شعر شماره ۴۵ از مجموعه اشعار سهراب سپهری؛ با سبد رفتم به میدان صبحگاهی بود…
شعر با سبد رفتم به میدان صبحگاهی بود… از سهراب سپهری، از مجموعهٔ «حجم سبز»، یکی از شاعرانهترین و تأملبرانگیزترین سرودههای این شاعر بزرگ معاصر است که با عنوان صدای دیدار نیز شناخته میشود. سهراب در این شعر، با زبانی ساده و در عین حال نمادین، از سفری روزمره به میدانِ میوهفروشی سخن میگوید، اما در پسزمینهٔ این روایتِ ساده، پرسشهایی عمیق دربارهٔ ادراک حقیقت، ناتوانیِ انسان در درک بینهایت و فاصلهٔ میان نگاهِ شاعرانه و نگاهِ روزمره مطرح میشود. در این بخش از سایت روزانه، ضمن ارائهٔ متن کامل این شعر و تفسیر روان و ساده از ابیات آن، به بررسی درونمایهٔ تضاد میان جهانِ بینهایتِ طبیعت و محدودیتهای ادراک آدمی خواهیم پرداخت. پیشنهاد می کنیم شما همراهان همچنین شعر شماره ۴۶ از مجموعه اشعار سهراب سپهری؛ ماه بالای سر آبادی است اهل آبادی در خواب… را هم بخوانید.

شعر شماره 45 سهراب
با سبد رفتم به میدان صبحگاهی بود
میوه ها آواز می خواندند
میوه ها در آفتاب آواز می خواندند
در طبق ها زندگی روی کمال پوست ها خواب سطوح جاودان می دید
اضطراب باغ ها درسایه هر میوه روشن بود
گاه مجهولی میان تابش به ها شنا می کرد
هر اناری رنگ خود را تا زمین پارسیان گسترش می داد
بنیش هم شهریان افسوس
بر محیط رونق نارنج ها خط مماسی بود
میوه از میدان خریدی هیچ ؟
میوه های بی نهایت را
کجا می شود میان این سبد جا داد ؟
گفتم از میدان بخر یک انار خوب
امتحان کردم اناری را
انبساطش از کنار این سبد سر رفت
به چه شد آخر خوراک ظهر
ظهر از آیینه ها تصویر به تا دوردست زندگی می رفت
شعر شماره ۴۴ از مجموعه اشعار سهراب سپهری / به تماشا سوگند و به آغاز کلام و به پرواز کبوتر از ذهن…
شعر شماره ۴۳ از مجموعه اشعار سهراب سپهری؛ آسمان آبی تر، آب آبی تر، من درایوانم رعنا…
تفسیر این شعر

این شعر از سهراب سپهری، یکی از سادهترین و در عین حال عمیقترین سرودههای اوست. سپهری در این شعر با زبانی کودکانه و شاعرانه، از یک تجربهی روزمره – رفتن به میدان و خرید میوه – سخن میگوید، اما در لایههای زیرین، به نسبیت، بینهایت، زندگی و مرگ، و ناتوانی انسان در درک کامل هستی اشاره دارد. شعر در فضایی صبحگاهی، روشن و پر از زندگی آغاز میشود، اما به تدریج به سوی اندیشهای عمیق دربارهی محدودیتهای درک انسان میرود.
فضای کلی شعر
شعر با تصویری از صبحگاه، میدان و میوهها آغاز میشود:
– میوهها در آفتاب آواز میخوانند (زندگی و شادی در طبیعت جاری است).
– میوهها در طبقها، «زندگی روی کمال» دارند (یعنی کامل و بینقص به نظر میرسند).
– اضطراب باغها در سایهی هر میوه روشن است (یعنی حتی در زیبایی میوهها، اضطراب و تلاش نهفته است).
اما وقتی شاعر به خانه بازمیگردد، مادر میپرسد: «میوه از میدان خریدی هیچ؟» پاسخ شاعر این است که «میوههای بینهایت» را نمیتوان در یک سبد جا داد. او میخواهد یک انار خوب بخرد، اما انبساط (گستردگی و بیکرانگی) آن از سبد سرریز میشود. در پایان، خوراک ظهر چه شد؟ ظهر از آیینهها تصویر به تا دوردست زندگی میرفت.
تفسیر بخشهای شعر
بخش اول: میدان و میوهها
«با سبد رفتم به میدان صبحگاهی بود / میوهها آواز میخواندند / میوهها در آفتاب آواز میخواندند»
– فضای صبحگاهی، پر از زندگی و روشنایی.
– میوهها «آواز میخوانند» – یعنی طبیعت زنده است، سخن دارد و شادی میکند.
– تکرار «میوهها آواز میخواندند» بر شادابی و حیات تأکید دارد.
بخش دوم: زندگی روی کمال
«در طبقها زندگی روی کمال پوستها خواب سطوح جاودان میدید / اضطراب باغها در سایهی هر میوه روشن بود»
– میوهها در طبقها، زندگیای کامل و بینقص دارند.
– «خواب سطوح جاودان» یعنی پوست میوهها در حالتی آرام و جاودان به نظر میرسد.
– اما در سایهی هر میوه، اضطراب باغها روشن است – یعنی برای به بار آمدن این میوه، باغها زحمت کشیده و اضطراب داشتهاند.
بخش سوم: مجهول و رنگ انار
«گاه مجهولی میان تابشها شنا میکرد / هر اناری رنگ خود را تا زمین پارسیان گسترش میداد»
– «مجهولی» (ناشناختهای) در میان نورها شنا میکرد – یعنی چیزی فراتر از درک معمولی در طبیعت جاری است.
– رنگ انار تا «زمین پارسیان» (سرزمین باستانی ایران) گسترش مییافت – یعنی هر انار، ریشهای عمیق در تاریخ و فرهنگ دارد.
بخش چهارم: افسوس و خط مماس
«بنیش هم شهریان افسوس / بر محیط رونق نارنجها خط مماسی بود»
– «همشهریان» (اهل شهر) افسوس میخوردند.
– «خط مماسی» یعنی خطی که فقط یک نقطه از محیط را لمس میکند – یعنی مردم فقط سطح میوهها را میبینند، نه عمق آنها را.
بخش پنجم: بازگشت و پرسش مادر
«من به خانه بازگشتم / مادر پرسید / میوه از میدان خریدی هیچ؟»
– لحظهای ساده و روزمره: مادر از پسرش میپرسد که آیا میوه خریده است یا نه.
«میوههای بینهایت را / کجا میشود میان این سبد جا داد؟»
– پاسخ شاعر: میوههای بینهایت را در یک سبد نمیتوان جا داد. این اشاره به بیکرانگی هستی و محدودیت ابزارهای انسانی است.
بخش ششم: انار و انبساط
«گفتم از میدان بخر یک انار خوب / امتحان کردم اناری را / انبساطش از کنار این سبد سر رفت»
– شاعر تصمیم میگیرد یک انار خوب بخرد.
– اما وقتی آن را امتحان میکند، «انبساطش» (گستردگی و بیکرانگیاش) از کنار سبد سرریز میشود – یعنی حتی یک انار هم در محدودهی سبد نمیگنجد.
«به چه شد آخر خوراک ظهر / ظهر از آیینهها تصویر به تا دوردست زندگی میرفت»
– خوراک ظهر چه شد؟ پاسخ این است که ظهر از آیینهها تصویر (انعکاس) زندگی را تا دوردست میبرد.
– یعنی ظهر (و زمان) خودش زندگی را ادامه میدهد، مستقل از خرید و نخریدن ما.
تحلیل عمیقتر
۱. سبد و بینهایت
سبد در این شعر نماد ذهن و ابزار محدود انسان است. انسان با ابزارهای محدود خود نمیتواند بینهایت هستی را درک کند. «میوههای بینهایت» همان حقایق بیکران است که در یک سبد نمیگنجد.
۲. انار و انبساط
انار نماد هستی و حقیقت است. وقتی شاعر میخواهد آن را در سبد بگذارد، «انبساطش از کنار سبد سر میرود» – یعنی حقیقت از مرزهای درک ما فراتر است و نمیتوان آن را در قالبهای ذهنی محدود کرد.
۳. اضطراب باغها
«اضطراب باغها در سایهی هر میوه روشن بود» یعنی هر زیبایی و کمالی، پشت خود رنج و تلاش دارد. این نگاهی واقعبینانه به زندگی است: هیچ کمالی بیزحمت به دست نمیآید.
۴. خط مماسی
«خط مماسی» یعنی انسان فقط یک نقطه از دایرهی هستی را لمس میکند. او به سطح چیزها بسنده میکند و هرگز به عمق آنها نمیرسد.
۵. آیینهها و ظهر
در پایان، «ظهر از آیینهها تصویر به تا دوردست زندگی میرفت» – یعنی زمان (ظهر) مانند آیینهای است که زندگی را به دوردستها منعکس میکند. این یعنی زندگی ادامه دارد، فراتر از خرید و نخریدن ما.
خلاصه به زبان ساده
سپهری میگوید:
با سبد به میدان صبحگاهی رفتم. میوهها در آفتاب آواز میخواندند. در طبقها، زندگی کامل به نظر میرسید، اما در سایهی هر میوه، اضطراب باغها نهفته بود. گاهی ناشناختهای در میان نورها شنا میکرد. هر انار، رنگ خود را تا زمین پارسیان گسترش میداد. مردم شهر افسوس میخوردند که فقط سطح میوهها را میبینند.
به خانه بازگشتم. مادر پرسید: «میوه خریدی؟» گفتم: «میوههای بینهایت را کجا میشود در یک سبد جا داد؟» خواستم یک انار خوب بخرم، اما انبساط آن از کنار سبد سر رفت. خوراک ظهر چه شد؟ ظهر از آیینهها، تصویر زندگی را تا دوردست میبرد.
نکته پایانی
این شعر سپهری، نقدی بر محدودیت ابزارهای انسانی است. سپهری نشان میدهد که انسان با سبد کوچک ذهن خود نمیتواند بینهایت هستی را درک کند. میوهها آواز میخوانند و زندگی در آنها جاری است، اما ما فقط سطح آنها را میبینیم. انار، نماد حقیقت، چنان گسترده است که از هر سبدی سرریز میشود. در پایان، زمان (ظهر) همچنان از آیینهها میگذرد و زندگی به راه خود ادامه میدهد – مستقل از خرید و نخریدن ما. این شعر، دعوتی است به توجه به عمق هستی و رهایی از محدودیتهای ذهنی.
شعر شماره ۴۲ از اشعار سهراب سپهری | بزرگ بود و از اهالی امروز بود… با تفسیر
شعر شماره ۴۱ از اشعار سهراب سپهری؛ دشت هایی چه فراخ کوه هایی چه بلند …










