شعر در مورد هنر و خلاقیت (اشعار دلنشین ادبی درباره هنر)
چندین شعر در مورد هنر و خلاقیت را برای شما دوستان قرار دادهایم. این اشعار زیبا درباره دنیای جذاب هنر و خلاقیت هستند. پس اگر به دنبال چنین اشعار زیبایی درباره هنر هستید، در ادامه همراه سایت ادبی روزانه باشید.

اشعار زیبای هنر و خلاقیت هنرمند
شعر، تپش قلب هنر است،
آتش به جان خشک سحر است.
از ذهن خلاق، چو رودی روان،
میریزد انبوه خیال در جهان.
قلم میرقصد به نوای درون،
تصویر سازد ز کلامی که چون
نقشی ببندد به تار و پود،
خلاقیت، روح شعر است و جود.
شعر، نفسهای روح هنر،
رنگینکمانی ز رویای تر.
در واژهها، جان خلاقیت،
میسازد از خاک، جهانی ز نور.
هر مصرعش، تکهای از خیال،
هر بیت، دری به سوی کمال.
شاعر، چو نقاش عالمساز است،
شعرش، سرآغاز خلقی تازه است.
مطلب مشابه: شعر هنر و هنرمند و اشعار زیبا از شاعران معروف کهن و معاصر درباره هنر

شعر، صدای دل بیمرز است،
آواز خلاقیت در هرز است.
واژه چو پروانه بال میگشاید،
در باغ ذهن، هنر میسراید.
از رنگ احساس، قلم نقش ساخت،
در سینهی شعر، جهانی گداخت.
خلاقیت، روحیست در جان کلام،
شعر، ابدی جلوهی این احترام.
شعر، پر پرواز روح بلند،
خلاقیت، جانی به واژه سپند.
نقاش دل، رنگ احساس ریخت،
در بیتها، عالم هستی آمیخت.
هنر، چو شعریست که جان میدمد،
در سینهی شاعر، جهان میچمد.
هر واژه، سازیست که آهنگ او،
خلاقیت را میسراید به نو.
عکس نوشته زیبا درباره شعر و خلاقیت
شعر، نفسهای جاویدان هنر،
از سینهی شاعر، چو فریاد تر.
واژه به واژه، چو رودی روان،
میسازد از رویا، جهانی جوان.
قلم، چو شمشیری که بر تار شب،
نقش امید و خیال آورد به لب.
خلاقیت، جانیست در جان کلام،
آتش به خرمن زده، بیهیچ نام.
هر مصرعش، چون تپش قلب نور،
هر بیت، دری رو به باغی پرشور.
شاعر، چو نقاش، به رنگ احساس،
جهان دگر سازد ز رویای ناس.
در سینهاش، موج خیالی خروش،
در واژهها، رقص صدایی به گوش.
شعر، نه تنها سخن، بلکه روح،
آیینهی خلاقیت، بیفروغ.
از خاک، گویی که ستاره شکفت،
شعر است که اینگونه معنا گرفت.
شعر، سرودیست که از جان خاست،
از روح خلاق، به عالم رسید.
هر واژهاش، چون گُلی از باغ راز،
در سینهی شاعر، به نوبت دمید.
هنر، چو دریاییست بیانتها،
شعر، قایقی بر دل موجها.
قلم، چو پروانه به گرد شمع،
در رقص واژه، به پرواز جمع.
خلاقیت، روحیست که در بیتها،
نقش حقیقت کشد از رؤیا.
شاعر، چو معمار، جهانی نو ساخت،
از کلمه، کاخی پر از رنگ باخت.
نه قید دیوار، نه بند زمان،
شعر است آزاد، چو روح انسان.
در هر نفس، واژهای تازه زاد،
از خلوت شاعر، به عالم فتاد.
اینگونه هنر، جلوهای جاودان،
در شعر، نمایان شود در جهان.
شعر، تپشهای دل بیکرانه،
نقشی ز خلاقیت عاشقانه.
از ذهن شاعر، چو باران بهار،
میریزد انبوه واژه، هزار.
هر کلمه، چون دانهای در زمین،
میروید و گردد جهانی عظیم.
هنر، چو آوازیست در سینهها،
شعر، نفسگیرترین نغمهها.
قلم، چو سازی که نوازد به شور،
از قلب شاعر، کشد نقش نور.
خلاقیت، جادوی روح بلند،
در واژهها، بال گشاید چو قند.
شاعر، نه تنها سخن میسراید،
جهان ز نو، در دل شعر آفرید.
از غم، امیدی بسازد به رنگ،
از شادی، آواز بخواند به چنگ.
شعر، پل پرواز روح است و بس،
تا بینهایت، به سوی قفس.
مطلب مشابه: شعر در مورد هنر + مجموعه اشعار نو و سنتی در مورد هنر

شعر، سرآغاز خلقت شده است،
نقش هنر، در دل واژه نهفت.
از سینهی شاعر، چو خورشید تاب،
جهان به یک مصرع، شود پرشتاب.
خلاقیت، موجیست بیمرز و کران،
در شعر، نمایان شود بیگمان.
قلم، چو پر در کف باد سحر،
میرقصد و سازد ز واژه، اثر.
هر بیت، چون آینهای از خیال،
نقش حقیقت کشد در جلال.
شاعر، چو باغبان رویای سبز،
از کلمه، گلزار سازد به لب.
هنر، نفسگیر و بیانتها،
شعر، صدای دل عاشقها.
در هر سرایش، جهانی دگر،
ز خلاقیت، جان بگیرد به سر.
شعر، نه تنها کلامی به بند،
آزادیست، روحیست، پرواز بلند.
مطلب مشابه: کپشن هنر با جملات و سخنان زیبا در مورد هنر
شعر باستانی درباره هنر
نردبان عشق را بالا برو
هست فردا دیر پس حالا برو
عقل لاگو مرکب این راه نیست
تو به لیلا می روی بی لا برو
حلمی
هنر از تَکان بخیزد، ز تجمّع کسان نیست
برهوت و لامکان است، هپروت این جهان نیست
هنر از سماع روح است نه ز عقل خواب مرده
ضربان بیخودان است، دَوَران خودخوران نیست
چو ز تن برون بخیزی به دو حرف پاک و قدسی
هنر خدای بینی که ز جنس این و آن نیست
هنر آن دم طلوع است که ز ظلم شب برستی
چمنِ سرای عشق است، گُل ظلمت ددان نیست
تو شکوفه بین و بشمار به سرای و صحن بیدار
منگر به دشت غمبار، برو که هنر چنان نیست
هنری به پات گیرد که ز فرق آسمان است
سخن زمانه مشنو که زمان ز محرمان نیست
پدر زمانه عشق است، تو سوی پدر روان شو
که پدر رفیق جان است و پسر به فکر جان نیست
به نهان بسوز حلمی و ز هست و نیست بگسل
دو جهان قمار کردی و هنر ز هر دوشان نیست
شعر، سرودیست که از جان جهید،
چون موج دریا، به دلها رسید.
از ذهن خلاق، چو باران بهار،
واژه شکوفا شود صد هزار.
قلم، چو پروانه به رقص آمده،
نقش خیال از دل شب رسته است.
هنر، چو خورشید، درخشان و گرم،
شعر، شعاعش که فتد بر تن نرم.
هر مصرعش، چون نفس روح ناب،
میسازد از خاک، جهانی به خواب.
شاعر، چو کیمیاگر رویا و نور،
از کلمه، سازد جهانی پرشور.
خلاقیت، جانیست در تار و پود،
در واژهها، نقش زند بیفروغ.
شعر، نه تنها سخن، بلکه راه،
تا بیکران، سوی حقیقت نگاه.
از سینهی شاعر، چو فریاد عشق،
جهان به یک بیت شود پر ز رشق.
در هر سرایش، دلی تازه زاد،
از قلب شعر، به ابد ره گشاد.
شعر، چو آیینهی روح بشر،
خلاقیت، موجش به هر سو دگر.
شعر، گلستانیست از رنگ و بو،
هر واژهاش، جلوهی جانان نو.
از ذهن شاعر، چو نسیمی روان،
میروید انبوه خیال در جهان.
هنر، چو دریاییست بیانتها،
شعر، قایقبان دل عاشقها.
قلم، چو نقاش، به بوم کلام،
نقشی کشد از دل رویای خام.
خلاقیت، روحیست که در بیتها،
میدمد و جان بخشد انبوه رؤیا.
شاعر، چو معمار، به فکر بلند،
جهانی نو سازد ز واژه، ز بند.
هر مصرعش، چون گُلی از باغ دل،
هر بیت، آوازیست از چنگ و نغل.
شعر، نه تنها سخن، بلکه روح،
آتش به جان عالم افکنده، لوح.
در سینهی شاعر، تپد قلب نور،
از خلوت او، جهان آید به زور.
شعر، پل پرواز تا بیکران،
خلاقیت، موجش به هر سو روان.
تا هست شاعر، که سراید ز دل،
هنر، ابدیست، چو خورشید و گل.
مطلب مشابه: شعر درباره علم و دانش + گزیده ای از اشعار شاعران بزرگ در مورد علم
شعر درباره هنر و هنرمند
شعر، نفسهای جاویدان روح،
از سینهی شاعر، به عالم فتوح.
هر واژهاش، چون ستارهای تابناک،
در آسمان ذهن، فروزان و پاک.
هنر، چو آوازیست در جان زمان،
شعر، سرودش که بخواند به جان.
خلاقیت، جادوی روح بلند،
در کلمه، بال گشاید به قند.
قلم، چو شمشیر، به میدان خیال،
نقش حقیقت کشد از هر جلال.
شاعر، چو باغبان، به دستش قلم،
از خاک واژه، گُل سازد به هم.
هر بیت، چون موج، به ساحل رسد،
هر مصرعش، جان به جهانی دهد.
شعر، نه تنها کلامی به بند،
آزادیست، روحیست، پرواز بلند.
از غم، امیدی بسازد به رنگ،
از شادی، آواز بخواند به چنگ.
در هر سرایش، جهانی دگر،
از خلاقیت، جان بگیرد به سر.

شعر، سرآغاز خلقت شده است،
نقش هنر، در دل واژه نهفت.
از ذهن شاعر، چو باران به خاک،
میروید انبوه خیال، بیحاک.
خلاقیت، موجیست که در جان کلام،
جهان به یک مصرع کند زیر و بام.
قلم، چو پر در کف باد سحر،
میسازد از واژه، جهانی به اثر.
هنر، چو آیینهی روح بشر،
شعر، تجلیست ز هر سو دگر.
شاعر، چو نقاش، به رنگ احساس،
جهان دگر سازد ز رویای ناس.
هر بیت، چون پنجرهای رو به نور،
هر مصرعش، موج تپشهای شور.
شعر، نه تنها سخن، بلکه راه،
تا بینهایت، به سوی نگاه.
خلاقیت، روحیست که در کلمه زاد،
از سینهی شاعر، به عالم فتاد.
در هر سرایش، دلی باز شود،
جهان ز نو، در دل شعر آفرود.
شعر، چو خورشید، به هر سو روان،
هنر، ابدیست، چو روح انسان.
مطلب مشابه: شعر درباره موسیقی؛ مجموعه اشعار زیبا درباره موسیقی و آهنگ
مطلب مشابه: شعر در مورد مسیر زندگی (اشعار شاد و غمگین درباره جاده زندگی)










