرد قرار است سرزنش شود. اما خانم جغد فقط پرسید:
«بدنت الان چه حسی دارد؟»
توپول گفت:
«خیلی انرژی دارم.»
«کجا؟»
«در پاهایم.»
خانم جغد گفت:
«پس قبل از تمرین، سه دقیقه میدویم.»
توپول خوشحال شد.
آنها سه دقیقه در حیاط دویدند. توپول چند حرکت کششی انجام داد. بعد خانم جغد گفت:
«حالا یک قانون داریم: وقتی نوبتت نیست، پاهایت میتوانند آرام حرکت کنند، اما بدنت باید پشت خط بماند.»
توپول گفت:
«میتوانم آرام پاهایم را تکان بدهم؟»
«بله، اگر به دیگران آسیب نزند و تمرکز آنها را خراب نکند.»
توپول این قانون را دوست داشت. فهمید که همیشه لازم نیست بدنش کاملاً بیحرکت باشد. گاهی میتوانست انرژیاش را به شکل مناسبی استفاده کند.
در تمرین بعدی، وقتی نوبتش نبود، آرام انگشتهایش را تکان داد و نفس کشید. وقتی نوبتش رسید، از پشت خط دوید و نامه را رساند.
همه برایش دست زدند.
توپول لبخند زد.
اما بزرگترین آزمایش هنوز مانده بود.
روز جشن، جنگل پر از مهمان شد. صدای موسیقی، خنده، دست زدن و حرف زدن از همه طرف میآمد. برای توپول، همهچیز جذاب بود. یک پرنده با پرهای رنگی دید. یک بادکنک قرمز دید. صدای طبل شنید. بوی کیک را حس کرد.
ذهنش مانند قطاری شد که همه واگنهایش همزمان حرکت میکردند.
خانم جغد از دور او را دید. توپول هم چشمش به او افتاد.
خانم جغد سه انگشتش را بالا برد.
توپول فهمید.
ایست.
نفس بکش.
یک کار.
توپول یک نفس عمیق کشید.
«من الان بازیگر هستم. باید منتظر نوبتم بمانم.»
وقتی نمایش شروع شد، توپول پشت صحنه ایستاد. پاهایش تکان میخوردند. دستهایش را آرام به هم میزد. اما صبر کرد.
وقتی نوبتش رسید، با سرعت دوید و نامه را به خرس کوچولو رساند.
تماشاگران دست زدند.
توپول خوشحال شد، اما مهمتر از تشویق، چیزی بود که در دلش احساس میکرد.
او فهمیده بود که انرژی زیاد داشتن، همیشه مشکل نیست.
انرژی میتوانست به دویدن تبدیل شود.
به نقاشی.
به بازی.
به یادگیری.
به کمک کردن.
فقط گاهی باید یاد میگرفت انرژیاش را به مسیر درست ببرد.
شب، وقتی به خانه برگشت، مادرش پرسید:
«امروز چه یاد گرفتی؟»
توپول گفت:
«من یک قطار فکر دارم.»
مادرش لبخند زد.
«قطار فکر؟»
«بله. قطارم خیلی سریع است. اما من ترمز دارم.»
مادرش پرسید:
«ترمزت چطور کار میکند؟»
توپول با افتخار گفت:
«اول میایستم. بعد نفس میکشم. بعد فقط یک کار را انتخاب میکنم.»
مادرش او را بغل کرد.
توپول گفت:
«ولی گاهی یادم میرود.»
مادرش گفت:
«همه آدمها گاهی یادشان میرود. مهم این است که دوباره به یاد بیاوری.»
توپول به تخت رفت. اما هنوز خوابش نمیبرد. ذهنش از اتفاقهای روز پر بود.
به نمایش فکر کرد.
به دانهای که کاشته بود.
به پروانهای که صبح دیده بود.
به صدای خنده دوستانش.
فکرهایش دوباره مثل قطار حرکت کردند.
توپول لبخند زد.
«ایست.»
یک نفس آرام کشید.
«فقط یک کار.»
و این بار، کارش خوابیدن بود.
چشمهایش را بست.
قطار فکرها آرامتر شد.
واگنها یکییکی از کنار ذهنش گذشتند.
واگن پروانه.
واگن برگ.
واگن نمایش.
واگن دانه.
و بعد، قطار آرام وارد ایستگاه خواب شد.
صبح روز بعد، توپول زود بیدار شد. از تخت بیرون پرید، اما وسط اتاق ایستاد.
یک لحظه خواست سه بار دور اتاق بدود.
بعد به خودش گفت:
«اول یک کار.»
به آشپزخانه رفت و صبحانه خورد.
بعد از صبحانه، با اجازه مادرش در حیاط دوید.
وقتی به مدرسه رسید، دید دانهای که کاشته بود جوانه کوچکی زده است.
توپول با خوشحالی فریاد زد:
«خانم جغد! ببینید!»
خانم جغد آمد.
توپول کنار جوانه نشست.
«من فکر میکردم باید خیلی صبر کنم.»
خانم جغد گفت:
«بعضی چیزها آرام رشد میکنند.»
توپول به جوانه نگاه کرد.
«مثل درخت؟»
«مثل درخت.»
«مثل یاد گرفتن ترمز قطار؟»
خانم جغد لبخند زد.
«دقیقاً مثل همان.»
توپول به جوانه کوچک نگاه کرد و فهمید که خودش هم شبیه آن است. هر روز کمی رشد میکند. هر روز چیزی یاد میگیرد. گاهی اشتباه میکند، گاهی حواسش پرت میشود، گاهی خیلی پرانرژی میشود، اما هر بار میتواند دوباره شروع کند.
و از آن روز، هر وقت کسی به توپول میگفت:
«تو خیلی شلوغی!»
توپول ناراحت نمیشد.
او میدانست که درونش انرژی زیادی دارد.
فقط باید یاد بگیرد این انرژی را به راهی خوب هدایت کند.
او دستش را روی قلبش میگذاشت و آرام میگفت:
«من بد نیستم. من پرانرژیام. میتوانم یاد بگیرم، تلاش کنم و دوباره شروع کنم.»
بعد سه مرحله را انجام میداد:
ایست.
نفس بکش.
یک کار را انتخاب کن.
و قطار فکرهای رنگیاش، هرچند گاهی سریع و پرسروصدا، کمکم یاد گرفت که هر قطاری میتواند ایستگاههای آرامی هم داشته باشد.
قصههای بیشتر: قصه بچگانه با موضوع موفقیت و شکست | قصه برای کودکان بازیگوش
فندق کوچولوی جنگل و راز سه نفس آرام

در جنگلی بزرگ و سبز، فندقی کوچولو زندگی میکرد؛ سنجاب پرجنبوجوشی که از صبح تا شب انگار سه جفت پا داشت. وقتی از خواب بیدار میشد، پیش از آنکه مادرش بگوید «صبح بخیر»، از تخت بیرون میپرید، به پنجره میدوید، پرده را کنار میزد و بعد به آشپزخانه میرفت. اما در راه، اگر چیزی میدید، همهچیز فراموش میشد.
یک روز برای پیدا کردن صبحانه به آشپزخانه رفت، اما چشمش به یک گردوی براق افتاد. گردو را برداشت و با آن بازی کرد. بعد صدای پرندهای را شنید و به حیاط رفت. در حیاط، یک برگ بزرگ پیدا کرد و تصمیم گرفت با آن قایق بسازد. بعد ناگهان یادش آمد که گرسنه است.
مادرش که از پنجره او را میدید، لبخند زد و گفت:
«فندق جان، امروز میخواهی چه کار کنی؟»
فندق گفت:
«همهچیز!»
مادرش خندید.
«همهچیز؟»
«بله! میخواهم بدوم، بازی کنم، گردو جمع کنم، با برگ قایق بسازم، به رودخانه بروم، با دوستانم بازی کنم و…»
او آنقدر سریع حرف زد که خودش هم آخر جمله یادش رفت چه میگفت.
مادرش آرام گفت:
«گاهی وقتی کارهای زیادی در ذهنمان داریم، ذهنمان خسته میشود.»
فندق گفت:
«اما من خسته نیستم.»
همان لحظه پایش به یک سنگ خورد و روی زمین نشست.
مادرش به طرفش آمد.
«بدنت شاید خسته نباشد، اما ذهنت هم مثل بدن، گاهی نیاز به آرام شدن دارد.»
فندق پرسید:
«چطور؟»
مادرش گفت:
«با سه نفس آرام.»
فندق شانه بالا انداخت.
«نفس کشیدن که کاری ندارد.»
مادرش گفت:
«درست است. اما نفس کشیدن با دقت، میتواند کمک کند ذهن آرامتر شود.»
فندق امتحان کرد.
یک نفس کشید.
اما خیلی سریع.
مادرش گفت:
«آرامتر.»
فندق دوباره نفس کشید.
این بار آرامتر.
مادرش گفت:
«حالا یک بار دیگر. به ورود هوا فکر کن. بعد به بیرون رفتنش.»
فندق چشمهایش را بست.
نفس کشید.
هوا وارد بینیاش شد.
بعد آرام بیرون رفت.
بار دوم.
بار سوم.
وقتی چشمهایش را باز کرد، گفت:
«چیز خاصی نشد.»
مادرش گفت:
«همیشه قرار نیست اتفاقی بزرگ بیفتد. گاهی فقط کمی آرامتر میشوی.»
فندق به اطراف نگاه کرد.
برای چند لحظه، صدای پرندگان را واضحتر شنید.
صدای برگها را شنید.
صدای رودخانه دوردست را شنید.
گفت:
«من قبلاً این صداها را نمیشنیدم.»
مادرش گفت:
«چون ذهنت خیلی سریع میدوید.»
فندق به ذهنش فکر کرد. تصور کرد ذهنش یک سنجاب کوچک است که از شاخهای به شاخه دیگر میپرد.
«ذهن من هم سنجاب است؟»
مادرش خندید.
«شاید.»
فندق گفت:
«پس باید به او یاد بدهم گاهی روی یک شاخه بایستد.»
از آن روز، فندق تصمیم گرفت هر وقت احساس کرد فکرهایش خیلی سریع شدهاند، سه نفس آرام بکشد.
اما روز اول، این کار آسان نبود.
در مدرسه، خانم لاکپشت از بچهها خواست یک داستان کوتاه بنویسند. فندق مدادش را برداشت. میخواست بنویسد: «روزی روزگاری…»
اما ناگهان به یاد بازی دیروزش افتاد.
بعد به یاد گردوی بزرگی افتاد که زیر درخت دیده بود.
بعد فکر کرد شاید امروز بعد از مدرسه باران ببارد.
بعد صدای خشخش برگها را شنید.
وقتی به دفترش نگاه کرد، هنوز هیچ چیزی ننوشته بود.
فندق آه کشید.
خانم لاکپشت نزدیک شد.
«چه شده؟»
فندق گفت:
«فکرهای زیادی دارم.»
خانم لاکپشت پرسید:
«همه آن فکرها باید همین حالا انجام شوند؟»
فندق کمی فکر کرد.
«نمیدانم.»
خانم لاکپشت گفت:
«بیا سه نفس آرام بکشیم.»
فندق گفت:
«باز هم؟»
«باز هم.»
آنها با هم نفس کشیدند.
یک.
دو.
سه.
خانم لاکپشت گفت:
«حالا فقط اولین جمله را بنویس.»
فندق گفت:
«اما من هنوز میخواهم درباره گردو فکر کنم.»
«میتوانی بعداً درباره گردو فکر کنی. فعلاً فقط اولین جمله.»
فندق مداد را روی کاغذ گذاشت.
نوشت:
«روزی روزگاری، سنجاب کوچکی در جنگلی بزرگ زندگی میکرد.»
بعد لبخند زد.
خانم لاکپشت گفت:
«دیدی؟ لازم نبود همه داستان را یکباره بنویسی.»
فندق گفت:
«فقط اولین جمله.»
«دقیقاً.»
فندق فهمید که خیلی از کارها وقتی بزرگ به نظر میرسند، به این دلیل است که میخواهد همهشان را یکباره انجام دهد.
پس از آن، یک قانون جدید برای خودش ساخت:
«یک کار کوچک، بعد یک کار کوچک دیگر.»
در خانه، وقتی میخواست اتاقش را مرتب کند، اول همهچیز را روی زمین میریخت. بعد خسته میشد و وسط کار سراغ بازی میرفت.
اما این بار گفت:
«فقط کتابها.»
کتابها را جمع کرد.
بعد گفت:
«فقط اسباببازیها.»
اسباببازیها را جمع کرد.
بعد گفت:
«فقط لباسها.»
وقتی کار تمام شد، اتاقش مرتب بود.
فندق به مادرش گفت:
«مرتب کردن اتاق خیلی سخت نبود.»
مادرش گفت:
«چون آن را به کارهای کوچک تقسیم کردی.»
فندق گفت:
«مثل خوردن یک گردوی بزرگ.»
مادرش خندید.
«دقیقاً.»
چند روز بعد، در مدرسه اتفاقی افتاد که فندق را خیلی ناراحت کرد.
او با دوستش جوجهتیغی مشغول ساختن یک خانه کوچک از چوب بود. فندق میخواست همهچیز سریع پیش برود. چوبها را بدون دقت روی هم میگذاشت.
جوجهتیغی گفت:
«آرامتر. اگر با عجله بگذاری، خانه خراب میشود.»
فندق گفت:
«من بلدم!»
اما چند لحظه بعد، خانه چوبی فرو ریخت.
فندق عصبانی شد.
«همهاش تقصیر تو بود!»
جوجهتیغی ناراحت شد.
«من که کاری نکردم.»
فندق خواست دوباره فریاد بزند، اما ناگهان حرف مادرش را به یاد آورد.
سه نفس آرام.
اما این بار، فندق خیلی عصبانی بود.
نفس اول را کشید.
هنوز عصبانی بود.
نفس دوم را کشید.
هنوز ناراحت بود.
نفس سوم را کشید.
کمی آرامتر شد.
خانم لاکپشت که از دور آنها را میدید، نزدیک آمد.
«حالا چه میخواهی بگویی؟»
فندق به خانه خرابشده نگاه کرد.
گفت:
«من عجله کردم.»
جوجهتیغی گفت:
«میتوانیم دوباره بسازیم.»
فندق گفت:
«این بار آرامتر.»
آنها دوباره شروع کردند.
هر چوب را با دقت گذاشتند.
یک چوب.
بعد چوب بعدی.
خانه کمکم بالا رفت.
فندق فهمید وقتی عصبانی است، لازم نیست فوراً حرف بزند. میتواند اول کمی مکث کند.
از آن روز، یک جمله دیگر به قانونش اضافه کرد:
«وقتی خیلی عصبانیام، اول مکث میکنم.»
یک هفته بعد، مدرسه جنگل مسابقه ساختن برج برگزار کرد. هر گروه باید با چوبهای کوچک بلندترین برج را میساخت.
فندق از هیجان بالا و پایین میپرید.
گفت:
«ما برنده میشویم! من سریعترینم!»
اما وقتی مسابقه شروع شد، فندق آنقدر عجله کرد که چوبها را نامرتب روی هم گذاشت.
برج فرو ریخت.
گروه دیگری آرامتر کار میکرد.
فندق خواست دوباره سریع شروع کند، اما دوستش گفت:
«یادت باشد: یک کار کوچک.»
فندق سه نفس کشید.
بعد گفت:
«اول پایه.»
آنها پایه برج را ساختند.
«حالا چوب بعدی.»
چوب دوم را گذاشتند.
«حالا بعدی.»
کمکم برج بالا رفت.
در پایان، گروه فندق بلندترین برج را نساخت، اما برجشان محکم بود.
خانم لاکپشت گفت:
«این برج شاید بلندترین نباشد، اما یکی از محکمترین برجهاست.»
فندق گفت:
«چون آرام ساختیم.»
خانم لاکپشت گفت:
«گاهی سرعت زیاد باعث میشود زودتر شروع کنیم، اما آرامش کمک میکند بهتر ادامه بدهیم.»
فندق این جمله را دوست داشت.
از آن روز، او هر وقت میخواست کاری را انجام دهد، از خودش میپرسید:
«آیا باید سریع باشم یا دقیق؟»
گاهی جواب این بود که باید سریع باشد.
گاهی جواب این بود که باید آرامتر کار کند.
فندق کمکم یاد گرفت فرق این دو را بفهمد.
یک شب، طوفان شدیدی در جنگل به راه افتاد. باد شاخهها را تکان میداد و صدای رعد همهجا را پر کرده بود.
فندق از خواب پرید.
فکرهای زیادی به ذهنش آمدند.
«اگر درخت بیفتد چه؟»
«اگر باران زیاد شود چه؟»
«اگر سقف خانه خراب شود چه؟»
او به سمت مادرش رفت.
مادرش گفت:
«ترسیدهای؟»
فندق سر تکان داد.
مادرش گفت:
«بیا کنار پنجره بنشینیم.»
فندق گفت:
«من نمیتوانم آرام شوم.»
مادرش گفت:
«لازم نیست یکباره کاملاً آرام شوی. فقط سه نفس.»
فندق نفس کشید.
بعد مادرش گفت:
«حالا پنج چیز را که میبینی، نام ببر.»
فندق گفت:
«چراغ. پرده. صندلی. میز. بالش.»
«حالا چهار چیز را که میتوانی لمس کنی.»
«پتو. زمین. لباس خودم. دست تو.»
«سه صدا را بشنو.»
فندق گوش داد.
«باران. باد. صدای نفس کشیدن تو.»
مادرش لبخند زد.
«حالا ذهنت کجاست؟»
فندق گفت:
«اینجا.»
«دقیقاً. گاهی وقتی ذهنمان به آینده میرود و از چیزهایی میترسد که هنوز اتفاق نیفتادهاند، میتوانیم با دیدن و شنیدن چیزهای اطرافمان به زمان حال برگردیم.»
فندق به بیرون نگاه کرد.
طوفان هنوز بود.
اما دیگر ذهنش آنقدر شلوغ نبود.
او فهمید که همیشه نمیتواند جلوی اتفاقها را بگیرد، اما میتواند یاد بگیرد در لحظههای سخت، خودش را آرامتر کند.
صبح، طوفان تمام شده بود.
برگهای زیادی روی زمین ریخته بودند.
درختی شکسته بود.
فندق دلش گرفت.
اما بعد به مادرش گفت:
«میتوانیم یک کار کوچک انجام دهیم.»
مادرش پرسید:
«چه کاری؟»
«جمع کردن برگها.»
آنها شروع کردند.
یک برگ.
بعد برگ دیگر.
کمکم حیاط مرتب شد.
فندق به آسمان نگاه کرد.
ابرها کنار رفته بودند.
خورشید میدرخشید.
فندق فهمید گاهی بعد از طوفان، لازم نیست همهچیز را یکباره درست کنیم.
میتوانیم با یک کار کوچک شروع کنیم.
ماهها گذشت.
فندق هنوز همان سنجاب پرانرژی بود.
هنوز گاهی وسط حرف دوستانش میپرید.
هنوز گاهی چیزی را فراموش میکرد.
هنوز گاهی کارش را نیمهکاره رها میکرد.
اما حالا یک تفاوت بزرگ داشت.
او خودش را بهتر میشناخت.
وقتی ذهنش شلوغ میشد، سه نفس میکشید.
وقتی کار بزرگی داشت، آن را به کارهای کوچک تقسیم میکرد.
وقتی عصبانی میشد، مکث میکرد.
وقتی فکرهایش به آینده میرفتند، به چیزهایی که میدید و میشنید توجه میکرد.
یک روز، خانم لاکپشت از بچهها خواست درباره چیزی که در این مدت یاد گرفتهاند، حرف بزنند.
فندق جلو رفت.
همه منتظر بودند.
فندق گفت:
«من فهمیدم که پرانرژی بودن بد نیست.»
همه ساکت شدند.
«من خیلی فکر میکنم. گاهی فکرهایم سریع میدوند. اما حالا میدانم لازم نیست با همه فکرها همزمان بدوم.»
خانم لاکپشت لبخند زد.
فندق ادامه داد:
«گاهی فقط باید سه نفس بکشم. گاهی فقط یک کار کوچک انجام بدهم. گاهی قبل از حرف زدن مکث کنم.»
جوجهتیغی گفت:
«و گاهی برج را آرام بسازی!»
همه خندیدند.
فندق هم خندید.
آن شب، وقتی به خانه برگشت، مادرش پرسید:
«امروز چه یاد گرفتی؟»
فندق گفت:
«اینکه من باید با خودم دوست باشم.»
مادرش گفت:
«این مهمترین چیزی است که میتوانی یاد بگیری.»
فندق پرسید:
«حتی وقتی اشتباه میکنم؟»
«بهخصوص وقتی اشتباه میکنی.»
فندق به فکر فرو رفت.
بعد سه نفس آرام کشید.
به پنجره نگاه کرد.
ماه در آسمان میدرخشید.
فندق لبخند زد.
ذهنش هنوز پر از فکر بود.
اما حالا میدانست لازم نیست همه فکرها را دنبال کند.
بعضی فکرها میآیند و میروند.
بعضی کارها میتوانند صبر کنند.
و بعضی لحظهها فقط به یک نفس آرام نیاز دارند.
فندق پتو را روی خودش کشید و آرام گفت:
«یک نفس برای بدنم.»
نفس کشید.
«یک نفس برای فکرم.»
نفس کشید.
«یک نفس برای قلبم.»
نفس کشید.
بعد چشمهایش را بست.
و سنجاب کوچک ذهنش، که تمام روز از شاخهای به شاخه دیگر پریده بود، بالاخره روی شاخهای نرم نشست.
باد آرامی وزید.
برگها تکان خوردند.
و فندق کوچولو، برای نخستین بار فهمید آرام بودن به این معنا نیست که انرژی نداشته باشی.
آرام بودن یعنی بتوانی هر وقت خواستی، دوباره خودت را پیدا کنی.
قصههای بیشتر: قصه بچگانه با موضوع گریه کردن | قصه بچگانه برای بچه های شلوغ
پَرپَری و باغچهای که منتظر ماند

در کنار جنگلی بزرگ، جوجهگنجشکی زندگی میکرد به نام پرپری. پرپری کوچک بود، اما انرژیاش از ده تا گنجشک بزرگتر بیشتر بود. صبح که خورشید طلوع میکرد، پرپری از لانه بیرون میپرید و پیش از آنکه مادرش چشمهایش را باز کند، سه بار دور درخت میچرخید.
پرپری عاشق شروع کردن بود.
یک روز تصمیم میگرفت خانهای از برگ بسازد.
روز بعد میخواست یک باغچه درست کند.
روز بعد میخواست برای دوستانش نمایش اجرا کند.
اما مشکل اینجا بود که پرپری عاشق شروع کردن بود، نه تمام کردن.
یک روز به مادرش گفت:
«امروز میخواهم یک باغچه بزرگ درست کنم!»
مادرش پرسید:
«چه میخواهی در آن بکاری؟»
«همهچیز! گل، هویج، توتفرنگی، نعناع، کدو و شاید حتی یک درخت بزرگ!»
مادرش گفت:
«برای شروع، بهتر است یک چیز را انتخاب کنی.»
پرپری گفت:
«باشه. اول هویج.»
یک سوراخ کوچک در خاک کند.
بعد ناگهان یادش افتاد که باید آب بیاورد.
به طرف رودخانه پرواز کرد.
در راه، یک پروانه دید.
دنبال پروانه رفت.
پروانه روی گل نشست.
پرپری تصمیم گرفت از گل نقاشی بکشد.
برای پیدا کردن برگ مناسب رفت.
بعد صدای دوستانش را شنید.
به سمت آنها پرواز کرد.
وقتی عصر شد، پرپری به خانه برگشت.
مادرش پرسید:
«باغچهات چطور شد؟»
پرپری گفت:
«من… هنوز شروع نکردهام.»
مادرش گفت:
«اما صبح شروع کرده بودی.»
پرپری سرش را پایین انداخت.
«من همیشه شروع میکنم، اما تمام نمیکنم.»
مادرش گفت:
«شاید تو به یک دوست نیاز داری.»
«چه دوستی؟»
«دوستِ تمام کردن.»
پرپری خندید.
«دوست تمام کردن چه شکلی است؟»
مادرش گفت:
«گاهی همان صدای کوچکی درون خودت است که میگوید: فقط کمی دیگر.»
روز بعد، پرپری دوباره به باغچه رفت.
این بار با خودش یک سنگ کوچک آورد.
مادرش گفته بود:
«هر بار که یک مرحله را تمام کردی، سنگ را یک قدم جلو ببر.»
پرپری فکر کرد این کار جالب است.
اول خاک را کنار زد.
سنگ را یک قدم جلو برد.
بعد دانه را گذاشت.
سنگ را یک قدم جلو برد.
بعد روی دانه خاک ریخت.
سنگ را یک قدم جلو برد.
بعد آب آورد.
سنگ را یک قدم جلو برد.
باغچه کوچک آماده شد.
پرپری با خوشحالی گفت:
«تمام شد!»
مادرش گفت:
«دیدی؟»
پرپری گفت:
«بله، اما خیلی طول کشید.»
مادرش خندید.
«چقدر؟»
پرپری به آسمان نگاه کرد.
«شاید ده دقیقه.»
پرپری فهمید که گاهی فقط فکر میکند کارها خیلی طولانی هستند.
وقتی کار را به قسمتهای کوچک تقسیم میکند، پایان آن زودتر از چیزی که فکر میکند میرسد.
چند روز گذشت.
پرپری هر روز به باغچهاش سر میزد.
اما روز سوم، چیزی ندید.
روز چهارم هم چیزی ندید.
روز پنجم، با ناراحتی گفت:
«این دانه خراب است.»
مادرش گفت:
«شاید هنوز وقتش نرسیده.»
پرپری گفت:
«اما من آب دادهام!»
«بله.»
«خاکش هم خوب است!»
«بله.»
«پس چرا رشد نمیکند؟»
مادرش گفت:
«چون بعضی چیزها به زمان نیاز دارند.»
پرپری با ناراحتی گفت:
«من از زمان خوشم نمیآید.»
مادرش لبخند زد.
«زمان هم از عجله خوشش نمیآید.»
پرپری هر روز به دانه نگاه میکرد.
اما هیچ اتفاقی نمیافتاد.
یک روز با خودش گفت:
«شاید باید دانه را بیرون بیاورم و ببینم چه خبر است.»
همین که خواست خاک را کنار بزند، صدای جغد پیر را شنید.
«اگر هر روز دانه را بیرون بیاوری، هیچوقت فرصت رشد پیدا نمیکند.»
پرپری گفت:
«اما من میخواهم بدانم چه اتفاقی در زیر خاک میافتد.»
جغد گفت:
«خیلی چیزها در جهان هستند که ما نمیبینیم، اما در حال رشدند.»
پرپری گفت:
«مثل چه؟»
جغد گفت:
«ریشهها. دوستیها. مهارتها. شجاعت. صبر.»
پرپری به خاک نگاه کرد.
«صبر هم رشد میکند؟»
«بله. هر بار که کاری را انجام میدهی و منتظر میمانی، صبر تو کمی بزرگتر میشود.»
پرپری تصمیم گرفت به دانه فرصت بدهد.
روز ششم، چیزی ندید.
روز هفتم، چیزی ندید.
روز هشتم، یک جوانه کوچک از خاک بیرون آمد.
پرپری آنقدر خوشحال شد که به هوا پرید.
«درآمد! درآمد!»
او دور باغچه چرخید.
اما همان شب، باد شدیدی وزید.
صبح که پرپری بیدار شد، دید جوانه خم شده است.
پرپری ناراحت شد.
«تمام شد. باغچهام خراب شد.»
مادرش گفت:
«نه، هنوز تمام نشده.»
پرپری گفت:
«اما جوانه افتاده است.»
«پس حالا فقط یک کار کوچک انجام میدهیم.»
پرپری به باغچه نگاه کرد.
«چه کار؟»
«یک چوب کوچک کنار جوانه میگذاریم تا کمکش کند.»
پرپری چوبی آورد.
آن را کنار جوانه گذاشت.
با نخ نرمی آن را بست.
چند روز بعد، جوانه دوباره راست شد.
پرپری گفت:
«پس وقتی چیزی خراب میشود، لازم نیست همهچیز را رها کنم.»
مادرش گفت:
«دقیقاً.»
پرپری به باغچه نگاه کرد.
«فقط باید ببینم حالا چه کار کوچکی میتوانم انجام بدهم.»
از آن روز، باغچه برای پرپری فقط یک باغچه نبود.
مدرسهای بود برای یاد گرفتن.
هر روز یک درس تازه داشت.
یک روز یاد گرفت صبر کند.
یک روز یاد گرفت کارها را تمام کند.
یک روز یاد گرفت وقتی چیزی خراب میشود، دوباره شروع کند.
یک روز هم یاد گرفت از دوستانش کمک بخواهد.
اما یک روز، پرپری با مشکلی بزرگتر روبهرو شد.
او قرار بود برای جشن جنگل یک نمایش آماده کند.
پرپری گفت:
«من میخواهم نمایش را بنویسم، بازی کنم، لباس طراحی کنم، دکور بسازم و موسیقی هم انتخاب کنم!»
دوستانش به او نگاه کردند.
جوجهتیغی گفت:
«این خیلی کار است.»
پرپری گفت:
«من میتوانم!»
شروع کرد.
اول یک داستان نوشت.
بعد وسط داستان، تصمیم گرفت داستان را عوض کند.
بعد لباس طراحی کرد.
بعد نظرش عوض شد.
بعد دکور ساخت.
بعد دکور را خراب کرد چون فکر جدیدی به ذهنش رسیده بود.
دو روز مانده به جشن، هیچچیز آماده نبود.
پرپری روی زمین نشست.
«من دوباره همهچیز را شروع کردم و هیچچیز را تمام نکردم.»
جوجهتیغی کنارش نشست.
«این بار میتوانیم با هم برنامهریزی کنیم.»
پرپری گفت:
«برنامهریزی یعنی چه؟»
جوجهتیغی چند برگ آورد.
روی برگ اول نوشت: «داستان.»
روی برگ دوم: «لباس.»
روی برگ سوم: «دکور.»
روی برگ چهارم: «تمرین.»
پرپری گفت:
«اینها خیلی زیادند.»
جوجهتیغی گفت:
«پس از اولی شروع میکنیم.»
پرپری سه نفس کشید.
«داستان.»
آنها داستان را انتخاب کردند.
بعد گفتند:
«حالا لباس.»
لباس را آماده کردند.
بعد دکور.
بعد تمرین.
در پایان روز، همهچیز کامل نبود.
اما بخش بزرگی از کار تمام شده بود.
پرپری گفت:
«من همیشه فکر میکردم باید یکباره همهچیز عالی باشد.»
جوجهتیغی گفت:
«لازم نیست عالی باشد. باید قدمبهقدم جلو بروی.»
روز جشن رسید.
نمایش پرپری کاملترین نمایش جنگل نبود.
یکی از دکورها کمی کج بود.
یکی از بازیگران یک جمله را فراموش کرد.
پرپری هم وسط نمایش برای چند لحظه یادش رفت چه باید بگوید.
اما نفس کشید.
مکث کرد.
و جمله بعدی را گفت.
تماشاگران دست زدند.
بعد از نمایش، پرپری به باغچهاش رفت.
هویجهای کوچکی از خاک بیرون آمده بودند.
پرپری یکی از آنها را برداشت.
به مادرش گفت:
«میدانی این هویج اول چه بود؟»
مادرش گفت:
«یک دانه.»
«و دانه چه کرد؟»
«آرامآرام رشد کرد.»
پرپری لبخند زد.
«من هم باید همین کار را بکنم.»
از آن روز، هر وقت کاری را شروع میکرد، از خودش سه سؤال میپرسید:
«اولین قدم چیست؟»
«بعد از آن چه کار میکنم؟»
«چطور کارم را تمام میکنم؟»
اگر حواسش پرت میشد، خودش را سرزنش نمیکرد.
فقط به کارش برمیگشت.
اگر چیزی سخت میشد، میگفت:
«فقط یک قدم دیگر.»
اگر چیزی خراب میشد، میگفت:
«هنوز تمام نشده.»
و اگر مجبور بود صبر کند، به باغچهاش نگاه میکرد.
دانهها به او یاد داده بودند که همه رشدها از بیرون دیده نمیشوند.
گاهی چیزی در سکوت رشد میکند.
گاهی آدم فکر میکند هیچ اتفاقی نمیافتد، اما زیر خاک، ریشهها در حال قوی شدن هستند.
پرپری هم درون خودش ریشههایی ساخته بود.
ریشه صبر.
ریشه تلاش.
ریشه بازگشتن.
یک روز، پرپری به باغچه نگاه کرد.
گلها شکوفه داده بودند.
هویجها آماده بودند.
و در کنار باغچه، چند جوانه تازه سبز شده بود.
مادرش پرسید:
«حالا میخواهی چه کار کنی؟»
پرپری گفت:
«میخواهم یک باغچه جدید بسازم.»
مادرش خندید.
«این بار اول باغچه قبلی را کامل جمع میکنی؟»
پرپری لبخند زد.
«بله.»
بعد به سنگ کوچکش نگاه کرد.
آن را برداشت.
و آرام گفت:
«اول یک کار. بعد یک کار دیگر.»
سپس به جای آنکه به ده کار مختلف فکر کند، فقط اولین قدم را برداشت.
و این بار، پرپری فهمیده بود که تمام کردن، به معنای کند بودن نیست.
تمام کردن یعنی به خودت فرصت بدهی تا چیزی را که شروع کردهای، به پایان برسانی.
نینیخرس و دکمه قرمز

در دل جنگلی بزرگ، خرس کوچولویی زندگی میکرد به نام نینیخرس. او عاشق دکمهها بود. هر چیزی که دکمه داشت، برایش جالب بود. دکمه لباس، دکمه آسانسور، دکمه چراغ، دکمه رادیو و حتی دکمههای اسباببازیها.
اما یک مشکل داشت.
هر وقت چیزی میدید که میتوانست فشار بدهد، فوراً آن را فشار میداد.
یک روز مادرش گفت:
«نینیخرس، لطفاً چراغ اتاق را روشن کن.»
نینیخرس به جای چراغ، دکمه ضبط صدا را فشار داد.
صدای بلندی در خانه پیچید.
مادرش گفت:
«نه، آن دکمه نبود.»
نینیخرس گفت:
«اما دکمه بود.»
روز دیگری، پدرش گفت:
«لطفاً زنگ در را فشار بده.»
نینیخرس به جای زنگ، دکمهای را که روی دوچرخه بود فشار داد.
دوچرخه ناگهان صدای عجیبی ایجاد کرد.
نینیخرس خندید.
اما پدرش گفت:
«گاهی قبل از انجام کاری، باید فکر کنیم.»
نینیخرس پرسید:
«فکر کردن چقدر طول میکشد؟»
پدرش گفت:
«گاهی فقط سه ثانیه.»
نینیخرس گفت:
«سه ثانیه خیلی زیاد است!»
پدرش خندید.
«پس بیایید امتحان کنیم.»
او یک توپ قرمز روی میز گذاشت.
گفت:
«قبل از برداشتن توپ، سه ثانیه صبر کن.»
نینیخرس به توپ نگاه کرد.
یک.
دو.
سه.
بعد توپ را برداشت.
«دیدی؟»
نینیخرس گفت:
«هیچ اتفاقی نیفتاد.»
پدرش گفت:
«دقیقاً. گاهی مکث کردن باعث میشود اتفاق بدی نیفتد.»
روز بعد، نینیخرس با دوستانش به پارک جنگل رفت.
در وسط پارک، یک جعبه بزرگ قرمز دید.
روی آن نوشته بود:
«لطفاً قبل از باز کردن، صبر کنید.»
نینیخرس چشمهایش برق زد.
«یک دکمه قرمز!»
دوستش گفت:
«صبر کن. نوشته قبل از باز کردن، صبر کنید.»
اما نینیخرس دستش را جلو برد.
ناگهان یاد سه ثانیه افتاد.
ایستاد.
یک.
دو.
سه.
بعد به نوشته نگاه کرد.
«اینجا نوشته قبل از باز کردن، صبر کنید.»
جوجهتیغی گفت:
«آفرین.»
نینیخرس گفت:
«حالا باید چه کار کنیم؟»
آنها منتظر ماندند.
چند لحظه بعد، خانم روباه آمد.
گفت:
«این جعبه برای بازی امروز است. باید اول قوانین را بخوانید.»
نینیخرس گفت:
«اگر من همان اول بازش میکردم، چه میشد؟»
خانم روباه گفت:
«ممکن بود بازی خراب شود.»
نینیخرس به دکمه قرمز نگاه کرد.
فهمید که گاهی هیجان باعث میشود آدم کاری را پیش از فکر کردن انجام دهد.
اما اگر فقط کمی مکث کند، میتواند انتخاب بهتری داشته باشد.
خانم روباه بازی را توضیح داد.
بچهها باید در جنگل دنبال کارتهای رنگی میگشتند.
اما فقط وقتی اجازه داشتند کارت را بردارند که رنگی را که روی کارت راهنما نوشته شده بود پیدا کنند.
نینیخرس با هیجان دوید.
اولین کارت را دید.
قرمز بود.
خواست آن را بردارد.
اما یادش آمد باید کارت راهنما را بخواند.
کارت راهنما نوشته بود:
«اول کارت آبی.»
نینیخرس ایستاد.
«من میخواستم کارت قرمز را بردارم.»
جوجهتیغی گفت:
«اما باید اول آبی را پیدا کنیم.»
نینیخرس کمی ناراحت شد.
او دوست داشت سریع برنده شود.
اما شروع به جستوجو کرد.
کارت آبی را پیدا کردند.
بعد کارت زرد.
بعد سبز.
در پایان، گروه آنها برنده شد.
نینیخرس خوشحال بود.
خانم روباه گفت:
«تو امروز یک کار مهم انجام دادی.»
نینیخرس گفت:
«برنده شدم؟»
«بله، اما مهمتر از آن، قبل از عمل کردن مکث کردی.»
نینیخرس گفت:
«من فهمیدم مغزم گاهی میگوید: همین حالا!»
خانم روباه گفت:
«و تو میتوانی به مغزت بگویی: یک لحظه صبر کن.»
نینیخرس این جمله را دوست داشت.
«یک لحظه صبر کن.»
از آن روز، هر وقت چیزی میدید که هیجانزدهاش میکرد، دستش را روی شکمش میگذاشت و میگفت:
«یک لحظه صبر کن.»
اما همیشه موفق نمیشد.
یک روز در خانه، صدای افتادن چیزی را شنید.
دوید تا ببیند چه شده.
در راه، چشمش به یک جعبه قدیمی افتاد.
جعبه را باز کرد.
داخلش چند دکمه رنگی بود.
نینیخرس همه را روی زمین ریخت.
بعد یادش آمد که باید اتاقش را مرتب کند.
اما وقتی شروع کرد، یک ماشین اسباببازی دید.
با ماشین بازی کرد.
بعد کتابی پیدا کرد.
کتاب را باز کرد.
بعد خسته شد و همهچیز را رها کرد.
مادرش گفت:
«قرار بود چه کار کنی؟»
نینیخرس گفت:
«مرتب کنم.»
«پس چه اتفاقی افتاد؟»
نینیخرس گفت:
«من چیزهای زیادی دیدم.»
مادرش گفت:
«بیا یک قانون جدید بسازیم: اول کاری را که شروع کردهای تمام کن، بعد سراغ چیز دیگری برو.»
نینیخرس گفت:
«اما اگر چیز جدید خیلی جالب باشد؟»
«میتوانی آن را به خاطر بسپاری.»
مادرش یک کاغذ آورد.
«اگر چیزی دیدی که نمیخواهی فراموشش کنی، اسمش را روی کاغذ بنویس.»
نینیخرس گفت:
«پس میتوانم دکمهها را بعداً مرتب کنم.»
«بله.»
آنها روی کاغذ نوشتند:
«دکمههای رنگی.»
بعد نینیخرس اتاقش را مرتب کرد.
وقتی کار تمام شد، سراغ دکمهها رفت.
نینیخرس فهمید که لازم نیست هر چیزی را همان لحظه انجام دهد.
بعضی چیزها میتوانند صبر کنند.
چند روز بعد، نینیخرس در مدرسه با مشکلی روبهرو شد.
خانم جغد گفت:
«امروز هرکس باید یک کاردستی بسازد.»
نینیخرس سریع شروع کرد.
کاغذ را برید.
چسب زد.
اما کاردستی خراب شد.
او عصبانی شد.
کاغذ را مچاله کرد.
خانم جغد نزدیک آمد.
«چه شده؟»
نینیخرس گفت:
«من میخواهم همهچیز سریع درست شود.»
خانم جغد گفت:
«گاهی وقتی خیلی عجله داریم، اشتباه بیشتری میکنیم.»
نینیخرس گفت:
«پس باید چه کار کنم؟»
«اول توقف.»
نینیخرس ایستاد.
«بعد نفس.»
یک نفس کشید.
«بعد فکر.»
به کاردستی نگاه کرد.
«من باید اول شکل را بکشم، بعد ببرم.»
خانم جغد گفت:
«آفرین.»
نینیخرس دوباره شروع کرد.
این بار آرامتر.
کاردستیاش کامل شد.
نینیخرس گفت:
«من هنوز سریع هستم.»
خانم جغد گفت:
«سریع بودن بد نیست. فقط باید بدانی چه زمانی سرعتت را کم کنی.»
آن شب، نینیخرس در تختش به این فکر کرد.
او فهمید که سه چیز همیشه به او کمک میکنند:
ایست.
نفس.
فکر.
از آن روز، هر وقت میخواست کاری را ناگهانی انجام دهد، این سه مرحله را به یاد میآورد.
یک روز، مادرش در آشپزخانه یک کیک بزرگ درست کرده بود.
نینیخرس بوی کیک را حس کرد.
دوید.
دستش را جلو برد.
اما درست قبل از برداشتن کیک، ایستاد.
نفس کشید.
فکر کرد.
مادرش گفت:
«آفرین. حالا میتوانی صبر کنی تا کیک خنک شود.»
نینیخرس گفت:
«من هنوز خیلی دوست دارم آن را بخورم.»
مادرش خندید.
«میدانم.»
نینیخرس گفت:
«اما حالا میدانم که دوست داشتن یک کار، به این معنا نیست که باید همان لحظه انجامش بدهم.»
مادرش او را بغل کرد.
«این یک درس بزرگ است.»
چند هفته بعد، در مدرسه مسابقهای برگزار شد.
بچهها باید به سؤالهای خانم جغد پاسخ میدادند.
خانم جغد پرسید:
«چه کسی میداند…؟»
نینیخرس جواب را میدانست.
دستش را بالا برد.
اما قبل از آنکه خانم جغد او را صدا بزند، جواب را فریاد زد.
خانم جغد گفت:
«نینیخرس، یادت هست؟»
نینیخرس دستش را روی شکمش گذاشت.
«یک لحظه صبر کن.»
این بار صبر کرد.
خانم جغد گفت:
«حالا تو.»
نینیخرس جواب داد.
همه تشویقش کردند.
نینیخرس فهمید که گاهی صبر کردن باعث نمیشود فرصت را از دست بدهی.
برعکس، کمک میکند نوبتت را بهتر استفاده کنی.
در پایان سال، خانم جغد از هر دانشآموز خواست درباره چیزی که یاد گرفته است، حرف بزند.
نینیخرس جلو رفت.
گفت:
«من یاد گرفتم که دکمه قرمز را همیشه نباید فوراً فشار داد.»
همه خندیدند.
او ادامه داد:
«گاهی باید ایستاد. نفس کشید. فکر کرد. بعد تصمیم گرفت.»
خانم جغد گفت:
«و اگر اشتباه کنیم؟»
نینیخرس گفت:
«میتوانیم دوباره امتحان کنیم.»
«و اگر حواسمان پرت شود؟»
«میتوانیم برگردیم.»
«و اگر خیلی هیجانزده باشیم؟»
نینیخرس لبخند زد.
«میتوانیم بگوییم: یک لحظه صبر کن.»
آن شب، وقتی به خانه برگشت، در اتاقش یک دکمه قرمز بزرگ روی دیوار دید.
مادرش آن را برایش ساخته بود.
روی آن نوشته بود:
«اول فکر کن.»
نینیخرس هر بار که از کنار آن میگذشت، لبخند میزد.
او هنوز عاشق دکمهها بود.
هنوز دوست داشت چیزهای جدید را امتحان کند.
هنوز گاهی عجله میکرد.
اما حالا میدانست که بین «خواستن» و «انجام دادن» یک فاصله کوچک وجود دارد.
و در آن فاصله کوچک، چیزی مهم زندگی میکند:
انتخاب.
نینیخرس یاد گرفته بود که همیشه نمیتواند اولین فکرش را کنترل کند، اما میتواند تصمیم بگیرد با آن فکر چه کند.
پس هر وقت چیزی او را هیجانزده میکرد، دستش را جلو میبرد، کمی مکث میکرد و با خودش میگفت:
«یک لحظه صبر کن.»
و خیلی وقتها، همین یک لحظه کوچک، کمک میکرد بهترین انتخاب را انجام دهد.
قصههای بیشتر: قصه کودکانه برای بچه های خجالتی | قصه بچگانه برای غلبه بر اضطراب
موش کوچولویی که میخواست همهجا باشد

در زیر یک درخت بلوط بزرگ، موش کوچولویی زندگی میکرد به نام فرفری. فرفری عاشق همهچیز بود.
عاشق بازی بود.
عاشق نقاشی بود.
عاشق دویدن بود.
عاشق داستان شنیدن بود.
عاشق جمع کردن سنگهای رنگی بود.
عاشق بالا رفتن از تپه بود.
مشکل فرفری این بود که میخواست همه این کارها را همزمان انجام دهد.
صبح یک روز، مادرش گفت:
«فرفری، صبحانهات آماده است.»
فرفری گفت:
«الان میآیم.»
اما قبل از رفتن به آشپزخانه، سنگ آبی را دید.
سنگ را برداشت.
بعد صدای دوستش را شنید.
به بیرون رفت.
بعد یادش افتاد که گرسنه است.
به آشپزخانه برگشت.
اما در راه، یک پروانه دید.
وقتی دوباره به خانه برگشت، صبحانه سرد شده بود.
مادرش گفت:
«فرفری، امروز میخواهی چه کار کنی؟»
فرفری گفت:
«نمیدانم. همهچیز.»
مادرش گفت:
«پس شاید لازم باشد یک نقشه داشته باشی.»
فرفری گفت:
«من نقشه گنج ندارم.»
مادرش خندید.
«نقشه روز.»
او یک کاغذ آورد.
روی آن سه تصویر کشید:
یک کاسه غذا.
یک توپ.
یک کتاب.
گفت:
«اول صبحانه. بعد بازی. بعد داستان.»
فرفری گفت:
«فقط سه کار؟»
«برای شروع.»
فرفری به نقاشیها نگاه کرد.
اول صبحانه خورد.
بعد بازی کرد.
بعد داستان شنید.
روز خیلی خوبی بود.
فرفری گفت:
«من همهچیز را انجام ندادم.»
مادرش گفت:
«اما سه کاری را که انتخاب کرده بودی، انجام دادی.»
فرفری به فکر فرو رفت.
«شاید لازم نیست همهجا باشم.»
مادرش گفت:
«دقیقاً.»
روز بعد، فرفری به مدرسه رفت.
خانم جغد گفت:
«امروز میخواهیم درباره رنگها نقاشی کنیم.»
فرفری عاشق نقاشی بود.
مداد قرمز را برداشت.
بعد مداد آبی را برداشت.
بعد سبز.
بعد زرد.
همه مدادها را روی میز ریخت.
اما هنوز نمیدانست چه بکشد.
دوستش گفت:
«من یک درخت میکشم.»
فرفری گفت:
«من یک خانه.»
بعد گفت:
«نه، یک رودخانه.»
بعد گفت:
«نه، یک کوه.»
در پایان، کاغذش پر از خطهای مختلف بود.
خانم جغد پرسید:
«چه چیزی کشیدی؟»
فرفری گفت:
«همهچیز.»
خانم جغد لبخند زد.
«گاهی وقتی میخواهیم همهچیز را بکشیم، هیچچیز کامل نمیشود.»
فرفری گفت:
«پس چه کار کنم؟»
«یک موضوع انتخاب کن.»
فرفری چشمهایش را بست.
فکر کرد.
«درخت.»
خانم جغد گفت:
«حالا فقط درخت.»
فرفری شروع کرد.
یک تنه کشید.
بعد شاخهها.
بعد برگها.
بعد چند میوه.
درختش زیبا شد.
فرفری گفت:
«اگر فقط یک چیز را انتخاب کنم، میتوانم بهتر انجامش بدهم.»
خانم جغد گفت:
«بله. توجه تو مثل چراغ قوه است. اگر آن را به ده طرف بتابانی، هیچجا خیلی روشن نمیشود. اما اگر روی یک جا بتابانی، آنجا را خوب میبینی.»
فرفری از این مثال خوشش آمد.
از آن روز، هر وقت چند کار مختلف داشت، میگفت:
«چراغ قوهام را فقط روی یک کار میاندازم.»
اما یک روز، فرفری برای رفتن به جشن تولد دوستش آماده میشد.
او میخواست بهترین هدیه را بسازد.
اول تصمیم گرفت یک نقاشی بکشد.
بعد تصمیم گرفت یک خانه چوبی بسازد.
بعد خواست یک گردنبند درست کند.
بعد به فکرش رسید که یک کیک بپزد.
مادرش گفت:
«فرفری، فقط یک هدیه.»
فرفری گفت:
«اما همه ایدهها خوب هستند.»
«میتوانی بقیه را برای روزهای دیگر نگه داری.»
مادرش چند کاغذ کوچک آورد.
فرفری روی آنها ایدههایش را نوشت:
«خانه چوبی.»
«گردنبند.»
«کیک.»
بعد یک نقاشی کشید.
وقتی هدیه را داد، دوستش خیلی خوشحال شد.
فرفری گفت:
«اگر ایدهای آمد، لازم نیست همان لحظه انجامش بدهم.»
مادرش گفت:
«درست است. میتوانی ایده را نگه داری.»
این روش برای فرفری خیلی مفید بود.
هر وقت ایده جدیدی به ذهنش میرسید، آن را روی کاغذ مینوشت.
ذهنش آرامتر میشد.
چون دیگر نمیترسید ایده را فراموش کند.
چند روز بعد، فرفری به همراه دوستانش به کنار رودخانه رفت.
قرار بود سنگهای رنگی جمع کنند.
فرفری خیلی هیجانزده بود.
سنگ قرمز دید.
به سمتش دوید.
بعد سنگ آبی دید.
به سمت آن رفت.
بعد سنگ زرد.
در پایان، آنقدر این طرف و آن طرف دویده بود که هیچ سنگی برنداشته بود.
دوستش گفت:
«تو بیشتر دویدی تا اینکه سنگ جمع کنی.»
فرفری خندید.
«درست میگویی.»
آنها تصمیم گرفتند یک قانون داشته باشند.
هر بار فقط یک سنگ.
فرفری به اطراف نگاه کرد.
سنگ قرمز را برداشت.
در کیفش گذاشت.
بعد دنبال سنگ بعدی رفت.
این بار وقتی به خانه برگشت، کیفش پر از سنگهای زیبا بود.
او فهمید که انجام دادن یک کار با توجه، گاهی از انجام دادن ده کار با عجله بهتر است.
یک روز دیگر، فرفری خیلی ناراحت شد.
او میخواست با دوستانش بازی کند، اما دوستانش مشغول بازی دیگری بودند.
فرفری گفت:
«پس من هم میروم جای دیگری.»
به سمت گروه دیگری رفت.
اما آنها هم بازی خودشان را داشتند.
فرفری عصبانی شد.
«هیچکس با من بازی نمیکند!»
مادرش که نزدیک بود، گفت:
«شاید بهتر است اول بگویی دقیقاً چه میخواهی.»
فرفری گفت:
«من میخواهم بازی کنم.»
«با چه کسی؟»
فرفری به دوستانش نگاه کرد.
«با آنها.»
«پس میتوانی بپرسی: آیا میتوانم به بازی شما اضافه شوم؟»
فرفری رفت و پرسید.
دوستانش گفتند:
«بله.»
فرفری خوشحال شد.
مادرش گفت:
«گاهی وقتی ناراحت میشویم، سریع تصمیم میگیریم که هیچکس ما را نمیخواهد. اما بهتر است اول سؤال بپرسیم.»
فرفری این درس را هم یاد گرفت.
هر وقت ناراحت میشد، پیش از آنکه فرار کند یا عصبانی شود، میپرسید:
«چه اتفاقی افتاده؟»
و گاهی جواب سادهتر از چیزی بود که فکر میکرد.
ماهها گذشت.
فرفری هنوز پرانرژی بود.
هنوز ایدههای زیادی داشت.
هنوز دوست داشت چیزهای مختلف را امتحان کند.
اما حالا برای خودش چند قانون داشت.
اول: هر بار یک کار.
دوم: اگر ایده جدیدی آمد، آن را یادداشت کن.
سوم: اگر ناراحت شدی، اول سؤال بپرس.
چهارم: اگر کار بزرگی داری، آن را به قسمتهای کوچک تقسیم کن.
یک روز، خانم جغد گفت:
«امروز هرکس باید یک پروژه انجام دهد.»
فرفری تصمیم گرفت یک باغ کوچک بسازد.
اول میخواست همهچیز را یکباره انجام دهد.
اما بعد به قوانینش نگاه کرد.
«هر بار یک کار.»
اول خاک را آماده کرد.
بعد دانهها را کاشت.
بعد آب داد.
بعد یک علامت کوچک ساخت.
بعد صبر کرد.
چند روز بعد، جوانهها بیرون آمدند.
فرفری از خوشحالی بالا پرید.
خانم جغد گفت:
«دیدی؟»
فرفری گفت:
«بله. وقتی همهجا نیستم، میتوانم واقعاً در یک جا باشم.»
خانم جغد پرسید:
«و وقتی در یک جا هستی، چه چیزی میبینی؟»
فرفری به جوانه نگاه کرد.
«چیزهایی که قبلاً نمیدیدم.»
«مثل چه؟»
«اینکه برگ کوچک چطور باز میشود. اینکه خاک چطور آرام آرام کنار میرود. اینکه هر روز یک تغییر کوچک اتفاق میافتد.»
خانم جغد لبخند زد.
فرفری فهمید که توجه کردن، فقط برای انجام دادن کارها نیست.
توجه کردن کمک میکند زیباییهای کوچک را هم ببینی.
یک شب، فرفری در اتاقش نشست.
روی میز او چندین کاغذ ایده بود.
ایدههای زیادی.
ساختن خانه.
نقاشی کوه.
جمع کردن سنگ.
درست کردن قایق.
ساختن باغ.
فرفری به همه آنها نگاه کرد.
بعد یکی را برداشت.
«امشب فقط این.»
و شروع کرد.
نه چون ایدههای دیگر بد بودند.
بلکه چون فهمیده بود هر ایدهای زمان خودش را دارد.
فرفری هنوز میخواست همهجا باشد.
اما حالا میدانست که نمیتوانی همزمان در همهجا حضور داشته باشی.
گاهی بهترین کار این است که همینجا باشی.
با همین کاری که انجام میدهی.
با همین کسی که با او حرف میزنی.
با همین لحظهای که در آن زندگی میکنی.
فرفری به پنجره نگاه کرد.
ماه در آسمان بود.
او میتوانست به صدها چیز فکر کند.
اما این بار فقط به ماه نگاه کرد.
یک دقیقه.
دو دقیقه.
و برای نخستین بار، از اینکه فقط یک کار انجام میداد، احساس خوبی داشت.
فرفری لبخند زد و گفت:
«من لازم نیست همهجا باشم.
گاهی کافی است همینجا باشم.»
و همان شب، ذهن پر از ایده او، برای چند لحظه آرام گرفت.
آبیپای کوچولو و پلِ صبر
در کنار رودخانهای پهن و زلال، اردک کوچولویی زندگی میکرد به نام آبیپا. آبیپا پاهای نارنجی و کوچکی داشت و همیشه با سرعت راه میرفت.
او دوست داشت زودتر از همه به مقصد برسد.
اگر دوستانش میخواستند به تپه بروند، آبیپا میدوید.
اگر میخواستند شنا کنند، آبیپا زودتر از همه داخل آب میپرید.
اگر میخواستند بازی کنند، آبیپا پیش از آنکه قوانین را بشنود، بازی را شروع میکرد.
یک روز، حیوانات جنگل تصمیم گرفتند روی رودخانه یک پل چوبی بسازند.
آبیپا گفت:
«من کمک میکنم!»
خرگوش گفت:
«باید اول نقشه بکشیم.»
آبیپا گفت:
«نقشه لازم نیست. فقط چوبها را روی هم میگذاریم.»
او یک چوب بزرگ برداشت و روی رودخانه گذاشت.
چوب افتاد.
آبیپا چوب دیگری آورد.
این یکی هم افتاد.
او عصبانی شد.
«چرا پل ساخته نمیشود؟»
لاکپشت گفت:
«چون باید آرام و مرحلهبهمرحله کار کنیم.»
آبیپا گفت:
«من وقت ندارم.»
لاکپشت پرسید:
«برای چه عجله داری؟»
آبیپا فکر کرد.
«نمیدانم.»
لاکپشت لبخند زد.
«گاهی بدنمان سریع میدود، حتی وقتی مقصدی نداریم.»
آبیپا به پاهایش نگاه کرد.
درست میگفت.
او خیلی وقتها میدوید، بدون آنکه بداند چرا.
حیوانات نقشه کشیدند.
اول باید پایهها را میساختند.
بعد تختهها را روی آنها میگذاشتند.
بعد پل را امتحان میکردند.
آبیپا گفت:
«خیلی مرحله دارد.»
لاکپشت گفت:
«هر پل بزرگی از قدمهای کوچک ساخته میشود.»
آبیپا تصمیم گرفت امتحان کند.
اولین پایه را گذاشتند.
آبیپا خواست سریع سراغ مرحله بعد برود.
اما خرگوش گفت:
«صبر کن. باید مطمئن شویم پایه محکم است.»
آبیپا پایش را تکان داد.
«چقدر باید صبر کنیم؟»
«تا وقتی مطمئن شویم.»
آبیپا آه کشید.
اما صبر کرد.
بعد پایه دوم را ساختند.
بعد تختهها را گذاشتند.
هر بار آبیپا میخواست عجله کند، به خودش میگفت:
«پل عجلهای، پل خراب است.»
بعد از چند ساعت، پل آماده شد.
آبیپا روی آن قدم گذاشت.
پل محکم بود.
او با خوشحالی گفت:
«اگر عجله میکردیم، میافتادیم داخل آب.»
لاکپشت گفت:
«دقیقاً.»
روز بعد، آبیپا به مدرسه رفت.
خانم جغد از بچهها خواست یک مسئله را حل کنند.
آبیپا جواب را حدس زد و فوراً گفت:
«جواب همین است!»
خانم جغد گفت:
«آیا مطمئنی؟»
آبیپا گفت:
«فکر میکنم.»
«پس اول فکر کن، بعد جواب بده.»
آبیپا کمی ناراحت شد.
او دوست داشت سریع جواب بدهد.
اما مسئله را دوباره خواند.
یک نکته را ندیده بود.
جوابش اشتباه بود.
آبیپا سرش را پایین انداخت.
خانم جغد گفت:
«اشتباه کردن بد نیست. عجله کردن هم همیشه بد نیست. اما مهم است بدانی چه زمانی باید سرعتت را کم کنی.»
آبیپا پرسید:
«چطور بفهمم؟»
خانم جغد گفت:
«اگر کاری نیاز به دقت دارد، سرعتت را کم کن. اگر کاری خطرناک است، توقف کن. اگر کسی دارد حرف میزند، به او فرصت بده. اگر عصبانی هستی، اول آرام شو.»
آبیپا این چهار قانون را یاد گرفت.
یک روز، دوستش ماهی کوچولو برایش داستانی تعریف میکرد.
آبیپا وسط حرف او پرید.
«من هم یک بار…»
ماهی کوچولو ساکت شد.
آبیپا فهمید که دوباره عجله کرده است.
دستش را روی دهانش گذاشت.
«ببخشید. ادامه بده.»
ماهی کوچولو داستانش را تمام کرد.
بعد آبیپا داستان خودش را گفت.
هر دو خوشحال بودند.
آبیپا فهمید که گوش دادن هم یک نوع صبر است.
چند روز بعد، باران زیادی بارید.
رودخانه بزرگتر شد.
پل چوبی کمی لرزید.
حیوانات نگران شدند.
آبیپا خواست فوراً روی پل بدود و ببیند چه شده.
لاکپشت گفت:
«ایست!»
آبیپا ایستاد.
«اول باید بررسی کنیم.»
آنها صبر کردند تا باران کمتر شود.
بعد با دقت پل را بررسی کردند.
یک تخته کمی شل شده بود.
آن را محکم کردند.
آبیپا گفت:
«اگر همان لحظه میدویدم، ممکن بود بیفتم.»
لاکپشت گفت:
«صبر گاهی از ما محافظت میکند.»
آبیپا این جمله را به خاطر سپرد.
صبر فقط برای درس و کار نبود.
گاهی برای امنیت هم لازم بود.
یک روز، آبیپا برای تولد مادرش هدیهای درست کرد.
میخواست یک گردنبند زیبا بسازد.
اما مهرهها کوچک بودند.
او چند بار نخ را اشتباه رد کرد.
عصبانی شد.
«من نمیتوانم!»
خواست همهچیز را دور بیندازد.
اما به پل فکر کرد.
پل با یک چوب ساخته نشده بود.
با قدمهای کوچک ساخته شده بود.
پس گفت:
«فقط یک مهره دیگر.»
یک مهره.
بعد مهره بعدی.
بعد یکی دیگر.
کمکم گردنبند آماده شد.
مادرش آن را دید و بسیار خوشحال شد.
آبیپا گفت:
«ساختنش سخت بود.»
مادرش گفت:
«اما تو تمامش کردی.»
آبیپا لبخند زد.
«چون هر بار فقط یک قدم برداشتم.»
از آن روز، آبیپا یک جمله مخصوص داشت:
«یک قدم، بعد قدم بعدی.»
هر وقت چیزی بزرگ و سخت به نظر میرسید، آن را به قدمهای کوچک تقسیم میکرد.
اگر باید اتاقش را مرتب میکرد:
اول کتابها.
بعد اسباببازیها.
بعد لباسها.
اگر باید یک درس میخواند:
اول یک صفحه.
بعد صفحه بعد.
اگر باید با دوستی که ناراحت بود حرف میزد:
اول گوش میداد.
بعد فکر میکرد.
بعد حرف میزد.
آبیپا هنوز سریع بود.
اما حالا میدانست سرعت همیشه نشانه بهتر بودن نیست.
گاهی آهستهتر رفتن، کمک میکند بیشتر ببینی.
یک روز، حیوانات تصمیم گرفتند مسابقهای برگزار کنند.
مسابقه عبور از پل بود.
آبیپا خیلی هیجانزده شد.
وقتی صدای شروع آمد، همه دویدند.
آبیپا هم دوید.
اما وسط پل یادش آمد که پل ممکن است خیس باشد.
سرعتش را کم کرد.
آرامتر قدم برداشت.
خرگوش از او جلو زد.
اما آبیپا نیفتاد.
در پایان، خرگوش زودتر رسید.
آبیپا دوم شد.
دوستانش فکر کردند ناراحت است.
اما آبیپا لبخند میزد.
گفت:
«من این بار سریعترین نبودم، اما با خیال راحت رسیدم.»
لاکپشت گفت:
«این هم یک نوع بردن است.»
آبیپا فهمید که همیشه برنده شدن به معنای اول شدن نیست.
گاهی بردن یعنی کاری را درست انجام دهی.
گاهی یعنی از اشتباه قبلیات یاد بگیری.
گاهی یعنی وقتی میخواهی عجله کنی، بتوانی مکث کنی.
یک شب، آبیپا کنار رودخانه نشست.
آب آرام جریان داشت.
او به آب نگاه کرد.
آب همیشه عجله داشت، اما هیچوقت خودش را گم نمیکرد.
آبیپا از مادرش پرسید:
«آب چرا همیشه حرکت میکند؟»
مادرش گفت:
«چون حرکت بخشی از طبیعت اوست.»
آبیپا پرسید:
«پس من هم چون سریع هستم، مشکلی ندارم؟»
مادرش گفت:
«نه. اما حتی رودخانه هم گاهی آرام میشود.»
آبیپا به رودخانه نگاه کرد.
در بعضی جاها آب تند بود.
در بعضی جاها آرام.
«پس من هم میتوانم گاهی تند باشم و گاهی آرام.»
مادرش گفت:
«دقیقاً.»
آبیپا لبخند زد.
او فهمیده بود که هدفش این نیست که همیشه آرام باشد.
هدفش این است که خودش بتواند سرعتش را انتخاب کند.
از آن روز، هر وقت احساس میکرد خیلی سریع شده، از خودش میپرسید:
«الان وقت دویدن است یا وقت دقت کردن؟»
گاهی جواب میداد:
«دویدن.»
و میدوید.
گاهی جواب میداد:
«آرام رفتن.»
و قدمهایش را آهسته میکرد.
و هر بار که انتخاب درستی میکرد، احساس میکرد کمی بزرگتر شده است.
پل چوبی هنوز روی رودخانه بود.
هر بار آبیپا از روی آن عبور میکرد، به اولین چوبی فکر میکرد که با عجله روی آب انداخته بود.
بعد لبخند میزد.
او یاد گرفته بود که هیچ پل محکمی با عجله ساخته نمیشود.
نه پلهای روی رودخانه.
نه پلهای دوستی.
نه پلهای یادگیری.
و نه پلهایی که آدم را از بیقراری به آرامش میرسانند.
برای ساختن همه آنها، گاهی فقط یک چیز لازم است:
یک قدم.
بعد یک قدم دیگر.
قصههای بیشتر: قصه های قدیمی پادشاهان | داستان بچگانه شنگول و منگول
گربهای که صدای فکرهایش را شنید
در خانهای کوچک کنار باغ، بچهگربهای زندگی میکرد به نام پشمک. پشمک خیلی بازیگوش بود. او همیشه میدوید، میپرید و از روی صندلیها بالا میرفت.
اما چیزی بود که بیشتر از هر چیز دیگری او را خسته میکرد.
فکرهایش.
فکرهای پشمک همیشه با صدای بلند در ذهنش حرف میزدند.
«برو بیرون!»
«نه، اول غذا بخور!»
«آن توپ را بردار!»
«نه، اول کتاب را نگاه کن!»
«پنجره را ببین!»
«صدای پرنده را بشنو!»
پشمک گاهی نمیدانست به کدام فکر گوش دهد.
یک روز صبح، مادرش گفت:
«پشمک، لطفاً لباسهایت را بپوش.»
پشمک گفت:
«باشه.»
اما در راه اتاق، توپش را دید.
با توپ بازی کرد.
بعد کتابی دید.
کتاب را باز کرد.
بعد از پنجره بیرون را نگاه کرد.
بعد صدای گنجشک را شنید.
وقتی مادرش آمد، پشمک هنوز لباس نپوشیده بود.
مادرش گفت:
«فکرهایت تو را به جاهای زیادی بردند.»
پشمک گفت:
«من نمیخواستم.»
مادرش گفت:
«میدانم.»
پشمک پرسید:
«چطور جلوی فکرهایم را بگیرم؟»
مادرش گفت:
«لازم نیست جلوی همه فکرها را بگیری. فقط باید یاد بگیری صدای آنها را بشنوی و انتخاب کنی کدام را دنبال کنی.»
پشمک گفت:
«چطور؟»
مادرش گفت:
«فکرهایت را مثل گربههای کوچک تصور کن.»
پشمک خندید.
«چند گربه؟»
«هر فکری یک گربه.»
پشمک تصور کرد.
یک گربه میگفت: «برو توپ را بردار.»
یک گربه میگفت: «لباس بپوش.»
یک گربه میگفت: «بیرون را نگاه کن.»
مادرش گفت:
«حالا تو صاحب خانهای. لازم نیست به همه گربهها غذا بدهی.»
پشمک خندید.
«پس باید انتخاب کنم.»
«دقیقاً.»
پشمک به فکر لباس پوشیدن افتاد.
گفت:
«الان گربه لباس پوشیدن را دنبال میکنم.»
لباسهایش را پوشید.
بعد گفت:
«حالا میتوانم توپ را بردارم.»
آن روز پشمک متوجه شد که فکرهای زیادی دارد، اما همه آنها دستور نیستند.
بعضی فقط فکر هستند.
این کشف برای پشمک خیلی مهم بود.
روز بعد، در مدرسه، خانم جغد از بچهها خواست ده دقیقه آرام بنشینند و به یک داستان گوش دهند.
پشمک تلاش کرد.
اما فکرهایش شروع شدند.
«پاهایت را تکان بده.»
«به پنجره نگاه کن.»
«چه کسی بیرون است؟»
«من گرسنهام.»
«این داستان طولانی است.»
پشمک تقریباً از جایش بلند شد.
اما یاد حرف مادرش افتاد.
«فقط فکر هستند.»
او در ذهنش گفت:
«سلام، فکر پنجره.»
بعد دوباره به داستان گوش داد.
فکر دیگری آمد:
«پاهایت را تکان بده.»
پشمک گفت:
«سلام، فکر پاها.»
بعد دوباره به داستان گوش داد.
خانم جغد داستان را تمام کرد.
پشمک خوشحال شد.
او فهمید لازم نیست با فکرهایش بجنگد.
فقط میتواند آنها را ببیند و دوباره به کاری که انجام میدهد برگردد.
خانم جغد گفت:
«امروز چه چیزی یاد گرفتید؟»
پشمک گفت:
«فکرها میآیند و میروند.»
خانم جغد گفت:
«آفرین.»
پشمک ادامه داد:
«و من مجبور نیستم همه آنها را دنبال کنم.»
خانم جغد لبخند زد.
«دقیقاً.»
چند روز بعد، پشمک در خانه مشغول ساختن یک خانه کوچک برای عروسکش بود.
کارتن را برید.
چسب زد.
اما ناگهان فکر جدیدی آمد:
«یک برج بساز!»
پشمک کارتن را کنار گذاشت.
شروع کرد به ساختن برج.
بعد فکر دیگری آمد:
«یک ماشین بساز!»
پشمک برج را کنار گذاشت.
شروع کرد به ساختن ماشین.
بعد فکر دیگری آمد:
«یک کشتی بساز!»
در پایان، اتاق پر از کارهای نیمهکاره بود.
پشمک ناراحت شد.
مادرش گفت:
«چه اتفاقی افتاده؟»
پشمک گفت:
«فکرهای زیادی آمدند.»
مادرش گفت:
«کدام کار را میخواهی تمام کنی؟»
پشمک به کارتنها نگاه کرد.
«خانه.»
مادرش گفت:
«پس اول خانه را تمام کن.»
پشمک گفت:
«اما فکر برج هنوز هست.»
«میتوانی آن را روی کاغذ بنویسی.»
پشمک روی کاغذ نوشت:
«بعداً برج بساز.»
بعد به خانه برگشت.
کمی بعد خانه آماده شد.
پشمک گفت:
«حالا میتوانم برج را بسازم.»
او یاد گرفته بود که یک فکر جدید میتواند منتظر بماند.
این برای پشمک آسان نبود، اما هر بار کمی بهتر میشد.
یک روز، پشمک با دوستش موش کوچولو بازی میکرد.
موش کوچولو گفت:
«بیا اول این بازی را تمام کنیم.»
پشمک گفت:
«باشه.»
اما چند دقیقه بعد، یک پروانه دید.
خواست دنبال پروانه بدود.
موش کوچولو گفت:
«پشمک، بازیمان هنوز تمام نشده.»
پشمک ایستاد.
به پروانه نگاه کرد.
بعد به بازی نگاه کرد.
گفت:
«پروانه میتواند صبر کند.»
موش کوچولو تعجب کرد.
«واقعاً؟»
پشمک گفت:
«بله. فکر پروانه آمد، اما من مجبور نیستم دنبالش بروم.»
بازی را تمام کردند.
بعد پشمک دنبال پروانه رفت.
پروانه هنوز آنجا بود.
پشمک خندید.
«دیدی؟ صبر کرد.»
یک روز دیگر، پشمک خیلی عصبانی شد.
او میخواست با دوستش بازی کند، اما دوستش اسباببازی او را برداشت.
فکرهای پشمک بلند شدند.
«فریاد بزن!»
«اسباببازی را بگیر!»
«برو!»
پشمک دستش را جلو برد.
اما ناگهان یاد گرفت که اول فکرها را بشنود.
«فکر فریاد.»
«فکر گرفتن.»
«فکر رفتن.»
بعد یک نفس کشید.
به دوستش نگاه کرد.
گفت:
«من ناراحت شدم. میتوانی بعد از بازی به من بدهی؟»
دوستش گفت:
«بله.»
پشمک فهمید که وقتی فکرهای عصبانی میآیند، لازم نیست فوراً آنها را اجرا کند.
میتواند یک لحظه صبر کند.
یک نفس بکشد.
و انتخاب دیگری داشته باشد.
چند ماه بعد، پشمک در مدرسه یک کار مهم داشت.
باید درباره حیوان مورد علاقهاش حرف میزد.
او گربهها را دوست داشت.
اما وقتی جلوی کلاس ایستاد، فکرهای زیادی آمدند.
«همه به تو نگاه میکنند.»
«یادت میرود چه بگویی.»
«برو بنشین.»
پشمک ترسید.
خانم جغد آرام گفت:
«پشمک، فقط یک فکر در هر لحظه.»
پشمک نفس کشید.
«فکر ترس.»
بعد به اولین جمله فکر کرد.
«من گربهها را دوست دارم.»
این جمله را گفت.
بعد جمله بعدی آمد.
«گربهها با پنجههایشان راه میروند.»
بعد جمله بعدی.
کمکم صحبتش تمام شد.
همه برایش دست زدند.
پشمک لبخند زد.
او فهمیده بود که فکرهای ترسناک هم فقط فکر هستند.
ممکن است واقعی به نظر برسند، اما همیشه حقیقت ندارند.
آن شب، پشمک به مادرش گفت:
«من امروز صدای فکرهایم را شنیدم.»
مادرش پرسید:
«چه گفتند؟»
پشمک گفت:
«گفتند نمیتوانم صحبت کنم.»
«و تو چه کردی؟»
«گفتم شاید بتوانم امتحان کنم.»
مادرش او را بغل کرد.
«همین یعنی شجاعت.»
پشمک به تخت رفت.
چشمهایش را بست.
فکرهایش دوباره آمدند.
«فردا چه میشود؟»
«صبح چه میخوری؟»
«بازی فردا چیست؟»
پشمک لبخند زد.
به هر فکر سلام کرد.
«سلام، فکر فردا.»
«سلام، فکر صبحانه.»
«سلام، فکر بازی.»
بعد گفت:
«حالا وقت خواب است.»
فکرها هنوز بودند.
اما آرامتر شدند.
پشمک فهمیده بود که لازم نیست ذهنش کاملاً خالی باشد تا آرام شود.
حتی اگر فکرهای زیادی داشته باشد، میتواند انتخاب کند به کدام توجه کند.
او یاد گرفته بود که ذهنش دشمن او نیست.
ذهنش فقط پر از صداست.
و خودش میتواند رهبر این صداها باشد.
از آن روز، هر وقت فکری میآمد، پشمک از خودش میپرسید:
«این فقط یک فکر است یا چیزی که الان باید انجام دهم؟»
اگر فقط یک فکر بود، آن را میدید و میگذاشت عبور کند.
اگر کاری مهم بود، آن را انتخاب میکرد.
اگر فکر جدیدی میآمد، آن را روی کاغذ مینوشت تا بعداً به آن برگردد.
پشمک هنوز بازیگوش بود.
هنوز میدوید.
هنوز گاهی حواسش پرت میشد.
اما دیگر از فکرهایش نمیترسید.
او میدانست که فکرها شبیه ابرها هستند.
میآیند.
شکل عوض میکنند.
و میروند.
اما آسمان همیشه باقی میماند.
و پشمک، در آسمان ذهن خودش، کمکم یاد گرفته بود که هر ابری را دنبال نکند.
قصههای بیشتر: قصه کودکانه ایرانی برای خواب | قصه های بچگانه قدیمی
سنجاب کوچولو و جعبه آرامش

در جنگلی پر از درختهای بلند، سنجاب کوچولویی زندگی میکرد به نام فندقک. فندقک همیشه پر از انرژی بود. وقتی خوشحال میشد، میدوید. وقتی ناراحت میشد، میدوید. وقتی عصبانی میشد، میدوید. حتی وقتی نمیدانست چه احساسی دارد، باز هم میدوید.
مادرش یک روز گفت:
«فندقک، بدن تو همیشه در حال حرکت است.»
فندقک گفت:
«من حرکت را دوست دارم.»
«میدانم. اما گاهی احساساتت هم نیاز دارند دیده شوند.»
فندقک پرسید:
«احساسات کجا هستند؟»
مادرش گفت:
«گاهی در شکم. گاهی در قلب. گاهی در صورت. گاهی در دستها و پاها.»
فندقک به بدنش نگاه کرد.
«من نمیفهمم.»
مادرش یک جعبه کوچک آورد.
«این جعبه آرامش است.»
فندقک گفت:
«داخلش چیست؟»
مادرش گفت:
«چیزهایی که وقتی احساساتت خیلی بزرگ میشوند، به تو کمک میکنند.»
داخل جعبه یک توپ نرم بود.
یک پر کوچک.
یک سنگ صاف.
یک کاغذ.
و یک بطری کوچک آب.
فندقک پرسید:
«با اینها چه کار کنم؟»
مادرش گفت:
«هر وقت احساس کردی چیزی درونت خیلی بزرگ شده، میتوانی یکی از آنها را انتخاب کنی.»
روز اول، فندقک عصبانی شد.
دوستش آخرین گردو را برداشته بود.
فندقک خواست فریاد بزند.
مادرش گفت:
«جعبه آرامش.»
فندقک توپ نرم را برداشت.
آن را فشار داد.
یک بار.
دو بار.
سه بار.
هنوز عصبانی بود.
مادرش گفت:
«حالا احساس خودت را نام ببر.»
فندقک گفت:
«عصبانیام.»
«چرا؟»
«چون فکر کردم گردو برای من است.»
مادرش گفت:
«حالا میتوانی چه کار کنی؟»
فندقک گفت:
«میتوانم بگویم: من هم گردو میخواهم.»
او این کار را کرد.
دوستش گفت:
«میتوانیم نصفش کنیم.»
فندقک تعجب کرد.
«پس لازم نبود فریاد بزنم.»
مادرش گفت:
«احساس عصبانی بودن بد نیست. اما ما باید انتخاب کنیم با آن چه کار کنیم.»
فندقک این درس را یاد گرفت.
چند روز بعد، در مدرسه، خانم جغد از بچهها خواست نقاشی بکشند.
فندقک خیلی تلاش کرد.
اما نقاشیاش آنطور که میخواست نشد.
او ناراحت شد.
کاغذ را مچاله کرد.
خانم جغد گفت:
«چه احساسی داری؟»
فندقک گفت:
«ناامیدم.»
خانم جغد گفت:
«ناامیدی یعنی فکر میکردی چیزی بهتر شود، اما نشده است.»
فندقک گفت:
«حالا چه کار کنم؟»
خانم جغد گفت:
«میتوانی کمی استراحت کنی و دوباره امتحان کنی.»
فندقک چند نفس کشید.
بعد نقاشی را از روی زمین برداشت.
این بار، به جای اینکه همهچیز را از اول شروع کند، فقط بخش خراب را اصلاح کرد.
نقاشی بهتر شد.
فندقک فهمید که گاهی لازم نیست همهچیز را دور بیندازیم.
میتوانیم کمی مکث کنیم و دوباره ادامه دهیم.
یک روز، فندقک خیلی هیجانزده شد.
قرار بود به سفر جنگل برود.
از صبح بالا و پایین میپرید.
وسایلش را ده بار جمع کرد.
هر بار چیزی را بیرون میآورد و چیز دیگری میگذاشت.
مادرش گفت:
«احساس تو چیست؟»
فندقک گفت:
«خیلی هیجانزدهام!»
«بدنت چه میکند؟»
«قلبم تند میزند. پاهایم میخواهند بدوند.»
مادرش گفت:
«هیجان هم انرژی است. میتوانی آن را به کاری مفید تبدیل کنی.»
فندقک گفت:
«مثلاً؟»
«کمک به جمع کردن وسایل.»
فندقک شروع کرد.
یک بطری آب.
یک کلاه.
یک خوراکی.
یک نقشه.
هر بار فقط یک چیز.
کمکم وسایل آماده شد.
فندقک گفت:
«من هنوز هیجانزدهام، اما حالا میدانم با انرژیام چه کار کنم.»
مادرش گفت:
«آفرین.»
در سفر، فندقک از همه جلوتر میدوید.
اما یکباره متوجه شد دوستانش پشت سر ماندهاند.
او ایستاد.
برای اولین بار، خودش تصمیم گرفت سرعتش را کم کند.
دوستانش را صدا زد.
با هم ادامه دادند.
فندقک فهمید خوشحالی وقتی با دیگران تقسیم شود، زیباتر است.
یک روز دیگر، فندقک ترسید.
در جنگل صدای بلندی شنیده بود.
فکر کرد شاید حیوان خطرناکی باشد.
قلبش تند زد.
پاهایش خواستند بدوند.
اما مادرش گفت:
«اول ببین چه احساسی داری.»
فندقک گفت:
«ترسیدهام.»
«حالا به اطرافت نگاه کن.»
فندقک نگاه کرد.
یک شاخه بزرگ روی زمین افتاده بود.
باد آن را تکان میداد.
صدای بلند از همانجا میآمد.
فندقک گفت:
«پس خطرناک نبود.»
مادرش گفت:
«گاهی ترس به ما هشدار میدهد. گاهی هم فقط به ما میگوید چیزی را هنوز نمیشناسیم.»
فندقک یاد گرفت پیش از فرار کردن، اگر امن بود، بررسی کند.
اما اگر واقعاً خطری وجود داشت، از یک بزرگتر کمک بخواهد.
او فهمید شجاعت یعنی نترسیدن نیست.
شجاعت یعنی وقتی میترسی، قدم بعدی درست را انتخاب کنی.
ماهها گذشت.
فندقک جعبه آرامش را همیشه با خود نمیبرد.
اما چیزهایی که در آن بود، در ذهنش باقی مانده بود.
وقتی عصبانی میشد:
مکث میکرد.
وقتی ناراحت میشد:
احساسش را نام میبرد.
وقتی هیجانزده میشد:
انرژیاش را به کاری مفید تبدیل میکرد.
وقتی میترسید:
به اطراف نگاه میکرد و کمک میخواست.
یک روز، دوست فندقک ناراحت بود.
فندقک پرسید:
«چه شده؟»
دوستش گفت:
«نمیتوانم چیزی را که میخواهم بسازم.»
فندقک گفت:
«من هم گاهی ناامید میشوم.»
دوستش پرسید:
«چه کار میکنی؟»
فندقک گفت:
«اول احساس خودم را نام میبرم.»
«بعد؟»
«بعد یک کار کوچک انجام میدهم.»
دوستش گفت:
«مثلاً؟»
فندقک گفت:
«اگر نمیتوانی یک خانه بزرگ بسازی، اول یک دیوار بساز.»
دوستش لبخند زد.
آنها شروع کردند.
یک دیوار.
بعد دیوار دوم.
بعد سقف.
در پایان، خانه کوچکی ساخته شد.
فندقک فهمید چیزی که خودش یاد گرفته، میتواند به دیگران هم کمک کند.
شب، فندقک جعبه آرامش را باز کرد.
توپ نرم هنوز داخل آن بود.
پر هنوز آنجا بود.
سنگ صاف هنوز میدرخشید.
کاغذ هنوز سفید بود.
فندقک روی کاغذ نوشت:
«احساسات من مهم هستند، اما احساساتم همیشه فرمانده من نیستند.»
مادرش گفت:
«این جمله خیلی خوبی است.»
فندقک گفت:
«من میتوانم عصبانی باشم و فریاد نزنم.»
«بله.»
«میتوانم ناراحت باشم و دوباره تلاش کنم.»
«بله.»
«میتوانم هیجانزده باشم و انرژیام را درست استفاده کنم.»
«بله.»
«میتوانم بترسم و کمک بخواهم.»
مادرش او را بغل کرد.
«دقیقاً.»
فندقک فهمیده بود که احساسات مثل مهمان هستند.
گاهی میآیند.
گاهی خیلی پر سر و صدا هستند.
گاهی مدت بیشتری میمانند.
اما هیچ احساسی برای همیشه نمیماند.
عصبانیت میرود.
ناراحتی آرام میشود.
هیجان فروکش میکند.
ترس کوچکتر میشود.
و در میان همه این احساسات، فندقک خودش باقی میماند.
یک سنجاب کوچولوی پرانرژی که میتواند انتخاب کند.
آن شب، فندقک در تختش دراز کشید.
به روزش فکر کرد.
چند بار عصبانی شده بود.
چند بار خندیده بود.
یک بار ترسیده بود.
خیلی هیجانزده شده بود.
اما حالا همه آن احساسات گذشته بودند.
فندقک لبخند زد.
او فهمیده بود احساسات دشمن او نیستند.
آنها پیامهایی هستند که میگویند درونش چه میگذرد.
و وقتی پیام را میشنود، میتواند تصمیم بگیرد چه کار کند.
فندقک چشمهایش را بست.
جعبه آرامش کنار تختش بود.
اما حالا میدانست مهمترین ابزار آرامش، همیشه درون خودش بوده است.
یک مکث.
یک نفس.
یک انتخاب.
و یک قدم کوچک به سوی آرامش.
قصههای بیشتر: داستان بچگانه با موضوع بستنی | قصه بچگانه با موضوع سوپرمن
جوجهتیغی و راهی برای تمام کردن کارها
در جنگلی آرام، جوجهتیغی کوچکی زندگی میکرد به نام تیغتیغو. تیغتیغو ایدههای زیادی داشت. اگر صبح از خواب بیدار میشد، پیش از صبحانه سه ایده جدید به ذهنش میرسید.
«امروز یک خانه بسازم.»
«بعد یک نقاشی بکشم.»
«بعد برای دوستانم نمایش اجرا کنم.»
«بعد…»
اما بیشتر کارهایش نیمهکاره میماند.
یک روز مادرش وارد اتاق شد.
اتاق پر بود از کارهای نیمهتمام.
یک خانه چوبی بدون سقف.
یک نقاشی بدون رنگ.
یک پازل نصفه.
یک هواپیمای کاغذی بدون بال.
مادرش گفت:
«تیغتیغو، اینجا چه خبر است؟»
تیغتیغو گفت:
«من کارهای زیادی دارم.»
مادرش گفت:
«چند کار را تمام کردهای؟»
تیغتیغو به اطراف نگاه کرد.
«هیچکدام.»
مادرش گفت:
«پس امروز فقط یک کار را تمام میکنیم.»
تیغتیغو گفت:
«کدام؟»
مادرش گفت:
«خودت انتخاب کن.»
تیغتیغو به همه نگاه کرد.
ساختن خانه را انتخاب کرد.
مادرش گفت:
«خوب. حالا فقط همان.»
تیغتیغو چکش را برداشت.
اما چند دقیقه بعد، چشمش به پازل افتاد.
مادرش گفت:
«یادت هست؟»
تیغتیغو گفت:
«فقط خانه.»
به خانه برگشت.
چند دقیقه بعد، صدای بادبادک دوستش را شنید.
مادرش گفت:
«فقط خانه.»
تیغتیغو برگشت.
این کار چند بار تکرار شد.
اما بالاخره سقف خانه آماده شد.
تیغتیغو گفت:
«تمام شد!»
مادرش گفت:
«حالا چه احساسی داری؟»
تیغتیغو گفت:
«خوب.»
«چرا؟»
«چون چیزی که شروع کرده بودم، تمام شد.»
مادرش گفت:
«این احساس را به خاطر بسپار.»
روز بعد، تیغتیغو تصمیم گرفت پازلش را تمام کند.
اما پازل هزار قطعه داشت.
او به قطعات نگاه کرد.
«این خیلی زیاد است.»
مادرش گفت:
«لازم نیست همه را یکباره انجام دهی.»
«پس چطور؟»
«ده قطعه در هر بار.»
تیغتیغو ده قطعه پیدا کرد.
بعد ده قطعه دیگر.
بعد ده قطعه دیگر.
گاهی خسته میشد.
اما میگفت:
«فقط ده قطعه دیگر.»
چند روز بعد، پازل کامل شد.
تیغتیغو از خوشحالی بالا پرید.
او فهمید کار بزرگ وقتی به قسمتهای کوچک تقسیم شود، آسانتر میشود.
در مدرسه، خانم جغد از بچهها خواست یک داستان بنویسند.
تیغتیغو میخواست داستانی طولانی بنویسد.
اما وقتی شروع کرد، هزار ایده به ذهنش آمد.
یک داستان درباره اژدها.
یک داستان درباره دریا.
یک داستان درباره شاهزاده.
یک داستان درباره پرندهای که میتوانست حرف بزند.
او نمیدانست کدام را انتخاب کند.
خانم جغد گفت:
«فقط یک داستان.»
تیغتیغو گفت:
«اما همه ایدهها خوباند.»
«پس یکی را انتخاب کن و بقیه را برای بعد نگه دار.»
تیغتیغو داستان پرنده سخنگو را انتخاب کرد.
اولین جمله را نوشت.
بعد جمله دوم.
بعد سوم.
گاهی فکرهای جدید میآمدند.
او آنها را در گوشهای از کاغذ مینوشت.
اما داستان اصلی را ادامه میداد.
در پایان، داستانش تمام شد.
خانم جغد گفت:
«تو امروز یک کار مهم انجام دادی.»
تیغتیغو گفت:
«داستان نوشتم؟»
«نه. یاد گرفتی ایده جدید را ببینی، اما اجازه ندهی تو را از کار اصلی دور کند.»
تیغتیغو به فکر فرو رفت.
این مهارتی بود که میخواست یاد بگیرد.
یک روز، تیغتیغو در حال تمیز کردن اتاقش بود.
یک اسباببازی پیدا کرد.
خواست با آن بازی کند.
بعد به خودش گفت:
«اول تمیز کردن. بعد بازی.»
اسباببازی را در جعبه گذاشت.
کمی بعد، یک کتاب پیدا کرد.
خواست آن را بخواند.
گفت:
«اول تمیز کردن. بعد کتاب.»
کتاب را سر جایش گذاشت.
در پایان، اتاق مرتب شد.
بعد تیغتیغو نشست و با خیال راحت بازی کرد.
او فهمید وقتی کارهایش را تمام میکند، از بازی کردن بیشتر لذت میبرد.
چون دیگر صدای کارهای نیمهتمام در ذهنش نیست.
اما یک روز، اتفاقی افتاد.
تیغتیغو در حال ساختن یک پل کوچک بود.
پل خراب شد.
او عصبانی شد.
«من دیگر نمیخواهم ادامه بدهم.»
مادرش گفت:
«آیا واقعاً نمیخواهی یا فقط الان ناراحتی؟»
تیغتیغو کمی فکر کرد.
«فقط الان ناراحتم.»
«پس اول کمی استراحت کن.»
تیغتیغو آب خورد.
کمی نشست.
بعد دوباره به پل نگاه کرد.
«میتوانم یک بار دیگر امتحان کنم.»
مادرش گفت:
«بله.»
این بار پایهها را محکمتر ساخت.
پل آماده شد.
تیغتیغو فهمید تمام کردن به این معنا نیست که بدون استراحت تا آخر کار کنی.
گاهی استراحت کردن هم بخشی از تمام کردن است.
از آن روز، تیغتیغو برای کارهایش سه مرحله داشت:
شروع.
استراحت.
پایان.
اگر کار خیلی طولانی بود، بین آن استراحت میکرد.
اما بعد برمیگشت.
یک روز، دوستانش از او خواستند برایشان یک خانه بازی بسازد.
تیغتیغو گفت:
«بله!»
او خیلی هیجانزده شد.
شروع کرد به جمع کردن چوب.
اما کار بزرگ بود.
اول گفت:
«امروز فقط دیوار اول.»
دیوار اول را ساخت.
روز بعد:
«امروز دیوار دوم.»
روز بعد:
«امروز سقف.»
چند روز بعد، خانه بازی آماده شد.
دوستانش خوشحال شدند.
تیغتیغو گفت:
«اگر میخواستم همهاش را در یک روز بسازم، احتمالاً وسط کار رها میکردم.»
مادرش گفت:
«تو خودت را شناختهای.»
تیغتیغو گفت:
«من هنوز خیلی ایده دارم.»
«این خوب است.»
«اما حالا میدانم هر ایدهای لازم نیست همین حالا انجام شود.»
مادرش لبخند زد.
تیغتیغو یک دفتر مخصوص داشت.
روی جلد آن نوشته بود:
«ایدههای بعدی.»
هر وقت فکر تازهای به ذهنش میرسید، آن را مینوشت.
بعد به کار فعلی برمیگشت.
گاهی به دفتر نگاه میکرد و میدید که ایدههای زیادی دارد.
اما دیگر از آنها فرار نمیکرد.
میدانست همهچیز زمان خودش را دارد.
یک روز، خانم جغد از بچهها پرسید:
«چه کسی میداند چرا تمام کردن کارها مهم است؟»
تیغتیغو دستش را بالا برد.
خانم جغد گفت:
«بگو.»
تیغتیغو گفت:
«چون وقتی کارها را تمام نمیکنیم، ذهنمان پر از چیزهای نیمهکاره میشود.»
خانم جغد گفت:
«آفرین.»
تیغتیغو ادامه داد:
«اما اگر کاری سخت باشد، میتوانیم آن را کوچک کنیم.»
«آفرین.»
«و اگر خسته شویم، میتوانیم استراحت کنیم.»
«آفرین.»
«اما بعد باید برگردیم و ادامه بدهیم.»
همه برایش دست زدند.
تیغتیغو خوشحال بود.
او فهمیده بود که موفقیت همیشه به معنای سریع بودن نیست.
گاهی موفقیت یعنی ادامه دادن.
گاهی یعنی دوباره شروع کردن.
گاهی یعنی کاری را که آغاز کردهای، تمام کنی.
آن شب، تیغتیغو به اتاقش رفت.
هنوز چند کار نیمهتمام داشت.
اما این بار نگران نشد.
یک کاغذ برداشت.
نوشت:
«فردا: نقاشی را تمام میکنم.»
بعد یک کار کوچک دیگر را انتخاب کرد.
پازل کوچکی که چند روز قبل شروع کرده بود.
ده قطعه.
فقط ده قطعه.
وقتی تمام شد، لبخند زد.
بعد به تخت رفت.
ذهنش آرامتر بود.
او میدانست فردا هنوز کارهای زیادی خواهد داشت.
اما لازم نیست همه را یکباره انجام دهد.
فقط یکی.
بعد یکی دیگر.
و اگر لازم بود، یک استراحت.
و بعد بازگشتن.
تیغتیغو چشمهایش را بست و با خودش گفت:
«هر کار بزرگ، از یک قدم کوچک شروع میشود.
و هر کار کوچک، با ادامه دادن میتواند تمام شود.»
قصههای بیشتر: قصه بچگانه با موضوع اسباب بازی | قصه بچگانه طولانی
ماهی کوچولوی بیقرار و حبابهای آرام

در اعماق رودخانهای شفاف، ماهی کوچولویی زندگی میکرد به نام حبابک. حبابک همیشه در حرکت بود.
به سمت راست شنا میکرد.
بعد به سمت چپ.
بعد بالا.
بعد پایین.
اگر یک ماهی از کنارش رد میشد، دنبالش میرفت.
اگر برگ کوچکی روی آب شناور بود، آن را دنبال میکرد.
اگر نور خورشید روی سنگی میافتاد، حبابک میرفت تا ببیند چه چیزی آنجا میدرخشد.
مادرش میگفت:
«حبابک، گاهی آرام شنا کن.»
حبابک میگفت:
«من شنا کردن را دوست دارم.»
«میدانم. اما آرام شنا کردن هم نوعی شنا کردن است.»
حبابک نمیفهمید.
یک روز، در رودخانه مسابقهای برگزار شد.
همه ماهیها باید از میان چند سنگ شنا میکردند و به خط پایان میرسیدند.
حبابک خیلی هیجانزده بود.
وقتی مسابقه شروع شد، با سرعت حرکت کرد.
اما چون خیلی سریع میرفت، به سنگی برخورد کرد.
دور خودش چرخید.
مسیر را گم کرد.
ماهیهای دیگر از او جلو زدند.
حبابک ناراحت شد.
مادرش گفت:
«سرعتت زیاد بود، اما چشمت فرصت دیدن مسیر را نداشت.»
حبابک گفت:
«پس باید آهستهتر شنا کنم؟»
«گاهی.»
«اما من میخواهم برنده شوم.»
مادرش گفت:
«برای رسیدن به مقصد، فقط سرعت لازم نیست. توجه هم لازم است.»
روز بعد، مادرش یک بازی به حبابک یاد داد.
«حبابهای آرام.»
حبابک پرسید:
«چطور بازی میکنیم؟»
مادرش گفت:
«یک نفس بکش. بعد یک حباب آرام از دهانت بیرون بده. فقط به حرکت حباب نگاه کن.»
حبابک امتحان کرد.
حباب کوچک بالا رفت.
حبابک میخواست دنبال آن برود.
مادرش گفت:
«فقط نگاه کن.»
حباب آرام بالا رفت.
نور خورشید روی آن افتاد.
بعد حباب ترکید.
حبابک گفت:
«زیبا بود.»
مادرش گفت:
«وقتی آرام میشوی، چیزهایی را میبینی که هنگام عجله نمیبینی.»
حبابک هر روز این بازی را تمرین کرد.
یک حباب.
بعد دو حباب.
بعد سه حباب.
گاهی حبابها را فراموش میکرد و دنبال ماهی دیگری میرفت.
اما مادرش میگفت:
«اشکالی ندارد. دوباره برگرد.»
حبابک یاد گرفت که تمرین کردن یعنی بارها برگشتن.
یک روز، حبابک در مدرسه باید به حرفهای معلم گوش میداد.
خانم لاکپشت درباره رودخانه صحبت میکرد.
حبابک به صدای آب فکر کرد.
بعد به یک ماهی کوچک.
بعد به سنگی در کف رودخانه.
خانم لاکپشت پرسید:
«حبابک، میدانی درباره چه صحبت میکردیم؟»
حبابک نمیدانست.
او ناراحت شد.
خانم لاکپشت گفت:
«بیا از حبابهای آرام کمک بگیریم.»
حبابک نفس کشید.
در ذهنش یک حباب آرام تصور کرد.
حباب بالا رفت.
او دوباره به صدای معلم گوش داد.
این بار، وقتی فکر دیگری آمد، تصور کرد آن فکر هم یک حباب است.
میآید.
بالا میرود.
و دور میشود.
حبابک به درس برگشت.
خانم لاکپشت گفت:
«آفرین.»
حبابک فهمید که میتواند توجهش را دوباره برگرداند.
لازم نیست از همان اول تمام مدت بیحواس نشود.
فقط باید هر بار که متوجه شد حواسش رفته، دوباره برگردد.
چند روز بعد، حبابک با دوستش بازی میکرد.
دوستش ناگهان گفت:
«من دیگر نمیخواهم این بازی را انجام بدهم.»
حبابک عصبانی شد.
«اما من هنوز میخواهم!»
او خواست با سرعت به سمت دوستش برود.
اما یاد حبابهای آرام افتاد.
یک نفس.
یک حباب.
بعد گفت:
«میتوانیم بازی دیگری انتخاب کنیم.»
دوستش گفت:
«بله.»
حبابک فهمید وقتی کمی آرام میشود، راههای بیشتری میبیند.
وقتی خیلی عصبانی است، فقط یک راه میبیند:
«همین چیزی که من میخواهم.»
اما وقتی آرامتر میشود، میتواند راههای دیگری پیدا کند.
یک روز، حبابک در رودخانه گم شد.
او دنبال یک ماهی رنگی رفته بود.
وقتی برگشت، مادرش را ندید.
حبابک ترسید.
شروع کرد به شنا کردن.
به این طرف.
به آن طرف.
اما هرچه بیشتر میگشت، بیشتر گم میشد.
یک ماهی پیر گفت:
«اول بایست.»
حبابک گفت:
«من باید مادرم را پیدا کنم!»
ماهی پیر گفت:
«اگر بیهدف شنا کنی، ممکن است دورتر شوی.»
حبابک ایستاد.
نفس کشید.
به اطراف نگاه کرد.
صدای آب را شنید.
بعد صدای مادرش را از دور شنید.
مادرش او را صدا میزد.
حبابک به سمت صدا رفت.
وقتی مادرش را پیدا کرد، او را بغل کرد.
مادرش گفت:
«وقتی گم میشوی، توقف کردن گاهی کمک میکند مسیر را پیدا کنی.»
حبابک گفت:
«من فکر میکردم اگر سریعتر حرکت کنم، زودتر پیدا میشوم.»
«گاهی سرعت کمک میکند. اما گاهی باید اول توقف کنی.»
حبابک این را به خاطر سپرد.
روز مسابقه دوباره رسید.
این بار، حبابک آماده بود.
او هنوز میخواست سریع شنا کند.
اما قبل از شروع، یک نفس آرام کشید.
مسیر را نگاه کرد.
سنگها را دید.
پیچ رودخانه را دید.
وقتی مسابقه شروع شد، با سرعت مناسب شنا کرد.
نه خیلی آهسته.
نه آنقدر سریع که مسیر را نبیند.
در پیچ اول، یکی از ماهیها از او جلو زد.
حبابک خواست سرعتش را زیاد کند.
اما یادش آمد:
«توجه.»
او مسیر را دید.
از کنار سنگ عبور کرد.
در پیچ دوم، ماهی دیگری به سنگ خورد.
حبابک آرامتر حرکت کرد.
در پایان، حبابک اول نشد.
اما سوم شد.
و مهمتر از آن، این بار هیچجا گم نشد.
مادرش گفت:
«امروز چه چیزی یاد گرفتی؟»
حبابک گفت:
«گاهی برای رسیدن، باید سرعت مناسب را پیدا کنم.»
مادرش گفت:
«آفرین.»
حبابک گفت:
«و وقتی حواسم پرت میشود، میتوانم برگردم.»
«آفرین.»
«و وقتی میترسم، میتوانم اول بایستم و نگاه کنم.»
مادرش لبخند زد.
«تو خیلی چیزها یاد گرفتهای.»
حبابک به آب نگاه کرد.
حبابهای کوچک از دهان ماهیها بیرون میآمدند.
بالا میرفتند.
میدرخشیدند.
و ناپدید میشدند.
حبابک فهمید فکرها هم همینطورند.
گاهی یک فکر میآید.
گاهی یک احساس.
گاهی یک حواسپرتی.
اما هیچکدام برای همیشه نمیمانند.
اگر دنبال همه آنها شنا کند، خسته میشود.
اما اگر بگذارد بعضیها مثل حباب بالا بروند، میتواند به مسیرش ادامه دهد.
از آن روز، حبابک هر صبح چند حباب آرام میساخت.
نه برای اینکه همیشه آرام بماند.
بلکه برای اینکه یاد بگیرد آرامش را پیدا کند.
یک روز، دوستش از او پرسید:
«چطور اینقدر خوب تمرکز میکنی؟»
حبابک خندید.
«من همیشه خوب تمرکز نمیکنم.»
«پس چطور؟»
«هر وقت حواسم پرت میشود، دوباره برمیگردم.»
دوستش گفت:
«همین؟»
«همین.»
شب، حبابک کنار مادرش شنا میکرد.
رودخانه آرام بود.
نور ماه روی آب میدرخشید.
حبابک یک نفس کشید.
یک حباب ساخت.
به آن نگاه کرد.
بعد گفت:
«من هنوز عاشق سریع شنا کردنم.»
مادرش گفت:
«میدانم.»
«اما حالا میدانم که گاهی آرام شنا کردن هم مهم است.»
مادرش گفت:
«این یعنی تو خودت را بهتر میشناسی.»
حبابک لبخند زد.
بعد در آب حرکت کرد.
گاهی سریع.
گاهی آرام.
گاهی ایستاد.
گاهی دوباره شروع کرد.
و هر بار که حواسش به جایی دیگر میرفت، یک حباب کوچک در ذهنش ساخت.
حباب بالا رفت.
حباب دور شد.
و حبابک دوباره مسیر خودش را پیدا کرد.
روباه کوچولویی که یاد گرفت گوش بدهد
در جنگلی پر از درختهای بلوط، روباه کوچولویی زندگی میکرد به نام نارنجک. نارنجک خیلی باهوش بود و برای هر چیزی نظری داشت.
اگر دوستانش بازی میکردند، میگفت:
«باید اینطور بازی کنید.»
اگر کسی داستان میگفت، وسط حرفش میپرید:
«من هم یک داستان بهتر دارم.»
اگر کسی مشکلی داشت، پیش از آنکه حرفش تمام شود، راهحل میداد.
دوستانش نارنجک را دوست داشتند، اما گاهی خسته میشدند.
یک روز، جوجهتیغی به نارنجک گفت:
«من میخواهم چیزی برایت تعریف کنم.»
نارنجک گفت:
«من میدانم! تو دیروز یک سنگ پیدا کردی.»
جوجهتیغی گفت:
«نه.»
«پس یک گل؟»
«نه.»
«پس…»
جوجهتیغی ساکت شد.
نارنجک گفت:
«چرا حرف نمیزنی؟»
جوجهتیغی گفت:
«چون تو نمیگذاری حرفم تمام شود.»
نارنجک تعجب کرد.
«من؟»
جوجهتیغی گفت:
«بله.»
نارنجک ناراحت شد.
«من فقط میخواهم کمک کنم.»
جوجهتیغی گفت:
«میدانم. اما گاهی کمک کردن یعنی گوش دادن.»
نارنجک به این جمله فکر کرد.
آن شب، مادرش پرسید:
«امروز چه یاد گرفتی؟»
نارنجک گفت:
«اینکه گوش دادن سخت است.»
مادرش گفت:
«برای تو شاید کمی سختتر باشد.»
«چرا؟»
«چون فکرهایت سریع هستند و دوست داری فوراً جواب بدهی.»
نارنجک گفت:
«پس چطور صبر کنم؟»
مادرش گفت:
«وقتی کسی حرف میزند، سه کار انجام بده. اول به صورتش نگاه کن. دوم، تا پایان جملهاش صبر کن. سوم، بعد جواب بده.»
نارنجک گفت:
«سه کار؟»
«بله.»
روز بعد، او تصمیم گرفت تمرین کند.
جوجهتیغی گفت:
«دیروز من یک…»
نارنجک خواست بگوید: «سنگ پیدا کردی.»
اما خودش را نگه داشت.
جوجهتیغی ادامه داد:
«یک لانه پرنده پیدا کردم.»
نارنجک تعجب کرد.
او اشتباه حدس زده بود.
فهمید اگر زود جواب میداد، حرف واقعی دوستش را نمیشنید.
جوجهتیغی ادامه داد:
«داخل لانه یک تخم کوچک بود.»
نارنجک گوش داد.
وقتی حرف دوستش تمام شد، گفت:
«چه جالب!»
جوجهتیغی لبخند زد.
«این بار واقعاً گوش دادی.»
نارنجک خوشحال شد.
اما در مدرسه، گوش دادن سختتر بود.
خانم جغد داشت درباره حیوانات شبزی صحبت میکرد.
نارنجک جواب یک سؤال را میدانست.
دستش را بالا برد.
اما پیش از آنکه خانم جغد او را صدا بزند، گفت:
«من میدانم!»
خانم جغد گفت:
«صبر کن تا نوبتت برسد.»
نارنجک گفت:
«باشه.»
اما چند ثانیه بعد، دوباره حرف زد.
خانم جغد لبخند زد.
«تمرین کردن زمان میبرد.»
نارنجک گفت:
«من سعی میکنم.»
خانم جغد گفت:
«این کافی است. هر بار که متوجه میشوی، دوباره تمرین کن.»
نارنجک تصمیم گرفت برای خودش یک نشانه داشته باشد.
هر وقت میخواست وسط حرف کسی بپرد، پنجهاش را آرام به پایش میزد.
این نشانه به او یادآوری میکرد:
«صبر کن.»
چند روز بعد، دوستش خرگوش ناراحت بود.
نارنجک پرسید:
«چه شده؟»
خرگوش گفت:
«من امروز…»
نارنجک خواست بگوید:
«تو حتماً با دوستت دعوا کردهای.»
اما پنجهاش را به پایش زد.
صبر کرد.
خرگوش گفت:
«من امروز در مسابقه شکست خوردم.»
نارنجک گفت:
«آهان.»
خرگوش ادامه داد:
«خیلی ناراحت شدم.»
نارنجک هنوز میخواست فوراً راهحل بدهد.
اما صبر کرد.
خرگوش گفت:
«فکر میکنم دیگر نمیخواهم مسابقه بدهم.»
نارنجک گفت:
«میخواهی فقط به حرفهایت گوش بدهم یا دوست داری دربارهاش فکر کنیم؟»
خرگوش با تعجب نگاهش کرد.
«فقط گوش بده.»
نارنجک سر تکان داد.
او فقط گوش داد.
نه راهحل داد.
نه حرف خودش را گفت.
نه موضوع را عوض کرد.
وقتی خرگوش حرفش تمام شد، گفت:
«ممنون که گوش دادی.»
نارنجک احساس خوبی کرد.
او فهمید گاهی آدمها به راهحل نیاز ندارند.
فقط نیاز دارند کسی واقعاً حرفشان را بشنود.
یک روز، بچهها قرار بود گروهی کار کنند.
هرکس باید ایدهای برای ساختن یک قایق بدهد.
نارنجک چند ایده داشت.
خیلی زیاد.
اما تصمیم گرفت اول به دیگران گوش دهد.
خرگوش گفت:
«قایق باید سبک باشد.»
جوجهتیغی گفت:
«باید محکم هم باشد.»
سنجاب گفت:
«من فکر میکنم باید یک پرچم داشته باشد.»
نارنجک همه را شنید.
بعد گفت:
«میتوانیم همه این ایدهها را ترکیب کنیم.»
گروه قایقی ساخت که سبک بود، محکم بود و پرچم داشت.
خانم جغد گفت:
«این قایق به خاطر یک ایده ساخته نشد. به خاطر گوش دادن به ایدههای همه ساخته شد.»
نارنجک خوشحال شد.
او فهمید وقتی همیشه میخواهد حرف خودش را بزند، چیزهای زیادی را از دست میدهد.
اما وقتی گوش میدهد، ایدههای دیگران هم به ذهنش اضافه میشوند.
یک روز، نارنجک خیلی هیجانزده بود.
دوستش داستانی طولانی تعریف میکرد.
نارنجک به سختی میتوانست صبر کند.
فکرهایش میگفتند:
«حالا تو حرف بزن.»
«حالا داستان خودت را بگو.»
«حالا جواب بده.»
اما نارنجک آرام نفس کشید.
به دوستش نگاه کرد.
تا پایان گوش داد.
وقتی دوستش تمام کرد، نارنجک گفت:
«من هم چیزی دارم بگویم، اما اول میخواهم بگویم داستانت را دوست داشتم.»
دوستش لبخند زد.
نارنجک فهمید گوش دادن به این معنا نیست که دیگر حرف نزنی.
یعنی نوبت خودت را بشناسی.
گاهی نوبت توست.
گاهی نوبت دیگری.
یک شب، نارنجک از مادرش پرسید:
«چرا وقتی گوش میدهم، بعضی وقتها فکرهای زیادی دارم؟»
مادرش گفت:
«چون ذهن تو سریع است.»
«پس باید فکرهایم را متوقف کنم؟»
«نه. میتوانی آنها را کنار بگذاری و بعداً به آنها برگردی.»
نارنجک یک کاغذ کنار خودش گذاشت.
هر وقت فکر جدیدی میآمد، آن را کوتاه مینوشت.
«داستانی که باید تعریف کنم.»
«ایده بازی.»
«سؤال درباره مدرسه.»
بعد دوباره گوش میداد.
این روش کمک زیادی به او کرد.
او دیگر نمیترسید ایدههایش را فراموش کند.
چون میدانست میتواند بعداً به آنها برگردد.
ماهها گذشت.
نارنجک هنوز گاهی وسط حرف دیگران میپرید.
اما حالا وقتی متوجه میشد، میگفت:
«ببخشید، ادامه بده.»
دوستانش هم میدیدند که او تلاش میکند.
یک روز، جوجهتیغی گفت:
«تو خیلی بهتر گوش میدهی.»
نارنجک لبخند زد.
«من هنوز تمرین میکنم.»
«اما چطور؟»
نارنجک گفت:
«به صورتت نگاه میکنم. صبر میکنم حرفت تمام شود. بعد جواب میدهم.»
جوجهتیغی گفت:
«و اگر خیلی سخت باشد؟»
نارنجک گفت:
«پنجهام را به پایم میزنم و یادم میآید: صبر کن.»
آن شب، نارنجک به آسمان نگاه کرد.
صدای جنگل آرام بود.
او به صداهای اطرافش گوش داد.
صدای باد.
صدای برگها.
صدای جیرجیرک.
صدای رودخانه.
نارنجک فهمید گوش دادن فقط برای حرفهای دیگران نیست.
گاهی باید به دنیا هم گوش داد.
گاهی باید به بدن خودت گوش دهی.
گاهی باید به احساساتت گوش دهی.
گاهی باید به دوستت گوش دهی.
و گاهی باید به صدای آرام درونت گوش دهی که میگوید:
«آرامتر.
هنوز نوبت تو نیست.
گوش بده.»
نارنجک هنوز روباه پرانرژی و باهوشی بود.
هنوز حرفهای زیادی برای گفتن داشت.
اما حالا میدانست هر حرفی ارزشمندتر میشود وقتی پیش از آن، حرف دیگری را شنیده باشی.
و او فهمیده بود که گوش دادن، فقط ساکت ماندن نیست.
گوش دادن یعنی به دیگری بگویی:
«حرف تو برای من مهم است.»
قصههای بیشتر: قصه بچگانه برای رشد شخصیت بچه ها | قصه بچگانه با موضوع تاریخ ایران
خرگوش کوچولوی عجول و ساعت آفتابی

در دشتی پر از گل، خرگوش کوچولویی زندگی میکرد به نام تندپا. اسمش را مادرش انتخاب کرده بود، چون تندپا همیشه عجله داشت.
صبحها پیش از طلوع خورشید بیدار میشد.
سریع لباس میپوشید.
سریع صبحانه میخورد.
سریع از خانه بیرون میرفت.
و بعد، چون خیلی سریع کارهایش را انجام داده بود، برمیگشت تا ببیند چه چیزی را فراموش کرده است.
یک روز مادرش گفت:
«تندپا، امروز باید به بازار جنگل بروی و سه چیز بخری.»
تندپا گفت:
«حتماً!»
مادرش گفت:
«هویج، نان و عسل.»
تندپا گفت:
«هویج، نان و عسل.»
بعد با سرعت دوید.
در راه، یک پروانه دید.
دنبالش رفت.
بعد یک سنگ براق دید.
آن را برداشت.
بعد صدای دوستانش را شنید.
چند دقیقه بازی کرد.
وقتی به بازار رسید، یادش رفته بود چه بخرد.
«هویج… عسل…»
اما نان را فراموش کرده بود.
به خانه برگشت.
مادرش گفت:
«چه چیزی کم است؟»
تندپا فکر کرد.
«نان.»
دوباره به بازار رفت.
وقتی برگشت، مادرش گفت:
«چرا عجله کردی؟»
تندپا گفت:
«میخواستم زود برگردم.»
«اما چون عجله کردی، مجبور شدی دوباره بروی.»
تندپا به فکر فرو رفت.
مادرش یک ساعت آفتابی کوچک به او داد.
«این چیست؟»
«ساعت آفتابی.»
«چه کار میکند؟»
«به تو نشان میدهد که زمان آرامآرام میگذرد.»
تندپا گفت:
«من زمان را میدانم.»
مادرش گفت:
«اما شاید لازم باشد آن را احساس کنی.»
آن روز، مادرش یک بازی پیشنهاد کرد.
«یک کار را در سه سرعت انجام بده.»
اول، تندپا باید یک سبد را خیلی سریع مرتب میکرد.
او همهچیز را داخل سبد ریخت.
بعد مادرش گفت:
«حالا با سرعت معمولی.»
تندپا مرتب کرد.
بعد مادرش گفت:
«حالا آرام و با دقت.»
تندپا هر چیز را در جای خودش گذاشت.
مادرش پرسید:
«کدام بهتر بود؟»
تندپا گفت:
«آرام و با دقت.»
«چرا؟»
«چون چیزی را جا نینداختم.»
مادرش گفت:
«پس همیشه سریعتر بودن بهتر نیست.»
تندپا گفت:
«گاهی نه.»
روز بعد، در مدرسه، بچهها باید یک کاردستی درست میکردند.
تندپا خیلی عجله کرد.
کاغذ را برید.
چسب زد.
اما شکلش خراب شد.
او عصبانی شد.
خانم جغد گفت:
«تندپا، بیا سه مرحله را امتحان کنیم.»
«چه مراحلی؟»
«ببین. فکر کن. انجام بده.»
تندپا گفت:
«من همیشه انجام میدهم.»
خانم جغد گفت:
«اما گاهی قبل از انجام دادن، باید ببینی و فکر کنی.»
تندپا دوباره کاردستی را نگاه کرد.
«ببین.»
بعد فکر کرد:
«اول باید شکل را بکشم.»
«فکر کن.»
بعد شروع کرد.
«انجام بده.»
این بار کاردستیاش بهتر شد.
تندپا گفت:
«پس دو ثانیه فکر کردن میتواند کار را بهتر کند.»
خانم جغد گفت:
«گاهی بله.»
تندپا این روش را تمرین کرد.
هر وقت میخواست کاری را انجام دهد، اول:
ببین.
فکر کن.
انجام بده.
یک روز، تندپا با دوستانش به رودخانه رفت.
دوستش گفت:
«صبر کنید تا من هم بیایم.»
تندپا خواست جلو برود.
اما ایستاد.
به خودش گفت:
«ببین.»
رودخانه را نگاه کرد.
«فکر کن.»
فهمید زمین کنار رودخانه خیس است.
«انجام بده.»
آرامتر قدم برداشت.
چند دقیقه بعد، دوستش رسید.
اگر تندپا عجله میکرد، ممکن بود سر بخورد.
او خوشحال شد که این بار صبر کرده است.
یک روز دیگر، تندپا برای مسابقه دو آماده شد.
او خیلی دوست داشت اول شود.
وقتی مسابقه شروع شد، با تمام سرعت دوید.
اما خیلی زود خسته شد.
خرگوشهای دیگر از او جلو زدند.
تندپا ناراحت شد.
مربی گفت:
«مسابقه فقط سرعت نیست. باید انرژیات را تقسیم کنی.»
تندپا پرسید:
«یعنی از اول آرامتر بدوم؟»
«بله. همه مسیر را یکباره ندو.»
تندپا مسابقه بعدی را با سرعت مناسب شروع کرد.
در وسط مسیر هنوز انرژی داشت.
در پایان، سریعتر دوید.
این بار اول شد.
مربی گفت:
«دیدی؟ گاهی آهستهتر شروع کردن، کمک میکند بهتر تمام کنی.»
تندپا به ساعت آفتابی فکر کرد.
زمان آرام حرکت میکرد.
نه میایستاد.
نه ناگهان میدوید.
آرام و پیوسته جلو میرفت.
تندپا گفت:
«شاید من هم باید گاهی مثل سایه ساعت آفتابی باشم.»
مادرش خندید.
«منظورت چیست؟»
«آرامآرام حرکت کنم.»
یک روز، تندپا تصمیم گرفت اتاقش را مرتب کند.
در گذشته، همهچیز را سریع داخل کمد میریخت.
اما این بار گفت:
«اول کتابها.»
کتابها را مرتب کرد.
«بعد لباسها.»
لباسها را جمع کرد.
«بعد اسباببازیها.»
اسباببازیها را مرتب کرد.
وقتی کار تمام شد، اتاق واقعاً مرتب بود.
تندپا گفت:
«من هنوز سریع بودم، اما عجله نکردم.»
مادرش گفت:
«این دو با هم فرق دارند.»
تندپا پرسید:
«چه فرقی؟»
مادرش گفت:
«سریع بودن یعنی توانایی حرکت تند. عجله کردن یعنی انجام دادن بدون توجه.»
تندپا گفت:
«پس میتوانم سریع باشم، اما با دقت.»
«دقیقاً.»
این جمله برای تندپا خیلی مهم بود.
او فهمید لازم نیست خودش را به یک خرگوش آرام تبدیل کند.
او میتوانست همان خرگوش پرانرژی باشد.
فقط باید یاد میگرفت چه زمانی سرعتش را کنترل کند.
یک روز، تندپا برای مادرش هدیهای درست کرد.
یک گل کاغذی.
او میخواست خیلی زود آن را بسازد.
اما کاغذ پاره شد.
تندپا ناراحت شد.
میخواست همهچیز را رها کند.
بعد به خودش گفت:
«ببین. فکر کن. انجام بده.»
کاغذ جدیدی برداشت.
اول شکل را نگاه کرد.
بعد فکر کرد چطور باید آن را تا بزند.
بعد آرام شروع کرد.
گل آماده شد.
مادرش آن را دید و لبخند زد.
تندپا گفت:
«این بار آرامتر ساختم.»
مادرش گفت:
«و نتیجه؟»
«بهتر شد.»
مادرش گل را روی میز گذاشت.
«گاهی چیزهایی که با صبر ساخته میشوند، بیشتر دوام میآورند.»
تندپا به گل نگاه کرد.
او فهمید صبر فقط برای کارهای سخت نیست.
برای ساختن چیزهای زیبا هم لازم است.
ماهها گذشت.
تندپا هنوز تندپا بود.
هنوز میدوید.
هنوز سریع حرف میزد.
هنوز گاهی چیزی را فراموش میکرد.
اما حالا وقتی مادرش میگفت:
«آرامتر.»
تندپا عصبانی نمیشد.
میدانست آرامتر شدن به معنای بد بودن نیست.
یعنی میخواهد کارش را بهتر انجام دهد.
یک روز، تندپا به مادرش گفت:
«من فکر میکنم عجله مثل باد است.»
مادرش پرسید:
«چطور؟»
«اگر خیلی شدید باشد، همهچیز را به هم میریزد. اما اگر آرام باشد، کمک میکند حرکت کنیم.»
مادرش لبخند زد.
«این فکر خیلی خوبی است.»
تندپا به ساعت آفتابی نگاه کرد.
سایه آرام حرکت میکرد.
او نفس کشید.
بعد به سمت باغ رفت.
امروز سه کار داشت.
هویجها را جمع کند.
به گلها آب بدهد.
و خانه خرگوش را مرتب کند.
در گذشته، میخواست همه را یکباره انجام دهد.
اما امروز گفت:
«اول هویجها.»
بعد آب دادن.
بعد مرتب کردن.
هر کار را تمام کرد.
وقتی عصر شد، همه کارها انجام شده بودند.
تندپا به آسمان نگاه کرد.
خورشید آرام پایین میرفت.
او فهمید که زمان همیشه در حال حرکت است.
لازم نیست برای جلو رفتن، همیشه بدوی.
گاهی قدم برداشتن کافی است.
گاهی نگاه کردن کافی است.
گاهی فکر کردن کافی است.
و گاهی، بهترین کار این است که یک لحظه بایستی و بفهمی قدم بعدی چیست.
تندپا لبخند زد.
بعد دوید.
اما این بار میدانست چرا میدود.
و به کجا میرود.
پرنده کوچولوی پرانرژی و درخت هزارراه

در بالای بلندترین درخت جنگل، پرنده کوچولویی زندگی میکرد به نام بالبال. بالبال آنقدر انرژی داشت که از صبح تا شب در آسمان میچرخید.
او از شاخهای به شاخه دیگر میپرید.
از یک درخت به درخت دیگر پرواز میکرد.
گاهی هم وسط پرواز، مسیرش را عوض میکرد.
یک روز مادرش گفت:
«بالبال، امروز باید به خانه مادربزرگ برویم.»
بالبال گفت:
«حتماً!»
مادرش گفت:
«از مسیر رودخانه برو.»
بالبال پرواز کرد.
اما در راه، یک پرنده رنگی دید.
دنبالش رفت.
بعد یک ابر عجیب دید.
به سمت ابر رفت.
بعد صدای آبشار را شنید.
به طرف آبشار پرواز کرد.
وقتی برگشت، دیگر نمیدانست کجاست.
بالبال ترسید.
«من گم شدهام.»
او به اطراف نگاه کرد.
همه درختها شبیه هم بودند.
یک درخت بزرگ دید که روی تنهاش چند علامت داشت.
روی یکی نوشته بود:
«راه رودخانه.»
روی دیگری:
«راه تپه.»
روی دیگری:
«راه خانه مادربزرگ.»
بالبال گفت:
«این درخت مثل نقشه است.»
درخت پیر گفت:
«من درخت هزارراه هستم.»
بالبال پرسید:
«چطور میتوانم گم نشوم؟»
درخت گفت:
«قبل از حرکت، مقصدت را بدان.»
بالبال گفت:
«اما من چیزهای زیادی میبینم.»
«دیدن چیزهای زیاد بد نیست. اما باید بدانی کدام چیز را دنبال میکنی.»
بالبال پرسید:
«چطور؟»
درخت گفت:
«سه سؤال بپرس: من کجا هستم؟ کجا میخواهم بروم؟ قدم بعدی چیست؟»
بالبال این سه سؤال را به خاطر سپرد.
«کجا هستم؟»
کنار درخت هزارراه.
«کجا میخواهم بروم؟»
خانه مادربزرگ.
«قدم بعدی چیست؟»
مسیر رودخانه.
بالبال به سمت رودخانه پرواز کرد.
در راه، دوباره پرنده رنگی را دید.
دلش خواست دنبال او برود.
اما از خودش پرسید:
«من کجا میخواهم بروم؟»
خانه مادربزرگ.
پس مسیرش را ادامه داد.
وقتی به خانه مادربزرگ رسید، مادرش خوشحال شد.
پرسید:
«این بار گم نشدی؟»
بالبال گفت:
«تقریباً.»
مادرش خندید.
بالبال سه سؤال را برایش گفت.
مادرش گفت:
«این سؤالها میتوانند در خیلی از کارها کمکت کنند.»
روز بعد، بالبال در مدرسه باید یک کاردستی درست میکرد.
او ابزارهای زیادی روی میز دید.
قیچی.
چسب.
کاغذ.
مداد.
رنگ.
خطکش.
همهچیز برایش جالب بود.
میخواست همه را همزمان استفاده کند.
اما به یاد درخت هزارراه افتاد.
«کجا هستم؟»
در کلاس.
«کجا میخواهم بروم؟»
میخواهم یک قایق بسازم.
«قدم بعدی چیست؟»
اول شکل قایق را بکشم.
او شروع کرد.
هر بار که حواسش پرت میشد، سه سؤال را تکرار میکرد.
در پایان، قایقش آماده شد.
خانم جغد گفت:
«آفرین. تو مسیرت را گم نکردی.»
بالبال گفت:
«حتی وقتی چیزهای جالب زیادی اطرافم بودند.»
خانم جغد گفت:
«دقیقاً.»
یک روز، دوستان بالبال میخواستند به تپه بروند.
بالبال گفت:
«من هم میآیم.»
در راه، یک درخت پر از توت دید.
خواست بایستد و توت بخورد.
بعد یک پروانه دید.
بعد صدای رودخانه را شنید.
دوستانش جلو رفتند.
بالبال چند دقیقه بعد فهمید تنهاست.
این بار ترسید.
اما سه سؤال را به یاد آورد.
«کجا هستم؟»
کنار درخت توت.
«کجا میخواهم بروم؟»
تپه.
«قدم بعدی چیست؟»
پیدا کردن مسیر اصلی.
بالبال به جای اینکه بیهدف پرواز کند، روی شاخهای نشست.
مسیر دوستانش را پیدا کرد.
و دوباره به آنها رسید.
وقتی به تپه رسیدند، دوستانش گفتند:
«تو چطور راه را پیدا کردی؟»
بالبال گفت:
«از خودم سه سؤال پرسیدم.»
یک روز دیگر، بالبال در خانه میخواست اتاقش را مرتب کند.
اما وسط کار، یک کتاب پیدا کرد.
خواست کتاب بخواند.
بعد یک توپ دید.
خواست بازی کند.
بعد یک نقاشی دید.
خواست رنگش کند.
او سه سؤال را به یاد آورد.
«کجا هستم؟»
در اتاقم.
«کجا میخواهم بروم؟»
میخواهم اتاقم را مرتب کنم.
«قدم بعدی چیست؟»
کتاب را سر جایش بگذارم.
او این کار را کرد.
بعد توپ را کنار گذاشت.
بعد نقاشی را.
اتاقش مرتب شد.
بعد نشست و کتاب خواند.
بالبال فهمید که حواسپرتیها دشمن او نیستند.
آنها فقط مسیرهای دیگری هستند.
اما او میتواند انتخاب کند کدام مسیر را دنبال کند.
یک روز، بالبال خیلی ناراحت بود.
دوستش حرف او را نادیده گرفته بود.
بالبال میخواست فوراً پرواز کند و از آنجا دور شود.
اما مادرش گفت:
«سه سؤال.»
بالبال گفت:
«کجا هستم؟»
«در خانه.»
«کجا میخواهم بروم؟»
«نمیدانم.»
«قدم بعدی چیست؟»
بالبال کمی فکر کرد.
«شاید اول بفهمم چرا ناراحتم.»
مادرش گفت:
«آفرین.»
بالبال فهمید احساساتش هم میتوانند او را به مسیرهای مختلف ببرند.
گاهی خشم میگوید: «فرار کن.»
گاهی ترس میگوید: «پنهان شو.»
گاهی هیجان میگوید: «همین حالا انجام بده.»
اما او میتواند مکث کند و از خودش بپرسد:
«واقعاً قدم بعدی چیست؟»
بالبال به دوستش برگشت.
گفت:
«وقتی حرفم را نشنیدی، ناراحت شدم.»
دوستش گفت:
«من حواسم نبود. ببخشید.»
بالبال فهمید اگر فوراً فرار میکرد، این گفتوگو اتفاق نمیافتاد.
ماهها گذشت.
درخت هزارراه هنوز در جنگل بود.
بالبال هر بار که از کنار آن میگذشت، به علامتهای روی تنه نگاه میکرد.
او حالا خودش هم در ذهنش یک درخت هزارراه داشت.
روی یکی از شاخهها نوشته بود:
«ایست.»
روی شاخه دیگر:
«انتخاب کن.»
روی شاخه سوم:
«یک قدم.»
وقتی خیلی حواسش پرت میشد، تصور میکرد کنار همان درخت ایستاده است.
بعد از خودش میپرسید:
«کجا هستم؟»
«کجا میخواهم بروم؟»
«قدم بعدی چیست؟»
گاهی جوابش این بود:
«باید کمی بدوم.»
گاهی:
«باید آرام بنشینم.»
گاهی:
«باید از کسی کمک بخواهم.»
گاهی:
«باید فقط یک کار را انجام دهم.»
بالبال هنوز پرانرژی بود.
هنوز پرواز میکرد.
هنوز از دیدن چیزهای تازه خوشحال میشد.
اما دیگر هر چیزی او را از مسیرش دور نمیکرد.
او یاد گرفته بود که میتواند به زیباییهای اطرافش نگاه کند، بدون اینکه مجبور باشد همه آنها را دنبال کند.
یک عصر، بالبال روی بلندترین شاخه نشست.
از آن بالا، جنگل را دید.
رودخانه.
تپه.
خانه مادربزرگ.
مدرسه.
خانه خودش.
همهجا پر از مسیر بود.
بالبال لبخند زد.
او فهمیده بود زندگی پر از راههای مختلف است.
پر از صدا.
پر از رنگ.
پر از فکر.
پر از هیجان.
اما هر بار لازم نیست همه راهها را بروی.
گاهی کافی است بدانی:
کجا هستی.
کجا میخواهی بروی.
و قدم بعدی چیست.
بعد بالهایش را باز کرد.
این بار پیش از پرواز، مقصدش را انتخاب کرد.
و به سوی همان مقصد رفت.
نه چون دیگر حواسش پرت نمیشد.
بلکه چون یاد گرفته بود هر وقت حواسش پرت شد، میتواند دوباره مسیرش را پیدا کند.
قصههای بیشتر: قصه بچگانه درباره جام جهانی | قصه بچگانه درباره تعطیلات تابستانی
خرس کوچولویی که انرژیاش را پیدا کرد
در جنگلی بزرگ، خرس کوچولویی زندگی میکرد به نام قهوهای. قهوهای از صبح تا شب انرژی داشت.
وقتی بیدار میشد، میدوید.
وقتی صبحانه میخورد، پاهایش تکان میخورد.
وقتی به مدرسه میرفت، از روی سنگها میپرید.
وقتی درس میخواند، دوست داشت همزمان بازی هم بکند.
گاهی دوستانش میگفتند:
«قهوهای، کمی آرامتر.»
قهوهای ناراحت میشد.
فکر میکرد شاید انرژی داشتن بد است.
یک روز، در مدرسه، خانم جغد گفت:
«امروز درباره انرژی صحبت میکنیم.»
قهوهای گوش داد.
خانم جغد گفت:
«هر موجودی انرژی دارد. اما انرژی باید راهی برای حرکت پیدا کند.»
قهوهای دستش را بالا برد.
«اگر انرژی زیادی داشته باشیم چه؟»
خانم جغد گفت:
«میتوانیم آن را به کارهای مفید تبدیل کنیم.»
قهوهای پرسید:
«چطور؟»
خانم جغد گفت:
«با شناختن بدنمان.»
آن روز، بچهها سه نوع فعالیت انجام دادند.
اول دویدن.
بعد کشش.
بعد نشستن و نفس کشیدن.
قهوهای در بخش دویدن عالی بود.
با سرعت دوید.
در بخش کشش، کمی بیقرار بود.
اما خانم جغد گفت:
«آرامآرام.»
در بخش نفس کشیدن، قهوهای سختی کشید.
پاهایش میخواستند تکان بخورند.
اما بعد از چند نفس، احساس کرد بدنش کمی سبکتر شده است.
خانم جغد گفت:
«هر بدن به حرکت و استراحت نیاز دارد.»
قهوهای پرسید:
«پس من نباید همیشه بنشینم؟»
«نه.»
«و نباید همیشه بدوم؟»
«نه.»
«پس باید تعادل پیدا کنم؟»
«دقیقاً.»
قهوهای از آن روز شروع کرد بدنش را بهتر شناختن.
صبحها کمی میدوید.
بعد صبحانه میخورد.
در مدرسه، وقتی زیاد بیقرار میشد، اجازه میگرفت چند حرکت آرام انجام دهد.
بعد دوباره به درس برمیگشت.
یک روز، خانم جغد گفت:
«امروز باید بیست دقیقه آرام بنشینید و نقاشی کنید.»
قهوهای گفت:
«بیست دقیقه؟ خیلی زیاد است.»
خانم جغد گفت:
«لازم نیست یکباره به بیست دقیقه فکر کنی.»
«پس به چه فکر کنم؟»
«پنج دقیقه.»
قهوهای پنج دقیقه نقاشی کرد.
بعد یک استراحت کوتاه.
بعد پنج دقیقه دیگر.
کمکم بیست دقیقه تمام شد.
قهوهای گفت:
«من فکر میکردم نمیتوانم.»
خانم جغد گفت:
«تو توانستی، چون کار را به بخشهای کوچک تقسیم کردی.»
قهوهای فهمید که بدنش انرژی زیادی دارد، اما میتواند آن انرژی را تنظیم کند.
یک روز، او با دوستانش فوتبال جنگلی بازی کرد.
قهوهای خیلی هیجانزده شد.
هر بار که توپ به سمت دیگری میرفت، دنبالش میدوید.
حتی وقتی نوبتش نبود.
در پایان بازی، خسته و ناراحت بود.
دوستش گفت:
«تو باید جای خودت را بدانی.»
قهوهای گفت:
«من فقط میخواستم کمک کنم.»
دوستش گفت:
«میدانم. اما اگر همه بازیکنان همزمان دنبال توپ بدوند، بازی سخت میشود.»
قهوهای به فکر فرو رفت.
در بازی بعدی، او برای خودش یک جای مشخص انتخاب کرد.
وقتی توپ نزدیک شد، دوید.
وقتی دور شد، به جای خودش برگشت.
این بار بازی بهتر پیش رفت.
قهوهای فهمید حتی انرژی زیاد هم میتواند قانون و مسیر داشته باشد.
یک روز، قهوهای از مدرسه به خانه برگشت.
خیلی انرژی داشت.
مادرش گفت:
«اول تکالیف.»
قهوهای گفت:
«من نمیتوانم بنشینم.»
مادرش گفت:
«پس اول ده دقیقه حرکت کن.»
قهوهای ده دقیقه در حیاط دوید.
بعد به اتاقش رفت.
تکالیفش را انجام داد.
او فهمید گاهی بدنش پیش از تمرکز به کمی حرکت نیاز دارد.
اما بعد از حرکت، باید دوباره به کار برگردد.
یک روز دیگر، قهوهای خیلی خسته بود.
اما هنوز میخواست بازی کند.
مادرش گفت:
«بدنت چه میگوید؟»
قهوهای گفت:
«پاهایم سنگیناند.»
«پس شاید به استراحت نیاز داری.»
قهوهای گفت:
«اما من همیشه باید انرژی داشته باشم.»
مادرش گفت:
«نه. استراحت هم بخشی از انرژی است.»
قهوهای دراز کشید.
چشمهایش را بست.
بعد از مدتی، احساس بهتری داشت.
او فهمید که حتی خرسهای پرانرژی هم گاهی نیاز دارند آرام بگیرند.
چند هفته بعد، مدرسه جنگل مسابقهای برگزار کرد.
بچهها باید یک مسیر را طی میکردند.
در مسیر، بخش دویدن بود.
بخش پریدن.
بخش حل معما.
و بخش آرام نشستن.
قهوهای در دویدن عالی بود.
در پریدن هم عالی بود.
اما وقتی به معما رسید، میخواست سریع جواب بدهد.
اشتباه کرد.
خانم جغد گفت:
«ایست. نفس. فکر.»
قهوهای سه نفس کشید.
دوباره معما را خواند.
جواب درست را پیدا کرد.
بعد به بخش آرام نشستن رسید.
این قسمت برایش سخت بود.
اما به خودش گفت:
«فقط یک دقیقه.»
یک دقیقه نشست.
بعد دو دقیقه.
در پایان، توانست تمام زمان را آرام بماند.
وقتی مسابقه تمام شد، قهوهای اول نشد.
اما احساس میکرد چیزی مهمتر به دست آورده است.
او فهمیده بود انرژی فقط برای دویدن نیست.
انرژی میتواند برای فکر کردن هم استفاده شود.
برای گوش دادن.
برای صبر کردن.
برای کمک کردن.
برای دوباره تلاش کردن.
خانم جغد گفت:
«قهوهای، تو امروز انرژیات را هدایت کردی.»
قهوهای گفت:
«یعنی انرژی من مثل رودخانه است؟»
خانم جغد گفت:
«بله. اگر راه داشته باشد، میتواند به جاهای زیادی برسد.»
قهوهای از این فکر خوشش آمد.
از آن روز، هر وقت انرژی زیادی داشت، از خودش میپرسید:
«الان این انرژی را کجا ببرم؟»
اگر وقت بازی بود، بازی میکرد.
اگر وقت درس بود، کمی حرکت میکرد و بعد درس میخواند.
اگر عصبانی بود، میدوید یا توپ نرم را فشار میداد.
اگر خسته بود، استراحت میکرد.
او یاد گرفت که بدنش پیامهایی میفرستد.
گرسنگی.
خستگی.
هیجان.
عصبانیت.
بیقراری.
و هر پیام نیاز به پاسخ خودش دارد.
یک روز، دوست قهوهای گفت:
«تو هنوز خیلی پرانرژی هستی.»
قهوهای لبخند زد.
«بله.»
«اما حالا کمتر دردسر درست میکنی.»
قهوهای خندید.
«چون انرژیام را بهتر میشناسم.»
دوستش پرسید:
«اگر دوباره خیلی بیقرار شوی چه؟»
قهوهای گفت:
«اشکالی ندارد. دوباره انتخاب میکنم.»
این مهمترین چیزی بود که قهوهای یاد گرفته بود.
قرار نبود همیشه کامل باشد.
گاهی دوباره عجله میکرد.
گاهی وسط کار بلند میشد.
گاهی حرف دیگران را قطع میکرد.
اما حالا میدانست میتواند برگردد.
یک شب، قهوهای روی تپه نشست.
خورشید در حال غروب بود.
او دوست داشت بدود.
اما این بار فقط نشست.
به آسمان نگاه کرد.
به صدای باد گوش داد.
بعد چند نفس آرام کشید.
انرژیاش هنوز در بدنش بود.
اما دیگر لازم نبود هر لحظه آن را مصرف کند.
او فهمیده بود که انرژی داشتن، شبیه داشتن یک رودخانه درون خودت است.
گاهی رودخانه تند جریان دارد.
گاهی آرام میشود.
گاهی باید برایش مسیر بسازی.
و گاهی فقط باید کنار آن بنشینی و به صدایش گوش بدهی.
قهوهای لبخند زد.
او دیگر از انرژی زیادش خجالت نمیکشید.
میدانست انرژی او میتواند به دویدن تبدیل شود.
به خلاقیت.
به بازی.
به کمک کردن.
به یادگیری.
فقط باید یاد بگیرد آن را به راه درست هدایت کند.
و هر روز، با یک انتخاب کوچک، این کار را بهتر انجام دهد.
لاکپشت کوچولویی که با خودش مهربان شد
در کنار برکهای آرام، لاکپشت کوچولویی زندگی میکرد به نام آرامک. اما با اینکه اسمش آرامک بود، ذهنش همیشه آرام نبود.
گاهی فکر میکرد:
«من نمیتوانم.»
گاهی:
«همه بهتر از من هستند.»
گاهی:
«من دوباره اشتباه کردم.»
آرامک در مدرسه تلاش میکرد، اما وقتی کاری سخت میشد، زود ناراحت میشد.
اگر نقاشیاش خوب نمیشد، کاغذ را کنار میگذاشت.
اگر در بازی میباخت، میگفت:
«من اصلاً خوب نیستم.»
اگر حواسش پرت میشد، خودش را سرزنش میکرد.
یک روز، خانم جغد از بچهها خواست یک برج بسازند.
آرامک شروع کرد.
اما برجش افتاد.
او گفت:
«من نمیتوانم.»
خانم جغد نزدیک شد.
«چه کسی این را گفت؟»
آرامک گفت:
«من.»
«آیا این جمله واقعاً درست است؟»
آرامک گفت:
«برج من افتاد.»
«این یعنی چه؟»
«یعنی برج افتاد.»
«آیا یعنی تو نمیتوانی؟»
آرامک کمی فکر کرد.
«شاید نه.»
خانم جغد گفت:
«پس به جای اینکه بگویی من نمیتوانم، چه میتوانی بگویی؟»
آرامک گفت:
«هنوز یاد نگرفتهام.»
خانم جغد لبخند زد.
«این جمله فرق بزرگی دارد.»
آرامک دوباره شروع کرد.
این بار پایه برج را محکمتر ساخت.
باز هم برج افتاد.
آرامک ناراحت شد.
اما گفت:
«هنوز یاد نگرفتهام.»
خانم جغد گفت:
«آفرین.»
بار سوم، برج ایستاد.
آرامک خوشحال شد.
او فهمید گاهی یک کلمه میتواند احساس آدم را تغییر دهد.
«نمیتوانم» یعنی پایان.
«هنوز یاد نگرفتهام» یعنی ادامه.
از آن روز، آرامک هر وقت با کاری سخت روبهرو میشد، به خودش میگفت:
«هنوز یاد نگرفتهام.»
اما یک روز، در مدرسه، آرامک حواسش پرت شد.
خانم جغد داشت درس میداد.
آرامک به پنجره نگاه کرد.
بعد به صدای پرنده گوش داد.
بعد به مدادش نگاه کرد.
وقتی به درس برگشت، چند جمله را از دست داده بود.
آرامک ناراحت شد.
«من همیشه حواسم پرت میشود.»
خانم جغد گفت:
«همیشه؟»
آرامک فکر کرد.
«نه.»
«پس بهتر است بگویی: امروز حواسم پرت شد.»
آرامک گفت:
«این فرق دارد.»
«بله. وقتی میگویی همیشه، انگار هیچ راهی برای تغییر وجود ندارد. اما وقتی میگویی امروز، میتوانی فردا دوباره تلاش کنی.»
آرامک این را فهمید.
اشتباهها نباید تبدیل به اسم او شوند.
او «یک اشتباه» نیست.
او فقط گاهی اشتباه میکند.
یک روز، آرامک در مسابقه دو شرکت کرد.
او آهستهتر از بقیه بود.
وقتی مسابقه تمام شد، آخر شد.
آرامک ناراحت شد.
«من بدترینم.»
دوستش گفت:
«تو امروز آخر شدی.»
آرامک به او نگاه کرد.
دوستش ادامه داد:
«اما تو تا آخر مسیر رفتی.»
آرامک به مسیر نگاه کرد.
درست میگفت.
چند لاکپشت وسط راه برگشته بودند.
اما آرامک ادامه داده بود.
او گفت:
«پس شاید آخر شدن به این معنا نیست که من بد هستم.»
دوستش گفت:
«نه. فقط یعنی امروز بعضیها سریعتر بودند.»
آرامک لبخند زد.
او فهمید ارزش او با یک مسابقه مشخص نمیشود.
یک روز، آرامک از مادرش پرسید:
«چرا من وقتی اشتباه میکنم، با خودم خیلی بد حرف میزنم؟»
مادرش گفت:
«شاید فکر میکنی اگر خودت را سرزنش کنی، بهتر میشوی.»
آرامک گفت:
«اما بهتر نمیشوم. فقط ناراحت میشوم.»
مادرش گفت:
«پس با خودت مثل یک دوست حرف بزن.»
آرامک پرسید:
«اگر دوستم اشتباه کند، چه میگویم؟»
«میگویی: اشکالی ندارد. دوباره امتحان کن.»
آرامک گفت:
«پس باید همین را به خودم بگویم؟»
«بله.»
روز بعد، آرامک یک نقاشی کشید.
نقاشی خوب نشد.
او خواست بگوید:
«من نمیتوانم نقاشی بکشم.»
اما مکث کرد.
گفت:
«این نقاشی آنطور که میخواستم نشد. میتوانم دوباره امتحان کنم.»
مادرش از دور لبخند زد.
آرامک دوباره نقاشی کرد.
این بار بهتر شد.
نه عالی.
اما بهتر.
آرامک گفت:
«من با خودم مهربانتر بودم و دوباره تلاش کردم.»
مادرش گفت:
«گاهی مهربانی با خودمان، به ما فرصت دوباره میدهد.»
آرامک این جمله را دوست داشت.
از آن روز، یک دفتر مخصوص داشت.
روی جلدش نوشته بود:
«هنوز.»
در دفتر مینوشت:
«هنوز نمیتوانم سریع بدوم.»
«هنوز نمیتوانم این شکل را درست بکشم.»
«هنوز نمیتوانم همیشه تمرکز کنم.»
«هنوز یاد نگرفتهام.»
بعد کنار هر جمله مینوشت:
«اما میتوانم تمرین کنم.»
یک روز، دوستش ناراحت بود.
گفت:
«من خیلی بد بازی کردم.»
آرامک پرسید:
«اگر من این را میگفتم، تو چه میگفتی؟»
دوستش گفت:
«میگفتم اشکالی ندارد.»
آرامک گفت:
«پس تو هم همین را به خودت بگو.»
دوستش خندید.
«تو خیلی شبیه خانم جغد حرف میزنی.»
آرامک هم خندید.
او فهمیده بود که مهربانی با خود، فقط برای خودش نیست.
وقتی آدم یاد میگیرد خودش را کمتر سرزنش کند، میتواند با دیگران هم مهربانتر باشد.
یک روز، خانم جغد از بچهها خواست هرکس درباره چیزی که در آن خوب است، حرف بزند.
آرامک گفت:
«من در صبر کردن خوبم.»
همه خندیدند.
آرامک هم خندید.
«اما هنوز دارم یاد میگیرم.»
خانم جغد گفت:
«همین که خودت را میشناسی، یک توانایی بزرگ است.»
آرامک گفت:
«من گاهی کندم.»
خانم جغد گفت:
«کند بودن همیشه بد نیست.»
«گاهی حواسم پرت میشود.»
«همه گاهی حواسشان پرت میشود.»
«گاهی اشتباه میکنم.»
«همه اشتباه میکنند.»
آرامک گفت:
«پس من فقط اشتباههایم نیستم.»
خانم جغد لبخند زد.
«دقیقاً.»
آرامک به این جمله فکر کرد.
او فقط یک نتیجه در مسابقه نبود.
فقط یک نقاشی نبود.
فقط یک اشتباه نبود.
فقط یک روز سخت نبود.
او مجموعهای از تلاشها، احساسات، یادگیریها و دوباره شروع کردنها بود.
آن شب، آرامک کنار برکه نشست.
آب آرام بود.
او به تصویر خودش در آب نگاه کرد.
با خودش گفت:
«امروز اشتباه کردم.»
بعد گفت:
«اما دوباره تلاش کردم.»
«امروز حواسم پرت شد.»
«اما برگشتم.»
«امروز در مسابقه آخر شدم.»
«اما تا پایان ادامه دادم.»
آرامک لبخند زد.
بعد گفت:
«من کامل نیستم.»
کمی فکر کرد.
«اما لازم نیست کامل باشم تا ارزشمند باشم.»
باد آرامی وزید.
برگها روی آب افتادند.
آرامک به خانه برگشت.
او هنوز گاهی ناراحت میشد.
هنوز گاهی خودش را سرزنش میکرد.
اما حالا یک صدای تازه درونش وجود داشت.
صدایی مهربان که میگفت:
«اشکالی ندارد.
نفس بکش.
دوباره امتحان کن.
تو هنوز در حال یادگیری هستی.»
و آرامک فهمیده بود که گاهی بزرگترین کمک، نه یک جایزه است، نه یک تشویق بزرگ، نه یک موفقیت فوری.
گاهی بزرگترین کمک این است که وقتی اشتباه میکنی، کسی ــ حتی خودت ــ به تو بگوید:
«اشکالی ندارد.
هنوز میتوانی ادامه بدهی.»
چرا قصهدرمانی برای کودکان بیشفعال مؤثر است؟
پاسخ: قصهگویی با بازی درمانی، مهارتهای اجتماعی را تا ۴۹ درصد بهبود میبخشد و به کودک کمک میکند هیجاناتش را بدون مواجهه مستقیم ابراز کند
یک قصهٔ مناسب برای کودک بیشفعال چه ویژگی دارد؟










