غزل شماره ۹۹ از غزلیات سعدی / صبح میخندد و من گریهکنان از غم دوست…
غزل شماره ۹۹ از غزلیات شیخ اجل سعدی، با مطلعِ جانسوزِ «صبح میخندد و من گریهکنان از غم دوست…»، یکی از غزلهای عاشقانه و پرشور این شاعر بزرگ است که در آن، از تناقضِ شادیِ طبیعت و غمِ عاشق و حسرتِ وصال سخن به میان آمده است. سعدی در این سروده، با زبانی ساده و در عین حال شورانگیز، از «صبحِ خندان» و «غمِ دوست» و «سوزِ دل» و «اشکِ چشم» سخن میگوید و با تصاویری از «خار» و «گل» و «مرغِ چمن»، به دوریِ یار و تنهاییِ عاشق اشاره میکند. در این بخش از سایت، ضمن ارائهٔ متن کامل این غزل و تفسیر روان و ساده از تکبیتهای آن، به بررسی درونمایهٔ غمِ عاشقی، شکایت از هجران، و نگاهِ شاعرانهٔ سعدی به تناقضِ شادیِ طبیعت و غمِ عاشق خواهیم پرداخت.

غزل شماره نود و نه سعدی
صبح میخندد و من گریهکنان از غم دوست
ای دم صبح چه داری خبر از مقدم دوست
بر خودم گریه همیآید و بر خندهٔ تو
تا تبسّم چه کنی بیخبر از مَبْسَم دوست
ای نسیم سحر از من به دلارام بگوی
که کسی جز تو ندانم که بوَد محرم دوست
گو کمِ یار برای دل اغیار مگیر
دشمن این نیک پسندد که تو گیری کم دوست
تو که با جانب خصمت به ارادت نظرست
به که ضایع نگذاری طرف معظم دوست
من نه آنم که عدو گفت، تو خود دانی نیک
که ندارد دل دشمن خبر از عالم دوست
نی نی ای باد مرو حال من خسته مگوی
تا غباری ننشیند به دل خرم دوست
هر کسی را غم خویشست و دل سعدی را
همه وقتی غم آن تا چه کند با غم دوست
غزلیات بیشتر از سعدی: غزل شماره ۹۸ از غزلیات سعدی | غزل شماره ۹۷ از غزلیات سعدی
غزلیات بیشتر از سعدی: غزل شماره ۹۶ از غزلیات سعدی | غزل شماره ۹۵ از غزلیات سعدی
تفسیر این شعر

این غزل از سعدی شیرازی، یکی از سوزناکترین، عاشقانهترین و عارفانهترین سرودههای اوست. سعدی در این شعر با زبانی ساده و شورانگیز، از غم دوری از دوست (معشوق یا خدا)، از خندهی صبح، و از ناآگاهی مردم از حال عاشق سخن میگوید. او از نسیم سحر میخواهد که به دلارام (معشوق) پیام ببرد و از او میخواهد که کمیار (کممحبتی) را برای دل اغیار (بیگانگان) بهانه نکند. در پایان، به سعدی اشاره میکند که هر کسی غم خود را دارد، اما دل سعدی همیشه در غم دوست است.
فضای کلی غزل
سعدی در این غزل با لحنی غمانگین و عاشقانه، به چند نکته اشاره میکند:
– غم دوست – صبح میخندد، اما من از غم دوست میگریم.
– بیخبری از معشوق – نسیم صبح، چه خبر از معشوق دارد؟
– پیام به دلارام – از نسیم سحر میخواهد که به معشوق پیام ببرد.
– کمیار – از معشوق میخواهد که کممحبتی را برای دل بیگانگان بهانه نکند.
– دل سعدی – هر کسی غم خود را دارد، اما دل سعدی همیشه در غم دوست است.
تفسیر بیتبهبیت
بیت اول:
«صبح میخندد و من گریهکنان از غم دوست / ای دم صبح چه داری خبر از مقدم دوست»
– صبح میخندد (روشن و شاد میشود)، اما من از غم دوست میگریم.
– ای دم صبح، چه خبر از آمدن دوست داری؟
نکته: سعدی در تضاد با صبحِ خندان، از غم دوست میگرید و از نسیم صبح خبری از معشوق میپرسد.
بیت دوم:
«بر خودم گریه همیآید و بر خندهٔ تو / تا تبسّم چه کنی بیخبر از مَبْسَم دوست»
– بر خودم گریه میآید و بر خندهی تو (معشوق)،
– تا لبخندی بزنی، بیخبر از لبخند دوست.
نکته: سعدی هم بر خود میگرید و هم بر خندهی معشوق، زیرا معشوق از لبخند او بیخبر است.
بیت سوم:
«ای نسیم سحر از من به دلارام بگوی / که کسی جز تو ندانم که بوَد محرم دوست»
– ای نسیم سحر، از من به دلارام (معشوق) بگو،
– که کسی جز تو را نمیدانم که محرم (رازدار) دوست باشد.
نکته: سعدی از نسیم سحر میخواهد که پیام او را به معشوق برساند، زیرا نسیم سحر، محرم راز اوست.
بیت چهارم:
«گو کمِ یار برای دل اغیار مگیر / دشمن این نیک پسندد که تو گیری کم دوست»
– به او بگو که کمیار (کممحبتی) را برای دل اغیار (بیگانگان) بهانه مکن.
– دشمن این را نیک میپسندد که تو کممحبتی کنی.
نکته: سعدی از معشوق میخواهد که کممحبتی را برای دل بیگانگان بهانه نکند، زیرا دشمن از این کار خوشحال میشود.
بیت پنجم:
«تو که با جانب خصمت به ارادت نظرست / به که ضایع نگذاری طرف معظم دوست»
– تو که با جانب دشمن، با ارادت (محبت) نظر داری،
– بهتر است که طرف معظم (بزرگ) دوست را ضایع نگذاری.
نکته: سعدی به معشوق میگوید که اگر به دشمن محبت میکند، بهتر است که حق دوست را هم نادیده نگیرد.
بیت ششم:
«من نه آنم که عدو گفت، تو خود دانی نیک / که ندارد دل دشمن خبر از عالم دوست»
– من آن نیستم که دشمن گفت، تو خود به خوبی میدانی،
– که دل دشمن از عالم دوست خبر ندارد.
نکته: سعدی میگوید که من آنگونه نیستم که دشمن میگوید و معشوق به خوبی میداند که دشمن از عشق بیخبر است.
بیت هفتم:
«نی نی ای باد مرو حال من خسته مگوی / تا غباری ننشیند به دل خرم دوست»
– نه، نه، ای باد! مرو و حال خستهی من را مگو،
– مبادا که غباری بر دل خرم (شاد) دوست بنشیند.
نکته: سعدی از باد میخواهد که حال خستهی او را به معشوق نگوید، مبادا که دل شاد او را غمگین کند.
بیت هشتم (مقطع):
«هر کسی را غم خویشست و دل سعدی را / همه وقتی غم آن تا چه کند با غم دوست»
– هر کسی را غم خودش است، اما دل سعدی،
– همیشه در غم آن است که با غم دوست چه کند.
نکته: دیگران هر کدام غم خود را دارند، اما دل سعدی همیشه در فکر این است که با غم دوست چه کند.
تحلیل عمیقتر
۱. غم دوست
سعدی از غم دوری از دوست میگرید، در حالی که صبح میخندد. این تضاد، نشان از عمق غم عاشق دارد.
۲. نسیم سحر
نسیم سحر، محرم راز سعدی است و او از آن میخواهد که پیامش را به معشوق برساند.
۳. کمیار
سعدی از معشوق میخواهد که کممحبتی را برای دل بیگانگان بهانه نکند، زیرا دشمن از این کار خوشحال میشود.
۴. دل سعدی
هر کسی غم خود را دارد، اما دل سعدی همیشه در فکر این است که با غم دوست چه کند.
خلاصه به زبان ساده
سعدی میگوید:
صبح میخندد و من از غم دوست میگریم. ای دم صبح، چه خبر از آمدن دوست داری؟
بر خودم گریه میآید و بر خندهی تو، تا لبخندی بزنی، بیخبر از لبخند دوست.
ای نسیم سحر، از من به معشوق بگو که کسی جز تو را محرم راز نمیدانم.
به او بگو که کممحبتی را برای دل بیگانگان بهانه مکن، زیرا دشمن از این کار خوشحال میشود.
تو که به دشمن محبت میکنی، بهتر است حق دوست را نادیده نگیری.
من آن نیستم که دشمن میگوید. تو میدانی که دشمن از عشق بیخبر است.
نه، ای باد! حال خستهی مرا مگو، مبادا دل شاد دوست غمگین شود.
هر کسی غم خود را دارد، اما دل سعدی همیشه در فکر این است که با غم دوست چه کند.
غزلیات بیشتر از سعدی: غزل شماره ۹۴ از غزلیات سعدی | غزل شماره ۹۳ از غزلیات سعدی
غزلیات بیشتر از سعدی: غزل شماره ۹۲ از غزلیات سعدی | غزل شماره ۹۱ از غزلیات سعدی
نکته پایانی
این غزل سعدی، سرود عشق، غم و همدردی است. سعدی در این شعر، با زبانی ساده و شورانگیز، از غم دوری از دوست، از خندهی صبح، و از ناآگاهی مردم از حال عاشق سخن میگوید. او از نسیم سحر میخواهد که پیامش را به معشوق برساند و از او میخواهد که کممحبتی را برای دل بیگانگان بهانه نکند. در پایان، به سعدی اشاره میکند که هر کسی غم خود را دارد، اما دل سعدی همیشه در غم دوست است. این غزل، یکی از بهترین نمونههای شعر عاشقانه و غمانگین سعدی است که در آن، عشق و غم به زیبایی به تصویر کشیده شده است.










