غزل شماره ۸۸ از غزلیات سعدی | با خردمندی و خوبی پارسا و نیکخوست…
غزل شماره ۸۸ از غزلیات سعدی، با مطلعِ پرمغز و حکیمانهٔ «با خردمندی و خوبی پارسا و نیکخوست…»، یکی از غزلهای پرمایهٔ این استادِ مسلمِ سخن فارسی است که در آن، سعدی به ستایشِ معشوقی میپردازد که هم از خرد و فرزانگی برخوردار است، هم از زیبایی و پارسایی. در این بخش از سایت روزانه، ضمن ارائهٔ متن کامل این غزل و تفسیر روان و ساده از تکبیتهای آن، به بررسی درونمایهٔ پیوند خِرَد و زیبایی، تسلیم عاشق در برابر معشوقِ خردمند، و نصایح اخلاقیِ سعدی در بابِ وفاداری و یکدلی خواهیم پرداخت. هدف آن است که خواننده با زبانی غیر از زبانِ خشکِ دانشگاهی، با لایههای پنهانِ این شعرِ ماندگار آشنا شود. پیشنهاد می کنیم شما عزیزان غزل شماره ۸۹ از غزلیات سعدی / بِتا هلاک شود دوست در محبت دوست… را هم بخوانید.

غزل قشنگ سعدی
با خردمندی و خوبی پارسا و نیکخوست
صورتی هرگز ندیدم کاین همه معنی در اوست
گر خیال یاری اندیشند باری چون تو یار
یا هوای دوستی ورزند باری چون تو دوست
خاک پایش بوسه خواهم داد آبم گو ببر
آبروی مهربانان پیش معشوق آب جوست
شاهدش دیدار و گفتن، فتنهاش ابرو و چشم
نادرش بالا و رفتن، دلپذیرش طبع و خوست
تا به خود بازآیم آن گه وصف دیدارش کنم
از که میپرسی در این میدان که سرگردان چو گوست
عیب پیراهن دریدن میکنندم دوستان
بیوفا یارم که پیراهن همیدرّم نه پوست
خاک سبزآرنگ و باد گلفشان و آب خوش
ابر مرواریدباران و هوای مشکبوست
تیرباران بر سر و صوفی گرفتار نظر
مدعی در گفتوگوی و عاشق اندر جستوجوست
هر که را کنج اختیار آمد تو دست از وی بدار
کان چنان شوریدهسر پایش به گنجی در فروست
چشم اگر با دوست داری گوش با دشمن مکن
عاشقی و نیکنامی سعدیا سنگ و سبوست
غزل شماره ۸۷ از غزلیات سعدی؛ گر کسی سرو شنیدهست که رفتهست این است
غزل شماره ۸۶ از غزلیات سعدی؛ بخت جوان دارد آن که با تو قرین است…
تفسیر این شعر

این غزل از سعدی شیرازی، یکی از عالیترین و زیباترین غزلهای عاشقانه-اخلاقی اوست. سعدی در این شعر با لحنی ستایشآمیز و در عین حال اندرزگو، از معشوقی آرمانی سخن میگوید که در او خردمندی، خوبی، پارسایی و نیکویی جمع است. او این معشوق را «صورتی» میداند که همه معانی در او جمع شده است. در ادامه، از خاک پایش بوسیدن، از عیبگیری دوستان، از بهار و طبیعت، و از تقابل عاشق و مدعی سخن میگوید. در پایان، به سعدی یادآوری میکند که عاشقی و نیکنامی، چون سنگ و سبو (آبآشام) با هم جمع نمیشوند.
فضای کلی غزل
این غزل چند لایه دارد:
– ستایش معشوق که در یک «صورت» (چهره و اندام) همه معانی خوب (خرد، خوبی، پارسایی، نیکویی) جمع شده است.
– ارادت به معشوق که حاضر است خاک پایش را ببوسد و آب (آبرو) برود.
– شکایت از دوستان که عیب میکنند، در حالی که خود معشوق بیوفاست.
– توصیف طبیعت بهاری با تصاویری از خاک سبز، باد گلفشان، ابر مرواریدباران.
– تقابل عاشق و مدعی (صوفی گرفتار نظر و مدعی در گفتوگو، در برابر عاشق در جستوجو).
– نکوهش عشق همراه با نامآوری، که چون سنگ و سبو با هم نمیسازند.
بیت اول:
«با خردمندی و خوبی پارسا و نیکخوست / صورتی هرگز ندیدم کاین همه معنی در اوست»
– معشوق هم خردمند است، هم زیبا، هم پارسا (پرهیزگار) و هم نیکخو.
– هیچگاه چهره و اندامی (صورتی) ندیدهام که این همه معانی خوب در او جمع باشد.
نکته: ترکیب «حُسن و خرد» در یک شخص، آرزوی دیرینه شاعران است. سعدی تأکید میکند که معشوق او هم از نظر ظاهر و هم از نظر باطن کامل است.
بیت دوم:
«گر خیال یاری اندیشند باری چون تو یار / یا هوای دوستی ورزند باری چون تو دوست»
– اگر کسی خیال یاری (دوست و همدمی) در سر بپروراند، دستکم یاری چون تو.
– یا اگر قصد دوستی ورزیدن کند، دستکم دوستی چون تو.
نکته: یعنی هر که به فکر یار و دوست افتد، نمونه والای آن تو هستی. دیگران در درجه دوم قرار دارند.
بیت سوم:
«خاک پایش بوسه خواهم داد آبم گو ببرد / آبروی مهربانان پیش معشوق آب جوست»
– خاک پای معشوق را خواهم بوسید، هرچند آب (آبرویم) برود.
– آبروی مهربانان (عاشقان صادق) در پیشگاه معشوق چون آب روان است (بیارزش و ناپایدار).
نکته: عاشق حقیقی آبرو را در برابر وصال معشوق بهای ناچیزی میداند. «آب جو» (آب روان) ارزش چندانی ندارد، پس از دست دادن آبرو برای عاشق مهم نیست.
بیت چهارم:
«شاهدش دیدار و گفتن، فتنهاش ابرو و چشم / نادرش بالا و رفتن، دلپذیرش طبع و خوست»
– شاهد (نشانه) او در دیدار و سخن گفتن است.
– فتنه و آشوب او در ابرو و چشمش است.
– نادر و بینظیرش در قامت و راه رفتن است.
– دلپذیرش در طبیعت و خوی اوست.
نکته: هر یک از اجزای معشوق (دیدار، گفتار، ابرو، چشم، قامت، رفتار، طبع، خو) کمالی دارد. این بیت، ایجاز و بلاغت سعدی را نشان میدهد.
بیت پنجم:
«تا به خود بازآیم آن گه وصف دیدارش کنم / از که میپرسی در این میدان که سرگردان چو گوست»
– تا من به خود بازآیم (از بیخودی درآیم) آنگاه وصف دیدارش را میکنم.
– در این میدان (عشق) از چه کسی میپرسی که سرگردان چون گاو (و بیاختیار) است؟
نکته: عاشق چنان بیخود است که تا به خود نیاید، نمیتواند وصف کند. و وقتی به خود آید، حیران است.
بیت ششم:
«عیب پیراهن دریدن میکنندم دوستان / بیوفا یارم که پیراهن همیدرّم نه پوست»
– دوستانم مرا عیب میکنند که چرا پیراهن میدرم (در بیخودی و شوریدگی).
– اما یار من بیوفاست و من پیراهن میدرم، نه پوست خود را.
نکته: دوستان گمان میکنند عاشق از شدت شوریدگی پیراهن میدرد، اما سعدی میگوید این کار در برابر بیوفایی یار، بهایی ناچیز است. «پوست خود دریدن» کنایه از آسیب جدی به خود است که عاشق نمیکند.
بیت هفتم:
«خاک سبزآرنگ و باد گلفشان و آب خوش / ابر مرواریدباران و هوای مشکبوست»
– بهار است: خاک سبز شده، باد گل میپراکند، آب خوشگوار است، ابر مروارید (قطرههای باران) میبارد، و هوا بوی مشک میدهد.
نکته: توصیف طبیعت بهاری. این بیت فضای بیرونی شعر را به سمت شادمانی و زیبایی میبرد.
بیت هشتم:
«تیرباران بر سر و صوفی گرفتار نظر / مدعی در گفتوگوی و عاشق اندر جستوجوست»
– تیرباران بر سر است (بلای عشق فرو میبارد) و صوفی (زاهد ظاهربین) گرفتار نگاه (نگاه به معشوق یا نگاه مردم) است.
– مدعی (دشمن عشق) سرگرم گفتوگو و ایراد است، اما عاشق در جستوجوی معشوق است.
نکته: تقابل عاشق و مدعی و صوفی. مدعی فقط حرف میزند، عاشق به دنبال یار میگردد.
بیت نهم:
«هر که را کنج اختیار آمد تو دست از وی بدار / کان چنان شوریدهسر پایش به گنجی در فروست»
– هر که را گوشهٔ اختیار (اختیار و اراده) دست دهد، تو دست از او بدار (از او دست بکش).
– زیرا آن شوریدهسر (عاشق بیاختیار)، پای او درون گنجی فرو رفته است (به گنجی دست یافته است).
نکته: عاقلان و صاحبان اختیار، از عشق محرومند. عاشق شوریدهسر به گنج عشق رسیده، پس نباید او را نصیحت کرد.
بیت دهم (مقطع):
«چشم اگر با دوست داری گوش با دشمن مکن / عاشقی و نیکنامی سعدیا سنگ و سبوست»
– اگر چشم با دوست داری (نگاهت به دوست است)، گوش با دشمن مکن (به حرف دشمن گوش مده).
– ای سعدی، عاشقی و نیکنامی (آبرو و نام نیک) مانند سنگ و سبو (آبآشام) با هم جمع نمیشوند.
نکته: عشق حقیقی مستلزم از دست دادن آبرو و نیکنامی است. نمیتوان هم عاشق بود و هم آبرودار. «سنگ و سبو» یعنی دو چیز ناسازگار. (سبو کوزه آبخوری است که بر سنگ نمیتوان گذاشت؛ میشکند).
خلاصه به زبان ساده
سعدی میگوید:
معشوق من هم خردمند است، هم زیبا، هم پارسا و هم نیکخو. هیچ چهره و اندامی ندیدم که این همه خوبی در آن جمع باشد.
اگر کسی بخواهد یاری در نظر گیرد، یاری چون تو. اگر بخواهد دوستی گزیند، دوستی چون تو.
خاک پای او را خواهم بوسید، هرچند آبرویم برود. آبروی عاشقان نزد معشوق ارزشی ندارد.
نشانه او در دیدار و گفتار است. فتنه او در ابرو و چشم. نادر بودنش در قامت و راه رفتن. دلپذیر بودنش در طبع و خوی او.
من چنان بیخودم که تا به خود نیایم نمیتوانم وصفش کنم. در این میدان از چه کسی میپرسی که سرگردان و بیاختیار است؟
دوستانم عیب میکنند که پیراهن میدرم. یار من بیوفاست و من پیراهن میدرم، نه پوستم را.
بهار است: خاک سبز، باد گلفشان، آب خوش، ابر مرواریدباران، هوای مشکبو.
تیر عشق بر سر عاشق میبارد. صوفی گرفتار نگاه مدعیان است. مدعی سرگرم گفتوگوست، اما عاشق در جستوجوی یار.
هر کس اختیار دارد، تو دست از او بدار. آن شوریدهسر پای به گنجی فرو برده است.
ای سعدی، اگر چشم با دوست داری، گوش با دشمن مکن. عاشقی و نیکنامی با هم جمع نمیشوند، مانند سنگ و سبو.
نکته پایانی
این غزل سعدی، آموزهای در باب «بهای سنگین عشق» است. سعدی در این شعر نشان میدهد که عشق حقیقی:
– مستلزم از دست دادن آبرو و نام نیک است («سنگ و سبو»).
– با خرد و اختیار عادی جمع نمیشود (شوریدگان به گنج میرسند، نه صاحبان اختیار).
– مدعیان را به گفتوگو میگذارد، اما عاشق را به جستوجو.
– حتی در برابر بیوفایی یار، عاشق از ارادت خود دست نمیکشد.
در پایان، سعدی به خود یادآوری میکند: «عاشقی و نیکنامی» ناسازگارند – اگر عاشقی، نام نیک را رها کن. این همان حقیقتی است که حافظ هم بارها به آن اشاره کرده است: «عاشق شو و رها کن ناموس و قال و قیل را».
غزل شماره ۸۵ از غزلیات سعدی؛ با همه مهر و با منش کینست…
غزل شماره ۸۴ از غزلیات سعدی؛ ز من مپرس که در دست او دلت چون است…










