قصه بچگانه درباره پدربزرگ؛ ۸ حکایت و داستان های شیرین

قصه بچگانه درباره پدربزرگ؛ ۸ حکایت و داستان های شیرین

در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه برای شما عزیزان و همراهان گرامی چندین قصه بچگانه درباره پدربزرگ را قرار داده ایم. با ما همراه شوید. داستان‌های کودکانه دنیای خیالی را برای کودکان باز می‌کنند و آنها را تشویق می‌کنند تا تخیل خود را پرورش دهند. این تخیل می‌تواند در حل مسائل و ایجاد ایده‌های جدید در آینده به آنها کمک کند.

فهرست موضوعات این مطلب

حکایت‌های پرمعنا از بابابزرگ

روزی روزگاری در یک روستای کوچک، مردی سالخورده به نام بابابزرگ زندگی می‌کرد. او بیشتر وقتش را در کنار خانواده‌اش می‌گذراند و همیشه داستان‌هایی از جوانی و زندگی‌اش برای نوه‌ها و بچه‌های روستا تعریف می‌کرد. اما نه تنها حرف‌هایش، بلکه چشمان مهربان و لبخند آرامش‌بخش او هم داستان‌هایی از گذشته‌های دور داشت. وقتی بابابزرگ از گذشته می‌گفت، گویا همه چیز دوباره زنده می‌شد؛ گویی مردم و اتفاقات آن زمان‌ها هنوز در گوشه‌گوشه‌ی دلش حضور داشتند.

یک روز، وقتی آفتاب در حال غروب بود و رنگ‌های طلایی و نارنجی آسمان همه جا را پوشانده بود، نوه‌اش، علی، نزد او آمد. علی همیشه مشتاق بود که از داستان‌های جدید بابابزرگ بشنود. نشست کنار او و گفت:

“بابابزرگ، امروز مدرسه تعطیل بود. می‌خواهم یک داستان جدید از شما بشنوم. داستانی که هیچ‌وقت از زبان شما نشنیده‌ام.”

بابابزرگ کمی لبخند زد و چشمانش را بست، گویی در دنیای دیگری غرق شده بود. بعد از لحظه‌ای سکوت، گفت:

“ببین پسرم، در جوانی‌ام، دنیای خیلی متفاوتی بود. آن زمان‌ها مردم برای آبیاری زمین‌ها از چشمه‌های کوهستانی استفاده می‌کردند و هنوز برق به روستا نیامده بود. اما مهم‌ترین چیز، همان دوستی و همکاری مردم بود. همه با هم برای حل مشکلات تلاش می‌کردند.”

علی کمی مکث کرد و سپس پرسید:

“بابابزرگ، شما چطور با مشکلات آن زمان کنار می‌آمدید؟”

بابابزرگ با صدای آرامی ادامه داد:

“زمانی بود که مشکلات اقتصادی در روستا خیلی زیاد بود. زمین‌ها خشک می‌شدند و محصول‌ها دیگر مثل قبل نبودند. اما ما هیچ وقت امیدمان را از دست نمی‌دادیم. یک روز، کشاورزان روستا تصمیم گرفتند که با هم یک جشن بگیرند تا روحیه همدیگر را بالا ببرند. هر کسی که چیزی داشت، چه خرما، چه لبنیات، چه لباس‌های دست‌دوم، همه چیز را به جشن آوردند. آن شب، با همه‌ی کمبودها و مشکلات، مردم روستا احساس می‌کردند که هیچ چیزی نمی‌تواند آنها را از هم جدا کند. در آن جشن، من تصمیم گرفتم که برای همیشه بر روی یک چیز تکیه کنم: امید و تلاش برای بهتر شدن.”

علی با دقت به داستان‌های بابابزرگ گوش می‌داد و از خود می‌پرسید که آیا می‌تواند همان‌طور که او در جوانی با مشکلات روبه‌رو شد، او هم بتواند با مشکلات زندگی خود مقابله کند.

بابابزرگ لبخند زد و گفت:

“پسرم، در زندگی همیشه مشکلات وجود خواهند داشت، اما مهم این است که وقتی برمی‌گردی و به گذشته نگاه می‌کنی، ببینی که تو همیشه با قلبی پر از امید و دست‌هایی پر از تلاش پیش رفته‌ای. هر بار که در زندگی احساس خستگی کردی، به یاد بیاور که در این دنیا هیچ چیزی بدون تلاش و محبت نمی‌تواند به ثمر برسد.”

علی به آرامی سرش را تکان داد و گفت:

“بابابزرگ، قول می‌دهم که همیشه با امید زندگی کنم.”

بابابزرگ با چشمان نگران و مهربان به او نگاه کرد و گفت:

“این بهترین وعده‌ای است که می‌توانی بدهی.”

آن شب، علی بیشتر از هر زمان دیگری متوجه شد که داستان‌های بابابزرگ نه تنها از گذشته، بلکه درسی برای آینده بودند. و در دلش آرزو کرد که روزی بتواند مثل او، زندگی‌ای سرشار از امید و تلاش بسازد.

مطلب مشابه: قصه کودکانه درباره بهار؛ داستان های زیبای فصل بهار

مطلب مشابه: قصه های کودکانه، قدیمی و خاطره‌ انگیز ایرانی (12 قصه دلنشین دخترانه پسرانه)

مهمان پدر بررگ و مادر بزرگ

مهمان پدر بررگ و مادر بزرگ

بابک دانش آموز کلاس چهارم دبستان بود. او خواهر و برادر نداشت و با پدر و مادرش در یک آپارتمان کوچک زندگی می کرد. یک روز پدر و مادرش به یک سفر ده روزه رفتند و او را به خانه ی پدربزرگ و مادربزرگ فرستادند.

برای بابک زندگی با آن ها خیلی جالب بود. مادربزرگ مهربان برای بابک غذاهای خوشمزه ای می پخت و به او در انجام تکالیفش کمک می کرد. پدربزرگ هم، هر روز همراه او تا دم در مدرسه می آمد، وقتی هم مدرسه تعطیل می شد می آمد و بابک را با خود به خانه می برد.

هرچه بابک می گفت:«پدربزرگ،لازم نیست شما زحمت بکشید و با من بیایید؛ خودم بلدم با اتوبوس به مدرسه بروم و بر گردم.» پدربزرگ قبول نمی کرد و می گفت:« نوه ی عزیزم،پدر و مادرت تو را به من سپرده اند، من باید از تو به خوبی مواظبت کنم.»

بابک که پسر باادبی بود، به حرف های آنها گوش می داد و سعی می کرد پسر خوبی باشد.

مادربزرگ قصه ها و ضرب المثل های زیادی بلد بود و هرشب بعد از شام یکی از آنها را برای بابک تعریف می کرد. پدربزرگ هم هرشب بعد از شام می نشست و کتاب می خواند یا رادیو گوش می داد.

یک شب رادیو برنامه ای در مورد محیط زیست و عواملی که باعث خرابی آن می شوند داشت. مجری برنامه از شنوندگان می خواست به رادیو تلفن بزنند و بگویند چه باید کرد تا محیط زیست خراب نشود و از بین نرود. شنونده ها به رادیو زنگ می زدند و پیشنهادهای خود را بیان می کردند.

مادربزرگ به پدربزرگ گفت:«خوب است ما هم به رادیو زنگ بزنیم و در این مورد صحبت کنیم.» پدربزرگ گوشی تلفن را برداشت و به رادیو زنگ زد.او به مجری برنامه سلام کرد و گفت:« من یک پیرمردم و دلم برای کره ی زمین و برای سرزمینم می سوزد. وقتی برای چند ساعتی به خارج از این شهر شلوغ و به دشت و صحرا می رویم، چشممان به ظرف ها و کیسه های پلاستیکی می افتد که توی دشت و صحرا پراکنده شده اند. نمی دانم آیا کسانی که این پلاستیک ها را در دامن طبیعت رها می کنند و می روند نمی دانند چه کار خلافی می کنند؟ این پلاستیک ها به این آسانی از بین نمی روند و سال ها در آب و خاک باقی می ماند و آنها را آلوده می کنند.

من از هموطنانم می خواهم کمتر از این ظرف ها استفاده کنند. پس از مصرف هم آنها را دور نریزند، بلکه به مراکزی که این جور چیزها را بازیافت می کنند بدهند تا بازهم از آنها استفاده شود. مغازه دارها هم به جای پاکت نایلونی از پاکت های کاغذی استفاده کنند تا ضایعات پلاستیکی کمتر تولید شود.»

حرف پدربزرگ که به این جا رسید، مادربزرگ به او اشاره کرد تا گوشی را به او بدهد. پدربزرگ به مجری گفت:«حالا همسرم می خواهد با شما صحبت کند.» و گوشی را به مادربزرگ داد. مادربزرگ هم به مجری رادیو سلام کرد و گفت:« من یک مادربزرگ خانه دارم و از خانم ها خواهش می کنم که تا جایی که امکان دارد ظرف های پلاستیکی نخرند و به جای آنها از ظرف های فلزی استفاده کنند. مثلاً برای آبکش کردن برنج از سبد استیل استفاده کنند که بادوام است و هیچ وقت خراب نمی شود. از ظرف های یک بارمصرف تا مجبور نشده اید، استفاده نکنید.

هروقت برای گردش به دشت و صحرا می روید، زباله هایتان را در آنجا رهانکنید. آنها را جمع کنید و در سطل های مخصوص بریزید تا طبیعت پاکیزه بماند. » مجری برنامه از مادربزرگ تشکر کرد و پرسید:«کس دیگری در خانه نیست که بخواهد در این مورد صحبت کند؟»

مادربزرگ جواب داد:« نوه ی گلم آقابابک هست.اما نمی دانم حرف می زند یانه.صبر کنید بپرسم.» بعد به بابک که روبرویش نشسته بود و با دقت به حرفهایش گوش می داد گفت:«پسرم،تونمی خواهی حرفی بزنی؟»

بابک گفت:« چرا، می خواهم حرف بزنم.» مادربزرگ گوشی را به او داد. بابک با خوشحالی و هیجان به مجری

سلام کرد و گفت:« من چند روزی پیش پدربزرگ و مادربزرگم مهمان هستم. آن ها خیلی خوب و فهمیده هستند و من از آنها تشکر می کنم.»مجری برنامه گفت: «ما هم از این که هموطنان خوبی مثل شما داریم خوشحالیم و به شما افتخار می کنیم. بعد هم خداحافظی کرد. صدای بابک و پدربزرگ و مادربزرگ از رادیو پخش شد و به گوش تمام کسانی رسید که در آن ساعت داشتند رادیو گوش می دادند.

بابک وقتی صدای خودشان را از رادیو شنید خیلی خوشحال شد و با خودش گفت:«وقتی مامان و بابا بیایند به آن ها می گویم که امشب توی رادیو حرف زدیم.»

آن شب بابک خواب دید که همراه پدربزرگ و مادربزرگ و پدر و مادرش به دشتی پر از گل های رنگارنگ رفته اند و کنار نهرآبی که آبی روان و زلال دارد نشسته اند و به گل ها و آسمان آبی و لکه های ابر سفیدی که توی آسمان حرکت می کردند،نگاه می کنند.

پدر و مادرش به او می گفتند:«ا ین جا خیلی تمیز است،حتی یک ذره آشغال هم نیست چون تمام مردم حرف های شما را از رادیو شنیده و به آنها عمل کرده اند و دیگر کسی توی دشت و صحرا آشغال نمی ریزد.»

وقتی بابک از خواب بیدار شد با خودش گفت: « ای کاش تمام مردم مثل پدربزرگ و مادربزرگ دانا و مهربان بودند. ای کاش همه ی مردم به پاکیزگی محیط زیست و طبیعت اهمیت می دادند و از ریختن آشغال خودداری می کردند.»

از آن روز به بعد بابک به پدربزرگ و مادربزرگ بیش تر احترام می گذاشت و به حرف هایشان خوب گوش می داد چون فهمیده بود که آن ها چه قدر خوب و دوست داشتنی هستند.

مطلب مشابه: قصه های کودکانه تُرکی (داستان های شیرین بچگانه به زبان ترکی آذربایجانی)

مطلب مشابه: قصه برای ترس کودکان / ۸ داستان کودکانه آموزنده درباره ترسیدن

پدربزرگ و درخت سیب جادویی

روزی روزگاری، توی یه دهکده‌ی سبز و آروم، یه پدربزرگ مهربون زندگی می‌کرد که همه بچه‌های ده بهش می‌گفتن «بابابزرگ خندان». بابابزرگ یه باغ کوچیک داشت با یه درخت سیب خیلی خیلی پیر. این درخت انقدر پیر بود که ریشه‌هاش انگار از زیر زمین قصه می‌گفتن!هر پاییز، درخت فقط سه تا سیب قرمز گنده می‌داد. نه بیشتر، نه کمتر. بابابزرگ هر سال اون سه تا سیب رو با دقت می‌چید و به سه نفر می‌داد:یکی رو به بچه‌ای که خیلی کمک کرده بود 

یکی رو به کسی که غمگین بود و نیاز به لبخند داشت 

و یکی رو… خودش می‌خورد!

امسال اما، یه اتفاق عجیب افتاد. وقتی بابابزرگ رفت سیب‌ها رو بچینه، دید درخت چهار تا سیب داده!اولی قرمز بود → برای نوه‌ی کوچولوش سارا که دیروز پاش پیچ خورده بود

دومی زرد طلایی → برای همسایه‌ی پیر که دلش برای نوه‌هاش تنگ شده بود

سومی سبزِ براق → برای پسر بچه‌ای که توی کوچه همیشه تنها بازی می‌کرد  اما سیب چهارم… یه کم عجیب بود. یه طرفش قرمز، یه طرفش طلایی و وسطش یه قلب کوچولو داشت انگار نقاشی شده بود.بابابزرگ سیب چهارم رو برداشت و با خودش گفت:

«این یکی مال خودِ درخته! حتماً دلش می‌خواد یه چیزی به من بگه.»همون شب، بابابزرگ سیب رو برید و با تعجب دید داخلش یه کاغذ کوچولو پیچیده شده! روش نوشته بود:«مرسی که هر سال مراقبم بودی.

مرسی که سیب‌هامو به آدمای مهربون می‌دی.

حالا نوبت منه که یه آرزو بهت بدم.»بابابزرگ خندید و گفت:

«آرزو؟ من که چیزی کم ندارم… فقط دوست دارم همیشه ببینم بچه‌ها می‌خندن.»فردا صبح که بابابزرگ از خواب بیدار شد، دید تمام درختای باغش پر از شکوفه‌های صورتی و سفید شدن… وسط زمستون!

بچه‌های دهکده از خوشحالی جیغ می‌کشیدن و می‌گفتن:

«بابابزرگ! درختا دیوونه شدن! بهار اومده تو زمستون!»و از اون سال به بعد، هر وقت بچه‌ها دلشون می‌خواست بهار رو زودتر ببینن، می‌رفتن پیش بابابزرگ خندان و با هم زیر درخت سیب قدیمی می‌نشستن، قصه می‌گفتن و می‌خندیدن.و درخت سیب هم هر پاییز… باز فقط سه تا سیب می‌داد…

ولی یه قلب کوچولو همیشه روی یکی‌شون پیدا می‌شد پایان

پدربزرگ و کلاه نامرئی

توی یه خونه‌ی قدیمی با پنجره‌های بزرگ، یه پدربزرگ زندگی می‌کرد که همیشه یه کلاه کهنه‌ی قهوه‌ای سرش بود. بچه‌ها بهش می‌گفتن «بابابزرگ کلاه‌دار». اما یه روز که نوه‌هاش، امیر و نازنین، اومدن خونه‌ش، دیدن کلاه روی سرش نیست!امیر پرسید:

«بابابزرگ! کلاهت کو؟»بابابزرگ با خنده‌ی ریز گفت:

«امروز کلاه نامرئی سرم گذاشتم! فقط آدمای خیلی باهوش می‌تونن ببیننش.»نازنین چشماشو تنگ کرد و خوب نگاه کرد:

«من که چیزی نمی‌بینم!»بابابزرگ دستشو گذاشت روی سرش و گفت:

«خب، پس باید یه ماموریت ویژه بدم بهتون تا کلاه ظاهر بشه.»ماموریت اول: پیدا کردن «خنده‌ی گم‌شده»

بچه‌ها دویدن توی حیاط. اول هیچی نبود، ولی وقتی شروع کردن به قلقلک دادن همدیگه و خندیدن، بابابزرگ یهو گفت:

«آهاا! یه تیکه از کلاه پیداش شد! حالا یه کم آبی‌تر شده.»ماموریت دوم: پیدا کردن «حرفای قشنگ فراموش‌شده»

امیر رفت پیش گلدون بزرگ و به گل‌ها گفت: «شما خیلی خوشگلی‌ها، مرسی که هستین.»

نازنین هم رفت پیش گربه‌ی تنبل حیاط و نوازشش کرد و گفت: «تو بهترین گربه‌ی دنیایی.»

بابابزرگ دست زد و گفت:

«عالی بود! حالا کلاه یه خط قرمز خوشگل هم پیدا کرد.»ماموریت آخر: پیدا کردن «بغل گرم»

هر دو تا بچه دویدن و محکم بابابزرگ رو بغل کردن. بابابزرگ چشماشو بست و آروم گفت:

«حالا دیگه کلاه کامل شد…»بچه‌ها عقب کشیدن و با تعجب دیدن که کلاه کهنه‌ی قهوه‌ای قدیمی دوباره روی سر بابابزرگ ظاهر شده!

ولی این بار یه فرق کوچولو داشت: دور کلاه یه نوار رنگی از خنده‌ها، حرفای قشنگ و بغل‌های گرم دوخته شده بود، انگار یه رنگین‌کمون کوچولو دورش پیچیده بودن.از اون روز به بعد، هر وقت بچه‌ها می‌اومدن پیش بابابزرگ، اول می‌پرسیدن:

«امروز کلاه نامرئی داری یا معمولی؟»و بابابزرگ همیشه می‌گفت:

«هر دوتاشو دارم… فقط کافیه یه خنده، یه حرف خوب و یه بغل گرم بیارین تا نامرئی‌ش دوباره دیده بشه!» پایان

مطلب مشابه: قصه کودکانه وطن | داستان های بچگانه با موضوع وطن عزیزمان ایران

مطلب مشابه: قصه کودکانه با موضوع خانواده ( داستان‌های بچگانه درباره اهمیت خانواده )

پدربزرگ و نقشه‌ی گنج پنهان

پدربزرگ و نقشه‌ی گنج پنهان

توی یه خونه‌ی قدیمی کنار رودخونه، پدربزرگِ علی‌آقا زندگی می‌کرد. علی‌آقا همیشه یه جعبه‌ی چوبی کوچیک زیر تختش نگه می‌داشت که روش نوشته بود: «گنج واقعی». نوه‌هاش، سارا و کیان، هر بار که می‌اومدن پیشش، التماس می‌کردن:

«علی‌آقا! نقشه‌ی گنج رو نشون بده دیگه!»علی‌آقا می‌خندید و می‌گفت:

«گنج واقعی رو فقط با دل شجاع پیدا می‌کنن. امروز آماده‌این؟»اون روز، علی‌آقا جعبه رو باز کرد و یه کاغذ زرد قدیمی بیرون آورد. روش با خط کج و معوج نوشته بود:«اول برو جایی که گل‌ها همیشه می‌خندن.

بعد زیر سایه‌ی دوستی قدیمی بشین.

آخرین قدم: چیزی که قلبتو گرم می‌کنه رو پیدا کن.»سارا و کیان چشماشون برق زد.

اول دویدن توی باغچه. جایی که گل‌ها همیشه می‌خندن؟ معلوم بود! بوته‌ی گل همیشه‌بهار که حتی زمستون هم گل می‌داد. زیرش یه سنگ کوچیک بود که روش نوشته: «خوب نگاه کن!»کیان سنگ رو برداشت، زیرش یه کلید کوچولو بود!

علی‌آقا گفت: «حالا قدم دوم: زیر سایه‌ی دوستی قدیمی.»هر سه رفتن زیر درخت گردوی خیلی پیر حیاط که علی‌آقا می‌گفت: «این درخت از وقتی من بچه بودم اینجاست، دوست قدیمی منه.»

زیر درخت، یه جعبه‌ی فلزی کوچیک دفن شده بود. داخلش یه عکس قدیمی بود: علی‌آقا وقتی جوون بود، با مادربزرگ (که حالا دیگه نبود) دست تو دست هم زیر همین درخت ایستاده بودن.سارا آروم گفت: «این… این که گنج نیست!»علی‌آقا لبخند زد و گفت:

«صبر کنین، قدم آخر مونده: چیزی که قلبتونو گرم می‌کنه.»کیان فکر کرد، بعد دوید تو خونه و یه پتو آورد. سارا هم یه لیوان چای داغ برای علی‌آقا درست کرد. هر سه نشستن زیر درخت، پتو رو انداختن رو دوششون، چای خوردن و به عکس نگاه کردن.علی‌آقا آروم گفت:

«دیدین؟ گنج واقعی همین لحظه‌هاست. خنده‌هاتون، بغل کردن هم، یاد کردن آدمای عزیز… اینا گنج واقعی زندگی‌ان. نقشه فقط راهنما بود تا بیاین اینجا و با هم باشیم.»سارا و کیان محکم علی‌آقا رو بغل کردن.

از اون روز به بعد، هر وقت دلشون تنگ می‌شد، می‌گفتن:

«بریم زیر درخت گنج بشینیم؟»و همیشه می‌رفتن، پتو می‌انداختن، چای می‌خوردن و قصه می‌گفتن… چون می‌دونستن گنج واقعی، دقیقاً همون‌جاست پایان

پدربزرگ و ماهی بزرگ افسانه‌ای

کنار یه رودخونه‌ی آروم و پر از نیلوفر، پدربزرگِ آرش زندگی می‌کرد. آرش همیشه یه چوب ماهیگیری قدیمی داشت که می‌گفت: «این چوب با من بزرگ شده، از وقتی خودم اندازه‌ی تو بودم!»

نوه‌هاش، تینا و رامین، هر تابستون می‌اومدن پیشش و التماس می‌کردن: 

«بابابزرگ! امروز بریم ماهیگیری؟ شاید این بار ماهی بزرگ افسانه‌ای رو بگیریم!»

پدربزرگ می‌خندید و می‌گفت: 

«ماهی بزرگ افسانه‌ای فقط وقتی میاد که آدم صبر کنه و به رودخونه گوش بده.»

یه صبح زود، هر سه نشستن روی سنگ‌های صاف کنار آب. پدربزرگ طعمه رو انداخت و گفت: 

«حالا چشماتونو ببندین و فقط به صدای آب گوش بدین. ماهی بزرگ دوست داره آدمای آروم رو ببینه.»

تینا و رامین چشماشونو بستن. اول فقط صدای پرنده‌ها بود، بعد صدای باد تو برگ‌ها، بعد صدای نرم آب که می‌رفت و می‌اومد…

یهو چوب ماهیگیری تکون خورد! نه کم، خیلی محکم! 

رامین جیغ کشید: «بابابزرگ! گرفتیمش!»

پدربزرگ آروم گفت: 

«نکشین تند! بذارین خودش بیاد.»

با کلی صبر و خنده و هیجان، بالاخره ماهی از آب اومد بیرون. اما… ماهی خیلی بزرگ نبود! یه ماهی نقره‌ای کوچولو و خوشگل بود که انگار داشت می‌خندید.

تینا گفت: «این که بزرگ نیست!»

پدربزرگ ماهی رو نوازش کرد و آروم انداختش تو آب. ماهی یه دور چرخید و انگار خداحافظی کرد و رفت.

بعد پدربزرگ به بچه‌ها نگاه کرد و گفت: 

«ماهی بزرگ افسانه‌ای اون نیست که اندازه‌ش بزرگ باشه. اون ماهی‌ایه که می‌تونی باهاش حرف بزنی، بخندی، و بعد آزادش کنی تا بتونه با دوستاش بازی کنه. امروز ما یه افسانه‌ی جدید ساختیم: داستان ماهی کوچولویی که با پدربزرگ و نوه‌هاش دوست شد.»

از اون روز، هر وقت بچه‌ها می‌اومدن، اول می‌رفتن کنار رودخونه، چشماشونو می‌بستن، به آب گوش می‌دادن و می‌گفتن: 

«ماهی کوچولوی دوست‌داشتنی، خوبی؟»

و همیشه احساس می‌کردن یه جایی تو آب، یه ماهی نقره‌ای داره بهشون لبخند می‌زنه ❤️

پایان

مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع برف ❄؛ ۱۰ داستان زیبای زمستانی و برفی

مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع دوست خیالی [۸ داستان فانتزی بامزه]

پدربزرگ و ستاره‌ی گمشده

توی یه خونه‌ی چوبی قدیمی، با سقف شیب‌دار و پنجره‌ای که به آسمون باز می‌شد، پدربزرگِ لیلا و نوید زندگی می‌کرد. پدربزرگ همیشه قبل خواب، بچه‌ها رو می‌برد تو تخت بزرگش، پتو رو می‌کشید روشون و می‌گفت:

«امشب کدوم ستاره گم شده که پیداش کنیم؟»لیلا می‌گفت: «اون که چشمک چشمک نمی‌زنه!»

نوید می‌گفت: «اون که رنگش صورتیه!»پدربزرگ خنده‌اش می‌گرفت، چراغ کوچیک کنار تخت رو کم‌نور می‌کرد و شروع می‌کرد:

«خب، یه شب، یه ستاره‌ی کوچولو از آسمون افتاد پایین. نه چون بد بود، چون خیلی دلش تنگ شده بود برای دوستاش. اومد پایین و قایم شد تو یه ابر پفکی.»بچه‌ها چشماشون گرد می‌شد.

پدربزرگ ادامه می‌داد:

«ستاره کوچولو گشت و گشت، اما هیچ‌کس پیداش نکرد. تا اینکه یه شب، یه پدربزرگ مهربون با دو تا نوه‌ش اومد زیر پنجره و به آسمون نگاه کرد. گفت: ‘ستاره جان، بیا بیرون، ما منتظرتیم.’»لیلا آروم می‌پرسید: «بعد چی شد؟»پدربزرگ دستشو می‌ذاشت رو قلبش و می‌گفت:

«ستاره کوچولو صدای گرم پدربزرگ رو شنید. یهو از تو ابر پرید بیرون و دوباره رفت بالا، اما قبلش یه قلب کوچولو از نور انداخت پایین، دقیقاً رو پیشونی بچه‌ها. از اون شب به بعد، هر وقت دل کسی تنگ می‌شه، فقط کافیه به آسمون نگاه کنه و بگه: ‘ستاره جان، من اینجام.’»نوید خواب‌آلود می‌گفت: «پس ستاره‌ها همیشه گوش می‌دن؟»پدربزرگ آروم بوسه‌ای رو پیشونی‌شون می‌زد و می‌گفت:

«همیشه. مخصوصاً وقتی پدربزرگ کنارشونه.»بعد چراغ رو خاموش می‌کرد، اما نور ماه از پنجره می‌اومد تو و انگار یه ستاره‌ی کوچولو داشت رو سقف چشمک می‌زد… انگار می‌گفت: شب بخیر، دوستای خوبم صبح که بچه‌ها بیدار می‌شدن، پدربزرگ با چای داغ منتظرشون بود و می‌گفت:

«دیشب ستاره‌تون خوب برگشت بالا؟»و اونا با خنده می‌گفتن: «آره! و قول داد دوباره بیاد!»پایان

پدربزرگ و چتر جادویی

پدربزرگ و چتر جادویی

یه روز پاییزی که بارون مثل نقل و نبات می‌بارید، پدربزرگِ سامی و لادن با یه چتر خیلی خیلی بزرگ و کهنه اومد دم در خونه‌شون. چترش رنگ آبی کم‌رنگ داشت و دورش پر از گل‌های کوچیک زرد بود که انگار سال‌ها پیش مادربزرگ دوخته بود.

سامی پرسید: 

«بابابزرگ! این چتر چرا انقدر بزرگه؟»

پدربزرگ چشمکی زد و گفت: 

«این چتر معمولی نیست! این چتر جادوییه. وقتی سه نفر زیرش برن، بارون دیگه خیسشون نمی‌کنه… فقط می‌رقصه دورشون!»

لادن خندید: 

«واقعاً؟ امتحان کنیم!»

هر سه رفتن زیر چتر. اول بارون می‌زد رو چتر و صدای تق‌تق می‌داد. اما یهو… بارون قطره‌قطره شد، بعد مثل رقصنده‌های کوچولو دور چتر چرخید و هیچ‌کدومشون خیس نشد!

سامی جیغ کشید از خوشحالی

«وای! واقعاً جادوییه!»

پدربزرگ آروم گفت: 

«جادوش این نیست که بارون نیاد… جادوش اینه که وقتی با هم باشیم، حتی بارون هم قشنگ می‌شه. ببینین چطور داره برامون آهنگ می‌زنه.»

بعد شروع کردن راه رفتن تو کوچه. چتر بزرگ همه‌شون رو پوشونده بود. لادن دست پدربزرگ رو گرفت، سامی هم پرید وسط و شروع کرد چرخیدن. بارون دورشون می‌چرخید و انگار داشت با خنده می‌گفت: «بیاین بیشتر برقصین!»

وقتی رسیدن خونه، خیس نبودن، اما خندشون بند نمی‌اومد. پدربزرگ چتر رو بست و گفت: 

«این چتر همیشه اینجاست. هر وقت بارون اومد و دلتون خواست، فقط کافیه بگین: ‘بابابزرگ، چتر جادویی رو بیار!’ منم می‌آرم… چون جادوی واقعی، همین با هم بودنه.»

از اون روز، هر بار بارون می‌اومد، سامی و لادن داد می‌زدن: 

«چتر جادویی کو؟»

و پدربزرگ با خنده می‌اومد و می‌گفت: 

«آماده‌این برقصیم زیر بارون؟» ❤️

پایان

مطلب مشابه: قصه با موضوع موسیقی 🎹؛ قصه های دلنشین درباره هنر موسیقی

پیشنهاد مرتبط

فال‌های سرگرم‌کننده روزانه

پیشنهادهای منتخب فال را متناسب با این بخش ببینید.

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.