داستان های کوتاه صمد بهرنگی؛ ۶ داستان دلنشین و زیبا

داستان های کوتاه صمد بهرنگی؛ ۶ داستان دلنشین و زیبا

داستان های کوتاه صمد بهرنگی را در سایت ادبی روزانه قرار داده‌ایم. صمد بهرنگی آموزگار، منتقد اجتماعی، داستان‌نویس، مترجم و محقق فولکلور زبان ترکی آذربایجانی ایرانی بود. کتاب ماهی سیاه کوچولو یکی از معروف‌ترین آثار اوست.

گرگ و گوسفند

روزي بود، روزگاري بود. گوسفند سياهي هم بود. روزي گوسفند همان‌طوري سرش زير بود و داشت براي خودش مي‌چريد، يكدفعه سرش را بلند كرد و ديد، اي دل غافل از چوپان و گلّه خبري نيست و گرگ گرسنه‌اي دارد مي‌آيد طرفش. چشم‌هاي گرگ دو كاسه‌ي خون بود.

گوسفند گفت: سلام عليكم.

گرگ دندان‌هايش را به هم ساييد و گفت: سلام و زهر مار! تو اين‌جا چكار مي‌كني؟ مگر نمي‌داني اين كوه‌ها ارث باباي من است؟ الانه تو را مي‌خورم.

گوسفند ديد بدجوري گير كرده و بايد كلكي جور بكند و در برود. اين بود كه گفت: راستش من باور نمي‌كنم اين كوه‌ها مال پدر تو باشند. آخر مي‌داني من خيلي ديرباورم. اگر راست مي‌گويي برويم سر اجاق (زيارتگاه)، تو دست به قبر بزن و قسم بخور تا من باور كنم. البته آن موقع مي‌تواني مرا بخوري.

گرگ پيش خودش گفت: عجب احمقي گير آورده‌ام. مي‌روم قسم مي‌خورم بعد تكه پاره‌اش مي‌كنم و مي‌خورم.

دوتايي آمدند تا رسيدند زير درختي كه سگ گلّه در آنجا خوابيده بود و خواب هفت تا پادشاه را مي‌ديد. گوسفند به گرگ گفت: اجاق اين‌جاست. حالا مي‌تواني قسم بخوري.

گرگ تا دستش را به درخت زد كه قسم بخورد، سگ از خواب پريد و گلويش را گرفت.

به دنبال فلك

به دنبال فلك

روزي بود روزگاري. مردی هم بود از آن بدبخت‌ها و فلک‌زده‌هاي روزگار. به هر دری زده بود فایده‌ای نکرده بود. روزی با خودش گفت: این جوری که نمی‌شود ‏دست روی دست گذارم و بنشینم. باید بروم فلک را پیدا کنم و از او بپرسم سرنوشت من چیست؟ برای خودم چاره‌ای بیندیشم.

‏پا شد و راه افتاد. رفت و رفت تا رسید به یک گرگ. گرگ جلوش را گرفت و گفت: آدمیزاد، کجا می‌روی؟

‏مرد گفت: مي‌روم فلک را پیدا کنم.

‏گرگ گفت: تو را خدا، اگر پیدایش کردی به او بگو «گرگ سلام رساند و گفت همیشه سرم درد می‌کند؛ دوایش چیست؟»

‏مرد گفت: باشد و راه افتاد.

‏باز رفت و رفت تا رسید به شهری که پادشاه آنجا در جنگ شکست خورده بود و داشت فرار مي‌کرد. پادشاه تا چشمش افتاد به مرد گفت: آهای مرد، کجا می‌روی؟ مرد گفت: قربان، می‌روم فلک را پیدا کنم تا سرنوشتم را عوض کنم.

‏پادشاه گفت: حالا که تو این راه را می‌روی از قول من هم به او بگو برای چه من در تمام جنگ‌ها شكست می‌خورم تا حال یک دفعه هم دشمنم را شكست نداده‌ام؟ مرد راه افتاد و رفت. کمی که رفت رسید به کنار دریا. دید نه کشتی‌ای هست و نه راهي. حیران و سرگردان مانده بود که چکار بکند و چکار نکند که ناگهان ماهي گنده‌ای سرش را از آب درآورد و گفت: کجا می‌روی، آدمیزاد؟

‏مرد گفت: کارم زار شده، مي‌روم فلک را پیدا کنم. اما مثل اینکه ديگر نمی‌توانم جلوتر بروم. قایق ندارم.

‏ماهی گنده گفت: من تو را می‌برم به آن طرف به شرط آنکه وقتی فلک را پیدا کردی از او بپرسي که چرا همیشه دماغ من می‌خارد؟

‏مرد قبول کرد. ماهي گنده او را کول كرد و برد به آن طرف دریا. مرد به راه افتاد. آخر سر رسید به جايي، دید مردی پاچه‌های شلوارش را بالا زده و بیلی روی کولش گذاشته و دارد باغش را آب می‌دهد. توی باغ هزارها کرت بود، بزرگ و کوچک. خاک خيلی از کرت‌ها از بی‌آبی ترک برداشته بود. اما چند تایی هم بود که آب توی آن‌ها لب پر می‌زد و باغبان باز آب را توی آن‌ها ول مي‌کرد.

‏باغبان تا چشمش به مرد افتاد پرسید: کجا می‌روی؟ مرد گفت: مي‌روم فلک را پیدا کنم.‏باغبان گفت: چه می‌خواهي به او بگویی؟

‏مرد گفت: اگر پیدایش کردم می‌دانم به او چه بگویم: هزار تا فحش می‌دهم. باغبان گفت: حرفت را بزن. فلک منم.

‏مرد گفت: اول بگو ببینم این کرت‌ها چیست؟ باغبان گفت: این‌ها مال آدم‌های روی زمین است. مرد پرسید: مال من کو؟

‏باغبان کرت کوچک و تشنه‌ای را نشان داد که از شدت عطش ترک برداشته بود. مرد با خشم زیاد بیل را از دوش فلک قاپید و سر آب را برگرداند به کرت خودش. حسابی که سیراب شد گفت: خب، اینش درست شد. حالا بگو ببینم چرا دماغ آن ماهی گنده همیشه می‌خارد؟

‏فلک گفت: توی دماغ او یک تکه لعل گیر کرده و مانده. اگر با مشت روی سرش بزنید، لعل می‌افتد و حال ماهي جا می‌آید.

‏مرد گفت: پادشاه فلان شهر چرا همیشه شکست می‌خورد و تا حال اصلاً دشمن را شکست نداده؟

‏فلک جواب داد: آن پادشاه زن است، خود را به شكل مردها درآورده. اگر نمی‌خواهد شکست بخورد باید شوهر کند.

مرد گفت: خيلي خوب. آن گرگي كه هميشه سرش درد مي‌كند دوايش چيست؟

فلك جواب داد: اگر مغز سر آدم احمقي را بخورد، سرش ديگر درد نمي‌گيرد.

مرد شاد و خندان از فلك جدا شد و برگشت. كنار دريا ماهي گنده منتظرش بود تا مرد را ديد پرسيد: پيدايش كردي؟

مرد گفت: آره. اول مرا ببر آن طرف دريا بعد من بگويم.

ماهي گنده مرد را برد آن طرف دريا. مرد گفت: توي دماغت يك لعل گير كرده و مانده، بايد يكي با مشت توي سرت بزند تا لعل بيفتد و خلاص بشوي.

ماهي گنده گفت: بيا تو خودت بزن، لعل را هم بردار.

مرد گفت: من ديگر به اين چيزها احتياج ندارم. كرت خودم را پر آب كرده‌ام.

هرچه ماهي گنده‌ي بيچاره التماس كرد به خرج مرد نرفت.

پادشاه چشم به راهش بود. مرد كه پيشش رسيد و قضيه را تعريف كرد، به او گفت: حالا كه تو راز مرا دانستي، يا و بدون اينكه كسي بفهمد مرا بگير و بنشين به جاي من پادشاهي كن.

مرد قبول نكرد و گفت: نه، من پادشاهي را مي‌خواهم چكار؟ كرت خودم را پر آب كرده‌ام.هر قدر دختر خواهش و التماس كرد مرد قبول نكرد. آمد و آمد تا رسيد به پيش گرگ. گرگ گفت: آدميزاد، انگار سرحالي! پيدايش كردي؟

مرد گفت: آره. دواي سردرد تو مغز سر يك آدم احمق است.

گرگ گفت: خوب. سر راه چه اتفاقي برايت افتاد؟

مرد از سير تا پيازش را براي گرگ تعريف كرد كه چطور لعل ماهي گنده و پادشاهي را قبول نكرده است، چون كرت خودش را پر آب كرده و ديگر احتياجي به آن چيزها ندارد.

گرگ ناگهان پريد و گردن مرد را به دندان گرفت و مغز سرش را درآورد و گفت: از تو احمق‌تر كجا مي‌توانم گير بياورم؟

بي نام

بي نام

زنك كاسه اي آش كشك با يك تكه نان بيات جلو شوهرش گذاشت و گفت: بگير كوفت كن! اينو هم با هزار مصيبت تهيه كرده ام.

مردك فكر كرد: پس پول هايي كه امروز صبح بهت دادم چه شد؟

بعد دوباره فكر كرد: از تيغ آفتاب تا تنگ غروب كار و زحمت، چيزي كه بهت مي رسد آش كشك با يك تكه نان بيات. خوب باشد!

زنك كمي بالاي سر شوهرش ايستاد تا اگر غرولند راه بيندازد سركوفتش بزند. بعد كه ديد چيزي نگفت، گرفت و رفت آشپزخانه از خاگينه اي كه پخته بود چشيد تا كم شيرين نباشد. مرغ برياني را كه داشت روي آتش جلز و ولز مي كرد جابجا كرد، كدوها را پوست گرفت و توي تابه انداخت. عسل و كره را پهلوي هم تو بشقابي گذاشت و … سفره ي رنگيني آماده كرد. آنوقت پيش شوهرش آمد كه آش كشك را با نيمي ازتكه نان بياتش خورده به خميازه افتاده بود.

زن گفت: يه ديزي مي خوام. زود پا مي شي ميري از ديزي فروش بازار مي خري و مياري.

مردك كه هواي خواب شيرين بعد از ناهار به سرش زده بود، پكر شد و زير لب گفت: نميشه اينو يه ساعت بعد بخرم؟ تازه اين همه ديزي را مي خواهي چكار؟ هر روز يه ديزي؛ هر هفته هفت ديزي.

زنك جوابي نداد. به صداي پارس سگي رفت طرف دريچه اي كه از طبقه ي دوم به كوچه باز مي شد. نگاهي به كوچه انداخت و به كسي گفت: يه كم صبركن. ذليل شده هواي خواب به كله ش زده. دارم مي فرستمش پي نخود سياه. خبرت مي كنم. در را بست. قيافه ي اخمويي گرفت و گفت: گور بگور شي همسايه بد!

اين را گفت كه شوهرش چيزي نپرسد. و چه بجا گفت. مردك خود را حاضر كرده بود كه بپرسد كي بود؟ مي خواست سرصحبت را باز كند و موضوع ديزي ماست مالي شود. زنك در درگاه گفت: نشنيدي گفتم يه ديزي مي خوام؟

مردك گفت: چرا شنفتم. زن دست در جيب كت مردك كه دم در آويخته بود كرد و كليدي درآورد. گفت: كليد رو ورداشتم. هر وقت اومدي در ميزني ميام باز مي كنم. حالا ميرم بخوابم. و رفت به اتاقي كه مي شد گفت اتاق آرايش است. لباس هايش را درآورد. بدنش را عطر ماليد. بهترين لباسش را پوشيد. سرش را شانه زد. سرخاب سفيداب ماليد. كوتاه سخن تا شوهرش برود با خودش ور رفت بعد مثل عروس پا به درون اتاق گذاشت و دريچه را باز كرد. مردك سر پيچ كوچه به جوان شيك پوش خوش هيكلي برخورد. بس كه خواب آلود بود، كفش جوان را لگد كرد و فحش شنيد. جلوت را نگاه كن، بي سر و پا!

بازار ديزي فروش ها آن سر شهر بود. تا آن جا برسد يكساعت تمام طول كشيد. به نخستين ديزي فروش گفت: منو زنم فرستاده كه يه ديزي بخرم. اگه دارين بدين.

ديزي فروش زد زير خنده. كمي كه آرام شد به ديزي فروش پهلو دستيش هي زد: اوهوي، مشدي غضنفر ديزي فروش! باز هم آقا رو زنش فرستاده ديزي بخره ها… ها… ها… ها ها.

او هم موذيانه زد زير خنده و سقف بلورين بازار را لرزاند و همسايه ي پهلو دستيش را آگاه كرد:

اوهوي، داش سيد كاظم ديزي فروش! خل مي خواستي ببيني؟ نگاه كن. باز هم زنش فرستاده ديزي بخره ها… ها… ها ها.

داش سيد كاظم ديزي فروش چنان با شدت خنديد كه دو تا ديزي از زير دستش در رفت و خاكشير شد. او هم خنده اش را قاطي خنده ي سه نفر نخستين كرد و به پهلودستيش هي زد:

اوهو، آميز موسا كبلا سيد حسني ديزي فروش! نگاه كن. بازم زنش فرستاده ديزي بخره… ها… ها… ها ها.

صداهاي خنده بازار را پر كرد. ديزي فروش ها سر مردك ريخته بودند و مي خنديدند. مسخره اش مي كردند. خلش مي خواندند. آخر سر مثل هميشه يك ديزي به قيمت بيست ريال فروختند و روانه اش كردند.

يكساعت ديگر طول كشيد تا مردك به خانه اش رسيد. در زد. باز نشد. باز هم زد. باز هم باز نشد. آنوقت دلش خواست لگدي به در بكوبد. آجري از بالاي در افتاد و سرش را شكست. چيزي نگفت. دستي به سرش كشيد و خون قرمز خوش رنگش را نگاه كرد و لبخند تلخي زد.

در اين وقت دريچه ي بالا خانه شان باز شد و صداي زنش را شنيد كه گفت: ديزي خريدي؟

مردك گفت: خريدم.

زن گفت: خب،‌ پرسيدي توش چقدر نمك بريزم؟

مرد اين را نپرسيده بود. هيچ وقت اين را نمي پرسيد. مي رفت ديزي را مي خريد مي آورد، اما نمي پرسيد چقدر نمك بايد توش ريخت. چون مي دانست كه نپرسيدن با پرسيدنش يكي است. اگر مي پرسيد، باز زنش بهانه هاي ديگري داشت: بپرس ببين چقدر آب بريزم، بپرس ببين چند دانه نخود مي گيرد. بپرس ببين …

اين بود كه هيچوقت نمي پرسيد. زنش دو بدستش افتاد: آخه زير آوار بموني انشاالله. مگه صد دفعه نگفته م نمك ديزي را بپرس بيا؟ يا الله زود برگرد و بپرس بيا. تا نپرسي در واشدني نيس. ديگه گذشته ها گذشته. مث دفعه هاي پيش نيس كه بهت رحم كنم و درو باز كنم. ديگه مته به خشخاش گذاشته م. ميري مي پرسي، يا تا روز قيامت همونجا مي موني؟

مردك خونش را مي ديد كه از نوك بينيش چكه مي كند. صداي زنش را هم مي شنيد اما خودش را نمي ديد. صداي نفس نفس زدن كس ديگري را هم مي شنيد.

زنش گفت: چرا واستادي؟ گفتم…

حرفش ناتمام ماند. چيزي زنش را عقب كشيد و دست مردي دريچه را – دريچه ي خانه اش را – بست. مردك خون آلود و كوفته راه بازار ديزي فروش ها را پيش گرفت و به نخستين ديزي فروش كه رسيد گفت: زنم اندازه ي نمك ديزي را پرسيد.

ديزي فروش انگشتي به خون سر مردك زد و نگاه كرد ديد خيس است. گفت: انگار زنده اي!

بعد شديدتر از پيش قهقهه را سر داد و به همسايه پهلو دستيش هي زد: اوهوي، مشدي غضنفر ديزي فروش! نگاه كن، آقا رو زنش فرستاده اندازه ي نمك ديزي رو بدونه. نگفتم؟ …. ها… ها ها.

مثل دفعه ي پيش ديزي فروش ها يكي پس از ديگري به سر مردك ريختند و خنديدند. سقف بلورين بازار از زور خنده ترك برداشت. چند ديزي جوراجور از قفسه ها افتاد و خاكشير شد، آخر سر به مرد گفتند: برو به زنت بگو ، بيش از نيم مشت. كم از يه مشت.»

مردك راه افتاد. بلند بلند اين حرف را تكرار مي كرد كه فراموشش نشود. بيش از نيم مشت، كم از يه مشت… بيش از نيم مشت، كم از يه مشت. گذارش از جايي افتاد كه در آنجا خرمن به باد مي دادند. ورد مردك را كه شنيدند گمان بردند كه روي سخنش با آنها است به سرش ريختند و تا مي خورد زدندش. وقت كتك تمام شد، يكدفعه به سر مردك زد كه نكند همه ي اين كارها زير سر زنش باشد. دو تا بد و بيراه نثار زنش كرد و پا شد كه برود. خرمن كوبها گفتند: ديگه از اين غلط ها نكني، نگي بيش از نيم مشت، كم از يه مشت!

مردك گفت: پس چي بگم؟ گفتند، بگو يكي هزار شه، خدا بركت بده.

مردك راه افتاد. بلند بلند مي گفت: يكي هزار شه، خدا بركت بده! يكي هزار شه، خدا بركت بده!

به جماعتي برخورد كه تابوتي روي دوش مي بردند. كسيشان مرده بود. ورد مردك را كه شنيدند، به سرش ريختند و تا مي خورد زدندش. وقتي كتك تمام شد باز به سر مردك زد كه نكند همه ي اين كارها زير سر زنش باشد! پيش خودش گفت: اگه اين دفعه پام به خونه برسه مي دونم چكار كنم، چهار تا بد و بيراه نثار زنش كرد و پا شد كه برود. عزاداران گفتند: ديگه از اين غلط ها نكني، نگي يكي هزار شه!

مرد گفت: پس چي بگم؟

گفتند: بگو اول آخري شه. ديديد ديگه نبينيد.

مردك راه افتاد. بلند بلند مي گفت: اول آخري شه، ديديد ديگه نبينيد!.. اول آخري شه، ديديد ديگه نبينيد!.. به جماعتي رسيد كه عروس به خانه ي داماد مي بردند.

ورد مردك را كه شنيدند يكي جلو اسب عروس را گرفت و باقي ريختند به سرش و تا مي خورد زدندش. باز به سر مردك زد كه نكند همه ي اين كارها زير سر زنش باشد. پيش خودش گفت:

اگه پام به خونه برسه، مي دونم چكار كنم. اين دفعه حقشه آش كشك با نون بيات بخوره. هشت تا بد و بيراه نثار زنش كرد و پا شد كه برود. آدمهاي عروس گفتند: ديگه از اين غلط ها نكني. نگي ديديد ديگه نبينيد.

مرد گفت: پس چي بگم؟

گفتند: سوت بزن، كلاهت را هوا بينداز، شادي كن، بخند، فرياد بكش، آن قدر شادي كن كه مردم به حالت حسرت بخورند. يه كم اخم كني واي به حال و روزگارت. بايد بخندي. بايد شادي كني، بازي كني، مي فهمي؟ مگه نمي بيني همه شادي مي كنن؟ خوب گوش هات رو باز كن، يه كم اخم كني واي بحالت. بايد بخندي و شادي كني. مي فهمي كه؟

مردك خون لبهايش را پاك كرد. دندان هاي جلويش را كه در اثر مشت لق شده بود كند و دور انداخت و گفت: خيلي هم خوب مي فهمم.

سپس راه افتاد. در حاليكه خون سرش از نوك بيني اش چكه مي كرد، اما لب هايش مي خنديد. خودش شادي مي كرد. فرياد مي زد. اخم نمي كرد. جست و خيز مي كرد و كلاهش را بهوا مي انداخت. و سوت هم مي زد. وقتي سوت مي زد خون از دهانش مي جست. وقتي مي خنديد اشك از چشمانش مي پريد. وقتي مي پريد پاره هاي لباسش بلند مي شد. وقتي كلاهش را بالا مي انداخت از سوراخ وسط كلاهش آسمان را مي ديد. در اين هنگام به كفتربازي برخورد كه كفترهايش را رديف هم لب بام نشانده بود و داشت دانه مي پاشيد كه كفترهاي همسايه را بگيرد.

كفترها به هواي داد و فرياد مردك پريدند و تا دوردست رفتند. كفترباز سخت عصباني شد و بكوچه آمد و مردك را تا مي خورد كتك زد. بسر مردك زد كه همه ي اين كارها زير سر زنش است.

پيش خود گفت: منو مسخره خودش كرده، مي دونه كه همه چيز زندگيش از منه. نمي خواد كاريم بكنه همين جوري سر مي دونه. شانزده تا بد و بيراه نثار زنش كرد و پا شد كه برود.

كفتر باز گفت: ديگه از اين غلط ها نكني!

مردك گفت: پس چي بگم؟

كفتر باز گفت: هيچي نگو. كمرت را خم مي كني، صدات رو ميبري، كلاهت رو محكم مي چسبي، نفس هم نمي كشي، دست و پاتو جمع مي كني، پاورچين پاورچين از كنار ديوار راه مي ري. نفس هم نمي كشي. مي فهمي كه!

مردك گفت: مي فهمم! خيلي هم خوب مي فهمم. كمرم باس خم بشه صدام بريده، كلاهم رو محكم مي چسبم، نفس هم نمي كشم از كنار ديوار يواشكي رد ميشم، مث اينكه نيستم. و راه افتاد. كمرش خم شده بود و نفسش بريده.

و… اين دفعه پي در پي مي گفت: همه ي اين كارها زير سر زنمه… همه ي كارها زير سر زنمه… به جماعتي برخورد كه جلو دكان جواهر سازي جمع شده بودند. وقت ظهر، روز روشن دكانش را دزد زده بود و جماعت در جستجوي دزد بودند.

مردك را كه با آن حال ديدند، دزدش پنداشتند آنقدر كتكش زدند كه نگو. خون خوشرنگ مردك از نوك بينيش چكه مي كرد. سي و دو تا بد و بيراه نثار زنش كرد و خواست كه برود، گفتند:

اگر تو دزد نيستي نبايد اين جوري راه بري – پس از آنكه جيب هايش را نگاه كرده، سر و وضعش را ديده بودند، او را ديوانه پنداشته بودند. مردك گفت: پس چكار كنم؟

گفتند: سرتو بالا بگير، كمرت را راست كن و برو. مردك راه افتاد.

سر را بالا نگاه داشته بود و قد راست كرده بود. از اين حالتش خوشش مي آمد گويي سالها در جستجوي چيزي بود و حالا آنرا پيدا كرده بود. فكر كرد: از بس خم شده بودم داشتم قوز در مي آوردم.

در همين فكر بود كه نردباني جلوش سبز شد. نردبان از در خانه اي بيرون مي آمد و در خانه ي روبرويي وارد مي شد.

مردم خم مي شدند كه بگذرند.

مردك خم نشد. نمي خواست اين حالت خوش آيندش را از دست بدهد. راست راست پيش رفت.

مردم در كارش حيران ماندند. او را ديوانه خواندند. سر مردك سخت خورد به نردبان و عقب برگشت. نردبان انتها نداشت. هي پله بود كه از يك در بيرون مي آمد و در ديگري مي رفت.

مردك بار ديگر پيش رفت. و بار ديگر پيشاني و سرش زخم برداشت. اين كار چند بار تكرار شد. جماعت مسخره اش كردند، آخر ديوونه، مي خواهي بگويي يك تنه نردبان باين كلفتي را خواهي شكست و به آن طرف خواهي رفت؟ بيخود است. خودكشي است، ديوونه! مردك اين حرف ها را از يك گوش مي گرفت و از گوش ديگر بيرون مي كرد.

زير لب زمزمه اي داشت. ناگهان همه ديدند مردك عقب عقب رفت، رسيد به آخر كوچه، آنوقت شروع كرد به دويدن. نردبان از حركت نايستاده بود. چند نفري ايستاده بودند و نگاه مي كردند، مي گفتند: خوب، عجله اي نداريم. مي ايستيم. وقتي نردبان را بردند مي رويم. حركت نردبان تندتر شد و اين ها گفتند: آخرها شه. مردك تند مي دويد، اگر بزمين مي خورد هزار تكه مي شد، رسيد پاي نردبان. جست زد پريد، نردبان زودي بالا رفت، پاي مردك گير كرد و افتاد به آن طرف به رو. چند نفري از زير نردبان گذشتند و نردبان ايستاد. مردك خون آلود برخاست نشست و چهل بد و بيراه نثار زنش كرد و پا بدو گذاشت.

هياهو از دو سو برخاست. از پشت سر مردك شنيد: ترو خدا برگرد، اگر مسلموني نرو، يه نگاه به پشت سرت بكن، قاقات ميديم برگرد!.. مردك دويد و دويد تا بخانه شان رسيد. در زد باز نشد. باز هم زد. باز هم باز نشد. بسرش زد و دو لگد بدر كوبيد آجري از بالا افتاد و سرش بيشتر شكست. چيزي نگفت. خون رنگينش از نوك بينيش چكه مي كرد. باز هم دو لگد بدر زد. سرش را گرفت كه آجر رويش بيفتد. مي خواست زنش را تحقير كند. نشان دهد كه او نمي تواند نگذارد كه شوهرش تحقيرش كند. آجر افتاد دريچه باز شد.

صدايي گفت: كيه؟ مردك گفت منم. زنش گفت: ترو نمي شناسم. مردك گفت: شوهرت. زن گفت: باشه. اسمت چيه؟

راستي اسمش چه بود؟ اين را ديگر نخوانده بود. زنش هيچوقت اين بهانه را نياورده بود. فكر كرد كه در گذشته ها چطور صدايش مي زدند. چيزي بيادش نيامد. وقتي به آن جوان شيك پوش خوش هيكل برخورد، او را «بي سر و پا» صدا كرد. مي شد گفت اسمش «بي سر و پا» ست؟

اگر اين طور بود پس چرا در بازار ديزي فروش ها او را «خل» گفته بودند؟ نكند اسمش «خل» باشد! نه. اگر خل بود پس چرا پهلوي آن نردبان تمام نشدني «ديوانه» اش خوانده بودند! اسمش يادش رفته بود. شايد هم از نخست نامي نداشته است. كاش اينطور بود، آنوقت آسوده مي شد و بخود مي گفت: خر ما از كرگي دم نداشت. اما مي دانست كه روزي اسمي داشته است. زنش فرياد زد: خوب نگفتي اسمت چيه؟ تا نگي در خونه واشدني نيس. رهگذري گفت: اسمتو مي پرسه؟ اين كه چيزي نشد. بگو بهروز، بگو افتخار، بگو. مرد بر هم نگشت كه رهگذر را نگاه كند. زنش گفت: ها؟ مرد گفت: يادم رفته. برم پيدا كنم برگردم، برگشت كه برود. صداي خنده هايي شنيد. رو برگردانيد. تمام ديزي فروش ها در چارچوب دريچه جمع شده بودند و قاه قاه مي خنديدند. مردك بدستش نگاه كرد ديزي دستش بود. خون تويش جمع بود. ديزي را پرت كرد طرف دريچه. ديزي برگشت و خورد بسر خودش. صداي خنده بلندتر شد.

ديزي فروشي در خانه اش قد برافراشته بود و قنديل خانه را از سقف مي كند، اين ها همه اش در چارچوب دريچه بود.

مرد زير لب گفت: باشد! و راه افتاد.

تنگ غروب مرد بيرون شهر دم دروازه نشسته بود روي كپه خاكروبه اي و از آيندگان و روندگان اسمش را مي پرسيد.

حس مي كرد زنجيري را كه بنافش بسته شده از آسمان آويخته اند و ستارگان در دوردست ها سوسو مي زنند.

مطلب مشابه: داستان و حکایت‌های معروف هزار و یک شب (۱۰ داستان دلنشین)

مطلب مشابه: داستان های کوتاه جلال آل احمد؛ ۵ داستان جالب دلنشین

يك هلو و هزار هلو

يك هلو و هزار هلو

بغل ده فقير و بي آبي باغ بسيار بزرگي بود، آباد آباد. پر از انواع درختان ميوه و آب فراوان. باغ چنان بزرگ و پردرخت بود كه اگر از اين سرش حتي با دوربين نگاه مي كردي آن سرش را نمي توانستي ببيني.

چند سال پيش ارباب ده زمين ها را تكه تكه كرده بود و فروخته بود به روستاييان اما باغ را براي خودش نگاه داشته بود. البته زمين هاي روستاييان هموار و پردرخت نبود. آب هم نداشت. اصلا ده يك همواري بزرگ در وسط دره داشت كه همان باغ اربابي بود، و مقداري زمين هاي ناهموار در بالاي تپه ها و سرازيري دره ها كه روستاييان از ارباب خريده بودند و گندم و جو ديمي مي كاشتند.

خلاصه. از اين حرف ها بگذريم كه شايد مربوط به قصه ي ما نباشد.

دو تا درخت هلو هم توي باغ روييده بودند، يكي از ديگري كوچكتر و جوانتر. برگ ها و گل هاي اين دو درخت كاملا مثل هم بودند به طوري كه هر كسي در نظر اول مي فهميد كه هر دو درخت يك جنسند.

درخت بزرگتر پيوندي بود و هر سال هلوهاي درشت و گلگون و زيبايي مي آورد چنان كه به سختي توي مشت جا مي گرفتند و آدم دلش نمي آمد آنها را گاز بزند و بخورد.

باغبان مي گفت درخت بزرگتر را يك مهندس خارجي پيوند كرده كه پيوند را هم از مملكت خودشان آورده بود. معلوم است كه هلوهاي درختي كه اينقدر پول بالايش خرج شده باشد چقدر قيمت دارد.

دور گردن هر دو درخت روي تخته پاره يي دعاي « وان يكاد» نوشته آويزان كرده بودند كه چشم زخم نخورند.

درخت هلوي كوچكتر هر سال تقريباً هزار گل باز مي كرد اما يك هلو نمي رساند. يا گل هايش را مي ريخت و يا هلوهايش را نرسيده زرد مي كرد و مي ريخت. باغبان هر چه از دستش برمي آمد براي درخت كوچكتر مي كرد اما درخت هلوي كوچكتر اصلا عوض نمي شد. سال به سال شاخ و برگ زيادتري مي روياند اما يك هلو براي درمان هم كه شده بود، بزرگ نمي كرد.

باغبان به فكرش رسيد كه درخت كوچكتر را هم پيوندي كند اما درخت باز عوض نشد. انگار بناي كار را به لج و لجبازي گذاشته بود. عاقبت باغبان به تنگ آمد، خواست حقه بزند و درخت هلوي كوچكتر را بترساند. رفت اره يي آورد و زنش را هم صدا كرد و جلو درخت هلوي كوچكتر شروع كرد به تيز كردن دندانه هاي اره. بعد كه اره حسابي تيز شد. عقب عقب رفت و يكدفعه خيز برداشت به طرف درخت هلوي كوچكتر كه مثلا همين حالا تو را از بيخ و بن اره مي كنم و دور مي اندازم تا تو باشي ديگر هلوهايت را نريزي.

باغبان هنوز در نيمه راه بود كه زنش از پشت سر دستش را گرفت و گفت: مرگ من دست نگهدار. من به تو قول مي دهم كه از سال آينده هلوهايش را نگاه دارد و بزرگ كند. اگر باز هم تنبلي كرد آنوقت دوتايي سرش را مي بريم و مي اندازيم توي تنور كه بسوزد و خاكستر شود.

اين دوز و كلك و ترساندن هم رفتار درخت را عوض نكرد.

لابد همه تان مي خواهيد بدانيد درخت هلوي كوچكتر حرفش چه بود و چرا هلوهايش را رسيده نمي كرد. بسيار خوب. از اينجا به بعد قصه ي ما خودش شرح همين قضيه خواهد بود.

***

گوش كنيد!..

خوب گوش هايتان را باز كنيد كه درخت هلوي كوچكتر مي خواهد حرف بزند. ديگر صدا نكنيد ببينيم درخت هلوي كوچكتر چه مي گويد. مثل اين كه سرگذشتش را نقل مي كند:

« ما صد تا صد و پنجاه تا هلو بوديم و توي سبدي نشسته بوديم. باغبان سر و ته سبد و كناره هاي سبد را برگ درخت مو پوشانده بود كه آ‏فتاب پوست لطيفمان را خشك نكند و گرد و غبار روي گونه هاي قرمزمان ننشيند. فقط كمي نور سبز از ميان برگ هاي نازك مو داخل مي شد و در آنجا كه با سرخي گونه هايمان قاتي مي شد، منظره ي دل انگيزي درست مي كرد.

باغبان ما را صبح زود آفتاب نزده چيده بود، از اين رو تن همه مان خنك و مرطوب بود. سرماي شبهاي پاييز هنوز توي تنمان بود و گرماي كمي از برگ هاي سبز مي گذشت و تو مي آمد، به دل همه مان مي چسبيد.

البته ما همه فرزندان يك درخت بوديم. هر سال همان موقع باغبان هلوهاي مادرم را مي چيد، توي سبد پر مي كرد و مي برد به شهر. آنجا مي رفت در خانه ي ارباب را مي زد. سبد را تحويل مي داد و به ده برمي گشت. مثل حالا.

داشتم مي گفتم كه ما صد تا صد و پنجاه تا هلوي رسيده و آبدار بوديم. از خودم بگويم كه از آب شيرين و لذيذي پر بودم. پوست نرم و نازكم انگار مي خواست بتركد. قرمزي طوري به گونه هايم دويده بود كه اگر من را مي ديدي خيال مي كردي حتماً از برهنگي خودم خجالت مي كشم. مخصوصاً كه سر و برم هنوز از شبنم پاييزي تر بود، انگار آب تني كرده باشم.

هسته ي درشت و سفتم در فكر زندگي تازه يي بود. بهتر است بگويم خود من به زندگي تازه يي فكر مي كردم. هسته ي من جدا از من نبود.

باغبان من را بالاي سبد گذاشته بود كه در نظر اول ديده شوم. شايد به اين علت كه درشت تر و آبدارتر از همه بودم. البته تعريف خودم را نمي كنم. هر هلويي كه مجال داشته باشد رشد كند و بزرگ شود و برسد، درشت و آبدار خواهد شد مگر هلوهايي كه تنبلي مي كنند و فريب كرم ها را مي خورند و به آن ها اجازه مي دهند كه داخل پوست و گوشتشان بشوند و حتي هسته شان را بخورند.

اگر همانطوري كه توي سبد نشسته بوديم پيش ارباب مي رفتيم، ناچار من قسمت دختر عزيز دردانه ي ارباب مي شدم. دختر ارباب هم يك گاز از گونه ام مي گرفت و من را دور مي انداخت. آخر خانه ي ارباب مثل خانه ي صاحبعلي و پولاد نبود كه يك دانه زردآلو و خيار و هلو از درش وارد نشده بود. در صورتي كه باغبان نقل مي كند كه ارباب براي دخترش از كشورهاي خارجه ميوه وارد مي كند. سفارش مي كند كه با طياره براي دخترش پرتقال و موز و انگور حتي گل بياورند. البته براي اين كارها مثل ريگ پول خرج مي كند. حالا خودت حساب كن ببين پول لباس و مدرسه و خوراك و دكتر و پرستار و نوكر و اسباب بازي ها و مسافرت ها و گردش هاي دختر ارباب چقدر مي شود. تو بگو هر ماه ده هزار تومان. باز كم گفته يي – از مطلب دور افتادم.

باغبان سبد در دست از خيابان وسطي باغ مي گذشت كه يك دفعه زير پايش لانه ي موشي خراب شد به طوري كه كم مانده بود باغبان به زمين بخورد اما خودش را سر پا نگه داشت فقط سبد تكان سختي خورد و در نتيجه من ليز خوردم و افتادم روي خاك. باغبان من را نديد و گذاشت رفت.

حالا ديگر آفتاب توي باغ پهن شده بود. خاك كمي گرم بود اما آفتاب خيلي گرم بود. شايد هم چون تن من خنك بود، خيال مي كردم آفتاب خيلي گرم بود.

گرما يواش يواش از پوستم گذشت و به گوشتم رسيد. شيره ي تنم هم گرم شد. آنوقت گرما رسيد به هسته ام. كمي بعد حس كردم دارم تشنه مي شوم.

پيش مادرم كه بودم، هر وقت تشنه ام مي شد ازش آب مي نوشيدم و خورشيد را نگاه مي كردم كه بيشتر بر من بتابد و بيشتر گرمم كند. خورشيد بر من مي تابيد. گونه هايم داغ مي شدند. من از مادرم آب مي مكيدم، غذا مي خوردم، و شيره ي تنم به جوش مي آمد، و هر روز درشت تر و درشت تر و زيباتر و گلگون تر و آبدارتر مي شدم، و قرمزي بيشتري توي رگ هاي صورتم مي دويد و سنگيني مي كردم و بازوي مادرم را خم مي كردم و تاب مي خوردم.

مادرم مي گفت: دختر خوشگلم، خودت را از آفتاب ندزد. خورشيد دوست ماست. زمين به ما غذا مي دهد و خورشيد آن را مي پزد. بعلاوه خوشگلي تو از خورشيد است. ببين، آنهايي كه خودشان را از آفتاب مي دزدند چقدر زردنبو و استخواني اند. دختر خوشگلم، بدان كه اگر روزي خورشيد از زمين قهر كند و بر آن نتابد، ديگر موجود زنده يي بر روي زمين نخواهد ماند. نه گياه نه حيوان.

از اين رو تا مي توانستم تنم را به آفتاب مي سپردم و گرماي خورشيد را مي مكيدم و در خودم جمع مي كردم و مي ديدم كه روز به روز قوتم بيشتر مي شود. هميشه از خودم مي پرسيدم:

« اگر روزي كسي خورشيد را برنجاند و خورشيد از ما قهر كند، ما چه خاكي به سر مي كنيم؟» عاقبت جوابي پيدا نكردم و از مادرم پرسيدم: مادر، اگر روزي كسي خورشيد خانم را برنجاند و خورشيد خانم از ما قهر كند، ما چكار مي كنيم؟

مادرم با برگ هايش غبار روي گونه هايم را پاك كرد و گفت: چه فكرهايي مي كني! معلوم مي شود كه تو دختر باهوشي هستي. مي داني دخترم، خورشيد خانم به خاطر چند نفر مردم آزار و خودپسند از ما قهر نمي كند فقط ممكن است روزي يواش يواش نور و گرمايش كم بشود بميرد آنوقت ما بايد به فكر خورشيد ديگري باشيم والا در تاريكي مي مانيم و از سرما يخ مي زنيم و مي خشكيم.

راستي كجاي قصه بودم؟

آري، داشتم مي گفتم كه گرما به هسته ام رسيد و تشنه شدم. كمي بعد شيره ي تنم به جوش آمد و پوستم شروع كرد به خشك شدن و ترك برداشتن. مورچه سواري دوان دوان از راه رسيد و شروع كرد به دور و بر من گرديدن.

وقتي كه از سبد به زمين افتاده بودم، پوستم از جايي تركيده بود و كمي از شيره ام به بيرون ريخته بود و جلو آفتاب سفت شده بود. مورچه سوار نيش هايش را توي شيره فرو كرد و كشيد. بعد ول كرد. مدتي به جاي نيش هايش خيره شد بعد دوباره نيش هايش را فرو كرد و شاخك هايش را راست نگاه داشت و پاهايش را به زمين فشرد و چنان محكم شروع كرد به كشيدن كه من به خودم گفتم الان نيش هايش از جا كنده مي شود. مورچه سوار كمي ديگر زور داد. عاقبت تكه يي از شيره ي سفت شده را كند و خوشحال و دوان دوان از من دور شد.

همين موقع ها بود كه صدايي شنيدم. دو نفر از بالاي ديوار توي باغ پريدند و دوان دوان به طرف من آمدند. صاحبعلي و پولاد بودند و آمده بودند شكمي از ميوه سير بكنند. مثل آن يكي روستاييان هيچ ترسي از تفنگ باغبان نداشتند. آن يكي روستائيان هيچوقت قدم بباغ نميگذاشتند، اما پولاد و صاحبعلي هميشه پابرهنه با يك شلوار پاره و وصله دار توي باغ ولو بودند. باغبان حتي چند دفعه پشت سرشان گلوله در كرده بود اما پولاد و صاحبعلي در رفته بودند. آن موقع ها هر دو هفت هشت ساله بودند.

خلاصه، آن روز دوان دوان آمدند از روي من پريدند و رفتند به سراغ مادرم. كمي بعد ديدم دارند برمي گردند اما اوقاتشان بدجوري تلخ است. از حرف زدن هايشان فهميدم كه از دست باغبان عصباني اند.

پولاد مي گفت: ديدي؟ اين هم آخرين ميوه ي باغ كه حتي يك دانه اش قسمت ما نشد.

صاحبعلي گفت: آخر چكار مي توانستيم بكنيم؟ يك ماه آزگار است كه نره خر تفنگ به دست گرفته نشسته در پاي درخت، تكان نمي خورد.

پولاد گفت: پدرسگ لعنتي! حتي يك دانه براي ما نگذاشته. آخ كه چقدر دلم مي خواست يك دانه از آن آبدارهايش را زوركي توي دهانم مي تپاندم!.. يادت مي آيد سال گذشته چقدر هلو خورديم؟

صاحبعلي گفت: انگاري ما آدم نيستيم. همه چيز را دانه دانه مي چيند مي برد تحويل مي دهد به آن مردكه ي پدرسگ كه حرامش بكند. همه اش تقصير ماست كه دست روي دست گذاشته ايم و نشسته ايم و مي گذاريم كه ده را بچاپد.

پولاد گفت: مي داني صاحبعلي، يا بايد اين باغ مال ده باشد يا من همه ي درخت ها را آتش مي زنم.

صاحبعلي گفت: دو تايي مي زنيم.

پولاد گفت: بي غيرتيم اگر نزنيم.

صاحبعلي گفت: بچه ي پدرمان نيستيم اگر نزنيم.

بچه ها چنان عصباني بودند و پاهايشان را به زمين مي زدند كه يك دفعه ترسيدم نكند لگدم كنند. اما نه، نكردند. درست جلو رويشان بودم كه خاري به پاي پولاد فرو رفت. پولاد خم شد خار را دربياورد كه چشمش به من افتاد و خار پايش را فراموش كرد. من را از زمين برداشت و به صاحبعلي گفت: نگاه كن صاحبعلي!

بچه ها من را دست به دست مي دادند و خوشحالي مي كردند. دلشان نيامد كه من را همينجوري بخورند. من خيلي گرم بودم. دلم مي خواست من را خنك بكنند بخورند كه زير دندانشان بيشتر مزه كنم. دست هاي پر چروك و پينه بسته شان پوستم را مي خراشيد اما من خوشحال بودم چون مي دانستم كه من را تا آخرين ذره با لذت خواهند خورد و پس از خوردن، لب ها و انگشت هايشان را خواهند مكيد و من روزها و هفته ها زير دندانشان مزه خواهم كرد.

صاحبعلي گفت: پولاد، شرط مي كنم تا حالا همچنين هلوي درشتي نديده بوديم.

پولاد گفت: نه كه نديده بوديم.

صاحبعلي گفت: برويم كنار استخر. خنكش كنيم بخوريم خوشمزه تر است.

من را چنان با احتياط مي بردند كه انگار تنم را از شيشه ي نازكي ساخته بودند و با يك تكان مي افتادم مي شكستم.

كنار استخر سايه و خنك بود. بيدها و نارون هاي پيوندي چنان سايه ي خنكي انداخته بودند كه من در نفس اول خنكي را حتي در هسته ام حس كردم. من را با احتياط توي آب گذاشتند و چهار دست كوچك و پينه بسته شان را جلو آب گرفتند كه من را نبرد توي استخر بيندازد. آب حسابي يخ بود. كمي كه نشستند پولاد گفت: صاحبعلي!

صاحبعلي گفت: ها، بگو.

پولاد گفت: مي گويم اين هلو خيلي قيمت داردها!

صاحبعلي گفت: آري.

پولاد گفت: آري كه حرف نشد. اگر مي داني بگو چند.

صاحبعلي فكري كرد و گفت: من هم مي گويم خيلي قيمت دارد.

پولاد گفت: مثلا چقدر؟

صاحبعلي باز فكري كرد و گفت: اگر حسابي سردش بكنيم – حسابي ها! – هزار تومان.

پولاد گفت: پول نديدي خيال مي كني هزار هم شد پول.

صاحبعلي گفت: خوب، تو كه ماشاالله سر خزانه نشسته يي بگو چقدر.

پولاد گفت: صد تومان.

صاحبعلي گفت: هزار كه از صد بيشتر است.

پولاد گفت: تو بميري! من كه از خودم حرف در نمي آورم. از پدرم شنيده ام.

صاحبعلي گفت: اگر اين جوري است شايد هم هر دو يكي باشد. من هم از خودم حرف در نمي آورم. از پدرم شنيده ام.

پولاد من را يواشكي لمس كرد و گفت: دست هايم يخ كرد. به نظرم وقتش است بخوريم.

صاحبعلي هم من را با احتياط لمس كرد و گفت: آري، سرد سرد است.

آنوقت من را از آب درآورد. از آب كه درآمدم بيرون را گرم حس كردم. حالا دلم مي خواست من را زودتر بخورند تا نشان بدهم كه لذيذتر از آن هستم كه خيال مي كنند. دلم مي خواست تمام قوت و گرمايي را كه از خورشيد و از مادرم گرفته بودم به تن اين دو بچه ي روستايي برسانم.

در حالي كه پولاد و صاحبعلي براي خوردن من تصميم مي گرفتند، من توي اين فكرها بودم كه در عمرم چند دفعه حال به حال شده ام و چند دفعه ي ديگر هم خواهم شد. به خودم مي گفتم: « روزي ذره هاي بدنم خاك و آب بودند، بعضي هايشان هم نور خورشيد. مادرم آن ها را كم كم از زمين مي مكيد و تا نوك شاخه هايش بالا مي آورد. بعد مادرم غنچه كرد، بعد گل كرد و يواش يواش من درست شدم. من ذره هاي تنم را كم كم، از تن مادرم مكيدم و با ذره هاي نور خورشيد قاتي كردم تا هسته و پوست و گوشتم درست شد و شدم هلويي رسيده و آبدار. اما اكنون پولاد و صاحبعلي من را مي خورند و مدتي بعد ذره هاي تن من جزو گوشت و مو و استخوان بدن آنها مي شود. البته آنها هم روزي خواهند مرد، آنوقت ذره هاي تن من چه خواهند شد؟»

بچه ها تصميم گرفتند من را بخورند. صاحبعلي من را داد به پولاد و گفت: يك گاز بزن.

پولاد يك گاز زد و من را داد به صاحبعلي و خودش شروع كرد لب هايش را مكيدن. صاحبعلي هم يك گاز زد و من را داد به پولاد.

همانطوري كه به خودم گفته بودم زير دندانشان خيلي مزه كردم.

اكنون گوشت تن من از بين مي رفت اما هسته ام در فكر زندگي تازه يي بود. يك دقيقه بعد از هلويي به نام من اثري نمي ماند در حالي كه هسته ام نقشه مي كشيد كه كي و چه جوري شروع به روييدن كند. من در يك زمان معين هم مي مردم و هم زنده مي شدم.

آخرين دفعه پولاد من را توي دهانش گذاشت و آخرين ذره گوشتم را مكيد و فرو برد و وقتي من را دوباره بيرون آورد، ديگر هلو نبودم، هسته يي زنده بودم كه پوسته ي سختي داشتم و تويش تخم زندگي تازه را پنهان كرده بودم. فقط احتياج به كمي استراحت و خاك نمناك داشتم كه پوسته ام را بشكافم و برويم.

وقتي بچه ها انگشت ها و لب هايشان را چند دفعه مكيدند، پولاد گفت: حالا چكار كنيم؟

صاحبعلي گفت: برويم توي آب.

پولاد گفت: هسته اش را نمي خوريم؟

صاحبعلي گفت: برايش نقشه يي دارم. بگذار باشد.

پولاد من را گذاشت در پاي درخت بيدي و عقب عقب رفت و خيز برداشت خودش را به پشت انداخت توي آب در حالي كه زانوانش را توي شكمش جمع كرده بود و دست هايش را دور آن ها حلقه بسته بود. يك لحظه رفت زير آب، دست و پايي زد و سرپا ايستاد و لاي و لجن ته آب از اطرافش بلند شد. آب تا زير چانه اش مي رسيد. خزه هاي روي آب از سر و گوش و صورتش آويزان بود.

صاحبعلي گفت: پولاد، رويت را بكن آن بر.

پولاد گفت: شلوارت را در مي آوري؟

صاحبعلي گفت: آري. مي خواهم پدرم نفهمد باز آمديم شنا كرديم. كتكم مي زند.

پولاد گفت: هنوز كه تا ظهر بشود برگرديم به خانه، خيلي وقت داريم.

صاحبعلي گفت: مگر خورشيد را بالاي سرت نمي بيني؟

پولاد ديگر چيزي نگفت و رويش را آن بر كرد. وقتي صداي افتادن صاحبعلي در آب شنيده شد، پولاد رويش را برگرداند و آنوقت شروع كردند به شنا كردن و زيرآبي زدن و به سر و صورت يكديگر آب پاشيدن. بعد هر دو گفتند: بيوقت است. بيرون آمدند. پولاد پاچه هاي شلوارش را چند دفعه چلاند. آنوقت من را هم از پاي بيد برداشتند و راه افتادند. از ديوار ته باغ بالا رفتند و پريدند به آن بر. خانه هاي ده دورتر از باغ اربابي بود.

پولاد گفت: خوب، گفتي كه برايش نقشه يي داري.

صاحبعلي گفت: سايه كه پهن شد مي آيم صدايت مي كنم مي رويم بالاي تپه مي نشينيم برايت مي گويم چه نقشه يي دارم.

كوچه هاي ده خلوت اما از مگس و بوي پهن پر بود. سگ گنده يي از بالاي ديواري پريد جلوي پاي ما. پولاد دستي به سر و صورت سگ كشيد و خم شد و رفت به خانه شان. سگ هم به دنبال او توي خانه تپيد.

كوچه سربالا بود چنان كه كمي آن برتر كف كوچه با پشت بام خانه ي پولاد يكي مي شد. صاحبعلي از همان پشت بام ها راهش را كشيد و رفت. چند خانه آن برتر خانه ي خودشان بود. من را توي مشتش فشرد و جست زد توي حياط خانه شان و پايش تا زانو رفت توي سرگين خيس و نرمي كه مادرش يك ساعت پيش آنجا ريخته بود و صاحبعلي خبر نداشت. مادرش به صداي افتادن، سرش را از سوراخ خانه بيرون كرد و گفت: صاحبعلي، زود باش بيا براي پدرت يك لقمه نان و آب ببر.

صاحبعلي من را برد به طويله و در گوشه يي، توي پهن سوراخي كند و من را چال كرد. ديگر جز سياهي و بوي پهن چيزي نفهميدم. نمي دانم چند ساعتي در آنجا ماندم. بوي تند پهن كم مانده بود كه خفه ام كند. عاقبت حس كردم كه پهن از رويم برداشته مي شود. صاحبعلي بود. من را درآورد و يكي دو دفعه وسط دست هايش ماليد و به شلوارش كشيد تا تميز شدم. از همان راهي كه آمده بوديم رفتيم تا رسيديم پشت بام خانه ي پولاد. مادر و خواهر پولاد پشت بام تاپاله درست مي كردند و با زن همسايه حرف مي زدند كه تاپاله هاي خشك را از ديوار مي كند و تلنبار مي كرد.

صاحبعلي از مادر پولاد پرسيد كه پولاد كجاست؟ مادر پولاد گفت كه پولاد بزه را برده به صحرا، در خانه نيست.

پولاد را سر تپه پيدا كرديم. بز سياهشان را ول كرده بود پشت تپه چرا مي كرد و خودش با سگش چشم به راه ما نشسته بود. من ناگهان ملتفت شدم كه رنگ پوست پولاد و صاحبعلي درست مثل پوسته ي من است. هر دو از بس برهنه جلو آفتاب راه رفته بودند كه سياه سوخته شده بودند.

پولاد با بيصبري گفت: خوب، نقشه ات را بگو.

صاحبعلي گفت: مي خواهي صاحب يك درخت هلو بشوي؟

پولاد گفت: مگر ديوانه ام كه نخواهم!

صاحبعلي گفت: پس برويم.

پولاد گفت: بزه را چكار كنيم؟

صاحبعلي گفت: ولش مي كنيم توي خانه.

پولاد گفت: مادرم گفته تا خورشيد ننشسته برش نگردانم.

صاحبعلي گفت: پس سگه را مي گذاريم پيش بزه.

پولاد دستي به سر و گوش سگ كشيد و گفت: بزه را مي پايي تا من برگردم. خوب؟

ما سه تايي دوان دوان رفتيم تا رسيديم پاي ديوار باغ. صاحبعلي گفت: بپر بالا.

پولاد گفت: ديگر نمي خواهد نقشه ات را پنهان كني. خودم فهميدم. مي خواهيم هسته ي هلومان را بكاريم.

صاحبعلي گفت: درست است. هسته مان را پشت تل خاكي كه ته باغ ريخته مي كاريم. آنوقت چند سالي كه گذشت ما خودمان صاحب درخت هلويي هستيم. خودت كه مي فهمي چرا جاي ديگر نمي خواهيم بكاريم.

پولاد گفت: سر تپه، توي سنگها كه درخت هلو نمي رويد. درخت آب مي خواهد، خاك نرم مي خواهد.

صاحبعلي گفت: حالا ديگر مثل آخوند مرثيه نخوان، من رفتم بالا ببينم باغبان برنگشته باشد.

باغبان هنوز از شهر برنگشته بود. پولاد و صاحبعلي در يك گوشه ي خلوت باغ، پشت تل خاكي، زمين را كندند و من را زير خاك كردند و دستي روي من زدند و گذاشتند رفتند.

خاك تاريك و مرطوب من را بغل كرد و فشرد و به تنم چسبيد. البته من هنوز نمي توانستم برويم. مدتي وقت لازم بود تا قدرت رويش پيدا كنم.

از سرمايي كه به زير خاك راه پيدا مي كرد، فهميدم زمستان رسيده و برف روي خاك را پوشانده است. خاك تا نيم وجبي من يخ بست اما زير خاك آنقدر گرم بود كه من سردم نشود و يخ نكنم.

بدين ترتيب من موقتاً از جنب و جوش افتادم و در زير خاك به خواب خوش و شيريني فرو رفتم. خوابيدم كه در بهار آماده و با نيروي بيشتري بيدار شوم، برويم، از خاك درآيم و براي پولاد و صاحبعلي درخت پر ميوه يي شوم. درختي با هلوهاي درشت و آبدار و با گونه هاي گلگون مثل دخترهاي خوشگل خجالتي.

از خواب هايي كه در زمستان ديدم چيز زيادي به ياد ندارم فقط مي دانم كه يك دفعه خواب ديدم درخت بزرگي شده ام، پولاد و صاحبعلي از من بالا رفته اند شاخه هايم را تكان مي دهند و تمام بچه هاي لخت ده جمع شده اند هلوهاي من را توي هوا قاپ مي زنند با لذت مي خورند و آب از دهانشان سرازير مي شود سينه و شكم و ناف برهنه شان را خيس مي كند. بچه ي كچلي هي پولاد را صدا مي زد و مي گفت: پولاد. نگفتي اينها كه مي خوريم اسمش چيست؟ آخر من مي خواهم به خانه كه برگشتم به مادر بزرگم بگويم چي خوردم، و زياد هم خوردم اما از بس لذيذ بود هنوز سير نشده ام، و حاضرم باز هم بخورم، و حاضرم شرط كنم كه باز هم سير نشوم.

دو تا بچه ي كوچك هم بودند كه اصلا چيزي به تنشان نبود و مگس زيادي دور و بر بل و بيني و دهانشان نشسته بود. بچه ها هر كدام هلوي درشتي در دست گرفته بودند و با لذت گاز مي زدند و به به مي گفتند.

اين، يكي از خواب هايم بود.

آخرين دفعه گل بادام را در خواب ديدم.

مريض و بيهوش افتاده بودم يك دفعه صداي نرمي بلند شد و من حس كردم همراه صدا بوهاي آشناي زيادي به زير خاك داخل شدند. صدا گفت: گل بادام، بيا جلو عطرت را توي صورت هلو خوشگله بزن. اگر باز هم بيدار نشد، دست هايت را بكش روي صورت و تنش بگذار بوي گل را خوب بشنود. خلاصه هر چه زودتر بيدارش كن كه وقت رويش و جوانه زدن است. همه ي هسته ها دارند بيدار مي شوند.

عطر گل بادام و دست هايش كه بروي تن و صورت من حركت مي كردند، چنان خوشايند بودند كه دلم مي خواست هميشه بيهوش بمانم. اما نشد. من به هوش آمدم. خواستم دوباره خودم را به بيهوشي بزنم كه گل بادام خنديد و گفت: ديگر ناز نكن جانم. تو تخم زندگي را توي شكمت داري و تصميم گرفته يي برويي و درخت بزرگي شوي و ميوه بياوري. مگر نه؟

گل بادام مثل عروس خوشگلي بود كه از برف سفيد و تميزي لباس پوشيده و لپ هايش را گل انداخته باشد. البته من هنوز برف نديده بودم. تعريف برف را وقتي هلو بودم از مادرم شنيده بودم.

دلم مي خواست بدانم گل بادام قبلا با كي حرف مي زد و كي او را بالاي سر من آورده. گل بادام دست هايش را دور گردن من انداخت، من را بوسيد و خندان گفت: چه هيكل گنده يي داري. وسط دست هايم جا نمي گيري.

بعد گفت: بهار هم اينجا بود. گفت كه وقت رويش و جوانه زدن است.

من به شنيدن نام بهار انگار خواب بودم بيدار شدم. خيال كردم بهار آمده و رفته و من هنوز پوسته ام را نشكافته ام. با اين خيال پريشان سراسيمه از خواب پريدم ديدم خاك تاريك و خيس من را بغل كرده ناز مي كند. پوسته ام از بيرون خيس بود و از داخل عرق كرده بود. ذره هاي آب از بالا روي من مي ريخت و از اطراف بدنم سرازير مي شد و مي رفت زير تنم و زير خاك. چند دانه ي خاكشير كه دور و بر من بودند، داشتند ريشه هايشان را پهن مي كردند. يكيشان اصلا قد كشيده بود و گويا از خاك بيرون زده بود. ريشه هاي نازكش سرهايشان را اين بر و آن بر مي كردند و ذره هاي غذا و آب را مي مكيدند و يكجا جمع مي كردند و مي فرستادند به بالا. دانه ي ناشناس ديگري هم بود كه ريشه ي كوچكي رويانده بود و سرش را خم كرده بود و خاك را با حوصله و آرام آرام سوراخ مي كرد و بالا مي رفت. تصميم داشت دو روز ديگر تيغ زدن آفتاب را تماشا كند.

ريشه ي تازه يي از زير تنم رد مي شد و هر دم كه به جلو مي خزيد و درازتر مي شد، قلقلكم مي داد. مي گفت كه مال درخت بادام لب جوست. ريشه ي بادام هم با قوت تمام رطوبت خاك و ذره هاي غذا را مي مكيد و تو مي برد.

آبي كه روي من مي ريخت مال برف روي خاك بود و چند روز بعد قطع شد.

روزي صداي خش و خشي شنيدم و كمي بعد دسته يي مورچه ي سياه و زبر و زرنگ رسيدند پيش من و شروع كردند من را نيش زدن و گاز گرفتن. مورچه ها گرماي خورشيد و بوي هواي بهاري را به داخل خاك آورده بودند. از نيش زدن هايشان فهميدم كه دارند نقب مي زنند. مدتي من را نيش زدند وقتي ديدند نمي توانند سوراخم بكنند، راهشان را كج كردند و نقب را در جهت ديگري زدند. من ديگر آن ها را نديدم تا وقتي كه خودم روي خاك آمدم و درخت شدم.

آنقدر آب مكيده بودم كه باد كرده بودم و عاقبت پوسته ام پاره شد. آنوقت ريشه چه ام را به صورت ميله ي سفيدي از شكاف پوسته ام بيرون فرستادم و توي خاك فرو بردم كه رشد كند و ريشه ام بشود تا بتوانم روي آن بايستم و قد بكشم. بعد ساقه چه ام را بيرون فرستادم و يادش دادم كه سرش را خم بكند و رو به بالا خاك را سوراخ بكند و قد بكشد برود خورشيد را پيدا كند. نوك سر ساقه چه ام جوانه ي كوچكي داشتم كه وقتي از خاك درمي آمدم، از آن ساقه ي برگدار درست مي كردم. تا ريشه ام ريشه بشود و بتواند غذا جمع كند، از غذاي ذخيره يي كه خودم داشتم مي خوردم و به ريشه چه و ساقه چه ام مي خوراندم.

توي خاك هوا هم داشتم كه خفه نشوم. گرماي بيرون هم باز به داخل خاك مي رسيد.

در اين موقع ها من ديگر خسته نبودم. من قبلا توي خودم رشد كرده بودم و خودم را از بين برده بودم و شده بودم يك چيز ديگري. البته وقتي هسته بودم، هسته ي كاملي بودم و ديگر نمي توانستم رشد و حركت كنم اما حالا كه مي خواستم درخت بشوم، درخت بسيار ناقصي بودم و هنوز جاي رشد و حركت بسياري داشتم. فكر مي كردم شايد فرق يك هسته ي كامل با يك درخت ناقص اين باشد كه هسته ي كامل به بن بست رسيده و اگر تغيير نكند خواهد پوسيد؛ اما درخت ناقص، آينده ي بسيار خوبي در پيش دارد. اصلا همه چيز ثانيه به ثانيه تغيير مي كند و وقتي اين تغييرها روي هم انباشته شد و به اندازه معيني رسيد، حس مي كنيم كه ديگر اين، آن چيز قبلي نيست بلكه يك چيز ديگري است. مثلا من خودم كه حالا ديگر هسته نبودم بلكه شكل درخت بودم. ريشه و ساقه چه داشتم و جوانه و برگچه هاي زردم را، لاي دو لپه ام، روي سرم جمع كرده بودم و مرتب بالا كشيده مي شدم. مي خواستم وقتي از خاك درآمدم برگچه هايم را جلو آفتاب پهن كنم كه خورشيد رنگ سبز بهشان بزند. خيال شاخه هاي پر شكوفه و هلوهاي آبدار و گل انداخته را در سر مي پروراندم. درختچه ي ناچيزي بودم با وجود اين چه آينده ي درخشاني جلو روي من بود!..

سنگريزه يي به اندازه ي گردو جلوم را گرفته بود و نمي گذاشت بالا بروم. ديدم كه نمي توانم سوراخش كنم ناچار دور زدم و رد شدم رفتم بالا.

هر چه بالاتر مي رفتم گرماي آفتاب را بيشتر حس مي كردم بيشتر به طرف خورشيد كشيده مي شدم. حالا ديگر از ميان ريشه هاي علف هاي روي خاك حركت مي كردم. عاقبت به جايي رسيدم كه روشنايي آفتاب كم و بيش خاك را روشن كرده بود. فهميدم كه بالاي سرم پوسته ي نازكي بيشتر نمانده. چند ساعت بعد بود كه با يك تكان سر، خاك را شكافتم و نور و گرما را ديدم كه به پيشواز آمده بودند.

من اكنون روي خاك بودم خاكي كه مادر مادرم بود و مادر من نيز هست و مادر تمام موجودات زنده هم هست.

درخت بادام، سراپا سفيد، از آن بر تل خاك، زير آفتاب برق مي زد و چنان حال خوشي داشت كه من را هم از ته دل خوشحال كرد. من سلام كردم. درخت بادام گفت: سلام به روي ماهت، جانم. روي خاك خوش آمدي. زيرزمين چه خبر؟

بوته هاي خاكشير قد كشيده بودند و سايه مي انداختند اما من هنوز دو تا برگچه ي كمرنگ بيشتر نداشتم و سرم را يواش يواش راست مي كردم.

روزي كه پولاد و صاحبعلي به سراغم آمدند، ده دوازه برگ سبز داشتم و قدم از بعضي گياهان بلندتر بود اما بوته هاي خاكشير از حالاي من خيلي بلندتر بودند. آنها چنان با عجله و تند تند قد مي كشيدند كه من تعجب مي كردم. اول خيال مي كردم چند روز ديگر سرشان از درخت بادام هم بالاتر خواهد رفت اما وقتي ملتفت شدم كه رگ و ريشه ي محكمي توي خاك ندارند، به خودم گفتم كه بوته هاي خاكشير بزودي پژمرده خواهند شد و از بين خواهند رفت.

پولاد و صاحبعلي از ديدن من خوشحال شدند. هر دو گفتند: اين درخت ديگر ما ل ماست. چند مشت آب از جوي آوردند ريختند در پاي من و گذاشتند رفتند. گويا باغبان همان نزديك ها كرت ها را آب مي داد. صداي بيلش شنيده مي شد.

آخرهاي بهار بود كه ديدم بوته هاي خاكشير مثل اين است كه ديگر نمي توانند بزرگ بشوند. آن ها گل كرده بودند و دانه هايشان را مي پراكندند و يواش يواش زرد مي شدند. تابستان كه رسيد، من هم قد آن ها بودم اما هنوز شاخه يي نداشتم. مي خواستم كمي قد بكشم بعد شاخه بدهم.

پولاد و صاحبعلي زياد پيش من مي آمدند و گاهي مدتي مي نشستند و از آينده ي من و نقشه هاي خودشان حرف مي زدند. روزي هم مار بزرگي، سرخ و براق، آورده بودند كه معلوم بود سرش را با چماق داغون كرده بودند. آنوقت زمين را در نيم متري من كندند و مار را همانجا زير خاك كردند.

پولاد دست هايش را به هم زد و گفت: عجب كيفي خواهد كرد!

البته منظورش من بودم.

صاحبعلي گفت: يك مار با چند بار كود و پهن برابر است.

پولاد گفت: خيال مي كنم سال ديگر نوبرش را بخوريم.

صاحبعلي گفت: چه مي دانم. ما كه تا حالا درخت نداشتيم.

پولاد گفت: باشد. من شنيده ام درخت هلو و شفتالو زودتر بار مي دهند.

من خودم هم اين را مي دانستم. مادرم در دو سالگي دو هلو نوبر آورده بود.

فكر مي كردم كه وقتي هلوهايم بزرگ و رسيده بشوند چه شكلي خواهم شد. دلم مي خواست زودتر ميوه بياورم تا ببينم هلوها چه جوري شيره ي تنم را خواهند مكيد. دلم مي خواست هلوهايم سنگيني بكنند و شاخه هايم را خم بكنند بطوريكه نوكشان به زمين برسد.

تابستان گذشت و پاييز آمد.

توي تنم لوله هاي نازكي درست كرده بودم كه ريشه هايم هر چه از زمين مي گرفتند از آن لوله ها بالا مي فرستادند. وسط هاي پاييز لوله ها را از چند جا بستم و ريشه هايم ديگر شيره به بالا نفرستادند. آنوقت برگ هايم كه غذا برايشان نمي رسيد، شروع كردند به زرد شدن. من هم دم همه شان را بريدم تا باد زد و به زمين انداخت و لخت شدم.

بيخ دم هر برگي گره كوچكي بسته بودم. در نظر داشتم بهار ديگر از هر كدام از اين ها جوانه يي بزنم و شاخه يي درست كنم. فكر نوبرم را هم كرده بودم. مي خواستم مثل مادرم در دو سالگي ميوه بدهم. درست يادم نيست، چهار يا پنج گره در بالاهاي تنم داشتم كه در نظرم بود از آنها غنچه و گل بدهم. دوست داشتم مرتب به گل هايم فكر كنم.

هر چه هوا سردتر مي شد بيشتر من را خواب مي گرفت چنان كه وقتي برف بر زمين نشست و زمين يخ بست، من كاملا خواب بودم.

پولاد و صاحبعلي دور من كلش و تكه پاره ي گوني پيچيده بودند. آخر من هنوز پوست نرم و نازكي داشتم و در يخ بندان زمستان براي خرگوش ها غذاي لذيذي به حساب مي آمدم بعلاوه ممكن بود سرما بزندم آنوقت در بهار مجبور بودم دوباره از ته برويم بالا بيايم.

بهار كه رسيد اول از همه ريشه هايم به خود آمدند بعد ساقه ام با رسيدن شيره ي تازه بيدار شد و جوانه هايم تكان خوردند و كمي باد كردند. آبي كه از خاك به من مي رسيد، همه ي اندام هايم را از خواب مي پراند و به حركت وا مي داشت. توي جوانه هايم برگ هاي ريزريزي درست مي كردم كه وقتي جوانه هايم سر باز كردند، بزرگ و پهنشان كنم. اكنون غنچه هايم مثل دانه ي جو، كمي بزرگتر، شده بودند. سه غنچه بيشتر برايم نمانده بود. آن يكي ها را گنجشك شكمويي نك زده بود و خورده بود.

سه گل باز كردم اما وسط هاي كار ديدم نمي توانم هر سه را هلو بكنم. يكي از گل هايم اول ها پژمرد و افتاد. دومي را چغاله كرده بودم بعد نتوانستم غذا برايش برسانم پژمرد و باد زد انداخت به زمين. آنوقت تمام قوتم را جمع كردم تا هلوي بي مثل و مانندي برسانم كه هر كس ببيند چشم هايش چهار تا بشود و هر كس بخورد تا عمر دارد لب به ميوه ي ديگري نزند.

گلبرگ هايم را چند روز بعد از گل كردن ريختم و شروع كردم ميوه ام را در درون كاسه ي گل غذا دادن و بزرگ كردن تا جايي كه كاسه ي گل پاره شد و چغاله ام بيرون آمد.

هلوي من كمي به نوك سرم مانده قرار داشت بنابراين از همان روزي كه به اندازه ي چغاله ي بادام بود، من را كم و بيش خم مي كرد و من نگران مي شدم كه اگر بخواهم هلويي به دلخواه خودم برسانم بايد كمرم خم بشود و شايد هم بشكند اما من اصلا نمي خواستم به خاطر زحمتي كه ناچار پيش مي آمد، هلويم را پژمرده كنم و دور بيندازم. راستش را بخواهيد من تصميم گرفته بودم در سال هاي آينده هلوهايم را تا هزار برسانم از اين رو لازم بود كه در قدم اول و در هلوي اول خودم را از امتحان بگذرانم. ماري كه بچه ها در نزديكي من زير خاك كرده بودند حالا ديگر متلاشي شده بود و خاك اطرافم را پر قوت كرده بود. از بركت همين مار، صاحب شاخ و برگ حسابي شده بودم.

پولاد و صاحبعلي اين روزها كمتر به سراغ من مي آمدند. فكر مي كنم پيش پدرهايشان به مزرعه يا براي درو و خرمن كوبي مي رفتند. اما روزي به ديدن من آمدند و چوب دستيشان را در كنار من به زمين فرو كردند و من را به آن بستند. به نظرم همان روز بود كه پولاد يكدفعه گفت: صاحبعلي!

صاحبعلي گفت: ها، بگو.

پولاد گفت: مي گويم نكند اين باغبان پدر سگ درخت ما را پيدايش كند!..

صاحبعلي گفت: پيدايش كند كه چي؟

پولاد چيزي نگفت. صاحبعلي گفت: هيچ غلطي نمي تواند بكند. درخت را خودمان كاشتيم و بار آورديم، ميوه اش هم مال خود ماست.

پولاد توي فكر بود. بعد گفت: زمين كه مال ما نيست.

صاحبعلي گفت: باز هم هيچ غلطي نمي تواند بكند. زمين مال كسي است كه آن را مي كارد. اين يك تكه زمين كه ما درخت كاشته ايم مال ماست. پولاد دل و جرئتي پيدا كرد و گفت: آري كه مال ماست. اگر غلطي بكند همه ي باغ را آتش مي زنيم.

صاحبعلي با مشت زد به سينه ي لخت و آفتاب سوخته اش و گفت: اين تن بميرد اگر بگذارم آب خوش از گلويش پايين برود. آتش مي زنيم و فرار مي كنيم.

خيال مي كنم اگر آن روز پولاد و صاحبعلي جوبدستشان را به من نمي دادند، شب حتماً مي شكستم. چون باد سختي برخاسته بود و شاخ و برگ همه را به هم مي زد و صبح ديدم كه چند تا از شاخه هاي درخت بادام شكسته است.

روزها پشت سر هم مي گذشتند و من با همه ي قوتم هلويم را درشت تر و درشت تر مي كردم و مي گذاشتم كه آفتاب گونه هايش را گل بيندازد و گرما داخل گوشتش بشود. دخترم چنان محكم تنم را چسبيده مي مكيد كه گاهي تنم به درد مي آمد اما هيچوقت از دستش عصباني نمي شدم. آخر من حالا ديگر مادر بودم و براي خودم دختر خوشگلي داشتم.

صاحبعلي و پولاد چنان سرگرم من شده بودند كه درختان ديگر باغ را تقريباً فراموش كرده بودند و مثل سالهاي گذشته در كمين هلوهاي مادرم ننشسته بودند. من خودم را مال آن ها مي دانستم و به آن ها حق مي دادم كه وقتي هلويم كاملا رسيده باشد آن را بچينند و با لذت بخورند همانطوري كه روزي خود من را خورده بودند.

اول هاي پاييز بود كه روزي پولاد تنها و غمگين پيش من آمد. دفعه ي اول بود كه يكي از آن ها را تنها مي ديدم. پولاد اول من را آب داد بعد نشست روي علف ها و آهسته آهسته به من و هلويم گفت: درخت هلويم، هلوي قشنگم، مي دانيد چه شده؟ هيچ مي دانيد چرا امروز تنهام؟ آري مي بينم كه نمي دانيد. صاحبعلي مرد. او را مار گزيد… « ننه منجوق پيرزن» يك شب تمام بالاي سرش بود. به خيالم او هم كاري ازش نمي آمد. همه ي دواهايي را كه گفته بود من و پدر صاحبعلي رفته بوديم از كوه و صحرا آورده بوديم اما باز صاحبعلي خوب نشد. طفلك صاحبعلي!.. آخر چرا رفتي من را تنها گذاشتي؟..

پولاد شروع كرد به گريه كردن. بعد دوباره به حرف آمد و گفت: چند روز پيش، ظهر كه از صحرا برمي گشتم سر تپه به هم برخورديم، قرار گذاشتيم برويم ماري بگيريم بياوريم مثل سال گذشته همينجا چال كنيم كه خاكت را پر قوت كند. رفتيم به دره ي ماران. توي دره ي ماران تا بگويي مار هست. يك طرف دره كوهي است كه همه اش از سنگ درست شده. نه خيال كني كه كوه سنگ يك پارچه است. نه. خيال كن سنگ هاي بزرگ و كوچك بسياري از آسمان ريخته روي هم تلنبار شده. مارها وسط سنگ ها لانه دارند و گرما كه به تنشان بخورد بيرون مي آيند.

زمين خود ما و همسايه مان و زمين پسر خاله ي صاحبعلي و چند تاي ديگر هم توي دره ي ماران است. توي زمين ها هميشه صداي سوت مار شنيده مي شود.

من و صاحبعلي در پاي كوه پس سنگ ها را نگاه مي كرديم و چوبدستي هامان را توي سوراخ ها مي كرديم كه مار پر چربيي برايت پيدا كنيم. همينجوري لخت هم بوديم. يك تا شلوار تنمان بود. پشتمان اينقدر داغ شده بود كه اگر تخم مرغ را رويش مي گذاشتي مي پخت. همچنين داشتيم از اين سنگ به آن سنگ مي پريديم كه يك دفعه پاي صاحبعلي ليز خورد و به پشت افتاد و يك دفعه طوري جيغ زد كه دره پر از صدا شد. صاحبعلي به پشت افتاده بود روي سنگي كه ماري رويش چنبر زده بود. صاحبعلي جيغ ديگري هم كشيد و افتاد ته دره روي خاك ها. من ديگر فرصت به مار ندادم. يك چوب زدم به سرش و بعد به شكمش بعد باز به سرش. دو موش و يك گنجشك توي شكمش بودند.

صاحبعلي بيهوش افتاده بود و صدايي ازش نمي آمد. چوبدستي اش پرت شده بود نمي دانم به كجا. جاي نيش مار قرمز شده بود. اگر مار پايش يا دستش را زده بود مي دانستم چكار بايد بكنم اما با وسط پشتش چكار مي توانستم بكنم؟ ناچار صاحبعلي را كول كردم و آوردم به ده. « ننه منجوق پيرزن» صبح، سر قبر، به ننه ي من گفته بود كه اگر صاحبعلي را زودتر پيش او مي بردم نمي مرد. آخر من چه جوري مي توانستم صاحبعلي را زودتر ببرم. درخت هلو، تو خودت مي داني كه صاحبعلي از من سنگين تر بود. اگر الاغي داشتم و باز دير مي كردم آنوقت ننه منجوق حق داشت بگويد كه دير كرده ام. آخر من چكار مي توانستم بكنم؟..

پولاد باز شروع كرد به گريه كردن. من حالا حس مي كردم كه صاحبعلي و پولاد را خيلي خيلي دوست داشتم. وقتي فكر كردم كه ديگر صاحبعلي را نخواهم ديد، كم مانده بود از شدت غصه تمام برگ هايم را بريزم و براي هميشه بخشكم و جوانه نزنم.

پولاد گريه اش را تمام كرد و گفت: من ديگر نمي توانم توي ده بمانم. هر جا كه مي روم شكل صاحبعلي را جلو چشمم مي بينم و غصه مي كنم. به كوه كه ميروم، بز را كه به صحرا ميبرم، دست كه بر سر سگ ها مي كشم، روي سرگين ها كه راه مي روم، با بچه هاي ديگر كه توي مزرعه ملخ و سوسمار مي گيرم، علف كه خرد مي كنم، پشت بام ها كه مي روم، هميشه شكل صاحبعلي جلو چشمم است. انگار هميشه من را صدا مي كند. پولاد!.. پولاد!.. آري درخت هلو، من طاقت ندارم اين صدا را بشنوم. مي خواهم بروم به شهر پيش دايي ام شاگرد بقال بشوم. من نمي دانم چكار بايد مي كردم تا صاحبعلي زنده مي ماند. حالا نمي دانم چكار بايد بكنم كه من هم مثل او يكدفعه نيفتم بميرم. من كوچكم. عقلم به هيچ چيز قد نمي دهد. همينقدر مي دانم كه نمي توانم توي ده بمانم. من رفتم، درخت هلو. هلويت را هم گذاشتم بماند براي خودت.

وقتي ديدم پولاد مي خواهد پا شود برود، گذاشتم هلويم بيفتد جلو پايش. پولاد هلو را برداشت بوييد بعد خاك هايش را پاك كرد و من را از ته تا نوك سر دو دستي ناز كرد و گذاشت رفت.

سال ديگر من خوب قد كشيده بودم و شاخ و برگ فراواني از همه جاي تنم روييده بود. بيست سي تا گل داده بودم و ديگر مي توانستم سرم را از تل خاك بالاتر بگيرم و سرك بكشم و آن برهاي باغ را تماشا كنم.

روزي باغبان ملتفت سرك كشيدن هاي من شد و آمد من را ديد. از شادي نمي دانست چكار بكند. از شكل و رنگ برگ و گلم فهميد كه بچه ي كي هستم. درخت هلوي خوبي توي باغش روييده بود بدون آنكه برايش زحمتي كشيده باشد. من خيلي ناراحت بودم كه عاقبت به دست باغباني افتاده ام كه خودش نوكر آدم پولدار ديگري است و به خاطر پول، مردم ده را دشمن خودش كرده است.

ده پانزده هلو رسانده بودم اما وقتي فكر مي كردم كه هلوهايم قسمت چه كساني خواهد شد، از خودم بدم مي آمد. من را پولاد و صاحبعلي كاشته بودند، بزرگ كرده بودند و حق هم اين بود كه هلوهايم را همان ها مي خوردند.

روزي فكري به خاطرم رسيد و از همان روز شروع كردم هلوهايم را ريختن. باغبان وقتي ملتفت شد كه ديگر هلويي بر من نمانده بود. خيال كرد جايم بد است. بلند بلند گفت: سال ديگر جايت را عوض مي كنم كه بتواني خوب آب بخوري و هلوهاي درشت و خوشگل بياوري.

بهار سال ديگر كه ريشه هايم را بيدار كردم ديدم نظم همه شان به هم خورده و بعضي ها اصلا خشكيده اند و بعضي ها كنده شده اند. البته ريشه هاي سالم هم زياد داشتم. اول شروع كردم ريشه هاي سالم را توي خاك هاي مرطوب فرو كردن بعد ريشه هاي تازه يي درآوردم و به اطراف فرستادم. آنوقت به فكر جوانه زدن و برگ و شكوفه افتادم و مادرم را شناختم.

از آنوقت تا حالا كه نمي دانم چند سال از عمرم مي گذرد، باغبان نتوانسته هلوي من را نوبر كند و از اين پس هم نوبر نخواهد كرد. من از او اطاعت نمي كنم حالا مي خواهد من را بترساند يا اره كند يا قربان صدقه ام برود.

مطلب مشابه: داستان‌های کوتاه فرانتس کافکا (۶ داستان جالب نویسنده معروف)

مطلب مشابه: داستان های کوتاه صادق چوبک (۴ قصه کوتاه و بلند شیرین)

كچل كفتر باز

كچل كفتر باز

بچه ها، بيشك آينده در دست شماست و خوب و بدش هم مال شماست. شما خواه ناخواه بزرگ مي شويد و همپاي زمان پيش مي رويد. پشت سر پدرانتان و بزرگهايتان مي آييد و جاي آنها را مي گيريد و همه چيز را بدست مي آوريد، زندگي اجتماعي را با همه ي خوب و بدش صاحب مي شويد. فقر، ظلم، زور، عدالت، شادي و اندوه، بيكسي، كتك، كار و بيكاري، زندان و آزادي، مرض و بيدوايي،‌ گرسنگي و پابرهنگي و صدها خوشي و ناخوشي اجتماعي ديگر مال شما مي شود.

مي دانيم كه براي درمان ناخوشيها اول بايد علت آن را پيدا كرد. مثلا دكترها براي معالجه ي مريضهاشان اول دنبال ميكروب آن مرض مي گردند و بعد دواي ضد آن ميكرب را به مريضهاشان مي دهند. براي از بين بردن ناخوشي هاي اجتماعي هم بايد همين كار را كرد. مي دانيم كه در بدن سالم هيچوقت مرض نيست. در اجتماع سالم هم نبايد نشاني از ناخوشي باشد. ورشكستگي، زور گفتن، دروغ، دزدي و جنگ هم ناخوشيهايي هستند كه فقط در اجتماع ناسالم ديده مي شوند. براي درمان اينهمه ناخوشي بايد علت آنها را پيدا كنيم. هميشه از خودتان بپرسيد: چرا رفيق همكلاسم را به كارخانه ي قاليبافي فرستادند؟ چرا بعضيها دزدي مي كنند؟ چرا اينجا و آنجا جنگ و خونريزي وجود دارد؟ بعد از مردن چه مي شوم؟ پيش از زندگي چه بوده ام؟ دنيا آخرش چه مي شود؟ جنگ و فقر و گرسنگي چه روزي تمام خواهد شد؟

و هزاران هزار سؤال ديگر بايد بكنيد تا اجتماع و دردهايش را بشناسيد. اين را هم بدانيد كه اجتماع چهار ديواري خانه تان نيست. اجتماع هر آن نقطه اي است كه هموطنان ما زندگي مي كنند. از روستاهاي دوردست تا شهرهاي بزرگ و كوچك. با همه ي كوچه هاي پر از پهن و لجن روستا تا خيابانهاي تر و تميز شهر. با كلبه هاي تنگ و تاريك و پر از مگس روستاييان فقير تا قصرهاي شيك و رخشان شهريهاي دولتمند. با بچه هاي كشاورز و قاليباف مزدور و ژنده پوش تا بچه هايي كه كمترين غذايشان چلومرغ و بوقلمون و موز و پرتقال است. اينها همه اجتماعي است كه شما از پدرانتان به ارث خواهيد برد. شما نبايد ميراث پدرانتان را دست نخورده به دست فرزندان خود برسانيد. شما بايد از بديها كم كنيد يا آنها را نابود كنيد. بر خوبيها بيفزاييد و دواي ناخوشيها را پيدا كنيد يا آنها را نابود كنيد. اجتماع ، امانتي نيست كه عيناً حفظ مي شود.

براي شناختن اجتماع و جواب يافتن به پرسشها چند راه وجود دارد. يكي از اين راهها اين است كه به روستاها و شهرها سفر كنيد و با مردم مختلف نشست و برخاست داشته باشيد. راه ديگرش كتاب خواندن است. البته نه هر كتابي. بعضيها مي گويند « هر كتابي به يك بار خواندنش مي ارزد». اين حرف چرند است. در دنيا آنقدر كتاب خوب داريم كه عمر ما براي خواندن نصف نصف آنها هم كافي نيست. از ميان كتابها بايد خوبها را انتخاب كنيم. كتابهايي را انتخاب كنيم كه به پرسشهاي جوراجور ما جوابهاي درست مي دهند، علت اشيا و حوادث و پديده ها را شرح مي دهند، ما را با اجتماع خودمان و ملتهاي ديگر آشنا مي كنند و ناخوشيهاي اجتماعي را به ما مي شناسانند. كتابهايي كه ما را فقط سرگرم مي كنند و فريب مي دهند، به درد پاره كردن و سوختن مي خورند.

بچه ها قصه و داستان را با ميل مي خوانند. قصه هاي با ارزش مي توانند شما را با مردم و اجتماع و زندگي آشنا كنند و علتها را شرح دهند. قصه خواندن تنها براي سرگرمي نيست. بدينجهت من هم ميل ندارم كه بچه هاي فهميده قصه هاي مرا تنها براي سرگرمي بخوانند.

بهرنگ

در زمانهاي قديم كچلي با ننه ي پيرش زندگي مي كرد. خانه شان حياط كوچكي داشت با يك درخت توت كه بز سياه كچل پاي آن مي خورد و نشخوار مي كرد و ريش مي جنباند و زمين را با ناخنهاش مي كند و بع بع مي كرد. اتاقشان رو به قبله بود با يك پنجره ي كوچك و تنوري در وسط و سكويي در بالا و سوراخي در سقف رو به آسمان براي دود و نور و هوا و اينها. پنجره را كاغذ كاهي چسبانده بودند، به جاي شيشه. ديوارها كاهگل بود، دورادورش تاقچه و رف.

كچل صبحها مي رفت به صحرا، خار و علف مي كند و پشته مي كرد و مي آورد به خانه، مقداري را به بز مي داد و باقي را پشت بام تلنبار مي كرد كه زمستان بفروشد يا باز به بزش بدهد. بعد از ظهرها كفتر مي پراند. كفترباز خوبي بود. ده پانزده كفتر داشت. سوت هم قشنگ مي زد.

پيرزن صبح تا شام پشت چرخ پشم ريسي اش مي نشست و پشم مي رشت. مادر و پسر اينجوري زندگيشان را در مي آوردند.

خانه ي پادشاه روبروي خانه ي اينها بود. عمارت بسيار زيبايي بود كه عقل از تماشاي آن حيران مي شد. دختر پادشاه عاشق كچل شده بود. هر وقت كه كچل پشت بامشان كفتر مي پراند دختر هم با كلفت ها و كنيزهاش به ايوان مي آمد و تماشاي كفتر بازي كچل را مي كرد به سوتش گوش مي داد. گاهي هم با چشم و اشاره چيزهايي به كچل مي گفت. اما كچل اعتنايي نمي كرد. طوري رفتار مي كرد كه انگاري ملتفت دختر نيست. اما راستش، كچل هم عاشق بيقرار دختر پادشاه بود ولي نمي خواست دختر اين را بداند. مي دانست كه پادشاه هيچوقت نمي آيد دخترش را به يك باباي كچل بدهد كه در دار دنيا فقط يك بز داشت و ده پانزده تا كفتر و يك ننه ي پير. و اگر هم بدهد دختر پادشاه نمي تواند در آلونك دود گرفته ي آنها بند شود و بماند.

دختر پادشاه هر كاري مي كرد نمي توانست كچل را به حرف بياورد. حتي روزي دل گوسفندي را سوراخ سوراخ كرد و جلو پنجره اش آويخت، اما كچل باز به روي خود نياورد. كنار تل خارها كفترهاش را مي پراند و سوت مي كشيد و به صداي چرخ ننه اش گوش مي داد.

آخر دختر پادشاه مريض شد و افتاد. ديگر به ايوان نمي آمد و از پنجره تماشاي كچل را نمي كرد.

پادشاه تمام حكيم ها را بالاي سر دخترش جمع كرد. هيچ كدام نتوانست او را خوب بكند.

همه ي قصه گوها در اين جور جاها مي گويند« دختر پادشاه راز دلش را بر كسي فاش نكرد». از ترس يا از شرم و حيا. اما من مي گويم كه دختر پادشاه راز دلش را به پادشاه گفت. پادشاه وقتي شنيد دخترش عاشق كچل كفترباز شده عصباني شد و داد زد: اگر يك دفعه ي ديگر هم اسم اين كثافت را بر زبان بياري، از شهر بيرونت مي كنم. مگر آدم قحط بود كه عاشق اين كثافت شدي؟ ترا خواهم داد به پسر وزير. والسلام.

دختر چيزي نگفت. پادشاه رفت بر تخت نشست و وزير را پيش خواند و گفت: وزير، همين امروز بايد كفترهاي كچل را سر ببري و قدغن كني كه ديگر پشت بام نيايد.

وزير چند تا از نوكرهاي ورزشكار خودش را فرستاد به خانه ي كچل. كچل از همه جا بيخبر داشت كفترها را دان مي داد كه نوكرهاي ورزشكار به خانه ريختند و در يك چشم به هم زدن كفترها را سربريدند و كچل را كتك زدند و تمام بدنش را آش و لاش كردند و برگشتند. يك پاي چرخ پيرزن را هم شكستند، كاغذهاي پنجره را هم پاره كردند و برگشتند.

كچل يك هفته ي تمام جنب نخورد. توي آلونكشان خوابيده بود و ناله مي كرد. پيرزن مرهم به زخمهاش مي گذاشت و نفرين مي كرد. سر هفته كچل آمد نشست زير درخت توت كه كمي هواخوري بكند و دلش باز شود. داشت فكر مي كرد كفترهاش را كجا خاك كند كه صدايي بالاي سرش شنيد. نگاه كرد ديد دو تا كبوتر نشسته اند روي درخت توت و حرف مي زنند.

يكي از كبوترها گفت: خواهر جان، تو اين پسر را مي شناسي اش؟

ديگري گفت: نه، خواهر جان.

كبوتر اولي گفت: اين همان پسري است كه دختر پادشاه از عشق او مريض شده و افتاده و پادشاه به وزيرش امر كرده، وزير و نوكرهاش را فرستاده كفترهاي او را كشته اند و خودش را كتك زده اند و به اين روزش انداخته اند. پسر تو فكر اين است كه كفترهاش را كجا چال بكند.

كبوتر دومي گفت: چرا چال مي كند؟

كبوتر اولي گفت: پس تو مي گويي چكار بكند؟

كبوتر دومي گفت: وقتي ما بلند مي شويم چهار تا برگ از زير پاهامان مي افتد، اگر آنها را به بزش بخوراند و از شير بز به سر و گردن كفترهاش بمالد كفترها زنده مي شوند و كارهايي هم مي كنند كه هيچ كفتري تاكنون نكرده…

كبوتر اولي گفت: كاش كه پسر حرفهاي ما را بشنود!..

كفترها بلند شدند به هوا. چهار تا برگ از زير پاهاشان جدا شد. كچل آنها را در هوا گرفت و همانجا داد بز خورد و پستانهاش پر شير شد. كچل باديه آورد. بز را دوشيد و از شيرش به سر و گردن كفترهاش ماليد. كفترها دست و پايي زدند زنده شدند كچل را دوره كردند.

پيرزن به صداي پرزدن كفترها بيرون آمد. كچل احوال كفترها را به او گفت. پيرزن گفت: پسر جان، دست از كفتر بازي بردار ديگر. اين دفعه اگر پشت بام بروي پادشاه مي كشدت.

كچل گفت: ننه، كفترهاي من ديگر از آن كفترهايي كه تا حال ديده اي،‌ نيستند. نگاه كن…

آنوقت كچل به كفترهاش گفت: كفترهاي خوشگل من، يك كاري بكنيد و دلم را شاد كنيد و ننه ام را راضي كنيد.

كفترها دايره شدند و پچ و پچ كردند و يكهو به هوا بلند شدند رفتند. كچل و ننه اش ماتشان برد. مدتي گذشت. از كفترها خبري نشد. پيرزن گفت: اين هم وفاي كفترهاي خوشگل تو!..

حرف پيرزن تمام نشده بود كه كفترها در آسمان پيدايشان شد. يك كلاه نمدي با خودشان آورده بودند. كلاه را دادند به كچل. پيرزن گفت: عجب سوقاتي گرانبهايي برايت آوردند. حالا ببين اندازه ي سرت است يا نه.

كچل كلاه نمدي را سرش گذاشت و گفت: ننه، بم مي آيد. نه؟

پيرزن با تعجب گفت: پسر، تو كجايي؟

كچل گفت: ننه، من همينجام.

پيرزن گفت: كلاه را بده من ببينم.

كچل كلاه را برداشت و به ننه اش داد. پيرزن آن را سرش گذاشت. كچل فرياد كشيد: ننه، كجا رفتي؟

پيرزن جواب نداد. كچل مات و متحير دوروبرش را نگاه مي كرد. يكهو ديد صداي چرخ ننه اش بلند شد. دويد به اتاق. ديد چرخ خود به خود مي چرخد و پشم مي ريسد. حالا ديگر فهميد كه كلاه نمدي خاصيتش چيست. گفت: ننه، ديگر اذيتم نكن كلاه را بده بروم يك كمي خورد و خوراك تهيه كنم. دارم از ضعف و گرسنگي مي ميرم.

پيرزن گفت: قسم بخور دست به مال حرام نخواهي زد، كلاه را بدهم.

كچل گفت: قسم مي خورم كه دست به چيزهايي نزنم كه براي من حرامند.

پيرزن كلاه را به كچل داد و كچل سرش گذاشت و بيرون رفت.

چند محله آن طرفتر حاجي علي پارچه باف زندگي مي كرد. چند تا كارخانه داشت و چند صد تا كارگر و نوكر و كلفت. كچل راه مي رفت و به خودش مي گفت: خوب، كچل جان، حساب كن ببين مال حاجي علي برايت حلال است يا نه. حاجي علي پولها را از كجا مي آورد؟ از كارخانه هاش. خودش كار مي كند؟ نه. او دست به سياه و سفيد نمي زند. او فقط منفعت كارخانه ها را مي گيرد و خوش مي گذراند. پس كي كار مي كند و منفعت مي دهد، كچل جان؟ مخت را خوب به كار بينداز. يك چيزي ازت مي پرسم،‌ درست جواب بده. بگو ببينم اگر آدمها كار نكنند، كارخانه ها چطور مي شود؟ جواب: تعطيل مي شود. سؤال: آنوقت كارخانه ها باز هم منفعت مي دهد؟ جواب: البته كه نه. نتيجه: پس، كچل جان، از اين سؤال و جواب چنين نتيجه مي گيريم كه كارگرها كار مي كنند اما همه ي منفعتش را حاجي برمي دارد و فقط يك كمي به خود آنها مي دهد. پس حالا كه ثروت حاج علي مال خودش نيست، براي من حلال است.

كچل با خيال راحت وارد خانه ي حاجي علي پارچه باف شد. چند تا از نوكرها و كلفتها در حياط بيروني در رفت و آمد بودند. كچل از ميانشان گذشت و كسي ملتفت نشد. در حياط اندروني حاجي علي با چند تا از زنهايش نشسته بود لب حوض روي تخت و عصرانه مي خورد. چايي مي خوردند با عسل و خامه و نان سوخاري. كچل دهنش آب افتاد. پيش رفت و لقمه ي بزرگي براي خودش برداشت. حاجي علي داشت نگاه مي كرد كه ديد نصف عسل و خامه نيست. بنا كرد به دعا خواندن و بسم الله گفتن و تسبيح گرداندن. كچل چايي حاجي علي را از جلوش برداشت و سركشيد. اين دفعه زنها و حاجي علي از ترس جيغ كشيدند و همه چيز را گذاشتند و دويدند به اتاقها. كچل همه ي عسل و خامه را خورد و چند تا چايي هم روش و رفت كه اتاقها را بگردد. توي اتاقها آنقدر چيزهاي گرانقيمت بود كه كچل پاك ماتش برده بود. شمعدانهاي طلا و نقره، پرده هاي زرنگار، قاليها و قاليچه هاي فراوان و فراوان، ظرفهاي نقره و بلور و خيلي خيلي چيزهاي ديگر. كچل هر چه را كه پسند مي كرد و توي جيبهاش جا مي گرفت برمي داشت.

خلاصه، آخر كليد گاو صندوق حاجي را پيدا كرد. شب كه همه خوابيده بودند، گاو صندوق را باز كرد و تا آنجا كه مي توانست از پولهاي حاجي برداشت و بيرون آمد. به خانه هاي چند تا پولدار ديگر هم دستبرد زد و نصف شب گذشته بود كه به طرف خانه راه افتاد. كمي پول براي خودشان برداشت و باقي را سر راه به خانه هاي فقير داد.

در خانه ها را مي زد، صاحبخانه دم در مي آمد، كچل مي گفت: اين طلاي مختصر و دو هزار تومن را بگير خرج بچه هات بكن. سهم خودت است. به هيچكس هم نگو.

صاحبخانه تا مي آمد ببيند پشت در كي هست و صدا از كدام ور مي آيد، مي ديد يك مشت طلا و مقدار زيادي پول جلو پاش ريخت و تازه كسي هم آن دور و برها نيست.

كچل ديروقت به خانه رسيد. پيرزن نخوابيده بود. نگران كچل هنوز پشت چرخ بود. خواب چشمهاش را پر كرده بود. كفترها توي آلونك اينجا و آنجا سرهاشان را توي بالشان كرده بودند و خوابيده بودند. كچل بيصدا وارد آلونك شد و نشست كنار ننه اش يكهو كلاه از سر برداشت. پيرزن تا پسرش را ديد شاد شد. گفت: تا اين وقت شب كجا بودي، پسر؟

كچل گفت: خانه ي حاجي علي پارچه باف. مال مردم را ازش مي گرفتم.

پيرزن براي كچل آش بلغور آورد. كچل گفت: آنقدر عسل و خامه خورده ام كه اگر يك هفته ي تمام لب به چيزي نزنم، باز هم گرسنه نمي شوم.

پيرزن خودش تنهايي شام خورد و از شير بز نوشيد و پا شدند خوابيدند.

كچل پيش از خواب هر چه بلغور داشتند جلو كفترها ريخت. فردا صبح زود كلاه را سرش گذاشت و رفت پشت بام بنا كرد به كفتر پراندن و سوت زدن. يك چوب بلندي هم دستش گرفته بود كه سرش كهنه اي بسته بود.

دختر پادشاه، مريض پشت پنجره خوابيده بود و چشم به پشت بام دوخته بود كه يكهو ديد كفترهاي كچل به پرواز درآمدند و صداي سوتش شنيده شد اما از خودش خبري نيست. فقط چوب كفترپرانيش ديده مي شد كه توي هوا اينور و آنور مي رفت و كفترها را بازي مي داد.

نوكرهاي وزير به وزير گفتند و وزير به پادشاه خبر برد كه كچل كارش را از سر گرفته و ممكن است حال دختر بدتر شود. پادشاه وزير را فرستاد كه برود كفترها را بگيرد و بكشد.

از اين طرف دختر پادشاه نگران كچل شد و كنيز محرم رازش را فرستاد پيش پيرزن كه خبري بياورد و به پيرزن بگويد كه دختر پادشاه عاشق بيقرار كچل است، چاره اي بينديشد.

از اين طرف حاجي علي و ديگران اشتلم كنان به قصر پادشاه ريختند كه: پدرمان درآمد، زندگيمان بر باد رفت. پس تو پادشاه كدام روزي هستي؟ قشونت را بفرست دنبال دزدها، مال ما را به خودمان برگردان…

اينها را همينجا داشته باش، به تو بگويم از خانه ي كچل.

كچل كلاه به سر پشت بام كفتر مي پراند و پيرزن چادر به سر زير بام پشم مي رشت و بز توي حياط ول مي گشت و دنبال برگ درخت توت مي گشت كه باد مي زد و به زمين مي انداخت.

پيرزن يكهو سرش را بلند كرد ديد بز دارد تو صورتش نگاه مي كند. پيرزن هم نگاه كرد به چشمهاي بز. انگاري بز گفت كه: كچل و كفترها در خطرند. پاشو برگ توت براي من بيار بخورم و بگويم چكار بايد بكني.

پيرزن ديگر معطل نكرد. پاشد رفت با چوب زد و برگها را به زمين ريخت. بز خورد و خورد و شكمش باد كرد. آنوقت زل زد تو صورت پيرزن. انگار به پيرزن گفت: تشكر مي كنم. حالا تو برو تو. من خودم مي روم پشت بام كمك كچل و كفترها.

پيرزن ديگر چيزي نگفت و تو رفت. بز از پلكاني كه پشت بام مي خورد بالا رفت و رسيد كنار تل خار و بنا كرد باز به خوردن.

چيزي نگذشته بود كه چند تا از نوكرهاي وزير به حياط ريختند. چوب كفترپراني توي هوا اينور و آنور مي رفت. هر كه مي خواست پاش را پشت بام بگذارد، چوب مي زدش و مي انداختش پايين، آخر همه شان برگشتند پيش وزير.

دختر پادشاه همه چيز را از پشت پنجره مي ديد و حالش كمي خوب شده بود. اين برايش دلخوشكنكي بود.

پادشاه و حاجي علي كارخانه دار و ديگر پولداران نشسته بودند صحبت مي كردند و معطل مانده بودند كه كدام دزد زبردست است كه در يك شب به اين همه خانه دستبرد زده و اينقدر مال و ثروت با خود برده. در اين وقت وزير وارد شد و گفت: پادشاه، چيز غريبي روي داده. كچل خودش نيست اما چوب كفترپراني اش پشت بام كفتر مي پراند و كسي را نمي گذارد به كفترها نزديك شود.

پادشاه گفت: كچل را بگيريد بياريد پيش من.

وزير گفت: پادشاه، عرض شد كه كچل هيچ جا پيدايش نيست. توي آلونك، ننه اش تنهاست. هيچ خبري هم از كچل ندارد.

حاجي علي كارخانه دار گفت: پادشاه، هر چه هست زير سر كچل است. از نشانه هاش مي فهمم كه به خانه ي همه ي ما هم كچل دستبرد زده.

آنوقت قضيه ي نيست شدن عسل و خامه و چايي را گفت. يكي ديگر از پولدارها گفت: جلو چشم خودم گردن بند زنم از گردنش نيست شد. انگار بخار شد و به هوا رفت.

يكي ديگر گفت: من هم ديدم كه آينه ي قاب طلايي مان از تاقچه به هوا بلند شد و راه افتاد، تا آمدم به خودم بجنبم كه ديدم آينه نيست شد. حاجي علي راست مي گويد، اين كارها همه اش زير سر كچل است.

پادشاه عصباني شد و امر كرد كه قشون آماده شود و برود خانه ي كچل را محاصره كند و زنده يا مرده اش را بياورد.

درست در همين وقت دختر پادشاه با كنيز محرم رازش نشسته بود و دوتايي حرف مي زدند. كنيز كه تازه از پيش پيرزن برگشته بود مي گفت: خانم، ننه ي كچل گفت كه كچل زنده است و حالش هم خيلي خوب است. امشب مي فرستمش مي آيد پيش دختر پادشاه با خودش حرف مي زند…

دختر پادشاه با تعجب گفت: كچل مي آيد پيش من؟ آخر چطور مي تواند از ميان اين همه قراول و قشون بگذرد و بيايد؟ كاش كه بتواند بيايد!..

كنيز گفت: خانم، كچلها هزار و يك فن بلدند. شب منتظرش مي شويم. حتماً مي آيد.

در اين موقع از پنجره نگاه كردند ديدند قشون خانه ي كچل را مثل نگين انگشتري در ميان گرفته است. دختر پادشاه گفت: اگر هزار جان هم داشته باشد، يكي را سالم نمي تواند درببرد. طفلكي كچل من!..

حالا ديگر كفترها پشت بام نشسته بودند و دان مي خوردند. چوب كفترپراني راست ايستاده بود، بز داشت مرتب خار مي خورد و گلوله هاي سخت و سرشكن پس مي انداخت.

قشون آماده ايستاده بود. رييس قشون بلند بلند مي گفت: آهاي كچل، تو اگر هزار جان هم داشته باشي، يكي را نمي تواني سالم درببري. خيال كردي… هر چه زودتر تسليم شو وگرنه تكه ي بزرگت گوشت خواهد بود…

پيرزن در آلونك از ترس بر خود مي لرزيد. صداي چرخش ديگر به گوش نمي رسيد. از سوراخ سقف نگاه كرد اما چيزي نديد.

در اينوقت كچل به كفترهاش مي گفت: كفترهاي خوشگل من، مگر نمي بينيد بز چكار مي كند؟ براي شما گلوله مي سازد. يك كاري بكنيد و دلم را شاد كنيد و ننه ام را راضي كنيد…

كفترها دايره شدند و پچ و پچي كردند و به هوا بلند شدند و گم شدند.

رييس قشون دوباره گفت: آهاي كچل، اين دفعه ي آخر است كه مي گويم. به تو امر مي كنيم حقه بازي و شيطنت را كنار بگذاري. تو نمي تواني با ما در بيفتي. آخرش گرفتار مي شوي و آنوقت ديگر پشيماني سودي ندارد. هر كجا هستي بيا تسليم شو!..

كچل فرياد زد: جناب رييس قشون، خيلي ببخشيد كه معطلتان كردم. داشتم بند تنبانم را محكم مي كردم، الانه خدمتتان مي رسم. شما يك سيگاري روشن بكنيد آمدم.

رييس قشون خوشحال شد كه بدون دردسر كچل را گير آورده. سيگاري آتش زد و گفت: عجب حقه اي!.. صدايت از كدام گوري مي آيد؟

كچل گفت: از گور بابا و ننه ات!..

رييس قشون عصباني شد و داد كشيد: فضولي موقوف!.. خيال كردي من كي هستم داري با من شوخي مي كني؟..

در اينوقت صدها كفتر از چهار گوشه ي آسمان پيدا شدند. كفترهاي خود كچل هم وسط آنها بودند. بز تند تند خار مي خورد و گلوله پس مي انداخت.

كچل گلوله اي برداشت و فرياد كرد: جناب رييس قشون، نگاه كن ببين من كجام.

و گلوله را پراند طرف رييس قشون. رييس قشون سرش را بالا گرفته بود و سيگار بر گوشه ي لب، داشت به هوا نگاه مي كرد كه گلوله خورد وسط دو ابرويش و دادش بلند شد. قشون از جا تكان خورد. اما كفترها مجال بشان ندادند. گلوله بارانشان كردند. گلوله ها را به منقار مي گرفتند و اوج مي گرفتند و بر سر و روي قشون ول مي كردند. گلوله ها بر سر هر كه مي افتاد مي شكست. شب،‌ قشون عقب نشست. كچل بز و كفترهاش را برداشت و پايين آمد. آن يكي كفترها هم بازگشتند.

پيرزن از پولهايي كه كچل داده بود شام راست راستكي پخته بود. مثل هر شب شام دروغي نبود: يك تكه نان خشك يا كمي آش بلغور يا همان نان خالي كه روش آب پاشيده باشند. براي كفترها هم گندم خريده بود. بز هم ينجه و جو خورد.

پس از شام پيرزن به كچل گفت: حالا كلاه را سرت بگذار و پاشو برو پيش دختر پادشاه. من بش قول داده ام كه ترا پيشش بفرستم.

كچل گفت: ننه، آخر ما كجا و دختر پادشاه كجا؟

پيرزن گفت: حالا تو برو ببين حرفش چيه…

كچل كلاه را سرش گذاشت و رفت. از ميان قراولها و سربازها گذشت و وارد اتاق دختر پادشاه شد. دختر پادشاه با كنيز محرم رازش شام مي خورد. حالش جا آمده بود، به كنيز مي گفت: اگر كچل بداند چقدر دوستش دارم، يك دقيقه هم معطل نمي كند. اما مي ترسم گير قراولها بيفتد و كشته شود. دلم شور مي زند.

كنيز گفت: آره، خانم، من هم مي ترسم. پادشاه امر كرده امشب قراولها را دو برابر كنند. پسر وزير را هم رييسشان كرده.

كچل آمد نشست كنار دختر پادشاه و شروع كرد به خوردن. شام پلو مرغ بود با چند جور مربا و كوكو و آش و اينها. خانم و كنيز يك دفعه ديدند كه يك طرف دوري دارد تند تند خالي مي شود و يك ران مرغ هم كنده شد و نيست شد.

كنيز گفت: خانم، تو هر چه مي خواهي خيال كن، من حتم دارم كچل توي اتاق است. اين كار، كار اوست. نگفتم كچلها هزار و يك فن بلدند!..

دختر پادشاه شاد شد و گفت: كچل جانم، اگر در اتاق هستي خودت را نشان بده. دلم برايت يك ذره شده.

كچل صداش را درنياورد. كنيز گفت: خانم، ممكن است براي خاطر من بيرون نمي آيد. من مي روم مواظب قراولها باشم…

كنيز كه رفت كچل كلاهش را برداشت. دختر پادشاه يكهو ديد كچل نشسته پهلوي خودش. خوشحال شد و گفت: كچل، مگر نمي داني من عاشق بيقرار توام؟ بيا مرا بگير، جانم را خلاص كن. پادشاه مي خواهد مرا به پسر وزير بدهد.

كچل گفت: آخر خانم، تو يك شاهزاده اي، چطور مي تواني در آلونك دودگرفته ي ما بند شوي؟

دختر پادشاه گفت: من اگر پيش تو باشم همه چيز را مي توانم تحمل كنم. كچل گفت: من و ننه ام زوركي زندگي خودمان را درمي آوريم، شكم تو را چه جوري سير خواهيم كرد؟ خودت هم كه شاهزاده اي و كاري بلد نيستي.

دختر پادشاه گفت: يك كاري ياد مي گيرم.

كچل گفت: چه كاري؟

دختر گفت: هر كاري تو بگويي…

كچل گفت: حالا شد. به ننه ام مي گويم پشم ريسي يادت بدهد. تو چند روزي صبر كن، من مي آيم خبرت مي كنم كه كي از اينجا در برويم.

كچل و دختر گرم صحبت باشند،‌ به تو بگويم از پسر وزير كه رييس قراولها بود و عاشق دختر پادشاه.

كچل وقتي پيش دختر مي آمد ديده بود كه پسر وزير روي صندليش خم شده و خوابيده. عشقش كشيده بود و شمشير و نيزه ي او را برداشته بود و با خودش آورده بود. پسر وزير وقتي بيدار شد و اسلحه اش را نديد، فهميد كه كچل آمده و كار از كار گذشته. فوري تمام قراولها را هم به اتاق دختر پادشاه فرستاد. قراول دم در كنيز را ديد. زور زد و در را باز كرد و كچل و دختر پادشاه را گرم صحبت ديد. زود در را بست و فرياد زد كه: كچل اينجاست. زود بياييد!.. كچل اينجاست.

پسر وزير و ديگران دوان دوان آمدند. پادشاه به هياهو بيدار شد و بر تخت نشست و امر كرد زنده يا مرده ي كچل را پيش او بياورند.

رييس قراولها كه همان پسر وزير باشد، و چند تاي ديگر وارد اتاق دختر شدند. دختر پادشاه روي تختش دراز كشيده بود و قصه مي خواند. از كچل خبري نبود. پسر وزير كه عاشق دختر هم بود ازش پرسيد: شاهزاده خانم، تو نديدي اين كچل كجا رفت؟ قراول مي گويد يك دقيقه پيش اينجا بود.

دختر به تندي گفت: پدرم پاك بي غيرت شده. به شما اجازه مي دهد شبانه وارد اتاق دختر مريضش بشويد و شما هم رو داريد و اين حرفها را پيش مي كشيد. زود برويد بيرون!

پسر وزير با ادب و احترام گفت: شاهزاده خانم، امر خود پادشاه است كه تمام سوراخ سنبه ها را بگرديم. من مأمورم و تقصيري ندارم. آنوقت همه جاي اتاق را گشتند. چيزي پيدا نشد مگر شمشير و نيزه ي پسر وزير كه كچل با خودش آورده بود و زير تخت قايمش كرده بودند. پسر وزير گفت: شاهزاده خانم، اينها مال من است. كچل ازم ربوده. اگر خودش اينجا نيست، پس اينها اينجا چكار مي كند؟ من به پادشاه گزارش خواهم داد.

در اين موقع كچل پهلوي دختر پادشاه ايستاده بود و بيخ گوشي بش مي گفت: تو نترس، دختر، چيزي به روي خودت نيار. همين زوديها دنبالت مي آيم.

بعد، از وسط قراولها گذشت و دم در رسيد. سه چهار نفر در آستانه ي در ايستاده بودند و گذشتن ممكن نبود. خواست شلوغي راه بيندازد و در برود كه يكهو پايش به چيزي خورد و كلاهش افتاد.

كچل هر قدر زبان ريزي كرد كه كلاهم را به خودم بده، بد است سر برهنه پيش پادشاه بروم، پسر وزير گوش نكرد.

پادشاه غضبناك بر تخت نشسته بود و انتظار مي كشيد. وقتي كچل پيش تختش رسيد داد زد: حرامزاده، هر غلطي كردي به جاي خود- خانه ي مردم را چاپيدي، قشون مرا محو كردي، اما ديگر با چه جرئتي وارد اتاق دختر من شدي؟ همين الان امر مي كنم وزيرم بيايد و سرب داغ به گلويت بريزد.

كچل گفت: پادشاه هر چه امر بكني راضي ام. اما اول بگو دستهام را باز بكنند و كلاهم را به خودم بدهند كه بي ادبي مي شود پيش پادشاه دست به سينه نباشم و سربرهنه بايستم.

پادشاه امر كرد كه دستهاش را باز كنند و كلاهش را به خودش بدهند.

پسر وزير خواست كلاه را ندهد، اما جرئت نكرد حرف روي حرف پادشاه بگويد و كلاه را داد و دستهاش را باز كرد. كچل كلاه را سرش گذاشت و ناپديد شد. پادشاه از جا جست و داد زد: پسر كجا رفتي؟ چرا قايم باشك بازي مي كني؟

پسر وزير ترسان ترسان گفت: قربان، هيچ جا نرفته، زير كلاه قايم شده، امر كن درها را ببندند، الان در مي رود.

كچل تا خواست به خودش بجنبد و جيم شود كه ديد حسابي تو تله افتاده است. قراولها اتاق پادشاه را دوره كردند به طوري كه حتي موش هم نمي توانست سوراخي پيدا كند و دربرود.

پادشاه وقتي ديد كچل گير نمي آيد جلاد خواست. جلاد آمد. پادشاه امر كرد: جلاد، بزن گردن پسر حرامزاده ي وزير را!..

پسر وزير به دست و پا افتاد و التماس كرد. پادشاه گفت:‌حرامزاده، تو كه مي دانستي كلاه نمدي كچل چه جور كلاهي است چرا به من نگفتي؟.. جلاد، رحم نكن بزن گردنش را!..

و بدين ترتيب پسر وزير نصف شب گذشته كشته شد.

حالا به تو بگويم از دختر پادشاه. وقتي ديد كچل تو هچل افتاد و پسر وزير كشته شد، به كنيزش گفت: هيچ مي داني كه اگر وزير بيايد پاي ما را هم به ميان خواهد كشيد؟ پس ما دست روي دست بگذاريم و بنشينيم كه چي؟ پاشو برويم پيش ننه ي كچل. بلكه كاري شد و كرديم. طفلك كچل جانم دارد از دست مي رود.

قراولها سرشان چنان شلوغ بود كه ملتفت رفتن اينها نشدند. پيرزن در خانه تنها نشسته بود و پشم مي رشت. بز و كفترها خوابيده بودند. دختر پادشاه به پيرزن گفت كه كچل چه جوري تو هچل افتاد و حالا بايد يك كاري كرد.

پيرزن فكري كرد و رفت بز را بيدار كرد، كبوترها را بيدار كرد و گفت: آهاي بز ريشوي زرنگم، آهاي كفترهاي خوشگل كچلكم، پسرم در خانه ي پادشاه تو هچل افتاده. يك كاري بكنيد، دل كچلكم را شاد كنيد و مرا راضي ام كنيد. اين هم دختر پادشاه است و مي خواهد عروسم بشود، از غم آزادش كنيد!..

بز خوردني خواست، پيرزن و دخترها برايش خار و برگ درخت توت آوردند. كفترها رفتند دوستان خود را آوردند. بز بنا كرد به خوردن و گلوله پس انداختن. پيرزن تنور را آتش كرد، ساج رويش گذاشت كه براي كفترها گندم برشته كند.

كفترها گندم مي خوردند و گلوله ها را برمي داشتند و به هوا بلند مي شدند و آنها را مي انداختند بر سر و روي قشون و قراول. در تاريكي شب كسي كاري از دستش برنمي آمد.

حالا وزير هم خبردار شده بود آمده بود. به پادشاه گفت: پادشاه، اگر يكي دو ساعت اينجوري بگذرد كفترها در و ديوار را بر سرمان خراب مي كنند، بهتر است كچل را ولش كنيم بعد بنشينيم يك فكر درست و حسابي بكنيم.

پادشاه سخن وزير را پسنديد. امر كرد درها را باز كردند و خودش بلند بلند گفت: آهاي كچل، بيا برو گورت را از اينجا گم كن!.. روزي بالاخره به حسابت مي رسم.

چند دقيقه در سكوت گذشت. كچل از حياط داد زد: قربان، از فرصت استفاده كرده به خدمتتان عرض مي كنم كه هيچ جا با خواستگار اينجوري رفتار نمي كنند…

پادشاه گفت: احمق، تو كجا و خواستگاري دختر پادشاه كجا؟

كچل گفت: پادشاه، دخترت را بده من، بگويم كفترها آرام بگيرند. من و دخترت عاشق و معشوقيم.

پادشاه گفت: من ديگر همچو دختر بيحيايي را لازم ندارم. همين حالا بيرونش مي كنم…

پادشاه چند تا از نوكرها را دنبال دخترش فرستاد كه دستش را بگيرند و از خانه بيرونش كنند. نوكرها رفتند و برگشتند گفتند: پادشاه، دخترت خودش در رفته.

كچل ديگر چيزي نگفت و اشاره اي به كفترها كرد و رفت به خانه اش. ننه اش، دختر پادشاه و كنيزش شير داغ كرده مي خوردند.

***

كچل با مختصر زر و زيوري كه دختر پادشاه آورده بود و با پولي كه خودش و ننه اش و دختر پادشاه به دست مي آوردند، خانه و زندگي خوبي ترتيب داد. اما هنوز خاركني مي كرد و كفتر مي پراند و بزش را زير درخت توت مي بست و ننه اش و زنش در خانه پشم مي رشتند و زندگيشان را درمي آوردند.

كنيز را هم آزاد كرده بودند رفته بود شوهر كرده بود. او هم براي خودش صاحب خانه و زندگي شده بود.

حاجي علي كارخانه دار و ديگران هنوز هم پيش پادشاه مي آمدند و از دست كچل دادخواهي مي كردند، بخصوص كه كچل باز گاهگاهي به ثروتشان دستبرد مي زد. البته هيچوقت چيزي براي خودش برنمي داشت.

پادشاه و وزير هم هر روز مي نشستند براي كچل و كفترهاش نقشه مي كشيدند و كلك جور مي كردند. پادشاه پسر كوچك وزير را رييس قراولها كرده بود و دهن وزير را بسته بود كه چيزي درباره ي كشته شدن پسر بزرگش نگويد…

مطلب مشابه: داستان‌های کوتاه پائولو کوئلیو؛ ۱۰ داستان جالب و دلنشین

قصه ي آه

قصه ي آه

يكي بود، يكي نبود. تاجري بود، سه تا دختر داشت. روزي مي خواست براي خريد و فروش به شهر ديگري برود، به دخترهايش گفت: هر چه دلتان مي خواهد بگوييد برايتان بخرم.

يكي گفت: پيراهن.

يكي گفت: جوراب.

دختر كوچكتر هم گفت: گل مي خواهم به موي سرم بزنم.

تاجر رفت خريد و فروشش را كرد، پيراهن و جوراب را خريد اما گل يادش رفت. آمد به خانه. توي خانه نشسته بودند كه يك دفعه يادش افتاد و آه كشيد. در اين موقع در خانه را زدند. تاجر پا شد رفت ديد كسي ايستاده دم در، يك قوطي هم دستش. تاجر گفت: تو كيستي؟

آن يك نفر گفت: من آه هستم. گل آوردم براي موهاي دختر كوچكترت.

تاجر خوشحال شد و گل را گرفت آورد داد به دخترش. دختر ديد عجب گل قشنگي است. زد به موهايش.

سه روز بعد در خانه را زدند، آه آمده بود. گفت: آمده ام صاحب گل را ببرم.

تاجر رفت توي فكر كه چكار بكند چكار نكند. عاقبت گفت: پدرت خوب، مادرت خوب، بيا از اين كار بگذر.

آه گفت: ممكن نيست، بايد دختر را ببرم.

آخرش تاجر دختر كوچكترش را سپرد به دست آه و برگشت.

آه چشم هاي دختر را بست و سوار ترك اسبش كرد و راه افتاد.

دختر وقتي چشم باز كرد، باغي ديد خيلي خيلي بزرگ و زيبا. از لاي هر گل و بوته آوازي مي آمد. آه گفت: اينجا خانه ي تست.

چند روزي گذشت. دختر فقط خودش را مي ديد و آه را. مي خورد و مي خوابيد و گردش مي كرد اما هميشه تنها بود. روزي دلش براي پدر و مادرش تنگ شد. آه كشيد. آه آمد. گفت چرا آه كشيدي؟

دختر گفت: دلم براي پدر و مادرم تنگ شده.

آه گفت: فردا مي برمت پيش آنها.

فردا آه چشمهاي دختر را بست و به ترك اسبش گرفت و برد به خانه ي تاجر، دم در به زمين گذاشت چشمهايش را باز كرد و گفت: فردا مي آيم مي برمت.

دختر تو رفت. با همه روبوسي كرد و نشستند به صحبت كردن و درد دل كردن. دختر گفت: توي باغ تنها هستم. يك نوكر هم دارم كه هر كاري بهش بگويم مي كند. خورد و خوراك هم فراوان است.

خاله ي دختر هم پيش آنها بود، گفت: دخترم، اينطورها هم نبايد باشد، زير كاسه نيم كاسه اي هست. تو حتماً شوهري داري. بايد ته و توي كار را دربياوري. حالا بگو ببينم شب كه مي خواهي بخوابي چي بهت مي دهند كه بخوري؟

دختر گفت: يك استكان چايي.

خاله گفت: يك شب چايي را نخور و انگشتت را ببر و نمك روش بريز كه خوابت نبرد، آنوقت ببين چي پيش مي آيد.

دختر گفت: خوب.

فردا آه آمد و دختر را دوباره به باغ برد. شب شد. آه چايي آورد. دختر پنهاني چايي را ريخت به زير فرش. انگشتش را بريد و نمك روش ريخت و خود را به خواب زد. نصفه هاي شب صداي پا شنيد. زيرچشمي نگاه كرد. آه را ديد كه فانوس به دست گرفته، پشت سرش هم پسر جوان و زيبايي مثل ماه به طرف او مي آيند.

پسر جوان از آه پرسيد: خانم حالش خوب بود؟

آه گفت: بلي آقا.

جوان پرسيد: چايش را خورده؟

آه گفت: بلي آقا. و رفت.

جوان لباس هايش را كند و خواست پهلوي دختر بخوابد كه دختر پاشد نشست و گفت: تو كيستي؟

جوان گفت: نترس من صاحب توام.

دختر گفت: پس چرا تا حالا خودت را نشان نمي دادي؟

جوان گفت: آدميزاد شير خام خورده، وفا ندارد. فكر مي كردم كه من را نبيني بهتر است. اما حالا كه سرم فاش شد ديگر پنهان نمي شوم.

صبح نوكر آمد آقايش را بيدار كند. جوان گفت: بگو باغ سرخ را مرتب بكنند مي آييم صبحانه بخوريم.

نوكر رفت. بعد جوان و دختر پا شدند رفتند به باغ گل سرخ. دختر باغي ديد كه دو چشم مي خواست فقط براي تماشا. همه جا گل و شكوفه بود. از همان گل هايي كه آه برايش آورده بود. خواست گلي بچيند اما دستش كوتاه بود، نرسيد. جوان دست دراز كرد كه براي دختر گل بچيند. دختر نگاه كرد ديد پر كوچكي به زير بغل مردش چسبيده است. دست دراز كرد و پر را گرفت كشيد. پر كنده شد اما هوا ناگهان ابري شد و دختر بي هوش به زمين افتاد و وقتي چشم باز كرد كسي را نديد. جوان دراز كشيده مرده بود. آه كشيد. آه آمد. دختر گفت: يك دست لباس سياه براي من بياور.

دختر سراپا لباس سياه پوشيد و نشست بالاي سر جوان و بنا كرد به قرآن خواندن و اشك ريختن. عاقبت ديد كاري ساخته نشد. به آه گفت: من را ببر توي بازار بفروش.

آه او را برد به كنيزي فروخت. دختر يكي دو روز در خانه ي تازه زندگي كرد اما مي ديد كه همه توي خانه سياه پوشيده اند و همه غمگين هستند. عاقبت از يكي از كنيزها پرسيد: چرا توي اين خانه همه لباس سياه پوشيده اند؟ كنيز گفت: از وقتي پسر جوان و يكي يكدانه ي خانم گم شده، ما لباس سياه مي پوشيم.

دختر هيچ شبي خوابش نمي برد. هميشه تو فكر شوهرش بود كه ببيند علاج دردش چيست، شبي باز بيدار مانده بود كه ديد دايه ي پسر خانم فانوسي برداشت و بيرون رفت. دختر پا شد و دنبالش راه افتاد. دايه از چند حياط گذشت و به حوضي رسيد. زيرآب حوض را باز كرد. حوض خالي شد. تخته سنگي ديده شد. دايه تخته سنگ را برداشت و از پلكان پايين رفت و به زيرزميني رسيد. دختر هم كه دنبال دايه تا زيرزمين آمده بود، پسر جواني را ديد كه به چهارميخ كشيده شده بود.

دايه به پسر گفت: فكرهايت را كردي؟ حرفم را قبول مي كني يا نه؟

پسر گفت: نه.

دايه دوباره گفت، پسر باز گفت نه. سه دفعه دايه گفت كه قبول مي كني يا نه. پسر گفت نه. عاقبت دايه عصباني شد و با شلاق زد خون سر و صورت پسر را قاتي هم كرد.

دايه يك دوري پلو آورده بود. آن را هم زوركي به پسر خوراند و خواست بيرون برود. دختر پيش از او بيرون آمد ورفت دراز كشيد خودش را به خواب زد.

دايه صبح پا شد رفت حمام. دختر به يكي از كنيزها گفت: امشب خوابي ديدم، مي ترسم خانم از خوشحالي سكته بكند والا مي رفتم بهش مي گفتم.

حرف دختر دهان به دهان گشت تا به گوش خانم رسيد. خانم دختر را صدا كرد كه بايد بيايي خوابت را بگويي. دختر رفت پيش خانم و گفت: خانم پشت سر من بيا تا خوابم را بگويم.

از يك يك حياط ها گذشتند. دختر گفت: خانم عين همان حياط هايي است كه توي خواب ديدم. در هم همان در است. اين هم حوض. حالا بفرماييد زيرآب را باز كنند تا ببينيم باقيش هم درست در مي آيد يا نه.

چه دردسر بدهم. رفتند رسيدند به زيرزمين. پسر صداي پا شنيد داد زد: حرامزاده، شب آمدنت بس نبود كه روز روشن هم مي آيي؟

خانم صداي پسرش را شناخت و دويد رفت او را بيدار كرد و بغلش كرد. دختر گفت: خانم، همان پسري است كه توي خواب ديدم.

پسر را از زيرزمين درآوردند. شستند تميز كردند و حكيم آوردند زخم هايش را مرهم گذاشتند. بعد پسر سرگذشت خودش را گفت كه چطور دايه او را برده بود زنداني كرده بود. در اين موقع در زدند. خانم فهميد كه دايه است. گفت: باز كنيد.

دايه چند دفعه در زد، آنوقت كنيزها رفتند باز كردند. پاي دايه كه به حياط رسيد، تمام نوكرها و كلفت ها را به دم فحش و بد و بيراه گرفت كه كدام گوري بوديد نمي آمديد در را باز كنيد، چند ساعت است كه در مي زنم.

يك دفعه چشم دايه به پسر افتاد و رنگش مثل گچ سفيد شد. خانم امر كرد دايه را ريز ريز كردند و ريزه هايش را جلو سگ ها ريختند. بعد به دختر گفت: مي خواهم زن پسر من بشوي.

دختر گفت: من نمي توانم شوهر كنم. بايد عده ام سر بيايد بعد.

دختر فهميده بود كه دواي دردش اينجا نيست. آه كشيد. آه آمد. دختر گفت: من را ببر بالاي سرش. دختر باز مدت زيادي بالاي سر جوان نشست و قرآن خواند و گريه كرد. عاقبت به آه گفت: مرا ببر بفروش.

آه او را دوباره فروخت. اين دفعه هم خانه ي صاحبش ماتم زده بود. پرسيد چه خبر است. گفتند: سال ها پيش خانم يك بچه اژدها زاييده. انداخته توي زيرزمين. اژدها روز به روز گنده تر مي شود اما خانم نه دلش مي خواهد او را بكشد و نه مي تواند آشكار كند و به همه بگويد كه اژدها بچه اش است.

روزي دختر به خانم گفت: خانم، چه خوب مي شد اگر مرا مي انداختيد جلو اژدها كه بخوردم.

خانم گفت: دختر مگر عقل از سرت پريده.

دختر آنقدر گفت كه خانم ناچار قبول كرد. دختر گفت: مرا بگذاريد توي يك كيسه چرمي و دهانش را ببنديد و بيندازيد جلو اژدها.

همين طور كردند و دختر را انداختند جلو اژدها. اژدها نگاهي به كيسه كرد و گفت: دختر، از جلدت بيا بيرون بخورمت.

دختر گفت: چرا تو درنيايي من در بيايم؟ بهتر است اول خودت از جلدت بيرون بيايي.

هر چه اژدها گفت دختر قبول نكرد. عاقبت اژدها مجبور شد از جلدش در بيايد. پسري بود مثل ماه. آنوقت دختر هم از كيسه بيرون آمد و دوتايي نشستند به صحبت كردن.

از اين طرف، مدتي گذشت. خانم به كنيزهايش گفت: حالا برويد ببينيد به سر دختر بيچاره چه آمد.

كنيزها آمدند از سوراخ نگاه كردند ديدند اژدها كجا بود. دختر با پسري مثل ماه نشسته صحبت مي كند. مژده به خانم آوردند خانم شاد شد. آنوقت پسر و دختر را آوردند پهلوي خانم. خانم گفت: بهتر است شما دو تا زن و شوهر بشويد.

دختر گفت: بايد بگذاريد عده ي من سر بيايد، بعد عروسي كنيم.

دختر فهميده بود كه دواي درش در اينجا هم نيست. آه كشيد. آه آمد. دختر گفت: آقا خوابيده؟

آه گفت: همان طوري كه ديده بودي خوابيده.

دختر باز با آه رفت و نشست بالاي سر شوهرش. مدتي قرآن خواند و گريه كرد. آخر سر گفت: آه، مرا ببر بفروش.

اين دفعه مرد ديگري او را خريد به خانه اش برد. كنيزهاي خانه گفتند. رسم اين خانه اين است كه كنيز تازه وارد، شب اول زير پاي آقا و خانم مي خوابد.

دختر گفت: باشد.

نصفه هاي شب دختر بيدار شد خانم را ديد كه پاشد رفت شمشيري آورد و سر آقا را گوش تا گوش بريد و خشك كرد و گذاشت توي تاقچه. بعد هفت قلم آرايش كرد و لباس پوشيد و بيرون رفت. نوكر يك جفت اسب دم در نگاه داشته بود. دو تايي سوار اسب شدند و رفتند. دختر افتاد دنبال آنها. دري را زدند و تو رفتند. چهل حرامي دورادور نشسته بودند. چهل حرامي باشي گفت: چرا دير كردي؟ زن گفت: چكار كنم. پدر سگ خوابش نمي برد. بكشيدش خلاص بشوم.

بعد زدند و رقصيدند و شادي كردند تا صبح نزديك شد. دختر پيش از خانم به خانه آمد و دراز كشيد و خود را به خواب زد. زن آمد توي قوطي كوچكي يك پر و مقداري روغن آورد. روغن را با پر به سر و گردن شوهرش ماليد و سرش را به گردنش چسباند. مرد عطسه كرد و بيدار شد گفت: زن كجا رفته بودي بدنت سرد است؟

زن گفت: رودل كرده ام. تو كه از حال من خبر نداري.

فردا شب موقع خواب، دختر گفت: من باز هم زير پاي آقا و خانم مي خوابم.

نصف شبي زن مثل ديشب سر شوهرش را بريد و گذاشت رفت. بعد از رفتن او دختر پاشد سر مرد را چسباند. مرد عطسه كرد و بيدار شد زنش را نديد. دختر گفت: من مي دانم زنت كجاست پاشو برويم نشانت بدهم.

پاشدند رفتند به همان جاي ديشبي. مرد ديد كه چهل حرامي دورادور نشسته اند و زنش مي زند و مي رقصد. خواست تو برود، ديد زورش به آنها نمي رسد. رفت به طويله اسب ها را قاتي هم كرد و سر و صدا راه انداخت خودش هم ايستاد دم در. هر كس كه از اتاق بيرون مي آمد سرش را با شمشير مي زد. عاقبت همه را كشت غير از زنش و چهل حرامي باشي كه توي اتاق مانده بودند. آنوقت رفت تو. شمشيرش را كشيده آنها را هم كشت. بعد دست دختر را گرفت و به خانه آمدند. در خانه به دختر گفت: بيا زن من شو تمام مال و ثروت من مال تو باشد.

دختر گفت: نه، من بايد بروم. پر و قوطي را به من بده، بروم.

تاجر قوطي روغن را به دختر داد. دختر آه كشيد. آه آمد. دختر گفت: آقا خوابيده؟

آه گفت: همانطوري كه ديده بودي مثل سنگ افتاده خوابيده.

دختر گفت: من را ببر بالاي سرش.

آه دختر را برد به باغ، بالاي سر شوهرش. دختر قوطي را درآورد و كمي روغن به زير بغل پسر ماليد. پسر عطسه كرد و پاشد نشست.

درخت ها باز گل كردند و پرنده ها بنا كردند به آواز خواندن.

پسر دختر را بغل كرد و بوسيد.

سيز ساغ من سلامت.

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.