شعر شماره ۴۴ از مجموعه اشعار سهراب سپهری / به تماشا سوگند و به آغاز کلام و به پرواز کبوتر از ذهن…
شعر به تماشا سوگند و به آغاز کلام و به پرواز کبوتر از ذهنیکی از بلندترین و پرمغزترین سرودههای سهراب سپهری است. این شعر، بیانیهٔ اندیشهٔ شاعر است؛ جایی که او با زبانی شاعرانه و سورهوار، از مفاهیمی چون تماشا، آغاز کلام و پرواز کبوتر از ذهن یاد میکند و آنها را به عنوان مبانی نگاه خود به هستی برمیشمرد. فضای شعر و سبک سوگندخوردن آن، یادآور ساختار سورههای قرآن است؛ اما محتوای آن، سرشار از نمادهای ناب سهرابی است: سادگی، بیآلایشی، طبیعت، و شاعرانی که با چشمانی بسته از کنار آیهٔ روشنِ هستی میگذرند. در این بخش از سایت، ضمن ارائهٔ متن کامل این شعر و تفسیر روان و ساده از ابیات آن، به بررسی درونمایهٔ تماشا و شگفتی در برابر جهان، نقدِ سنتزدگی و دعوت به “چشم باز کردن” خواهیم پرداخت. پیشنهاد می کنیم شعر شماره ۴۵ از مجموعه اشعار سهراب سپهری؛ با سبد رفتم به میدان صبحگاهی بود… را هم بخوانید.

شعر زیبای سهراب سپهری
به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژهای در قفس است
حرفهایم مثل یک تکه چمن روشن بود
من به آنان گفتم
آفتابی لب
درگاه شماست
که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد
و به آنان گفتم
سنگ آرایش کوهستان نیست
همچنانی که فلز زیوری نیست به اندام کلنگ
در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است
که رسولان همه از تابش آن خیره شدند
پی گوهر باشید
لحظه ها را به چراگاه رسالت
ببرید
و من آنان را به صدای قدم پیک بشارت دادم
و به نزدیکی روز و به افزایش رنگ
به طنین گل سرخ پشت پرچین سخن های درشت
و به آنان گفتم
هر که در حافظه چوب ببنید باغی
صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهدماند
هر که با مرغ هوا دوست شود
خوابش
آرامترین خواب جهان خواهد بود
آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند
می گشاید گره پنجره ها را با آه
زیر بیدی بودیم
برگی از شاخه بالای سرم چیدم گفتم
چشم راباز کنید آیتی بهتر از این می خواهید ؟
می شنیدم که بهم می گفتند
سحر میداند سحر
سر هر کوه رسولی دیدند
ابر انکار به دوش آوردند
باد را نازل کردیم
تا کلاه از سرشان بردارد
خانه هاشان پر داوودی بود
چشمشان رابستیم
دستشان را نرساندیم به سرشاخه هوش
جیبشان را پر عادت کردیم
خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم
شعر شماره ۴۳ از مجموعه اشعار سهراب سپهری؛ آسمان آبی تر، آب آبی تر، من درایوانم رعنا…
شعر شماره ۴۲ از اشعار سهراب سپهری | بزرگ بود و از اهالی امروز بود… با تفسیر
تفسیر این شعر

این شعر از سهراب سپهری، یکی از بلندترین، پیچیدهترین و فلسفیترین سرودههای اوست. سپهری در این شعر با زبانی شاعرانه، آکنده از تصاویر ناب و نگاهی عرفانی-انسانگرایانه، از تماشا، آغاز کلام، پرواز کبوتر از ذهن، گوهر ناپیدا، رسالت لحظهها، و نهایتاً از گفتوگو با مردم سخن میگوید. شعر در دو بخش کلی جریان دارد: نخست شاعر با مخاطبان خود سخن میگوید و آنان را به گشودن در، پیگرفتن گوهر، و بشارت بشارتگران فرا میخواند. در بخش پایانی، با تلخی از واکنش مردم میگوید که سحر میداند سحر، ابر انکار به دوش آوردند، و چشمشان را بستیم
فضای کلی شعر
شعر با سوگند به سه چیز آغاز میشود:
– تماشا (نگاه کردن از سر حیرت و حضور)
– آغاز کلام (لحظه تولد سخن و معنا)
– پرواز کبوتر از ذهن (رهایی اندیشه از قفس)
سپس شاعر از واژهای در قفس میگوید (زبان محدود در برابر حقیقت). او به مردم میگوید که آفتابی لب درگاه شماست – اگر در بگشایید، نور به رفتارتان میتابد. او از سنگ میگوید که آرایش کوهستان نیست، و از گوهر ناپیدای زمین که رسولان از تابش آن خیره شدند. شاعر مردم را به پی گوهر بودن و بردن لحظهها به چراگاه رسالت دعوت میکند. اما مردم درمیمانند. آنها ابر انکار به دوش میکشند، باد کلاه از سرشان برمیدارد، چشمشان بسته میشود، جیبشان پر از عادت میگردد و خوابشان با صدای سفر آینهها آشفته میشود.
تفسیر بخشهای شعر
بخش اول: سوگند و آغاز
به تماشا سوگند / و به آغاز کلام / و به پرواز کبوتر از ذهن
– سه سوگند به سه چیز بنیادین: تماشا (نگاه حیرتآمیز و بدون غرض)، آغاز کلام (لحظه خلاقیت و تولد معنا)، و پرواز کبوتر از ذهن (رهایی فکر از قفس خود).
– کبوتر در شعر سپهری نماد صلح، آزادی و سبکی روح است.
واژهای در قفس است
– کوتاه اما پرمعنی: واژه (زبان و کلام) در قفس (محدودیت) اسیر است. نمیتواند حقیقت را کامل بیان کند.
بخش دوم: گفتوگو با مردم (بشارت اول)
حرفهایم مثل یک تکه چمن روشن بود / من به آنان گفتم / آفتابی لب / درگاه شماست / که اگر در بگشایید به رفتار شما میتابد
– سخنان شاعر روشن و گشاده است، مانند چمن تازه.
– آفتابی لب درگاه شماست یعنی خورشید (حقیقت، عشق، معنویت) همین نزدیکی، لب درگاه شماست. فقط کافی است در را باز کنید تا نور بر رفتارتان بتابد.
بخش سوم: گوهر ناپیدا
و به آنان گفتم / سنگ آرایش کوهستان نیست / همچنانی که فلز زیوری نیست به اندام کلنگ
– سنگ ارزش ذاتی دارد، نه اینکه فقط کوهستان را بیاراید. فلز نیز زیوری برای کلنگ نیست (کلنگ ابزار حفاری است، نه زینتبخش فلز).
– یعنی هر چیز ارزش درونی خود را دارد، نه در نسبت با چیز دیگر.
در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است / که رسولان همه از تابش آن خیره شدند / پی گوهر باشید
– در دست زمین (طبیعت، هستی) گوهری پنهان است. رسولان (پیامبران و اولیا) از تابش آن خیره شدند.
– به دنبال آن گوهر باشید – همان حقیقت، عشق یا خدا.
بخش چهارم: چراگاه رسالت
لحظه ها را به چراگاه رسالت / ببرید
– لحظههای زندگی خود را در چراگاه رسالت (جایی که پیام الهی در آن میچرد) ببرید.
– یعنی هر لحظه را آگاهانه به عبادت، تفکر و عشق بگذرانید.
و من آنان را به صدای قدم پیک بشارت دادم / و به نزدیکی روز و به افزایش رنگ / به طنین گل سرخ پشت پرچین سخن های درشت
– شاعر مردم را به نشانههای امید بشارت میدهد: نزدیکی روز (روشنایی)، افزایش رنگ (زندگی و شادابی)، طنین گل سرخ پشت پرچین (زیبایی پشت موانع).
– پرچین سخنهای درشت به معنای حصار سخنان خشن و سنگین است که گل سرخ عشق پشت آن میروید.
بخش پنجم: وعدهای برای ارتباط با طبیعت
و به آنان گفتم / هر که در حافظه چوب ببیند باغی / صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند
– هر کس در خاطره چوب (درخت، طبیعت) باغی ببیند (ارتباط عمیق با طبیعت داشته باشد)، چهرهاش در وزش بیشه شور ابدی (جریان همیشگی زندگی) باقی خواهد ماند.
هر که با مرغ هوا دوست شود / خوابش / آرامترین خواب جهان خواهد بود
– هر که با پرنده (نماد آزادی و روح) دوست شود، خوابش آرامترین خواب جهان خواهد بود.
آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند / می گشاید گره پنجره ها را با آه
– آن که نور را از نوک انگشتان زمان (لحظههای ناب) بچیند، میتواند گره پنجرهها (موانع دید) را با یک آه بگشاید
بخش ششم: نشانهای از بهشت زمینی
زیر بیدی بودیم / برگی از شاخه بالای سرم چیدم گفتم / چشم راباز کنید آیتی بهتر از این می خواهید ؟
– شاعر زیر درخت بید نشسته، برگی میچیند و به دیگران میگوید: چشمان خود را باز کنید. آیا معجزهای بهتر از این (این برگ، این درخت، این لحظه) میخواهید؟
– نقد نگاه انسان به دنبال معجزههای خارقالعاده، در حالی که هر لحظه طبیعت خود معجزه است.
بخش هفتم: واکنش مردم (تلخی پایانی)
می شنیدم که بهم می گفتند / سحر میداند سحر
– مردم پاسخ میدهند: سحر میداند سحر یعنی هر کسی راز خود را میداند (در واقع، درک نمیکنند).
سر هر کوه رسولی دیدند / ابر انکار به دوش آوردند
– در هر کوهی نشانهای از رسول دیدند، اما ابر انکار را بر دوش گرفتند (انکار کردند).
باد را نازل کردیم / تا کلاه از سرشان بردارد
– گویا باد (نیروی تغییر) فرستاده شد تا کلاه (غباری، کبر و غفلت) از سرشان بردارد. اما…
خانه هاشان پر داوودی بود / چشمشان رابستیم / دستشان را نرساندیم به سرشاخه هوش
– خانههایشان پر از گل داوودی (ظاهر آراسته)، اما چشمشان را بستیم (از دیدن حقایق بازماندند)، دستشان به شاخه هوش (درک و آگاهی) نرسید.
جیبشان را پر عادت کردیم / خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم
– جیبهایشان را از عادتها (رفتار تکراری و مکانیکی) پر کردیم، خوابشان را با صدای سفر آینهها (خودیابی و حقیقتجویی) آشفته کردیم – اما انگار بیدار نشدند.
خلاصه به زبان ساده
سپهری میگوید:
سوگند به نگاه بیغرض، به آغاز سخن گفتن، و به رهایی اندیشه از قفس. واژه در قفس است (زبان نمیتواند همه چیز را بگوید).
سخنان من روشن و گشاده بود. به مردم گفتم: آفتاب (حقیقت) لب درگاه شماست، اگر در را باز کنید، نور بر رفتارتان میتابد.
سنگ، آرایش کوهستان نیست. فلز زیوری برای کلنگ نیست. در دست زمین گوهری ناپیدا است که رسولان از تابش آن خیره شدند. به دنبال آن گوهر باشید. لحظهها را به چراگاه رسالت ببرید.
به آنان بشارت دادم: هر که در خاطره چوب باغی ببیند، چهرهاش جاودان میماند. هر که با پرنده دوست شود، خوابش آرام میگیرد. آن که نور را از نوک انگشت زمان بچیند، پنجرهها را با آه میگشاید.
زیر درختی بودم، برگی چیدم و گفتم: چشمان خود را باز کنید، آیا معجزهای بهتر از این میخواهید؟
اما مردم به من گفتند: سحر میداند سحر در هر کوهی نشانه دیدند، اما ابر انکار به دوش کشیدند. باد را فرستادیم تا کلاه غفلت از سرشان بردارد. خانههایشان پر از گل بود، اما چشمشان را بستیم. دستشان به شاخه آگاهی نرسید. جیبشان را از عادت پر کردیم و خوابشان را با صدای سفر آینهها آشفته ساختیم.
نکته پایانی
این شعر سپهری، نقدی بر انسان مدرن است که در خانههای پر گل (زیباییهای ظاهری) زندگی میکند، اما چشم بسته، دست نارسیده به آگاهی، جیب پر از عادت، و خوابی آشفته دارد. سپهری بر خلاف بسیاری از شاعران، پایان شعر را به یأس و شکست کامل نمیکشد، بلکه با تصویر سفر آینهها (سفر درون و خودشناسی) امیدی باقی میگذارد که شاید روزی آینهها چهره حقیقت را بنمایانند. این شعر، دعوتی است به سادهزیستی، دوری از عادت، حضور در لحظه، و گشودن در به روی آفتابی که لب درگاه است.
شعر شماره ۴۱ از اشعار سهراب سپهری؛ دشت هایی چه فراخ کوه هایی چه بلند …
شعر شماره ۴۰ از اشعار سهراب سپهری؛ تا سواد قریه راهی بود چشم های ما پر از …










