غزل شماره ۸۶ از غزلیات سعدی؛ بخت جوان دارد آن که با تو قرین است…

غزل شماره ۸۶ از غزلیات سعدی؛ بخت جوان دارد آن که با تو قرین است...

غزل شماره ۸۶ از غزلیات سعدی، با مطلعِ دلکشِ «بخت جوان دارد آن که با تو قرین است…»، یکی از عاشقانه‌ترین و زیباترین سروده‌های این استادِ مسلمِ سخن فارسی است. در این بخش از سایت، ضمن ارائهٔ متن کامل این غزل و تفسیر روان و ساده از تک‌بیت‌های آن، به بررسی درونمایهٔ شورِ دیدار، طاقتِ جانکاهِ فراق و غبطه‌ی عاشق به هر آن‌که با معشوق هم‌نشین است خواهیم پرداخت. هدف آن است که خواننده با زبانی غیر از زبانِ خشکِ دانشگاهی، با لایه‌های پنهانِ این شعرِ ماندگار آشنا شود. پیشنهاد می کنیم همچنین غزل شماره ۸۷ از غزلیات سعدی؛ گر کسی سرو شنیده‌ست که رفته‌ست این است را بخوانید.

غزل زیبای سعدی

بخت جوان دارد آن که با تو قرین است

پیر نگردد که در بهشت برین است

دیگر از آن جانبم نماز نباشد

گر تو اشارت کنی که قبله چنین است

آینه‌ای پیش آفتاب نهادست

بر در آن خیمه یا شعاع جبین است

گر همه عالم ز لوح فکر بشویند

عشق نخواهد شدن که نقش نگین است

گوشه گرفتم ز خلق و فایده‌ای نیست

گوشه چشمت بلای گوشه نشین است

تا نه تصور کنی که بی تو صبوریم

گر نفسی می‌زنیم بازپسین است

حسن تو هر جا که طبل عشق فروکوفت

بانگ برآمد که غارت دل و دین است

سیم و زرم گو مباش و دنیی و اسباب

روی تو بینم که ملک روی زمین است

عاشق صادق به زخم دوست نمیرد

زهر مذابم بده که ماء مَعین است

سعدی از این پس که راه پیش تو دانست

گر ره دیگر رود ضلال مبین است

غزل شماره ۸۵ از غزلیات سعدی؛ با همه مهر و با منش کین‌ست…

غزل شماره ۸۴ از غزلیات سعدی؛ ز من مپرس که در دست او دلت چون است…

تفسیر این شعر

سعدی

این غزل از سعدی شیرازی، یکی از عالی‌ترین و عارفانه‌ترین سروده‌های اوست. سعدی در این شعر، عشق خود را به معشوق (که می‌تواند حضرت حق، انسان کامل یا معشوق زمینی باشد) با زبانی شیوا، ساده و در عین حال ژرف بیان می‌کند. سراسر غزل آکنده از تسلیم مطلق، رهایی از قیدها و تعلق‌ها، و وصالی است که فراتر از بهشت و جوانی و مال و منال است.

 بیت اول:

«بخت جوان دارد آن که با تو قرین است / پیر نگردد که در بهشت برین است»

– هر کس قرین و همراه توست، بختش جوان است (هیچ‌گاه بختش پیر نمی‌شود).

– او هرگز پیر نمی‌گردد، زیرا در بهشت برین است.

نکته: «قرین» یعنی همدم و همراه. وصال معشوق، انسان را جاودان و جوان می‌کند. بهشت حقیقی، نه جایی در آسمان، که حضور معشوق است.

 بیت دوم:

«دیگر از آن جانبم نماز نباشد / گر تو اشارت کنی که قبله چنین است»

– دیگر از آن طرف (قبله پیشین) به من نمازی نمی‌رسد (نماز نخواهم خواند).

– اگر تو اشاره کنی که قبله از این طرف است.

نکته: نماد ظاهر دین (قبله ظاهری) در برابر فرمان معشوق. عشق، قبله عارف را تغییر می‌دهد. اشاره به آیه «فَوَلِّ وَجْهَکَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرَام» – اما در عشق، قبله هر جا معشوق باشد.

 بیت سوم:

«آینه‌ای پیش آفتاب نهادست / بر در آن خیمه یا شعاع جبین است»

– آیا در مقابل آفتاب آینه‌ای گذاشته‌اند؟

– یا (این نور درخشان) پرتوی از جبین (پیشانی) آن خیمه است؟

نکته: تصویری شاعرانه: آفتاب آنچنان درخشان است که آینه در برابرش بی‌معناست. «خیمه» احتمالاً خیمه معشوق است. جبین معشوق خود آفتاب است و نیازی به آینه ندارد.

 بیت چهارم:

«گر همه عالم ز لوح فکر بشویند / عشق نخواهد شدن که نقش نگین است»

– اگر همه عالم، لوح فکر را بشویند.

– عشق شسته نمی‌شود، زیرا عشق نقش نگین (نقش حک‌شده روی انگشتر) است.

نکته: عشق بر دل نقش بسته، نه بر لوح عقل. فکر و اندیشه را می‌توان شست، اما عشق جوهری است حک‌شده و ماندگار. در برخی روایات: «العشق نقش نگین دل العارف».

 بیت پنجم:

«گوشه گرفتم ز خلق و فایده‌ای نیست / گوشه چشمت بلای گوشه نشین است»

– از مردم کناره گرفتم (عزلت گزیدم)، اما فایده‌ای ندارد.

– گوشه چشمت خود بلای گوشه‌نشینان است.

نکته: عزلت از خلق آسان است، اما پنهان شدن از نگاه معشوق ممکن نیست. «گوشه چشمت» هم به معنی نگاه نیمه‌پنهان و هم به معنی نوک ابروی کمان‌شکل معشوق است که عاشق را نشانه می‌رود.

 بیت ششم:

«تا نه تصور کنی که بی تو صبوریم / گر نفسی می‌زنیم بازپسین است»

– مبادا تصور کنی که بدون تو صبوریم.

– اگر نفسی می‌زنم، آن نفس آخرین نفس است.

نکته: عاشق لحظه‌ای بی‌معشوق نمی‌تواند دوام آورد. هر نفس که می‌کشد، گویی نفس آخرش است.

 بیت هفتم:

«حسن تو هر جا که طبل عشق فروکوفت / بانگ برآمد که غارت دل و دین است»

– هر جا که زیبایی تو طبل عشق را نواخت.

– ندا بلند شد که (این عشق) غارت دل و دین است.

نکته: عشق، هم دل می‌برد هم دین. اما عاشق از این غارت خرسند است. طبل عشق، اعلام خطر برای عقل و دینداری ظاهری است.

 بیت هشتم:

«سیم و زرم گو مباش و دنیی و اسباب / روی تو بینم که ملک روی زمین است»

– سیم و زر (پول و سرمایه) من نباشد، دنیا و اسباب آن هم نباشد.

– روی تو را می‌بینم که تمام پادشاهی روی زمین است.

نکته: معشوق از همه دارایی دنیا بهتر است. «ملک روی زمین» یعنی همه آنچه قابل تصرف و تملک است، در برابر یک نگاه به روی معشوق ناچیز است.

 بیت نهم:

«عاشق صادق به زخم دوست نمیرد / زهر مذابم بده که ماء مَعین است»

– عاشق راستین از زخم دوست نمی‌میرد.

– زهر گداخته به من بده، که برای من آب گوارا است.

نکته: هر چه از معشوق آید (حتی زهر و زخم) برای عاشق، شهد و حیات است. «ماء معین» یعنی آب روان و گوارا.

 بیت دهم (مقطع):

«سعدی از این پس که راه پیش تو دانست / گر ره دیگر رود ضلال مبین است»

– ای سعدی، پس از آنکه راه تو (راه معشوق) را دانست.

– اگر راه دیگری رود، گمراهی آشکار است.

 فضای عرفانی غزل

این غزل را می‌توان در سه سطح تفسیر کرد:

1. سطح عاشقانه زمینی: شاعری که دلباخته معشوقی زیبا شده و همه چیز را فدای او کرده است.

2. سطح عرفانی: معشوق همان خدا یا جلوه او در انسان کامل است. «قبله چنین است» یعنی هر جا خدا هست، جهت عبادت همانجاست.

3. سطح اخلاقی و تربیتی: عشق حقیقی، انسان را از تعلقات دنیوی آزاد می‌کند و به جاودانگی می‌رساند.

خلاصه به زبان ساده

سعدی می‌گوید:

خوشا به حال کسی که با تو همراه است؛ بختش جوان می‌ماند و پیر نمی‌شود، زیرا در بهشت برین است. 

اگر تو اشاره کنی که قبله از این طرف است، من دیگر به طرف دیگر نماز نمی‌خوانم. 

آیا در مقابل آفتاب آینه گذاشته‌اند؟ یا این نور، پرتوی از پیشانی آن خیمه است؟ 

اگر تمام عالم را از لوح فکر پاک کنند، عشق پاک نمی‌شود، زیرا عشق نقش نگین است. 

از مردم گوشه گرفتم، اما فایده‌ای نداشت، زیرا گوشه چشمت خود بلای گوشه‌نشینان است. 

مپندار که بدون تو صبورم؛ اگر نفسی می‌زنم، نفس آخر است. 

هر جا طبل عشق زیبایی تو نواخته شود، ندا می‌رود که غارت دل و دین است. 

سرمایه و دنیا و اسباب نباشد، روی تو را می‌بینم که تمام پادشاهی زمین است. 

عاشق راستین از زخم دوست نمی‌میرد. زهر گداخته به من بده که برایم آب گواراست. 

ای سعدی، از این پس که راه تو را شناختی، اگر راه دیگری بروی، گمراهی آشکار است.

 نکته پایانی

این غزل سعدی، اعلانیه عشق مطلق است. او در این شعر، به جرأت می‌گوید: اگر معشوق اشاره کند که قبله اینجاست، من به آن سوی نماز نمی‌خوانم. این یعنی عشق، فراتر از شریعت ظاهری، به شریعت باطنی می‌رسد. اما دقت کنیم: سعدی در جای دیگری می‌گوید «اگر از این منوال برود سعدی، زانوی زهدش بلرزد» – یعنی عشق او نه نفی شریعت، که رهایی از قید ظاهر در حضور حقیقت است. در پایان، تأکید می‌کند که پس از شناخت راه حق، هر راه دیگری گمراهی است – یعنی عشق، خود صراط مستقیم است.

غزل شماره ۸۳ از غزلیات سعدی؛ مگر نسیم سحر بوی زلف یار منست …

غزل شماره ۸۲ از غزلیات سعدی؛ هزار سختی اگر بر من آید آسان است …

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.