غزل شماره ۸۳ از غزلیات سعدی؛ مگر نسیم سحر بوی زلف یار منست …
غزل شماره ۸۳ از غزلیات سعدی در سایت ادبی و هنری روزانه آماده شده است. غزلیات سعدی به نوعی فلسفه زندگی را نیز در خود دارند. او با بیان نکات اخلاقی و اجتماعی، به خوانندگان یادآوری میکند که چگونه باید در زندگی عمل کنند و به چه ارزشهایی پایبند باشند. همچنین غزل شماره ۸۴ از غزلیات سعدی؛ ز من مپرس که در دست او دلت چون است… را در سایت روزانه بخوانید.

غزل شماره ۸۳ سعدی
مگر نسیم سحر بوی زلف یار منست
که راحت دل رنجور بیقرار منست
به خواب درنرود چشم بخت من همه عمر
گرش به خواب ببینم که در کنار منست
اگر معاینه بینم که قصد جان دارد
به جان مضایقه با دوستان نه کار منست
حقیقت آن که نه درخورد اوست جان عزیز
ولیک درخور امکان و اقتدار منست
نه اختیار منست این معاملت لیکن
رضای دوست مقدم بر اختیار منست
اگر هزار غمست از جفای او بر دل
هنوز بنده اویم که غمگسار منست
درون خلوت ما غیر در نمیگنجد
برو که هر که نه یار منست بار منست
به لاله زار و گلستان نمیرود دل من
که یاد دوست گلستان و لاله زار منست
ستمگرا دل سعدی بسوخت در طلبت
دلت نسوخت که مسکین امیدوار منست
و گر مراد تو اینست بی مرادی من
تفاوتی نکند چون مراد یار منست
مطلب مشابه: غزل شماره ۸۲ از غزلیات سعدی؛ هزار سختی اگر بر من آید آسان است …
مطلب مشابه: غزل شماره ۸۱ از غزلیات سعدی؛ چه روی است آن که پیش کاروان است …
تفسیر این شعر

بیت اول:
«مگر نسیم سحر بوی زلف یار منست که راحت دل رنجور بیقرار منست»
به نظر میرسد نسیم صبحگاهی، بوی زلف یار من را دارد. همان یک بو، تمام آرامش دلِ زخمی و بیقرار من است.
بیت دوم:
«به خواب درنرود چشم بخت من همه عمر گرش به خواب ببینم که در کنار منست»
چشم بخت من تا عمر دارد خوابش نمیبرد، مبادا که اگر وقتی یار را در خواب ببینم که کنار من است، چشم باز کنم و بیدار شوم! (یعنی حتی در خواب هم لحظه وصال را از دست نمیدهم).
بیت سوم:
«اگر معاینه بینم که قصد جان دارد به جان مضایقه با دوستان نه کار منست»
حتی اگر با چشم خود ببینم که یار قصد جان مرا دارد، باز هم جان را برای او دریغ نمیکنم چون با دوستان (یاران) در جاندادن بخل ندارم.
بیت چهارم:
«حقیقت آن که نه درخورد اوست جان عزیز ولیک درخور امکان و اقتدار منست»
راستش جان عزیز من، لیاقت او را ندارد (او از جان من ارزشمندتر است). اما این جان برای من همین قدر هست و من هرچه دارم برای او میدهم.
بیت پنجم:
«نه اختیار منست این معاملت لیکن رضای دوست مقدم بر اختیار منست»
این کاری که میکنم (جان دادن برای یار) به اختیار من نیست؛ یعنی اختیار از کفم رفته. ولی رضایت دوست برای من مهمتر از اختیار خودم است.
بیت ششم:
«اگر هزار غمست از جفای او بر دل هنوز بنده اویم که غمگسار منست»
حتی اگر از جفای او هزار غم بر دل من باشد، باز هم بنده او هستم چون خود اوست که دلداریدهنده و غمخوار من است. (یعنی خود او هم غم میدهد هم داروی غم).
بیت هفتم:
«درون خلوت ما غیر در نمیگنجد برو که هر که نه یار منست بار منست»
در خلوت من و یار، کس دیگری جا نمیشود. برو بیرون! هرکس که یار من نباشد، بارِ سنگین (مزاحم) من است.
بیت هشتم:
«به لاله زار و گلستان نمیرود دل من که یاد دوست گلستان و لاله زار منست»
دلم به طرف لالهزار و گلستان نمیرود چون یاد یار خودش برای من گلستان و لالهزار است. نیازی به باغ ظاهری ندارم.
بیت نهم:
«ستمگرا دل سعدی بسوخت در طلبت دلت نسوخت که مسکین امیدوار منست»
ای ستمگر (یار)، دل سعدی در جستجوی تو سوخت. آیا دلت نسوخت؟ در حالی که این دل بیچاره، امیدوار به توست.
بیت دهم (پایانی):
«و گر مراد تو اینست بیمرادی من تفاوتی نکند چون مراد یار منست»
اگر هدف تو این باشد که من به مرادم نرسم (ناکام بمانم)، برایم فرقی نمیکند چون آنچه یار من میخواهد، همان مراد من است.
خلاصه و پیام کلی غزل:
سعدی در این غزل، عاشقی را تصویر میکند که فانی در معشوق شده. هرچه یار بخواهد، او همان را میخواهد. حتی اگر یار او را ناکام کند و بسوزاند، باز هم از او دلخور نیست چون غم و شادیاش را از یار میبیند. در نهایت، عشق او فراتر از لذتهای دنیاست و خودِ معشوق برایش همه چیز است.
مطلب مشابه: غزل شماره ۸۰ از غزلیات سعدی؛ این خط شریف از آن بنان است وین نقل حدیث از آن دهان است …
مطلب مشابه: غزل شماره ۷۹ از غزلیات سعدی؛ این باد بهار بوستان است؟ یا بوی وصالِ دوستان است؟










