شعر شماره ۴۱ از اشعار سهراب سپهری؛ دشت هایی چه فراخ کوه هایی چه بلند …
شعر شماره ۴۱ از اشعار سهراب سپهری در سایت فرهنگی و ادبی روزانه به همراه تفسیر آماده شده است. بسیاری از اشعار سپهری دارای جنبههای عرفانی و روحانی هستند. او به جستجوی حقیقت و معنا در زندگی میپردازد و این جستجو در اشعارش به وضوح احساس میشود. همچنین شعر شماره ۴۲ از اشعار سهراب سپهری | بزرگ بود و از اهالی امروز بود… با تفسیر را در سایت روزانه بخوانید.

شعر شماره ۴۱ سهراب سپهری
دشت هایی چه فراخ
کوه هایی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟
من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
پی خوابی
شاید
پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی
پشت تبریزی ها
غفلت پاکی بود که صدایم می زد
پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم
چه کسی با من حرف می زد ؟
سوسماری لغزید
راه افتادم
یونجه زاری سر راه
بعد جالیز خیار ‚ بوته های گل رنگ
و
فراموشی خاک
لب آبی
گیوه ها را کندم و نشستم پاها در آب
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است
نکند اندوهی ‚ سر رسد از پس کوه
چه کسی پشت درختان است ؟
هیچ می چرد گاوی در کرد
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند که چه تابستانی است
سایه هایی بی
لک
گوشه ای روشن و پاک
کودکان احساس! جای بازی اینجاست
زندگی خالی نیست
مهربانی هست سیب هست ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد
در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم که دلم می خواهد
بدوم تاته دشت بروم تا سر کوه
دورها آوایی است که مرا می خواند
مطلب مشابه: شعر شماره ۴۰ از اشعار سهراب سپهری؛ تا سواد قریه راهی بود چشم های ما پر از …
مطلب مشابه: شعر شماره ۳۹ از مجموعه اشعار سهراب سپهری؛ من در این تاریکی فکر یک برهی روشن هستم …
مطلب مشابه: عکس نوشته اشعار سهراب سپهری به همراه شعرهای کوتاه و عاشقانه
تفسیر این شعر

این شعر از سهراب سپهری، یکی از درخشانترین نمونههای شعر نیمایی فارسی با فضایی عرفانی-طبیعتگرا و سرشار از سکوت، بیداری، حضور و معصومیت است. عنوان این شعر در مجموعه «حجم سبز» «دشتهایی چه فراخ» ثبت شده است.
فضای کلی شعر
راوی (سپهری خود) در یک «آبادی» روستایی قدم میزند. او دنبال چیزی میگردد: شاید خواب، شاید نور، شاید لبخند. ناگهان در کنار نیزار، صدایی او را فرا میخواند. سپس با پا نهادن در آبِ جوی، به خودآگاهیِ سبز و هوشیار میرسد. در میانه شعر، دلهرهای کوتاه از اندوه پشت کوه میآید، اما با دیدن سایههای پاک و کودکان احساس، به آرامش میرسد و نهایتاً شعر به فریاد درونی و پاسخ به آوای دور ختم میشود.
بند اول: «دشتهایی چه فراخ / کوههایی چه بلند»
شعر با تصویر دو عنصر «فراخی دشت» و «بلندی کوه» آغاز میشود. این دو نشانه بیکرانگی و عظمت طبیعتاند. اما در مصراع بعد با پرسش «در گلستانه چه بوی علفی میآمد؟»، از کلی به جزئی میآید: بوی علف از کوچه روستا (گلستانه). این بو، نخستین حس شاعرانه و نوستالژیک شعر است.
بند دوم: «من در این آبادی پی چیزی میگشتم / پی خوابی / شاید / پی نوری، ریگی، لبخندی»
– راوی در پی چیز مبهمی است؛ از خواب (ناخودآگاه) تا نور (روشنیِ آگاهی) تا ریگ (جزئی کوچک از زمین) تا لبخند (نشانه شادی یا پیوند انسانی).
– این جستوجوی بیهدفِ هدفمند، روحیه عرفانی سپهری را میرساند: دنبال چیزی که نمیدانی چیست.
بند سوم: «پشت تبریزیها / غفلت پاکی بود که صدایم میزد»
– «تبریزیها» یعنی پشتبامهای گلی. «غفلت پاک» اضافهای شاعرانه به معنای غفلتی که خود پاک و بیآلایش است (مانند غفلت کودک یا مستی عارفانه). این غفلت، او را صدا میزند، یعنی به حالت «بیخودیِ روشن» فرا میخواند.
بند چهارم: «پای نیزاری ماندم / باد میآمد گوش دادم / چه کسی با من حرف میزد؟»
– نیزار در شعر سپهری نماد تنهایی و شنیدن (چون نی، صدای باد را به ناله بدل میکند). راوی میگوید: گوش دادم — اینجا حضورِ مطلق است، بدون فکر. پرسش «چه کسی با من حرف میزد؟» بیپاسخ میماند؛ میتواند خدا، طبیعت، یا خودِ سکوت باشد.
بند پنجم: «سوسماری لغزید / راه افتادم»
سوسمار نماد حرکت ظریف و باریک حیات وحش است. دیدن او را از خلسه بیرون میآورد و به راه میاندازد.
بند ششم: «یونجهزاری سر راه / بعد جالیز خیار، بوتههای گل رنگ / و / فراموشی خاک»
عبور از مراحل طبیعت: یونجه، خیار، گلهای رنگارنگ و نهایتاً «فراموشی خاک» — یعنی در آن چنان غرق شده که خود و زمان را فراموش میکند.
بند هفتم: «لب آبی / گیوهها را کندم و نشستم / پاها در آب / من چه سبزم امروز»
– لحظه کلیدی: نشستن کنار جوی آب و فروبردن پاها در آب. «من چه سبزم امروز» استعاره از هماهنگی کامل با طبیعت، تازگیِ هستی، و حیاتِ تازهیافته. سبزی، رنگ گیاه و زندگی است.
– «چه اندازه تنم هوشیار است» یعنی نه ذهن، بلکه تن (حضور فیزیکی در لحظه) به هوشیاری رسیده.
بند هشتم: «نکند اندوهی سر رسد از پس کوه»
برای لحظهای ترس از آینده یا اندوه (که معمولاً از نادیدنیها میآید) او را میلرزاند. اما سریع پاسخ میگیرد:
بند نهم: «هیچ میچرد گاوی در کرد / ظهر تابستان است»
تصویری واقعی و ساده: گاوی در دوردست (کرد=زمین مرتفع یا روستا) میچرد. یعنی همه چیز در آرامش است، پس اندوهی در کار نیست.
بند دهم: «سایهها میدانند که چه تابستانی است / سایههایی بیلک / گوشهای روشن و پاک»
– سایهها در این تابستانِ داغ، از پاکی و روشنی خبر میدهند. «بیلک» یعنی بیآلایش. این سایهها خود نشانه وجود نوری روشنترند.
بند یازدهم: «کودکان احساس! جای بازی اینجاست»
– «کودکان احساس» تعبیری نابِ سپهری: یعنی قوای عاطفی و روحی ما که هنوز معصوم و کودکوارند. جای بازی آنان همین دشت و طبیعت است.
بند دوازدهم: «زندگی خالی نیست / مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست»
سخن معروف سپهری: زندگی را با چیزهای ساده و مهربانانه پر میبیند. «سیب» نماد طعم و زیبایی سادهٔ هستی.
بند سیزدهم: «آری تا شقایق هست زندگی باید کرد»
شقایق نماد خون، شهادت و زیباییِ زودگذر. یعنی تا وقتی زیبایی و عشق (حتی اگر تلخ) در جهان هست، زندگی ارزش زیستن دارد.
بند چهاردهم و پانزدهم (فرجام):
«در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح / و چنان بیتابم که دلم میخواهد / بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه / دورها آوایی است که مرا میخواند»
– آن «چیزی» در دل، عرفانِ بیداری و تشنهٔ وصال است. بیشه نور = انبوهی از روشنایی. خواب دم صبح = مرز میان خواب و بیداری، میان ناخودآگاه و هوشیاری.
– «بیتابم» یعنی شوق پرواز و رفتن.
– «دورها آوایی است» — همان صدای اولیه (غفلت پاک) که اکنون با یقین شنیده میشود. دعوت به بیکرانگی.
پیام اصلی و درونمایههای شعر
1. زندگی در لحظهٔ «حال» با حواسی پاک
نشستن پای آب، سبزی پاها، بو کردن علف، گوش دادن به نیزار — همه یعنی زیستن با تمام وجود در اکنون.
2. جستوجوی بیپایانِ یک چیزِ نانوشته
انسان همیشه دنبال «نور، ریگ، لبخند» است؛ یعنی تکههایی از معنا در دل طبیعت.
3. دلهره از اندوه و پیروزی سریع حضور
اندوه پشت کوه میآید اما گاوی که میچرد، نشان از آرامش دارد — نگرانی، برخاسته از ذهن است نه از بیرون.
4. طبیعت به مثابه معبد و مکاشفه
آب، خاک، باد، گیاه، سایه — همه مقدساند و پیامآور روشنی.
5. کودکان احساس و بازی در دشت
دعوت به سادهزیستی، معصومیت و شادیِ بیپیرایه.
6. شقایق، نماد ماندن در زندگی
حتی اگر جهان پر از رنج است، تا شقایق (زیبایی، عشق، مقاومت) هست، زندگی باید کرد.
7. آواز دور = ندای درون و بینهایت
شاعر نهایتاً به سوی آن آوا میدود — یعنی عرفان بدون کلیسا، بیواسطه با طبیعت.
خلاصه به زبان ساده
در دشتهای پهناور و کوههای بلند، در کوچه روستا بوی علف میآمد. من دنبال چیز مبهمی میگشتم: شاید خواب، شاید نور، شاید یک لبخند. پشت بام خانهها صدایی مرا صدا زد: صدای «غفلت پاک». پای نیزار ایستادم و گوش دادم. یک سوسمار لغزید و به راه افتادم. از یونجه و خیار و گلهای رنگارنگ گذشتم تا به «فراموشی خاک» رسیدم.کنار جوی آب، گیوه را درآوردم و پاها را در آب گذاشتم. آن لحظه حس کردم چه قدر سبزم و تنم چه هوشیار است. ترسیدم اندوهی از پشت کوه بیاید، اما گاوی دور دست میچرید و همه چیز آرام بود. سایههای بیلک و روشن، جای بازی «کودکان احساس» بودند. زندگی خالی نیست؛ مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست. تا شقایق هست، زندگی باید کرد. در دل من چیزی است مثل انبوهی نور و خواب سحرگاهی. آنقدر بیتابم که میخواهم بدوم تا ته دشت و بالای کوه، چون از دور صدایی مرا میخواند.
مطلب مشابه: شعر شماره ۳۸ از مجموعه اشعار سهراب سپهری؛ ابری نیست بادی نیست می نشینم لب حوض …
مطلب مشابه: شعر شماره ۳۷ از مجموعه اشعار سهراب سپهری؛ آه در ایثار سطح ها چه شکوهی است …










