شعر شماره ۴۰ از اشعار سهراب سپهری؛ تا سواد قریه راهی بود چشم های ما پر از …

شعر شماره ۴۰ از مجموعه اشعار سهراب سپهری در روزانه برای علاقه مندان به شعر آماده شده است. یکی از بارزترین ویژگی‌های اشعار سپهری، توجه عمیق او به طبیعت و عناصر آن است. او به زیبایی‌های طبیعی مانند درختان، آب، آسمان و گل‌ها اشاره می‌کند و این عناصر را با احساسات انسانی پیوند می‌زند. همچنین شعر شماره ۴۱ از اشعار سهراب سپهری؛ دشت هایی چه فراخ کوه هایی چه بلند … را در سایت روزانه بخوانید.

شعر شماره ۴۰ از اشعار سهراب سپهری؛ تا سواد قریه راهی بود چشم های ما پر از ...

شعر شماره ۴۰ از سهراب سپهری

تا سواد قریه راهی بود

چشم های ما پر از تفسیر ماه زنده بومی

شب درون آستین هامان

می گذشتیم از میان آبکندی خشک

از کلام سبزه زاران گوش ها سرشار

کوله بار از انعکاس شهرهای دور

منطق زبر زمین در زیر پا جاری

زیر دندانهای ما طعم فراغت جابجا می شد

پای پوش ما که ازجنس نبوت بود ما را با نسیمی از زمین میکند

چوبدست ما به دوش خود بهار جاودان می برد

هر یک از ما آسمانی داشت در هر انحنای فکر

هر تکان دست ما با جنبش

یک بال مجذوب سحر می خواند

جیب های ما صدای جیک جیک صبح های کودکی می داد

ما گروه عاشقان بودیم و راه ما

از کنار قریه های آشنا با فقر

تا صفای بیکران می رفت

بر فراز آبگیری خودبخود سرها همه خم شد

روی صورت های ما تبخیر می شد شب

و صدای دوست می آمد به گوش دوست

مطلب مشابه: شعر شماره ۳۹ از مجموعه اشعار سهراب سپهری؛ من در این تاریکی فکر یک بره‌ی روشن هستم …

مطلب مشابه: شعر شماره ۳۸ از مجموعه اشعار سهراب سپهری؛ ابری نیست بادی نیست می نشینم لب حوض …

تفسیر این شعر

تفسیر این شعر

این شعر از سهراب سپهری یکی از درخشان‌ترین نمونه‌های شعر نیمایی با حال و هوای عرفانی، طبیعت‌گرا و سرشار از نمادهای بومی و انسانی است. سهراب در این شعر، گروهی از عاشقان وادی‌طلب را توصیف می‌کند که سفری معنوی را از دل روستاها و طبیعت آغاز می‌کنند.

بخش اول: شروع سفر از دل سادگی

– تا سواد قریه راهی بود 

– چشم‌های ما پر از تفسیر ماه زنده بومی

«سواد قریه» یعنی محدوده و حوالی روستا. شاعر می‌گوید تا جایی که روستا دیده می‌شد، چشم‌های ما پر از تعبیر و دیدن ماهی بود که زنده و بومی بود. یعنی نگاه ما به طبیعت، نگاهی رمزآلود و عارفانه بود، نه سطحی. ماه برای ما یک پدیده نجومی نبود، بلکه موجودی زنده و آشنا بود.

بخش دوم: سفر در دل شب

– شب درون آستین هامان 

– می‌گذشتیم از میان آبکندی خشک

شب را در آستین خود پنهان کرده بودیم (شب با ما همراه بود). از میان جوی آبی که خشک شده بود عبور می‌کردیم. این تصویر نشان‌دهنده سفر در دل تاریکی و کویر (خشکی و بی‌آبی) است. آبکند خشک نماد ناملایمات و سختی‌های راه است.

بخش سوم: شنیدن از طبیعت

– از کلام سبزه‌زاران گوش‌ها سرشار 

– کوله‌بار از انعکاس شهرهای دور

گوش‌های ما از «حرف زدن» سبزه‌زارها پر بود (یعنی صدای طبیعت را می‌شنیدیم). کوله‌بارمان از بازتاب شهرهای دور پر بود. یعنی ما خاطره و انعکاس شهرهای بزرگ را با خود حمل می‌کردیم اما به دنبال چیزی فراتر از شهر بودیم.

بخش چهارم: زبان زمین

– منطق زبر زمین در زیر پا جاری 

– زیر دندان‌های ما طعم فراغت جابجا می‌شد

«زبر زمین» یعنی سطح و روی زمین. منطق و حکمت زمین زیر پای ما جاری بود (ما راه رفتن روی زمین را می‌فهمیدیم). زیر دندان‌های ما، طعم فراغت (آرامش و آزادی) در همه جا پخش می‌شد. یعنی در هر لقمه و هر لحظه، حس رهایی را می‌چشیدیم.

بخش پنجم: کفش نبوت و چوبدست بهار

– پای‌پوش ما که از جنس نبوت بود 

– ما را با نسیمی از زمین می‌کند 

– چوبدست ما به دوش خود بهار جاودان می‌برد

کفش‌های ما از جنس «نبوت» (پیامبری، رسالت معنوی) بود و ما را با نسیمی از زمین بلند می‌کرد (زمینی اما روحانی). چوبدست (عصا) ما بر دوش خود، بهار جاودان را حمل می‌کرد. یعنی هر عصایی که برمی‌داشتیم، بهارِ همیشگی جوانی و طراوت را با خود داشت. اینجا نماد عرفانی چوبدست موسی و عیسی نیز تداعی می‌شود.

بخش ششم: هرکس آسمانی در فکر داشت

– هر یک از ما آسمانی داشت در هر انحنای فکر 

– هر تکان دست ما با جنبش 

– یک بال مجذوب سحر می‌خواند

هر کدام از ما در هر پیچ و خمِ فکر خود، یک آسمان (جهان معنوی خاص خود) داشت. هر بار که دستمان را تکان می‌دادیم، همراه با آن حرکت، بالی (پرنده‌ای) را که مجذوب جادوی سحر شده بود صدا می‌زدیم. یعنی همه حرکات ما با حضور جادویی طبیعت همراه بود.

بخش هفتم: کودکی در جیب‌ها

– جیب‌های ما صدای جیک جیک صبح‌های کودکی می‌داد

جیب‌های ما پر از صدای جیک‌جیک پرندگان در صبح‌های کودکی بود. یعنی ما معصومیت و طراوت کودکی را با خود حمل می‌کردیم. سفرمان سفری پاک و بی‌آلایش بود.

بخش هشتم: عاشقان و راه بی‌پایان

– ما گروه عاشقان بودیم و راه ما 

– از کنار قریه‌های آشنا با فقر 

– تا صفای بیکران می‌رفت

ما گروه عاشقان (عاشقان حقیقت، عارفان) بودیم و راهمان از کنار روستاهایی که فقر را می‌شناختند (روستاهای ساده و فقیر اما پاک) شروع می‌شد و تا صفای بی‌نهایت و بی‌مرز ادامه داشت. یعنی از خاک تا افلاک.

بخش نهم: تعظیم در برابر آب

– بر فراز آبگیری خودبخود سرها همه خم شد 

– روی صورت‌های ما تبخیر می‌شد شب

وقتی به بالای یک آبگیر طبیعی رسیدیم، خودبه‌خود همه سرها خم شد (ادب و احترام در برابر آب، نماد زندگی و پاکی). شب بر روی صورت‌های ما تبخیر می‌شد (تاریکی از چهره‌هایمان پاک می‌گردید و روشنایی جایگزین می‌شد).

بخش دهم: صدای دوست

– و صدای دوست می‌آمد به گوش دوست

در پایان، صدای معشوق (دوست حقیقی، خدا، حقیقت مطلق) از گوش یک دوست به گوش دوست دیگر می‌رسید. یعنی وحدت و همدلی کامل در کاروان عاشقان حاکم بود. همه یک صدا را می‌شنیدند و آن صدا، صدای «دوست» (حضرت حق در عرفان اسلامی) بود.

نتیجه‌گیری نهایی

این شعر سهراب سپهری، مرثیه‌ای برای سادگی و سرودِ عاشقان وادی طلب است. شاعر روایت می‌کند که چگونه جمعی از عاشقان حقیقت، با پای‌پوشی از جنس نبوت و چوبدستی که بهار جاودان بر دوش دارد، از دل روستاهای فقیر اما پاک، راهی سفری می‌شوند تا به صفای بیکران برسند.

در این سفر:

– طبیعت جان می‌گیرد و سخن می‌گوید.

– شب تبخیر می‌شود.

– فقر به گنجینه‌ای از معنا تبدیل می‌گردد.

– و سرانجام، صدای دوست در حلقه عاشقان می‌پیچد. سهراب با نگاهی ذن‌وار و عرفان شرقی، نشان می‌دهد که حقیقت را نمی‌توان در شهرها و تمدن ماشینی یافت، بلکه باید با دلی پاک و پای برهنه، به دل طبیعت زد و از کنار آبگیرها گذشت تا ناگهان، خودبه‌خود سر خم شود و صدای دوست به گوش برسد.

مطلب مشابه: شعر شماره ۳۷ از مجموعه اشعار سهراب سپهری؛ آه در ایثار سطح ها چه شکوهی است …

مطلب مشابه: شعر شماره ۳۶ از مجموعه اشعار سهراب سپهری؛ شب سرشاری بود رود از پای صنوبرها تا فراتر می رفت …

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.