غزل شماره ۸۵ از غزلیات سعدی؛ با همه مهر و با منش کینست…
غزل شماره ۸۵ از غزلیات سعدی در روزانه برای شما دوستان آماده شده است. سعدی در غزلیات خود به بررسی عواطف و احساسات انسانی میپردازد. عشق، دوستی، غم، شادی و دیگر احساسات انسانی در اشعار او به خوبی نمایان است و این باعث ارتباط عمیقتری با خوانندگان میشود. همچنین پیشنهاد می شود غزل شماره ۸۶ از غزلیات سعدی؛ بخت جوان دارد آن که با تو قرین است… را بخوانید.

غزل 85 سعدی شیرازی
با همه مهر و با منش کینست
چه کنم حظ بخت من اینست
شاید ای نفس تا دگر نکنی
پنجه با ساعدی که سیمینست
ننهد پای تا نبیند جای
هر که را چشم مصلحتبینست
مَثَل زیرکان و چنبر عشق
طفل نادان و مار رنگینست
دردمند فراق سر ننهد
مگر آن شب که گور بالینست
گریه گو بر هلاک من مکنید
که نه این نوبت نخستینست
لازم است احتمال چندین جور
که محبت هزار چندینست
گر هزارم جواب تلخ دهی
اعتقادِ من آن که شیرینست
مرد اگر شیر در کمند آرد
چون کمندش گرفت مسکینست
سعدیا تن به نیستی در دِه
چاره با سخت بازوان اینست
غزل شماره ۸۴ از غزلیات سعدی؛ ز من مپرس که در دست او دلت چون است…
غزل شماره ۸۳ از غزلیات سعدی؛ مگر نسیم سحر بوی زلف یار منست …
تفسیر این شعر

این غزل از سعدی شیرازی، یکی از غزلهای عاشقانه و حکیمانه اوست که در آن میان «مهر» و «کین»، «عقل» و «عشق»، «زیرکی» و «شیدایی»، «قدرت» و «تسلیم» گفتوگو میکند. سعدی با زبانی تلخ و شیرین، نصیحتگونه و در عین حال پر از اعتراف عاشقانه، تصویری از عشقی میدهد که برخلاف مصلحت و زیرکی است، اما عاشق چارهای جز تسلیم ندارد.
فضای کلی غزل
شاعر از معشوقی سخن میگوید که با همه مهر دیگران، با او کینه دارد. اما او این را بخت خود میداند. سپس به نفس خود هشدار میدهد که با ساعد سیمین معشوق پنجه نزند (یعنی در برابر قدرتش قد علم نکند). در ادامه، عشق را به طفل نادان و مار رنگین تشبیه میکند که زیرکان از آن میگریزند. در پایان، با وجود همه تلخیها، اعتقاد شاعر به شیرینی معشوق باقی میماند و توصیه میکند که تن به نیستی دهد.
بیت اول:
«با همه مهر و با منش کینست / چه کنم حظ بخت من اینست»
– معشوق نسبت به همه مهر و مهربانی دارد، اما با من کینه دارد.
– چه کنم؟ بهره بخت من همین است.
نکته: سعدی در همان ابتدا اعتراف میکند که سهم او از عشق، کین و دشمنی است. این نوعی شکایت عاشقانه است، اما بدون طلب تغییر.
بیت دوم:
«شاید ای نفس تا دگر نکنی / پنجه با ساعدی که سیمینست»
– ای نفس من! شاید (بهتر باشد) که دیگر با ساعد سیمین (دست سپید و زیبای معشوق) پنجه نگشایی و درنیفتی.
– یعنی دیگر با او درگیر نشو و قدرت او را به رخ نکش.
نکته: «پنجه با کسی زدن» کنایه از رودررویی و مقاومت است. ساعد سیمین نشانه زیبایی و ظرافت معشوق است، اما عاشق نباید خود را با او برابر بداند
بیت سوم:
«ننهد پای تا نبیند جای / هر که را چشم مصلحتبینست»
– هر کس چشمش مصلحتبین باشد، پا نمیگذارد تا جای پای خود را نبینند (محکم نکند).
– یعنی آدم عاقل و زیرک، بدون اطمینان از جایگاه خود، قدم برنمیدارد.
نکته: این بیت تمجید عقل و احتیاط است، درست در میان غزلی که از عشق شوریده سخن میگوید. سعدی تضاد عقل و عشق را نشان میدهد.
بیت چهارم:
«مَثَل زیرکان و چنبر عشق / طفل نادان و مار رنگینست»
– مثال زیرکان و دام عشق، مانند طفل نادان و مار رنگین است.
– یعنی زیرکان چون طفلی نادان، جذب رنگ و زیبایی مار میشوند و نیشش را میخورند.
نکته: سعدی میگوید حتی زیرکان در برابر عشق، نادان میشوند و فریب زیبایی (مار رنگین) را میخورند، بیآنکه خطر نیش (درد عشق) را ببینند.
بیت پنجم:
«دردمند فراق سر ننهد / مگر آن شب که گور بالینست»
– دردمند فراق، سر بر بالین نمیگذارد (آسایش ندارد) مگر شبی که گورش را بالین کند.
– یعنی تنها در شب مرگ، از درد فراق رهایی مییابد.
نکته: این بیت آرزوی مرگ عاشق فراقزده را بیان میکند؛ نه از سر ناامیدی، بلکه از سر دلتنگی.
بیت ششم:
«گریه گو بر هلاک من مکنید / که نه این نوبت نخستینست»
– به دوستان یا دشمنان میگوید: بر مرگ من گریه نکنید، زیرا این نخستین باری نیست که من هلاک میشوم.
– یعنی من بارها در عشق مردهام و دوباره زنده شدهام.
نکته: این بیت بیانگر پایندگی عشق است؛ مرگ در عشق، امری تکراری و شیرین است.
بیت هفتم:
«لازم است احتمال چندین جور / که محبت هزار چندینست»
– تحمل این همه جور و ستم لازم است، زیرا محبت هزار برابر اینها ارزش دارد.
– هرچه جور بیشتر، محبت والاتر.
نکته: سعدی قانون عشق را چنین میداند: مقدار محبت با مقدار جوری که تحمل میکنی سنجیده میشود.
بیت هشتم:
«گر هزارم جواب تلخ دهی / اعتقادِ من آن که شیرینست»
– اگر هزار بار تلخترین جواب را به من بدهی، اعتقاد (باور و عشق) من همچنان شیرین است.
– یعنی گفتار معشوق هرچه تلخ باشد، در نظر عاشق شیرین است.
نکته: عاشق حقیقی از تلخی سخن معشوق نمیرنجد، بلکه آن را نیز به شیرینی میخرد.
بیت نهم:
«مرد اگر شیر در کمند آرد / چون کمندش گرفت مسکینست»
– مرد (دلاور) اگر شیر را به کمند بیندازد، اما خود گرفتار کمند همان شیر شود، درمانده و بیچاره است.
– یعنی هر قدر هم قوی باشی، اگر در دام عشق بیفتی، مسکین و بیچاره میشوی.
نکته: این بیت از شاهنامه یا حکایتهای پهلوانی گرفته شده؛ عشق به کمندی میماند که شکارچی را شکار میکند.
بیت دهم (مقطع):
«سعدیا تن به نیستی در دِه / چاره با سخت بازوان اینست»
– ای سعدی، خود را به نیستی بسپار و از خودگذشتگی کن.
– چاره مقابله با بازوان سخت (قدرت معشوق) همین است.
نکته: این بیت حکمت نهایی غزل است. «تن به نیستی در دادن» یعنی خود را فانی کردن، تسلیم شدن، از خودخواهی و قدرتنمایی دست کشیدن. تنها راه مقابله با قدرت معشوق، نبودن است.
خلاصه به زبان ساده
سعدی میگوید:
– معشوق با همه مهر دارد، اما با من کینه؛ این بخت من است.
– ای نفس! دیگر با آن دست سیمین پنجه مکن.
– عاقل پا نمیگذارد تا جای پایش را محکم نبیند.
– زیرکان در برابر عشق، چون طفل نادانند که جذب مار رنگین میشوند.
– درد فراق تنها در شب مرگ آرام میگیرد.
– بر مرگ من گریه نکنید؛ این نخستین بار نیست که میمیرم.
– تحمل جور لازم است، زیرا محبت هزار برابر آن ارزش دارد.
– اگر هزار بار تلخترین جواب را بدهی، اعتقاد من به شیرینی تو باقی است.
– مردِ شیرگیر اگر گرفتار کمند عشق شود، مسکین میشود.
– ای سعدی! خود را به نیستی بسپار؛ چاره سختبازوان همین است.
نکته پایانی
این غزل سعدی، تضاد بیامان عقل و عشق را به تصویر میکشد. عقل میگوید: «مصلحتبین باش، پای ننهار، پنجه مکن، از مار رنگین بگریز.» اما عشق میگوید: «تلخگویی معشوق شیرین است، جور او ارزش محبت را میسنجد، تنها راه تسلیم است.» در پایان، سعدی حکمت خود را نه در عقل زیرکانه، بلکه در «تن به نیستی دادن» میبیند. این همان فنا در عشق است، بدون آنکه نامی از عرفان بیاورد. «چاره با سخت بازوان این است» یعنی وقتی با قدرتی روبهرویی که از تو نیرومندتر است، تنها راه، تسلیم و نیستی است.
غزل شماره ۸۲ از غزلیات سعدی؛ هزار سختی اگر بر من آید آسان است …
غزل شماره ۸۱ از غزلیات سعدی؛ چه روی است آن که پیش کاروان است …










