شعر شماره ۴۲ از اشعار سهراب سپهری | بزرگ بود و از اهالی امروز بود… با تفسیر
شعر شماره ۴۲ از مجموعه اشعار سهراب سپهری را در روزانه خوانده و لذت ببرید. سپهری در اشعارش به روابط انسانی، عشق و دوستی اهمیت میدهد. او به بررسی احساسات انسانی و چالشهای زندگی میپردازد. پیشنهاد می کنیم شما عزیزان شعر شماره ۴۳ از مجموعه اشعار سهراب سپهری؛ آسمان آبی تر، آب آبی تر، من درایوانم رعنا… را نیز بخوانید.

شعر شماره ۴۲ سهراب سپهری
بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و باتمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید
صداش به شکل
حزن پریشان واقعیت بود
و پلک هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد
و دست هاش
هوای صاف سخاوت را
ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما کوچاند به شکل خلوت خود بود
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را
برای آینه تفسیر کرد
و او به شیوه باران پر از طراوت
تکرار بود
و او به سبک درخت
میان عافیت نور منتشر می شد
همیشه کودکی باد را صدا می کرد
همیشه رشته صحبت را
به چفت آب گره می زد
برای ما یک شب
سجود سبز محبت را
چنان صریح ادا کرد
که ما به عاطفه سطح خاک دست کشیدیم
و مثل یک لهجه یک سطل آب تازه شدیم
و بارها دیدیم
که با چه قدر سبد
برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت
ولی نشد
که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
رای خوردن یک سیب
چه قدر تنها ماندیم
شعر شماره ۴۱ از اشعار سهراب سپهری؛ دشت هایی چه فراخ کوه هایی چه بلند …
شعر شماره ۴۰ از اشعار سهراب سپهری؛ تا سواد قریه راهی بود چشم های ما پر از …
تفسیر این شعر

این شعر از سهراب سپهری، با نثری شاعرانه و آهنگین، در واقع مرثیهای برای انسان آرمانی، انسان حقیقی، یا شاید خود شاعر و هر آن کس که با طبیعت و معنا نسبتی عمیق دارد است. راوی با لحنی سوگوارانه اما سرشار از تحسین، از کسی میگوید که «بزرگ بود» و «از اهالی امروز بود» — یعنی در زمانهی ما زندگی میکرد، اما از عمق و وسعتی برخوردار بود که دیگران از آن بیبهرهاند.
در ادامه، تفسیر بندبهند این شعر را میخوانید:
بخش اول: توصیف ارتباط با جهان
بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و با تمام افقهای باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب میفهمید
«بزرگ بود» نه از نظر جسمی، بلکه از نظر روحی و وجودی. «اهالی امروز» یعنی متعلق به همین عصر، اما نه غرق در روزمرگی. «با تمام افقهای باز نسبت داشت» — افق نماد دید وسیع، امکان دیدن دورها، امید و رهایی است. او با همهی این وسعتها پیوند داشت. «لحن آب و زمین» یعنی زبان طبیعت را میفهمید؛ موسیقی و معنای هستی برای او قابل درک بود.
صداش به شکل
حزن پریشان واقعیت بود
صدایش حزن داشت، اما نه حزن شخصی و خودخواهانه — حزن پریشان واقعیت، یعنی اندوه ناشی از آگاهی به رنج و آشفتگی جهان. صدای او بازتاب راستی جهان بود.
و پلکهاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد
و دستهاش
هوای صاف سخاوت را
ورق زد
پلک زدنش هماهنگ با نبض عناصر (باد، آب، خاک، آتش) بود. یعنی با طبیعت همدم بود. دستانش سخاوت را «ورق زد» مثل ورق زدن کتاب — گویی سخاوت نزد او عادی و در دسترس بود.
بخش دوم: مهربانی و خلوت
و مهربانی را
به سمت ما کوچاند
به شکل خلوت خود بود
مهربانی را از جای دیگر نیاورد، بلکه با بودن خود، آن را به سوی دیگران کوچاند. وجودش عین مهربانی بود. «به شکل خلوت خود بود» — یعنی همانطور که خلوتش آرام و عمیق بود، مهربانیاش هم از جنس همان سکوت و حضور بود.
و عاشقانهترین انحنای وقت خودش را
برای آینه تفسیر کرد
«انحنای وقت» کنایه از لحظات نرم و زیبای زندگی. او زیباترین لحظات وجودش را برای «آینه» تفسیر کرد — آینه میتواند نماد خودشناسی، هنر، یا حتی مخاطب خاصی باشد. یعنی آنچه را عمیقاً احساس میکرد، به شکلی شفاف بازتاب میداد.
بخش سوم: تکرار در طبیعت
و او به شیوه باران پر از طراوت
تکرار بود
تکرار در شعر سپهری مدح است. باران هر بار تازه و طراوتبخش است. او نیز هر بار که ظهور میکرد، تازه بود، نه ملالآور.
و او به سبک درخت
میان عافیت نور منتشر میشد
درخت بیادعاست، ریشه در زمین دارد، اما سایه و میوه میدهد. او نیز میان «عافیت نور» (صلح، روشنایی، سلامت وجودی) حضور آرام داشت و تأثیرش را بیسر و صدا پخش میکرد.
همیشه کودکی باد را صدا میکرد
همیشه رشته صحبت را
به چفت آب گره میزد
«کودکی باد» یعنی باد را در حالت لطیف و نوپای آن صدا میزد، نه طوفانزده. با آب گفتوگو میکرد — یعنی با جاریبودن، شفافیت و زندگی نسبتی ناگسستنی داشت.
بخش چهارم: لحظهی اوج ارتباط
برای ما یک شب
سجود سبز محبت را
چنان صریح ادا کرد
که ما به عاطفه سطح خاک دست کشیدیم
«سجود سبز محبت» — سجدهای نه از سر بندگی خشک، بلکه از جنس رویش و طراوت. او یک شب چنان صادقانه محبت کرد که دیگران به عمق سادهترین چیزها (عاطفهٔ سطح خاک) پی بردند — یعنی فهمیدند حتی خاک هم حس دارد، جهان زنده است.
و مثل یک لهجه یک سطل آب تازه شدیم
تحت تأثیر او، دیگران هم «تازه شدند» — مثل لهجه که زبان را نو میکند، یا آب سطل که طراوت میبخشد. او دیگران را از کهنگی و تکرار نجات داد.
بخش پنجم: شکست و رفتن
و بارها دیدیم
که با چه قدر سبد
برای چیدن یک خوشهی بشارت رفت
ولی نشد
که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
او بارها برای آوردن مژده (بشارت) تلاش کرد، با سبدهایی بزرگ (آمادگی و امید). اما هرگز نتوانست در برابر «وضوح کبوتران» بنشیند — کبوتر نماد صلح و پیامآوری است، اما «وضوح» شاید اشاره به سادگی و بیآلایشیای دارد که او آرزویش را داشت، اما جهان چنان نبود. او میانجی بود اما خود نتوانست در جایگاه نهایی آرامش بنشیند.
و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصلهی نورها دراز کشید
«لب هیچ» — مرز میان هستی و نیستی، جایی که کلمات تمام میشوند. «پشت حوصله نورها» یعنی جایی فراتر از تحمل روشناییهای معمولی، گویی به سکوت مطلق و آرامش ابدی رسید. این استعارهای از مرگ است، اما نه مرگی تلخ — رفتنی آرام و بیحاشیه.
بخش پایانی: تنهایی بازماندگان
و هیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چه قدر تنها ماندیم
در بند آخر، طعنهی تلخ و عمیق شعر نهفته است: او که رفت، حتی یک لحظه به این فکر نکرد که ما — کسانی که او را از دست دادیم — در «پریشانی تلفظ درها» (یعنی آشفتگی ارتباطات، درهایی که نمیدانیم بزنیم یا نه، زبانی که گم کردهایم) برای سادهترین لذت زندگی (خوردن یک سیب) چقدر تنها ماندیم. سیب نماد سادگی، معرفت، لذت زیستی. یعنی بدون او، حتی سادهترین کارها هم سخت و تنهاییبار شده است.
جمعبندی:
این شعر سپهری سوگسرودهای برای انسان آرمانی است — کسی که با طبیعت پیوند داشت، مهربانی را بیچشمداشت پخش میکرد، حقیقت را صریح میگفت، اما سرانجام در مرز «هیچ» آرام گرفت. راوی (ما) از رفتن او حسرت میخورد و تنهایی خود را در جهانی پر از درهای بسته و سیبهای ناخورده بازمیگوید. برخلاف شعر ابتهاج که امید به آینده بود، و شعر فروغ که رهایی از عشق سمی بود، این شعر از حضور گمشدهای میگوید که دیگر نیست، و جهان بعد از او، جهانی تهی از «وضوح کبوتران» و «سجود سبز محبت» شده است.
شعر شماره ۳۹ از مجموعه اشعار سهراب سپهری؛ من در این تاریکی فکر یک برهی روشن هستم …
شعر شماره ۳۸ از مجموعه اشعار سهراب سپهری؛ ابری نیست بادی نیست می نشینم لب حوض …










