غزل شماره ۹۳ از غزلیات سعدی؛ یار من آن که لطف خداوند یار اوست با تفسیر

غزل شماره ۹۳ از غزلیات شیخ اجل سعدی، با مطلعِ پرمغز و تأمل‌برانگیزِ «یار من آن که لطف خداوند یار اوست…»، یکی از غزل‌های عارفانه و حکیمانهٔ این استادِ مسلمِ سخن فارسی است که در آن، از جایگاهِ والایِ معشوقِ حقیقی و نگاهِ عاشقانه‌ای که از ظاهر به باطن سفر می‌کند سخن به میان آمده است. سعدی در این سروده، نه از معشوقی زمینی، که از یاری سخن می‌گوید که لطفِ خداوند، پشتیبانِ اوست و تمام اختیارِ «داد و بیداد» و «رد و قبول» به دست اوست؛ یاری که عشقش چون دریایی بی‌کران است و عاشق، در برابرِ جور و جفایش، صبر و محبت را پیشه می‌سازد. در این بخش از سایت، ضمن ارائهٔ متن کامل این غزل و تفسیر روان و ساده از تک‌بیت‌های آن، به بررسی درونمایهٔ عشقِ عارفانه، نگاهِ ماورایی به زیبایی، و تسلیمِ عاشقانه در برابرِ معشوقِ ازلی خواهیم پرداخت. هدف آن است که خواننده با زبانی غیر از زبانِ خشکِ دانشگاهی، با لایه‌های پنهانِ این شعرِ ماندگار آشنا شود.

غزل شماره ۹۳ از غزلیات سعدی؛ یار من آن که لطف خداوند یار اوست با تفسیر

غزل زیبای سعدی

یار من آن که لطف خداوند یار اوست

بیداد و داد و رد و قبول اختیار اوست

دریای عشق را به حقیقت کنار نیست

ور هست پیش اهل حقیقت کنار اوست

در عهد لیلی این همه مجنون نبوده‌اند

وین فتنه برنخاست که در روزگار اوست

صاحبدلی نماند در این فصل نوبهار

الا که عاشق گل و مجروح خار اوست

دانی کدام خاک بر او رشک می‌برم

آن خاک نیکبخت که در رهگذار اوست

باور مکن که صورت او عقل من ببرد

عقل من آن ببرد که صورت‌نگار اوست

گر دیگران به منظر زیبا نظر کنند

ما را نظر به قدرت پروردگار اوست

اینم قبول بس که بمیرم بر آستان

تا نسبتم کنند که خدمتگزار اوست

بر جور و بی‌مرادی و درویشی و هلاک

آن را که صبر نیست محبت نه کار اوست

سعدی رضای دوست طلب کن نه حظ خویش

عبد آن کند که رای خداوندگار اوست

مطالب مرتبط: غزل شماره ۹۲ از غزلیات سعدی | غزل شماره ۹۱ از غزلیات سعدی

تفسیر این شعر

تفسیر این شعر

این غزل از سعدی شیرازی، یکی از عمیق‌ترین و عارفانه‌ترین سروده‌های اوست. سعدی در این شعر با لحنی ستایش‌آمیز و عاشقانه، از «یار» (معشوق) خود سخن می‌گوید که لطف خداوند همراه اوست. او عشق را به دریای بی‌کران تشبیه می‌کند و می‌گوید که در عهد لیلی، مجنون‌ها این‌چنین نبوده‌اند. از صاحبدلانی سخن می‌گوید که در بهار، عاشق گل و مجروح خار آن هستند. او بر خاکی رشک می‌برد که در راهگذار یار است. در پایان، به سعدی سفارش می‌کند که رضای دوست را بطلبد، نه حظ و لذت خود را.

 فضای کلی غزل

غزل در فضایی عارفانه و عاشقانه جریان دارد. سعدی:

– یار خود را با لطف خداوند می‌ستاید.

– عشق را دریای بی‌کران معرفی می‌کند که کنارش تنها برای اهل حقیقت پیداست.

– از عشق مجنون و لیلی سخن می‌گوید و آن را در برابر عشق خود ناچیز می‌داند.

– از صاحبدلانی می‌گوید که در بهار، عاشق گل و مجروح خار آن هستند.

– بر خاکی رشک می‌برد که در راهگذار یار است.

– در پایان، به جای حظ خویش، رضای دوست را می‌طلبد.

 تفسیر بیت‌به‌بیت

 بیت اول:

«یار من آن که لطف خداوند یار اوست / بیداد و داد و رد و قبول اختیار اوست»

– یار من کسی است که لطف خداوند همراه اوست.

– بیداد و داد، و رد و قبول (هر چه از او می‌آید)، به اختیار اوست.

نکته: معشوق چنان والاست که لطف خداوند با اوست و هر چه کند (چه جور و داد، چه رد و قبول) در اختیار اوست.

 بیت دوم:

«دریای عشق را به حقیقت کنار نیست / ور هست پیش اهل حقیقت کنار اوست»

– دریای عشق را در حقیقت، کنار و پایانی نیست.

– و اگر کناری هست، برای اهل حقیقت، کنار (لب و ساحل) او (یار) است.

نکته: عشق دریایی بی‌کران است. تنها کسانی که اهل حقیقت‌اند، می‌توانند کنار آن را ببینند و آن کنار نیز خود یار است.

 بیت سوم:

«در عهد لیلی این همه مجنون نبوده‌اند / وین فتنه برنخاست که در روزگار اوست»

– در زمان لیلی، این همه مجنون نبوده‌اند.

– و این فتنه (آشوب عشق) برنخاسته بود، که در روزگار او (یار من) است.

نکته: عشق به لیلی، مجنون‌هایی داشت، اما عشق به یار من، فتنه‌ای بزرگ‌تر برانگیخته است. این نشان از والایی و بی‌نظیری یار دارد.

 بیت چهارم:

«صاحبدلی نماند در این فصل نوبهار / الا که عاشق گل و مجروح خار اوست»

– در این فصل بهار، هیچ صاحب‌دلی باقی نمانده است،

– مگر اینکه عاشق گل و مجروح خار آن است.

نکته: در بهار، همه‌ی صاحبدلان عاشق گل هستند و از خار آن مجروح می‌شوند. این اشاره به عشق و رنج آن دارد.

 بیت پنجم:

«دانی کدام خاک بر او رشک می‌برم / آن خاک نیکبخت که در رهگذار اوست»

– می‌دانی بر کدام خاک رشک می‌برم؟

– بر آن خاک نیکبختی که در راهگذر اوست.

نکته: شاعر به خاکی که معشوق بر آن قدم می‌نهد، رشک می‌برد. این اوج خاکساری و عشق است.

 بیت ششم:

«باور مکن که صورت او عقل من ببرد / عقل من آن ببرد که صورت‌نگار اوست»

– باور مکن که صورت (چهره) او عقل مرا برده است.

– عقل مرا آن (چیزی) برده است که صورت‌نگار اوست (یعنی خالق و نقاش این چهره).

نکته: شاعر می‌گوید که عقل او را نه چهره‌ی معشوق، که خالق و نقاش آن چهره (خداوند) برده است. یعنی عشق او به معشوق، از عشق به خداست.

 بیت هفتم:

«گر دیگران به منظر زیبا نظر کنند / ما را نظر به قدرت پروردگار اوست»

– اگر دیگران به منظر (چهره و منظره) زیبا نگاه کنند،

– ما به قدرت پروردگار او نگاه می‌کنیم.

نکته: دیگران به ظاهر زیبا نظر دارند، اما سعدی در پس آن زیبایی، قدرت پروردگار را می‌بیند.

 بیت هشتم:

«اینم قبول بس که بمیرم بر آستان / تا نسبتم کنند که خدمتگزار اوست»

– این برای من کافی و پذیرفتنی است که بر آستان او بمیرم،

– تا مرا خدمتگزار او بخوانند.

نکته: مرگ بر آستان معشوق، افتخاری بزرگ برای عاشق است. او آرزو دارد که با این مرگ، خدمتگزار یار خوانده شود.

 بیت نهم:

«بر جور و بی‌مرادی و درویشی و هلاک / آن را که صبر نیست محبت نه کار اوست»

– بر جور و بی‌مرادی و درویشی و هلاک،

– کسی که صبر ندارد، محبت کار او نیست.

نکته: عشق، تحمل جور، بی‌مرادی، درویشی و حتی هلاکت را می‌طلبد. کسی که صبر ندارد، اهل محبت نیست.

 بیت دهم (مقطع):

«سعدی رضای دوست طلب کن نه حظ خویش / عبد آن کند که رای خداوندگار اوست»

– ای سعدی، رضای دوست را بطلب، نه خوشی و لذت خود را.

– بنده (واقعی) کاری می‌کند که رای خداوندگارش (دوست) است.

نکته: سعدی در پایان، به خود سفارش می‌کند که به جای خوشی خود، رضایت دوست را بطلبد. بنده‌ی واقعی کسی است که مطابق رای خداوندگارش عمل کند.

 خلاصه به زبان ساده

سعدی می‌گوید:

یار من کسی است که لطف خداوند همراه اوست. هر چه از او آید (جور یا داد، رد یا قبول) به اختیار اوست.

دریای عشق را کنار و پایانی نیست. اگر کناری هست، برای اهل حقیقت، خود یار است.

در زمان لیلی، این همه مجنون نبودند و این فتنه در روزگار یار من برخاسته است.

در این بهار، هیچ صاحب‌دلی نیست مگر اینکه عاشق گل و مجروح خار آن است.

می‌دانی بر کدام خاک رشک می‌برم؟ بر خاکی که معشوق بر آن قدم می‌نهد.

باور مکن که چهره‌ی او عقل مرا برده است. عقل مرا خالق این چهره برده است.

اگر دیگران به چهره‌ی زیبا نگاه می‌کنند، من به قدرت پروردگار او نگاه می‌کنم.

این برایم کافی است که بر آستان او بمیرم تا مرا خدمتگزارش بخوانند.

کسی که بر جور و بی‌مرادی و درویشی و هلاک صبر ندارد، محبت کار او نیست.

ای سعدی، رضای دوست را بطلب، نه لذت خود را. بنده‌ی واقعی کاری می‌کند که رای خداوندگارش است.

مطالب مرتبط: غزل شماره ۹۰ از غزلیات سعدی | غزل شماره ۸۹ از غزلیات سعدی

 نکته پایانی

این غزل سعدی، بیانیه‌ی عشق حقیقی و تسلیم در برابر معشوق است. سعدی در این شعر، عشق را به دریای بی‌کران تشبیه می‌کند که کنارش تنها برای اهل حقیقت پیداست. او از والایی یار خود سخن می‌گوید که عشقش فتنه‌ای بزرگ‌تر از عشق لیلی و مجنون برانگیخته است. او به جای نگاه به ظاهر، به قدرت پروردگار در پس آن نظر دارد و از خاکی که معشوق بر آن قدم می‌نهد، رشک می‌برد. در پایان، به سعدی سفارش می‌کند که به جای خوشی خود، رضایت دوست را بطلبد و بنده‌ی واقعی باشد. این غزل، یکی از بهترین نمونه‌های نگاه عرفانی سعدی به عشق است که در آن، عشق نه به عنوان هوس، که به عنوان تسلیم و بندگی در برابر معشوق معنا می‌شود.

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.