غزل شماره ۸۷ از غزلیات سعدی؛ گر کسی سرو شنیدهست که رفتهست این است
غزل شماره ۸۷ از غزلیات سعدی، با مطلعِ دلنشینِ «گر کسی سرو شنیدهست که رفتهست این است…»، یکی از زیباترین سرودههای این استادِ مسلمِ سخن فارسی در وصفِ قامتِ دلکشِ معشوق و بینیازیِ او از هر زیباییِ افسانهای است. در این بخش از سایت، ضمن ارائهٔ متن کامل این غزل و تفسیر روان و ساده از تکبیتهای آن، به بررسی درونمایهٔ تشبیهِ معشوق به «سرو» به عنوان نمادِ بلندقامتی و آزادگی، و نگاهِ عارفانهٔ سعدی به جمال الهی در چهرهٔ یار خواهیم پرداخت. هدف آن است که خواننده با زبانی غیر از زبانِ خشکِ دانشگاهی، با لایههای پنهانِ این شعرِ ماندگار آشنا شود. پیشنهاد می کنیم غزل شماره ۸۸ از غزلیات سعدی | با خردمندی و خوبی پارسا و نیکخوست… را نیز بخوانید.

غزل زیبای سعدی
گر کسی سرو شنیدهست که رفتهست این است
یا صنوبر که بناگوش و برش سیمین است
نه بلندیست به صورت که تو معلوم کنی
که بلند از نظر مردم کوتهبین است
خواب در عهد تو در چشم من آید هیهات
عاشقی کار سری نیست که بر بالین است
همه آرام گرفتند و شب از نیمه گذشت
وآنچه در خواب نشد چشم من و پروین است
خود گرفتم که نظر بر رخ خوبان کفر است
من از این بازنگردم که مرا این دین است
وقت آن است که مردم ره صحرا گیرند
خاصه اکنون که بهار آمد و فروردین است
چمن امروز بهشت است و تو در میبایی
تا خلایق همه گویند که حورالعین است
هر چه گفتیم در اوصاف کمالیّت او
همچنان هیچ نگفتیم که صد چندین است
آنچه سرپنجهٔ سیمین تو با سعدی کرد
با کبوتر نکند پنجه که با شاهین است
من دگر شعر نخواهم که نویسم که مگس
زحمتم میدهد از بس که سخن شیرین است
غزل شماره ۸۶ از غزلیات سعدی؛ بخت جوان دارد آن که با تو قرین است…
غزل شماره ۸۵ از غزلیات سعدی؛ با همه مهر و با منش کینست…
تفسیر این شعر

این غزل از سعدی شیرازی، یکی از زیباترین و پرشورترین غزلهای عاشقانه اوست. سعدی در این شعر به ستایش معشوقی میپردازد که از هر نظر بینظیر است: قامتش از سرو بلندتر، اندامش از صنوبر زیباتر، و چنان والا و برتر از دسترس مردم کوتهبین است. در ادامه، از شب بیخوابی خود میگوید که تنها چشم او و ستاره پروین بیدارند. سپس با بیانی طنزآمیز، عشق خود را به روی خوبان نه کفر، که دین خود میداند و در پایان، با شوخطبعی خاص سعدی، از شیرینی سخن خود میگوید که مگسها را نیز به خود جذب کرده است.
فضای کلی غزل
سعدی در این غزل، معشوقی آرمانی و فرازمینی را وصف میکند. او چنان زیباست که هر کسی توان درک او را ندارد. عاشق (سعدی) شبی بیخواب را میگذراند و تنها ستاره پروین همدم اوست. او بهار را بهانه میکند تا به چمن (طبیعت) برود و معشوق را در آنجا ببیند. در پایان، با اعتراف به ناتوانی در وصف معشوق، شعر را با طنزی شیرین به پایان میبرد.
بیت اول:
«گر کسی سرو شنیدهست که رفتهست این است / یا صنوبر که بناگوش و برش سیمین است»
– اگر کسی سروی (درخت سرو) شنیده است که از میان رفته (وصف شده)، این (معشوق) همان سرو است.
– یا صنوبری که بناگوش (پشت گوش) و بر (سینه) اش سیمین (نقرهفام) است.
نکته: معشوق از سرو و صنوبر نیز زیباتر و برتر است. «بناگوش سیمین» اشاره به زیبایی پهلو و پشت گوش معشوق دارد که در شعر فارسی نشانه لطافت و زیبایی است.
بیت دوم:
«نه بلندیست به صورت که تو معلوم کنی / که بلند از نظر مردم کوتهبین است»
– بلندی قامت او آن چنان نیست که تو بتوانی با ظاهر (صورت) آن را اندازه بگیری.
– زیرا او از دید مردم کوتهنظر، بلند و فراتر از درک است.
نکته: زیبایی معشوق در حد درک معمولی نیست. این بیت اشارهای عرفانی نیز دارد: حقیقت فراتر از درک ظاهربینان است.
بیت سوم:
«خواب در عهد تو در چشم من آید هیهات / عاشقی کار سری نیست که بر بالین است»
– در زمان تو (دورانی که تو هستی)، خواب در چشم من آید؟ هرگز!
– عاشقی کار سری (آسان و دمِ دستی) نیست که بر بالین (کنار تخت خواب) باشد.
نکته: عاشق در حضور معشوق خواب را فراموش میکند. عشق واقعی کار هر کسی نیست.
بیت چهارم:
«همه آرام گرفتند و شب از نیمه گذشت / وآنچه در خواب نشد چشم من و پروین است»
– همه آرام گرفتند و نیمه شب گذشت.
– و آنچه در خواب نرفت (بیدار ماند)، چشم من و ستاره پروین است.
نکته: تصویری شاعرانه: در دل شب، تنها عاشق (با چشمان بیدار) و ستاره پروین (که در آسمان میدرخشد) بیدار ماندهاند.
بیت پنجم:
«خود گرفتم که نظر بر رخ خوبان کفر است / من از این بازنگردم که مرا این دین است»
– قبول دارم که نگاه به روی زیبایان (از نظر ظاهر شرع) کفر است.
– اما من از این کار بازنمیگردم، زیرا این (نگاه به روی معشوق) دین من است.
نکته: سعدی با بیانی طنزآمیز و صریح، عشق خود را برتر از حکم ظاهری دین میداند. عشق برای او «دین» است، نه کفر.
بیت ششم:
«وقت آن است که مردم ره صحرا گیرند / خاصه اکنون که بهار آمد و فروردین است»
– وقت آن است که مردم راه صحرا (طبیعت و دشت) را در پیش گیرند.
– مخصوصاً اکنون که بهار آمده و ماه فروردین است.
نکته: بهار، بهانهای برای بیرون رفتن و دیدار معشوق در طبیعت است.
بیت هفتم:
«چمن امروز بهشت است و تو در میبایی / تا خلایق همه گویند که حورالعین است»
– چمن امروز بهشت است و تو در آن میخرامی.
– تا مردم همه گویند که (تو) حورالعین (حوریان بهشتی) هستی.
نکته: معشوق در چمن بهار، چنان زیباست که انگار حوری از بهشت فرود آمده است.
بیت هشتم:
«هر چه گفتیم در اوصاف کمالیّت او / همچنان هیچ نگفتیم که صد چندین است»
– هر چه در وصف کمالات او گفتیم،
– همچنان هیچ نگفتیم، زیرا (او) صد برابر اینهاست.
نکته: اذعان به ناتوانی زبان در وصف معشوق. این مضمون در شعر فارسی بسیار رایج است: «هر چه گویم حد او نیست».
بیت نهم:
«آنچه سرپنجهٔ سیمین تو با سعدی کرد / با کبوتر نکند پنجه که با شاهین است»
– آنچه سرپنجه سیمین (انگشتان نقرهفام) تو با سعدی کرد،
– کبوتر با پنجهای که با شاهین (باز شکاری) دارد، نمیتواند بکند.
نکته: معشوق با سعدی آن کرد که شاهین با کبوتر میکند (او را شکار و نابود کرد). یعنی سعدی در برابر این عشق، درمانده و بیچاره است.
بیت دهم (مقطع):
«من دگر شعر نخواهم که نویسم که مگس / زحمتم میدهد از بس که سخن شیرین است»
– من دیگر شعر نخواهم نوشت، زیرا مگس
– از بس که سخن من شیرین است، مرا اذیت میکند.
نکته: این بیت، طنزی ناب و شگفتانگیز از سعدی است. او میگوید سخنانش آن قدر شیرین است که مگسها دور آن جمع میشوند و مزاحمت ایجاد میکنند. هم اشاره به شیرینی شعر خود دارد، هم با فروتنی طنازانه، دلیل ترک شعر را مگسها معرفی میکند.
غزل شماره ۸۴ از غزلیات سعدی؛ ز من مپرس که در دست او دلت چون است…
غزل شماره ۸۳ از غزلیات سعدی؛ مگر نسیم سحر بوی زلف یار منست …
خلاصه به زبان ساده
سعدی میگوید:
اگر کسی سرو بلندی را میشناسد که از میان رفته، این (معشوق) همان سرو است، یا صنوبری که پشت گوش و سینهاش نقرهفام است.
بلندی قامت او به ظاهر نیست که تو بتوانی اندازه بگیری. او از دید مردم کوتهبین فراتر است.
در زمان تو، خواب در چشم من آید؟ هرگز! عاشقی کار سادهای نیست که سر بالین باشد.
همه آرام گرفتند و نیمه شب گذشت. تنها چیزهایی که بیدار ماندند، چشم من و ستاره پروین است.
قبول دارم که نگاه به روی خوبان از نظر شرع کفر است، اما من از این کار برنمیگردم، زیرا این کار دین من است.
وقت آن است که مردم به صحرا روند، مخصوصاً حالا که بهار و ماه فروردین است.
چمن امروز بهشت است و تو در آن میخرامی تا مردم بگویند که حورالعینی.
هر چه در وصف کمالات او گفتیم، باز هیچ نگفتیم، زیرا او صد برابر اینهاست.
آنچه انگشتان سیمین تو با سعدی کرد، کبوتر با پنجهای که با شاهین دارد نمیتواند بکند.
من دیگر شعر نمینویسم، چون مگس از بس که سخنم شیرین است مرا اذیت میکند.
نکته پایانی
این غزل سعدی، ترکیبی بینظیر از عاشقانهسرایی شورانگیز و طنز لطیف است. سعدی در آغاز با لحنی جدی و پرشور از معشوقی بینظیر و شبی بیخواب سخن میگوید. در میانه، با بیانی طنازانه، نگاه به روی خوبان را «دین خود» مینامد. در پایان، با اعتراف به ناتوانی در وصف معشوق، شعر را با تصویری شوخآمیز (مگس و شیرینی سخن) به پایان میبرد. این شگرد سعدی – آمیختن جدی و طنز – از رازهای ماندگاری شعر اوست. مگسها شاهد شیرینی شعر سعدیاند و خود شاعر، با ناز و غمز، از ادامه شعر سر باز میزند.










