غزل شماره ۱۰۰ از غزلیات سعدی (این مطرب از کجاست که برگفت نام دوست؟)
غزل شماره ۱۰۰ از غزلیات شیخ اجل سعدی، با مطلعِ شورانگیزِ «این مطرب از کجاست که برگفت نام دوست…»، یکی از غزلهای عاشقانه و پرشورِ این شاعر بزرگ است که در آن، از تأثیرِ عمیقِ یادِ دوست بر جان و دلِ عاشق سخن به میان آمده است. سعدی در این سروده، با زبانی ساده و در عین حال شورانگیز، از «مطرب» (خواننده یا نوازندهای) سخن میگوید که با خواندنِ «نام دوست»، چنان شور و حالی در عاشق پدید میآورد که «جان و جامه» را در راهِ «پیام دوست» میبخشد و از «رقصِ جان» و «زندهشدنِ دل» در «سماعِ کلام دوست» سخن میگوید. در این بخش از سایت، ضمن ارائهٔ متن کامل این غزل و تفسیر روان و ساده از تکبیتهای آن، به بررسی درونمایهٔ عشقِ شیدایی، نقشِ یادِ یار در حیاتِ عاشق، و نگاهِ عارفانهٔ سعدی به «مرگِ در راهِ دوست» خواهیم پرداخت.

غزل شماره صد از سعدی شیرازی
این مطرب از کجاست که برگفت نام دوست؟
تا جان و جامه بذل کنم بر پیام دوست
دل زنده میشود به امید وفای یار
جان رقص میکند به سماع کلام دوست
تا نفخ صور بازنیاید به خویشتن
هر کاو فتاد مست محبت ز جام دوست
من بعد از این اگر به دیاری سفر کنم
هیچ ارمغانیی نبرم جز سلام دوست
رنجور عشق به نشود جز به بوی یار
ور رفتنیست جان ندهد جز به نام دوست
وقتی امیر مملکت خویش بودمی
اکنون به اختیار و ارادت غلام دوست
گر دوست را به دیگری از من فراغتست
من دیگری ندارم قائممقام دوست
بالای بام دوست چو نتوان نهاد پای
هم چاره آن که سر بنهی زیر بام دوست
درویش را که نام بَرَد پیش پادشاه؟
هیهات از افتقار من و احتشام دوست
گر کام دوست کشتن سعدیست باک نیست
اینم حیات بس که بمیرم به کام دوست
غزلیات بیشتر از سعدی: غزل شماره ۹۹ از غزلیات سعدی | غزل شماره ۹۸ از غزلیات سعدی
غزلیات بیشتر از سعدی: غزل شماره ۹۷ از غزلیات سعدی | غزل شماره ۹۶ از غزلیات سعدی
تفسیر این شعر

این غزل از سعدی شیرازی، یکی از نابترین، عاشقانهترین و عارفانهترین سرودههای اوست. سعدی در این شعر با زبانی ساده و شورانگیز، از عشق به دوست (معشوق یا خدا)، از مستی محبت، از فراغت و وصال، و از بندگی در برابر دوست سخن میگوید. او میگوید که اگر نام دوست برده شود، جان و جامهاش را فدا میکند. دلش با امید وفای یار زنده میشود و جانش با سماع کلام او به رقص میآید. در پایان، میگوید که اگر مرگ در راه دوست باشد، برایش خوش است.
فضای کلی غزل
سعدی در این غزل با لحنی عاشقانه و عارفانه، به چند نکته اشاره میکند:
– نام دوست – نام دوست، جان و جامهاش را فدا میکند.
– امید وفا – دل با امید وفای یار زنده میشود.
– مستی محبت – مستی محبت، انسان را بیخود میکند.
– سلام دوست – تنها ارمغان سفر، سلام دوست است.
– غلام دوست – به اختیار، غلام دوست شده است.
– مرگ در راه دوست – مرگ در راه دوست، حیات است.
تفسیر بیتبهبیت
بیت اول:
«این مطرب از کجاست که برگفت نام دوست؟ / تا جان و جامه بذل کنم بر پیام دوست»
– این مطرب (خواننده یا نوازنده) از کجاست که نام دوست را بر زبان آورد؟
– تا جان و جامه (همه وجود) را بر پیام دوست بذل (فدا) کنم.
نکته: شنیدن نام دوست، چنان شوقی در سعدی ایجاد میکند که حاضر است همه چیز را فدا کند.
بیت دوم:
«دل زنده میشود به امید وفای یار / جان رقص میکند به سماع کلام دوست»
– دل با امید وفای یار زنده میشود.
– جان با سماع (شنیدن) کلام دوست، به رقص میآید.
نکته: امید به وفای یار، دل را زنده میکند و کلام دوست، جان را به وجد میآورد.
بیت سوم:
«تا نفخ صور بازنیاید به خویشتن / هر کاو فتاد مست محبت ز جام دوست»
– تا نفخ صور (دمیدن شیپور قیامت) بازنیاید،
– هر کس که از جام محبت دوست مست شده، به خود نمیآید.
نکته: مستی محبت دوست چنان است که تا قیامت، عاشق به خود نمیآید.
بیت چهارم:
«من بعد از این اگر به دیاری سفر کنم / هیچ ارمغانیی نبرم جز سلام دوست»
– من از این پس، اگر به دیاری سفر کنم،
– هیچ ارمغانی نمیبرم جز سلام دوست.
نکته: تنها ارمغان سفر برای سعدی، سلام دوست است.
بیت پنجم:
«رنجور عشق به نشود جز به بوی یار / ور رفتنیست جان ندهد جز به نام دوست»
– رنجور عشق، جز به بوی یار بهبود نمییابد.
– و اگر جان دادن است، جز به نام دوست جان نمیدهد.
نکته: رنج عشق، تنها با بوی یار درمان میشود و مرگ در راه دوست، افتخار است.
بیت ششم:
«وقتی امیر مملکت خویش بودمی / اکنون به اختیار و ارادت غلام دوست»
– روزگاری امیر مملکت خود بودم،
– اکنون به اختیار و اراده، غلام دوست هستم.
نکته: سعدی از امیری خود گذشته و به اختیار، غلام دوست شده است.
بیت هفتم:
«گر دوست را به دیگری از من فراغتست / من دیگری ندارم قائممقام دوست»
– اگر دوست از من به دیگری فراغت (بینیازی) دارد،
– من دیگری ندارم که جای دوست را بگیرد.
نکته: برای سعدی، هیچ کس جای دوست را نمیگیرد.
بیت هشتم:
«بالای بام دوست چو نتوان نهاد پای / هم چاره آن که سر بنهی زیر بام دوست»
– چون نمیتوانی پا بر بالای بام دوست بگذاری،
– چاره آن است که سر زیر بام دوست بگذاری (خاکساری کنی).
نکته: اگر نمیتوانی به اوج دوست برسی، باید در برابر او خاکسار باشی.
بیت نهم:
«درویش را که نام بَرَد پیش پادشاه؟ / هیهات از افتقار من و احتشام دوست»
– درویش را چه کسی نامش را پیش پادشاه میبرد؟
– هیهات (هرگز) از افتقار (فقر) من و احتشام (شکوه) دوست!
نکته: درویش بینوا، در برابر شکوه دوست، هیچ جایگاهی ندارد.
بیت دهم (مقطع):
«گر کام دوست کشتن سعدیست باک نیست / اینم حیات بس که بمیرم به کام دوست»
– اگر کام دوست، کشتن سعدی است، باکی نیست.
– این برای من حیات است که در راه دوست بمیرم.
نکته: مرگ در راه دوست، برای سعدی حیات و افتخار است.
تحلیل عمیقتر
۱. نام دوست
شنیدن نام دوست، چنان شوقی در سعدی ایجاد میکند که حاضر است همه چیز را فدا کند.
۲. امید وفا
امید به وفای یار، دل را زنده میکند و کلام دوست، جان را به وجد میآورد.
۳. مستی محبت
مستی محبت دوست چنان است که تا قیامت، عاشق به خود نمیآید.
۴. غلام دوست
سعدی از امیری خود گذشته و به اختیار، غلام دوست شده است.
۵. مرگ در راه دوست
مرگ در راه دوست، برای سعدی حیات و افتخار است.
خلاصه به زبان ساده
سعدی میگوید:
این مطرب از کجاست که نام دوست را بر زبان آورد؟ تا جان و جامهام را بر پیام دوست فدا کنم.
دل با امید وفای یار زنده میشود و جان با شنیدن کلام دوست، به رقص میآید.
تا قیامت، هر کس که از جام محبت دوست مست شده، به خود نمیآید.
اگر به دیاری سفر کنم، هیچ ارمغانی جز سلام دوست نمیبرم.
رنج عشق، جز به بوی یار بهبود نمییابد و مرگ در راه دوست، افتخار است.
روزگاری امیر خود بودم، اما اکنون به اختیار، غلام دوست هستم.
اگر دوست از من به دیگری بینیاز است، من دیگری ندارم که جای دوست را بگیرد.
چون نمیتوانی به اوج دوست برسی، باید در برابر او خاکسار باشی.
درویش بینوا، در برابر شکوه دوست، چه جایگاهی دارد؟
اگر کام دوست، کشتن سعدی است، باکی نیست. مرگ در راه دوست، برای من حیات است.
غزلیات بیشتر از سعدی: غزل شماره ۹۵ از غزلیات سعدی | غزل شماره ۹۴ از غزلیات سعدی
غزلیات بیشتر از سعدی: غزل شماره ۹۳ از غزلیات سعدی | غزل شماره ۹۲ از غزلیات سعدی
نکته پایانی
این غزل سعدی، سرود عشق، بندگی و ایثار است. سعدی در این شعر، با زبانی ساده و شورانگیز، از عشق به دوست، از مستی محبت، از فراغت و وصال، و از بندگی در برابر دوست سخن میگوید. او میگوید که اگر نام دوست برده شود، جان و جامهاش را فدا میکند. دلش با امید وفای یار زنده میشود و جانش با سماع کلام او به رقص میآید. در پایان، میگوید که اگر مرگ در راه دوست باشد، برایش خوش است. این غزل، یکی از بهترین نمونههای شعر عاشقانه و عارفانهی سعدی است که در آن، عشق و بندگی به زیبایی به تصویر کشیده شده است.










