غزل شماره ۹۲ از غزلیات سعدی؛ کس به چشمم در نمیآید که گویم مثل اوست
غزل شماره ۹۲ از غزلیات شیخ اجل سعدی، با مطلعِ جانسوزِ «کس به چشمم در نمیآید که گویم مثل اوست…»، یکی از غزلهای عاشقانه و عارفانهٔ این استادِ مسلمِ سخن فارسی است که در آن، از بیهمتاییِ معشوق و ناتوانیِ عاشق در یافتنِ همانندی برای او سخن به میان میآید. سعدی در این سروده، با اشاره به «چشم عاشقان» که صورتِ مثل و مانند را نمیپذیرد، به نسبیبودنِ ادراکِ زیبایی اشاره میکند و از «خرابات» به عنوان جایگاهی یاد میکند که آبرویِ نیکنامان در آن همچون آب جوی، روان و بیدغدغهست. از فرهاد و شیرین و چوگانِ عنبرینِ زلف تا ناتوانیِ نهاییِ بلبلِ سخنپرداز (سعدی) در وصفِ «حسنِ گل» (معشوق)، این غزل، روایتی است از عشقی که نه در قیاس، که در تسلیم و فنا معنا مییابد. پیشنهاد می کنیم همچنین غزل شماره ۹۳ از غزلیات سعدی؛ یار من آن که لطف خداوند یار اوست با تفسیر را هم بخوانید.

غزل زیبای سعدی شیرازی
کس به چشمم در نمیآید که گویم مثل اوست
خود به چشم عاشقان صورت نبندد مثل دوست
هر که با مستان نشیند ترک مستوری کند
آبروی نیکنامان در خرابات آب جوست
جز خداوندان معنی را نغلطاند سماع
اولت مغزی بباید تا برون آیی ز پوست
بندهام گو تاج خواهی بر سرم نه یا تبر
هر چه پیش عاشقان آید ز معشوقان نکوست
عقل باری خسروی میکرد بر ملک وجود
باز چون فرهاد عاشق بر لب شیرین اوست
عنبرین چوگان زلفش را گر استقصا کنی
زیر هر مویی دلی بینی که سرگردان چو گوست
سعدیا چندان که خواهی گفت وصف روی یار
حسن گل بیش از قیاس بلبل بسیارگوست
غزل شماره ۹۱ از غزلیات سعدی / سفر دراز نباشد به پای طالب دوست با تفسیر
غزل شماره ۹۰ از غزلیات سعدی؛ سرمست درآمد از درم دوست… با تفسیر
تفسیر این شعر

این غزل از سعدی شیرازی، یکی از عالیترین و پرشورترین غزلهای عاشقانه-عرفانی اوست. سعدی در این شعر با لحنی شیفتگیآمیز و عارفانه، از بینظیری معشوق، از مستی عشق، از بیاعتنایی به آبرو، و از برتری عشق بر عقل سخن میگوید. او خود را «بنده» و «عاشق» معرفی میکند که هر چه از معشوق آید، برایش نیکوست. در پایان، به ناتوانی در وصف زیبایی معشوق اعتراف میکند و میگوید که حسن گل، بسیار بیش از قیاس بلبل است.
فضای کلی غزل
– از بینظیری معشوق سخن میگوید که حتی در خواب نیز نمیتوان او را تصور کرد.
– از مستان و خرابات میگوید که در آن، آبروی نیکنامان چون آب جوست (بیارزش).
– از سماع (وجد عرفانی) میگوید که تنها اهل معنی را میرباید.
– از تسلیم مطلق در برابر معشوق میگوید که تاج و تبر (پادشاهی و کشته شدن) در پیش او یکسان است.
– از عقل (خسرو) و عشق (فرهاد) میگوید که عشق بر عقل چیره میشود.
– از زلف معشوق و دلهای سرگردان زیر هر موی آن سخن میگوید.
– در پایان، به ناتوانی در وصف زیبایی معشوق اعتراف میکند.
تفسیر بیتبهبیت
بیت اول:
«کس به چشمم در نمیآید که گویم مثل اوست / خود به چشم عاشقان صورت نبندد مثل دوست»
– هیچ کس در چشم من نمیگنجد که بگویم مثل اوست.
– خود مثل (همانندی) دوست، در چشم عاشقان صورت نمیبندد (قابل تصور نیست).
نکته: معشوق چنان بینظیر است که هیچ کس با او قابل قیاس نیست. حتی تصور همتایی برای او در ذهن عاشق نمیگنجد.
بیت دوم:
«هر که با مستان نشیند ترک مستوری کند / آبروی نیکنامان در خرابات آب جوست»
– هر کس با مستان (اهل عشق و بیخودی) همنشین شود، مستوری (پوشاندن عیب و راز) را ترک میکند.
– آبروی نیکنامان در خرابات (میخانه و خانقاه عشق) چون آب روان است (بیارزش).
نکته: همنشینی با اهل عشق، پردهها را میدرد و آبرو و ناموس را بیارزش میسازد. در خرابات عشق، آبرو ارزشی ندارد.
بیت سوم:
«جز خداوندان معنی را نغلطاند سماع / اولت مغزی بباید تا برون آیی ز پوست»
– سماع (وجد و رقص عرفانی) جز خداوندان معنی (اهل معرفت) را نمیغلطاند (از خود بیگانه نمیکند).
– اول باید مغزی (عقل و درک) داشته باشی تا بتوانی از پوست (ظاهر) بیرون آیی.
نکته: سماع، مخصوص اهل معنی است. برای درک آن، باید از ظاهر (پوست) عبور کرد و به باطن (مغز) رسید.
بیت چهارم:
«بندهام گو تاج خواهی بر سرم نه یا تبر / هر چه پیش عاشقان آید ز معشوقان نکوست»
– من بندهام، بگو یا تاج بر سرم بگذار یا تبر (مرا بکش).
– هر چه از سوی معشوق برای عاشقان بیاید، نیکوست.
نکته: عاشق در برابر معشوق، تسلیم مطلق است. تاج (پادشاهی) و تبر (مرگ) برای او یکسان است. هر چه از معشوق آید، نیکوست.
بیت پنجم:
«عقل باری خسروی میکرد بر ملک وجود / باز چون فرهاد عاشق بر لب شیرین اوست»
– عقل، پادشاهی (خسروی) بر ملک وجود میکرد.
– اما (عشق) باز چون فرهاد عاشق، بر لب شیرین اوست (عاشق شیرین است و بر لب او آویخته).
نکته: عقل زمانی پادشاه وجود بود، اما عشق (فرهاد) بر آن چیره شد و آن را به عاشقی بر لب شیرین (معشوق) بدل کرد. این اشاره به داستان خسرو و شیرین و فرهاد است.
بیت ششم:
«عنبرین چوگان زلفش را گر استقصا کنی / زیر هر مویی دلی بینی که سرگردان چو گوست»
– اگر چوگان عنبرین (خوشبوی) زلف او را با دقت بررسی کنی،
– زیر هر مویی، دلی میبینی که سرگردان چون گوی است.
نکته: زلف معشوق چون چوگان است و زیر هر موی آن، دلی سرگردان (گوی) وجود دارد. یعنی هر تار موی معشوق، دلی را اسیر خود کرده است.
بیت هفتم (مقطع):
«سعدیا چندان که خواهی گفت وصف روی یار / حسن گل بیش از قیاس بلبل بسیارگوست»
– ای سعدی، هر چقدر که بخواهی وصف روی یار را بگویی،
– زیبایی گل، بیش از قیاس و درک بلبل بسیارگو است.
نکته: سعدی به ناتوانی خود در وصف معشوق اعتراف میکند. همانگونه که بلبل هرچقدر بخواند، نمیتواند زیبایی گل را به طور کامل توصیف کند، سعدی نیز نمیتواند زیبایی معشوق را وصف کند.
خلاصه به زبان ساده
سعدی میگوید:
هیچ کس در چشم من نمیگنجد که بگویم مثل اوست. خود مثل (همانندی) دوست در چشم عاشقان قابل تصور نیست.
هر کس با مستان همنشین شود، پردهپوشی را ترک میکند. آبروی نیکنامان در خرابات عشق، چون آب روان بیارزش است.
سماع (وجد عرفانی) جز اهل معنی را نمیغلطاند. اول باید مغزی داشته باشی تا از پوست (ظاهر) بیرون آیی.
من بندهام، بگو تاج بر سرم بگذار یا تبر. هر چه از معشوق آید، برای عاشقان نیکوست.
عقل زمانی بر ملک وجود پادشاهی میکرد، اما عشق چون فرهاد بر لب شیرین اوست و بر عقل چیره شده است.
اگر چوگان عنبرین زلف او را بررسی کنی، زیر هر مویی، دلی سرگردان چون گوی میبینی.
ای سعدی، هر چقدر بخواهی وصف روی یار بگویی، بدان که حسن گل، بیش از قیاس بلبل بسیارگوست.
نکته پایانی
این غزل سعدی، یکی از قویترین بیانیههای عشق در شعر فارسی است. سعدی در این شعر، با زبانی شیوا و تصاویری بدیع، عشق را به عنوان نیرویی فراگیر و بینظیر ستایش میکند. او از بینظیری معشوق، از مستی و بیپروایی عشق، از چیرگی عشق بر عقل، و از ناتوانی در وصف زیبایی معشوق سخن میگوید. بیت پایانی («حسن گل بیش از قیاس بلبل بسیارگوست») یکی از زیباترین اعترافات شاعرانهی سعدی است که در آن، به ناتوانی زبان در برابر زیبایی اعتراف میکند. این غزل، دعوتی است به تسلیم در برابر عشق و رهایی از قید عقل و آبرو، و در عین حال، اعترافی به ناگفتنی بودن جمال معشوق است.
غزل شماره ۸۹ از غزلیات سعدی / بِتا هلاک شود دوست در محبت دوست…
غزل شماره ۸۸ از غزلیات سعدی | با خردمندی و خوبی پارسا و نیکخوست…










