شعر با طراوت؛ اشعار ناب احساسی نو (گلچین شعر عاشقانه)
در سایت ادبی و هنری روزانه چندین شعر با طراوت را برای شما اهالی شعر قرار دادهایم. شعر، یکی از کهنترین و تأثیرگذارترین اشکال بیان انسانی، فراتر از یک سرگرمی ادبی است و نقش محوری در شکلگیری فرهنگ، روان و جامعه ایفا میکند.

اشعار با طراوت زیبا
ماه دوست داشتنی من!
این سرزمین فقط به عطر تو آشناست
ریشه هایش به طراوت دستان تو و
زلالی احساس تو گره خورده است
میان من و تو
فاصله یک باران ست
و خیالت که مرا
از پنجره می گیرد
و می برد
قدم زنان تا عشق.
می رسم به تو
با تن پوشی از آغوش
و دست هایی
پر از طراوت اوّلین سلام
نگاه کن، پرندگان زمستانی،
چگونه در دل من خود را گرم می کنند
و ماه نیمه، در طراوت روحم، نیم دیگر خود را می جوید
ببین چگونه تو را دوست دارم
که آفتاب یخ زده در رگ هایم می خزد
و در حرارت خونم پناهی می جوید
طراوت روی آجرهاست روی استخوان روز
چه میخواهیم ؟
بخار فصل گرد واژه های ماست
باید به طراوت تقویم های کهنه سفر کنم
تقویم ناب ترین ترانه ی نمناک
قویم سبزترین سلام اول صبح
تقویم دور دیدار بوسه و دست
طراوت درین باغ رنگی ندارد
مگر انفعالی تراویده باشد
غم خانه داریست دام فریبت
گره بند تار نظر دیده باشد
طراوت درین خاکدان نیست ممکن
گر آبیست دارد تیمم وضویش
لب از هرزه سنجی است مقراض
هستی سر شمع هم در سر گفتگویش
موج طراوت چمن ناامیدیم
دارم شکستنی که ندارد هزار رنگ
بیرنگی ئی بهیچ تعلق گرفته ام
یعنی برنگ بوی گلم در کنار رنگ
رویی به طراوت قمر داری
چشمی ز ستاره شوختر داری
در مصر وجود، ماه کنعان را
از حسن غریب دربدر داری
به طراوت رخ تو رشک گل سیراب است
به تبسم دهنت غیرت تنگ شکر است
ای صبا، گر گذری بر سر آن کو، برسان
خبر ما بر آنکس که ز ما بی خبر است
مطلب مشابه: شعر پر محتوا و زیبا و گزیده اشعار با معنی و پر مفهوم از شاعران بزرگ
مطلب مشابه: بهترین اشعار فارسی + سایت شعر فارسی با گزیده اشعار کوتاه زیبا عاشقانه معروف

طراوت چمن اعتبار حسن حیاست
چراغ رنگ گل از آب میکند روغن
زگفتگو ندهی جوهر وقار بباد
بموج میدهد از آب صورت رفتن
تو گریه میکنی و خنده میکند گلزار
از این گریستن و خنده، بدگمان شدهایم
مجالِ بستنِ عهدی به ما نداد، سپهر
سحر، شکفته و هنگامِ شب، خزان شدهایم
نگاهت میكنم، خاموش و خاموشی زبان دارد
زبانِ عاشقان، چشم است و چشم، از دل نشان دارد
– هوشنگ ابتهاج
وصالِ ما به چه مانَد؟ به گریه پرسیدم
به خنده گفت که: سهراب و نوشدارو را!
– حسین جنتی
کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم
به دنبال جوانی کورهراه زندگانی را
هیچکس برای من، تو نشد
وای که این من بی تو چه میکند
– امیر وجود
مطلب مشابه: شعر عاشقانه کوتاه + مجموعه اشعار عاشقانه برای همسر و عشق
مطلب مشابه: شعر زیبا + مجموعه زیباترین اشعار با موضوعات مختلف و جذاب از شاعران قدیمی و معاصر
عکس نوشته اشعار با طروات
دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم
با کافران چه کارت گر بت نمیپرستی
حافظ
جز تو یاری نگرفتیم و نخواهیم گرفت
بر همان عهد که بودیم بر آنیم هنوز
– ادیب نیشابوری
رسمش نبود عاشق کنی اما نمانی پای من
مرهم که نه، زخم شوی بر تک تکِ اعضای من…
– فاطمه سپید
صحبت از ماندن یک عمر بماند به کنار…
قدر نوشیدن یک چای بمانی کافیست…
– معین صباغ مقدم
گفتم ای دل، نروی خار شوی، زار شوی
بر سرِ آن دار شوی بیبَر و بیبار شوی
– مولانا
که دل دربند او دارد به هر مویی پریشانی…
سعدی
تو، به سانِ شبنمی هستی روی برگِ گل
به سانِ گنجشکی روی شاخهیِ درخت
تو، تجسم بودن هایی، شبیه تصویری از دریا روی بومِ نقاشیِ دختری کور!
تو رویایی و داشتنت، تماشا کردنت آرزوست…معجزه می خواهد
و من به سانِ طوفانی عظیم!
که هرچه پیشتر تقلا میکنم تو را بیشتر از دستت می دهم!
تو به سانِ روز
من شب!
تو زمستان
من بهار
تو نفرت
من عشق!
ما غمیگین ترین تضادِ جهانیم..
زهرا مصلح
عشق، ما را عاقبت در بزم او بیقدر ساخت
یار کم میخواهد و بسیار میآییم ما…
واقف لاهوری
من بارها به سوی تو بازآمدم
ولی هر بار دیر بود
تو را
دوست میدارم و با تو
دیگَرَم به بیداری این گسترهی
خاموش آدمیانش نیاز نیست…
یغما گلرویی
از رنجی خستهام، که از آنِ من نیست
بر خاکی نشستهام، که از آنِ من نیست
از دردی گریستهام، که از آنِ من نیست
لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه، مستم.
باز می لرزد، دلم، دستم.
باز گوئی در جهان دیگری هستم.
های! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ!
های! نپریشی صفای زلفکم را، دست!
و آبرویم را نریزی، دل!
– ای نخورده مست –
لحظه دیدار نزدیک است..
مهدی اخوان ثالث
چیزی بگو
حرفی بزن از فردا…
اما نه آنقدر تلخ که دلم بلرزد…
و نه آنچنان زیبا که باورم نشود…
معین دهاز
دستم نمیرسد به بلندای چیدنت
باید بسنده کرد به رؤیای دیدنت…
– نیلوفر عاکفیان
تو نباشی
نفسم بند و دلم تنگ و جهانم سرد است!
باران قیصری
مطلب مشابه: شعر زندگی + مجموعه اشعار زیبا در مورد زندگی سخت و ساده از بزرگان
مطلب مشابه: شعر عاشقانه + مجموعه اشعار بلند، کوتاه و شعرهای عاشقانه زیبا از بزرگان جهان

اشعار زیبا و دلنشین
تو را دوست دارم، ولی رو نکردم
فقط شعر گفتم، هیاهو نکردم
ضمیر مخاطب برایم تو بودی
به غیر از تو، من، قصدی از ”او ”نکردم
سرم با تو چرخید هر سو که رفتی
دلم را به غیر تو هم سو نکردم
خودت را، خودت را… تو را دوست دارم
تو را دوست دارم، ولی رو نکردم…
همه یاران،
رفتند به سوی مطلوبان خود!
تنهات رها کردند.
من،
یارِ بی یارانم!
تو مرا یاد کنی یا نکنی
باورت گر بشود، گر نشود
حرفی نیست؛
اما…
نفسم می گیرد
در هوایی که نفس های تو نیست!
تو از فصل پاییز زیباتری
من از فصل پاییز تنهاترم
علیرضا آذر
روزی که ذره ذره شود استخوانِ من
باشد هنوز در دلِ تنگم هوایِ تو
اميرخسرو دهلوى
امیدوارم
هر جا خسته شدی
جای آدما خدا دستتو بگیره.
ما درس سحر در ره میخانه نهادیم
محصول دعا در ره جانانه نهادیم
در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش
این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم
مرا عهدیست با شادی، که شادی آنِ من باشد
مرا قولیست با جانان، که جانان جانِ من باشد
ای که همه نگاه من خورده گره به روی تو
تا نرود نفس ز تن، پا نکشم ز کوی تو
– حسین منزوی
اشعار کوتاه با طروات
بودنت هَـر دم مرا
جانی ببخشد بی دریغ
آیه ی ناب تمام زندگی
از عمق جان میخواهمت…
هما کشتگر
معنی
“با تو بودن” برای من
به سلطنت رسیدن است.
چه قدر در کنار تو مغرورم !
احمد شاملو
سیری ز دیدن تو
ندارد نگاه من…
چون قحط دیده ای کـه
به نعمت رسیده است..!
صائب تبریزی
وصال توست
اگر دل را
مرادی هست و مطلوبی
کنار توست
اگر غم را
کناری هست و پایانی
تنها رسالت من در جهان
دوست داشتنِ توست!
ببخش
اگر
به جنگ و گرسنگی و ترس
فکر کردهام….
محسن بیدوازی
این که از یاد بردیاش
کافی نیست،
باید از یاد ببری
که از یاد بردیاش…
گواهی میدهم
به گنجشکهایی که
از چشمهای تو
تا قلب من پرواز میکنند!
گواهی میدهم که من
یکبار عاشقت شدم
و هنوز هم …
غاده السمان
گفته بودی که چرا محو تماشای منی؟
آنچنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی
مژه بر هم نزنم تا که زِ دستم نرود
نازِ چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی
– فریدون مشیری
قند منی لایق دندان من
نور منی باش در این چشم من
مهدی گلچینی
چون دلِ او در رضا آرد عمل
آفتابی دان که آید در حَمَل
زو بخندد هم نهار و هم بهار
درهم آمیزد شکوفه و سبزه زار
– مولانا
اشعار کوتاه خواندنی و با طروات
نگفتیام که: بیایم، چو جانِ تو به لب آید؟
ز هجر، جانِ من اینک به لب رسید، کجایی؟
عراقی
شما که او را ندیدهاید
چشمهایش
چشمهایش
چشمهایش…
باور کنید من هم سیر ندیدمش!
چشمهایش نگذاشتند.
– محمدجنت امانی
مطلب مشابه: شعر ادبی زیبا؛ اشعار کوتاه و خواندنی ادبی از شاعران معروف
مطلب مشابه: شعر سفر + اشعار زیبا در مورد سفر کردن با شعرهای کوتاه و بلند زیبا

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن
تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی
سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد
که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی
خلق گویند برو دل به هوای دگری ده
نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی
غالباً در هر تصادف میرود چیزی زِ دست
لحظه برخورد چشمت با نگاهم، دل بِرفت
مرا در آغوشت بگیر
آنقدر عاشقانه که وابسته ات شوم
جوری که جز آغوش تو
هرگز،
پرِ پروازی نداشته باشم …
مانی دانته
کفارهٔ شرابخوریهای بیحساب
هشیار در میانهٔ مستان نشستن است
صائب تبریزی
پر نقش تر از فرش دلم
بافته اي نيست
از بس كه گره زد به
گره حوصله ها را
محمدعلی بهمنی
آن قدر شوق گل روی تو دارم که مپرس
آن قدر دغدغه از خوی تو دارم که مپرس
چون ره کوی تو پرسم دلم از بیم تپد
آن قدر ذوق سر کوی تو دارم که مپرس
سر به زانوی خیال تو هلالی شدهام
آن قدر میل به ابروی تو دارم که مپرس
از خم موی توام رشتهٔ جان میگسلد
آن قدر تاب ز گیسوی تو دارم که مپرس
صدره از هوش روم چون رسد از کوی تو باد
آن قدر بیخودی از بوی تو دارم که مپرس
محتشم کاشانی
دستش را بگیر
نوازشش کن
دعوتش کن به یک رقص
حواست باشد
دنیایِ یک زن هیچ وقت خبرت
نمی کند!
به مَردی که زبانِ سکوتِ زن را
بفهمد
باید گفت خدا قوت
نیکی فیروزکوهى
زمانی می چرم این جا،
زمانی می چرند از من
گهی گرگم ،
گهی میشم ،
گهی خود شکل چوپانم…
مولوی
ناله درد طراوت آبیار دل نشد
این چمن بی آب ماند از نارسائیهای سرو
شور حسن از ساز عاشق بشنو و خاموش باش
کوکوی قمریست اینجا قلقل مینای سرو
ای طراوت برده از فردوس اعلا روی تو
نادرست اندر نگارستان دنیی روی تو
دختران مصر را کاسد شود بازار حسن
گر چو یوسف پرده بردارد به دعوی روی تو
باز کن پنجرهها را که نسیم،
روز میلاد اقاقیها را
جشن میگیرد و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچلهها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکباره آواز شده است؛
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقیها را
گل به دامن کرده است …
باز کن پنجرهها را ای دوست
هیچ یادت هست؟
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟
توی تاریکی شبهای بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟
با سر و سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم،
که در این کوچه تنگ،
با همین دست تهی،
روز میلاد اقاقیها را جشن میگیرد.
خاک جان یافته است،
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجرهها را و بهار را باور کن …
(فریدون مشیری)










