داستان و حکایتهای معروف هزار و یک شب (۱۰ داستان دلنشین)

داستان و حکایتهای معروف هزار و یک شب را در روزانه بخوانید. یکی از کتابهای ارزشمند هم از نظر داستانی و هم از نظر تاریخی کتاب هزار و یک شب است. این کتاب که در دل داستان اصلی، داستانهایی با موضوعات متفاوت را طرح میکند. اینکه این کتاب در اصل مربوط به چه کشوری است و دقیقا چه داستانهایی داشته، رازی است که مانند داستانهای داخلش، از افراد متفاوت روایتی شده است و هیچچیز درمورد این کتاب به طور قطع اثبات نشده است. برخی به دلیل نحوه نگارش کتاب، یعنی داستانهایی تو در تو، آن را منصوب به هند میدانند و بعضی دیگر به دلیل نام شخصیتهای اصلی داستان و آشنایی ایرانیان با داستانهای تو در تو، آن را یک داستان ایرانی میدانند.
فهرست موضوعات این مطلب
حکایت نورالدّین و شمس الدّین
جعفر گفت: در مصر ملکی بود خداوندِ دهش و داد. وزیر دانشمندی داشت و او را دو پسر بود که مهین را شمس الدین و کهین را نورالدین نام بودی. چون وزیر در گذشت ملک محزون شد و پسران ما او را بخواست و خلعت شایسته درخور هر یک داده گفت: غم مخورید که شما در نزد من رتبت پدر خود دارید. پسران وزیر خرسند شدند و زمین ببوسیدند. پس هر کدام هفته ای شغل وزارت همی گذاشت. چون ملک به سفر میرفت یکی از ایشان را با خود میبرد.
شبی که در بامداد آن شب ملک قصد سفر داشت و نوبت رفتن با شمس الدین بود، دو برادر با یکدیگر به حدیث اندر نشسته از هر سو سخن میراندند تا این که شمس الدین با برادر کهتر گفت: همی خواهم که هر دو در یک شب زن بگیریم و اگر خدای تعالی بخواهد به یک شب آبستن شوند و به یک شب زن تو پسری و زن من دختری بزاید، دختر را به پسر کابین کنیم. نورالدین گفت: به مهر دختر چه خواهی گرفتن؟ شمس الدین گفت: سه هزار دینار زر و سه باغ و سه مزرعه خواهم گرفت. نورالدین گفت: تو باید دختر خود را به رایگان دهی و مهر از من نستانی زیرا که من و تو در وزارت در یک پایه و رتبتیم و پسر من از دختر تو بسی برتر است و نام نیک پدران با پسر زنده میماند. شاید قصد تو این باشد که دختر به پسر من ندهی که پیشینیان گفته اند: اگر خواهی که با کسی معامله نکنی به کالای خود قیمت گران بنه. شمس الدین گفت: تراکم خرد میبینم که پسر خویش از دختر من برتر دانی و خویشتن با من به رتبت یکسان شمری و نمیدانی که من ترا به مهربانی به وزارت در آورده ام و قصد من این بوده است که یار شاطر باشی نه بار خاطر. اکنون که این سخن گفتی هرگز دختر به پسر تو عقد نکنم هر چند دُرّ و گوهر به خروار دهی و هرگاه مرا سفر در پیش نبودی دانستی که با تو چه سان کردمی ولی پس از آن که از سفر بازگردم با تو مکافات این سخنان بکنم.
چون نورالدین اینها بشنید به خشم اندر شد ولی پوشیده داشت تا این که شمس الدین با ملک برفتند و نورالدین خورجینی را پر از زر و دُرّ و گوهر کرده سخنان برادر را که چه سان خود را برتر داشته و نورالدین را پستتر انگاشته به خاطر آورد و این بیت برخواند:
این جا نه حشمت است مرا و نه نعمت است
جایی روم که حشمت و نعمت بود مرا
اسب بخواست. خادم برفت و اسبی زین کرده بیاورد. نورالدین خورجین به قرپوس زین انداخته بر اسب نشست و گفت: کسی با من آمدن لازم نیست زیرا که بیرونِ شهر بر تفرّج میروم. پس توشۀ کمی برداشته از مصر راه بیابان گرفت و همی رفت تا به شهر بلیس رسید و از اسب به زیر آمده خوردنی بخورد و شبی برآسود. پس از آن توشه برداشته از شهر بیرون شد و همی رفت تا به شهر قدس رسید. از اسب به زیر آمده برآسود و خوردنی بخورد و از سخنان برادر هم چنان به خشم اندر بود. پس آن شب در آن جا بخفت. بامداد سوار گشته همی راند تا به حلب رسید. به کاروانسرایی فرود آمد. سه روز در آن جا برآسود. دیگر بار به باره بنشست و از شهر به در آمدم و نمیدانست به کدام سو رود. سرگشته همی رفت تا به بصره رسیده به کاروانسرایی فرود آمد. خورجین از اسب بگرفت و سجّاده به یکی از مکانهای نظیف کاروانسرا گسترده بنشست و اسب را با زین زرّین و مرصّع، به دربان کاروانسرا سپرده گفت: اسب بگردان. او نیز اسب همی گردانید.
اتفاقاً وزیر بصره در منظرۀ قصر خود نشسته بود چشمش به اسب افتاد و زین و لگام گران قیمت او را بدید. گمان کرد اسب وزیری از وزرا یا ملکی از ملوک است. در حال خادم کاروانسرا را بخواستو از صاحب اسب باز پرسید. خادم گفت: خداوند اسب پسر هجده سالۀ نیکو شمایلی است و از محتشم زادگان بازرگانان است. وزیر چون این بشنید برخاسته سوار شد و به کاروانسرا بیامد. چون نورالدین دید که وزیر بدان سو میآید برپای خاست و پیش آمده سلام کرد. وزیر از اسب به زیر آمده نورالدین را در بغل گرفت و خود بنشست و او را نیز به پهلوی خود بنشاند و گفت: ای فرزند، از کجا و چرا آمده ای؟ نورالدین گفت: از مصر میآیم و پدرم وزیر مصر بود، درگذشت. پس آن چه در میان خود و برادر گذشته بود بیان کرد و گفت: اکنون قصد بازگشتن ندارم، به شهرهای دور سفر خواهم کرد.
چون وزیر سخنان نورالدین بشنید گفت: ای فرزند، از پی هوا و هوس مرو و در هلاک خویشتن مکوش. نورالدین سر به زیر انداخته هیچ نگفت. آن گاه وزیر برخاسته نورالدین را به خانۀ خویش برد و در محل نیکو جای داد و گفت: ای فرزند، مرا پایان عمر است و از فرزند نرینه بی نصیبم. دختری دارم که در نکویی و شمایل ترا همی ماند. بزرگان او را خواستگاری کرده اند من نداده ام ولی مهر تو اندر دلم جای گرفته میخواهم که دختر به تو کابین کنم. اگر دعوتم را اجابت خواهی کرد پیش ملک رفته بگویم پسر برادرم از مصر آمده تو او را به جای من وزیر خود گردان که من پیر گشته ام. نورالدین چون این بشنید سر به زیر افکنده گفت: آری- وزیر شاد شد و بزرگان دولت و خردمندان بازرگانان را دعوت کرده با ایشان گفت که: برادرم در مصر وزیر بود و دو پسر داشت و مرا چنان که دانید جز دختری نیست و برادرم با من پیمان بسته بود که من دختر خویش به یکی از پسران او دهم. اکنون برادرم دانسته که دختر درخور شوهر است پسر خود پیش من فرستاد من نیز میخواهم که دختر به او کابین کنم. رأی شما در این کار چیست؟ همگی رأی وزیر پسندیدند شربت خورده گلاب بیفشاندند و از مجلس پراکنده گشتند. آن گاه وزیر به نورالدین خلعت فاخر پوشانده به گرمابه اش فرستاد. چون از گرمابه به در آمد به پیش وزیر شد دست وزیر را ببوسید. وزیر نیز جبین او را بوسه داد.
حکایت خیاط و احدب و یهودی و مباشر و نصرانی

شهرزاد گفت: ای ملک، شنیده ام که در زمان گذشته در شهر چین، خیّاطی بود نیکبخت و فراوان روزی که نشاط و طرب دوست میداشت و پاره ای وقتها با زن خویش به تفرّج میرفتند. روزی هنگام بامداد از بهر تفرج برآمدند و شامگه به سوی منزل بازگشتند. در سر راه گوژپشتی را یافتند که دیدن او خشمگین را بخنداندی و محزون را غم از دل بردی. خیّاط با زن خود برای دیدن او پیش رفتند. پس از آن خواستند که او را به خانۀ خویش برده با او ندیم شوند و مضحکه اش کنند. احدب دعوت ایشان را اجابت کرده با ایشان برفت. در حال خیّاط به بازار شد، ماهی بریان گشته و نان و لیمو خریده بازگشت و به خوردن بنشستند. زن خیاط پاره ای بزرگ از گوشت گرفته در دهان احدب فرو برد و دست بر دهانش نهاده گفت: باید این لقمه نخاییده به یک نفس فرو بری. احدب ناچار لقمه فرو برد و استخوانی راه گلوی او گرفته در حال بمرد.
حکایت نصرانی
نصرانی گفت: ای ملک، وقتی که من بدین شهر آمدم بضاعتی گران با خود آوردم و به حکم تقدیر در اینجا توقف کردم و تولّد من در شهر مصر بوده و در همان جا نشو و نما یافته و پدرم سمسار بود. چون پدرم بمرد من در جای او به سمساری نشستم. روزی از روزها جوانی زیبا روی که جامه ای فاخر در بر داشت نزد من آمد و مرا سلام داد. من به تعظیم او بر پای خاستم. دستارچه به در آورد که قدری کُنجد در آن بود. با من گفت که: خرواری از این کنجد به چند میارزد؟ من گفتم: به یکصد درم ارزش دارد. با من گفت: مشتری برداشته در باب النفر به سوی کاروانسرای جوالی بیا که مرا در آنجا خواهی یافت. پس دستارچه را که نمونۀ کُنجد در آن بود به من داده برفت. من از بهر مشتری بگشتم. خروای از آن کنجد را به یکصد و بیست درم بفروختم. با مشتریان به سوی او روان شدم. او را دیدم که به انتظار من نشسته. چون مرا بدید برخاسته مخزنی را در بگشود پنجاه خروار کنجد از آن مخزن بپیمودم. آن جوان گفت: در هر خرواری ده درم مزد سمساری تو است، از مشتریان قیمت جمع آورده نگاهدار، هر وقت که من از بیع محصول خویش فارغ شوم نزد تو آمده درمها بستانم. من دست او را بوسه داده بازگشتم و آن روز هزار درم در آن معامله سود کردم و آن جوان تا یک ماه از من غایب بود. پس از آن باز آمده با من گفت: درمها کجاست؟ گفتم: اینک درمها حاضر است. من برخاسته درمها حاضر آوردم. گفت: نگاهدار. این بگفت و برفت. من به انتظار او نشستم. ماهی از من غایب بود. پس از آن باز آمده گفت: درمها کجاست؟ من برخاسته درمها حاضر آوردم و به او گفتم: چه شود که در نزد من طعام بخوری؟ او دعوت من اجابت نکرد و با من گفت: درمها نگاهدار تا من بازگردم. دو ماه دیگر از من غایب بود. پس از دو ماه باز آمد و جامه ای فاخر در برداشت و به آفتاب همی مانست و بدان سان بود که شاعر گفت:
تُرک من دارد شکفته گلستان بر مشتری
بوستان سرو و سرو اندر قبای ششتری
بر سمن یک حلقۀ انگشتری دارد زلعل
از شَبَه بر ارغوان صد حلقۀ انگشتری
بر دل مسکین من پرواز مشکین زلف او
هست چون پرواز شاهین بر سر کبک دری
چون من او را دیدم دست او را بوسیدم و او را دعا گفتم و درمها پیش آوردم. گفت: درمها نگاهدار تا من از کارهای خویش فارغ شوم. این بگفت و روان شد. من با خود گفتم: این جوان در سخا و کرم بی نظیر است، هر وقت که آید مهمانش کنم، از آنکه از درمهای او سود بسیار برده ام.
پس، چون آخر سال شد آن جوان باز آمد و حلّه ای فاخرتر از حلّههای نخستین در بر داشت. من او را به مهمانی سوگند دادم. گفت: به شرط آنکه از مال من صرف کنی. گفتم: آری چنان کنم. پس او را بنشاندم و طعام و شراب لایق مهیّا کرده در برابر او فروچیدم. آن گاه به سفره نزدیک شد و دست چپ دراز کرده با من طعام خورد. من از او در عجب شدم. چون از خوردن فارغ شدیم به حدیث گفتن مشغول شدیم. من به او گفتم: ای خواجه، گره از دل من بگشا و با من بازگو که از بهر چه با دست چپ طعام خوردی؟ چون آن جوان سخن من بشنید آهی بر کشیده این دو بیت برخواند:
گرچه از آتش دل چون خم میمی جوشم
مهر بر لب زده خون میخورم و خاموشم
قصد جان است طمع در لب جانان کردن
تو مرا بین که در این کار به جان میکوشم
پس از آن دست از آستین به در آورد، دیدم دست او از ساعد بریده است. از آن حالت شگفت ماندم. با من گفت: شگفت مدار که بریده شدن دست من سببی عجیب دارد و آن این است که من از اکابرزادگان بغدادم و در ایام جوانی از سیاحان و بازرگانان نام مصر شنیده و همواره شوق آن مرا در خاطر بود.
چون پدرم درگذشت خواسته ای بی شمر برداشته بضاعتی گران از متاعهای بغداد و موصل خریده بار سفر به سوی این شهر بستم و همی آمدم تا به این شهر رسیدم. این بگفت و گریان شد و این ابیات برخواند:
طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
که در این دامگه حادثه چون افتادم
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد در این دیر خراب آبادم
گر خورد خون دلم مردمک دیده رواست
که چرا دل به جگر گوشۀ مردم دادم
پس گفت: چون به شهر اندر شدم در کاروانسرای سرور فرود آمدم و بارها گشودم و درمی چند به خادم دادم که خوردنی از بهر ما بیاورد. چون خادم خوردنی آورد من طعام و شراب خورده بخفتم. چون بیدار شدم با خود گفتم: به بازار روم و از کار شهر آگاه شوم.
آنگاه بقچهای از متاعهای خود به خادم دادم و همی رفتیم تا به قیصریۀ جرجیس رسیدیم. سمساران بر من گرد آمدند. متاع مرا برداشته ندا در دادند و به قیمت رأس المال هم نخریدند. شیخ دلّالان با من گفت: ای فرزند، من ترا چیزی بیاموزم که سود تو در آن باشد و آن این است که بضاعت خود را تا وعدۀ معین بفروش و حجّت بستان و گواه بگیر و روز پنجشنبه و دوشنبه قسطی از وجه حجّت بستان و خودت در مصر و رود نیل تفرّج کن. گفتم: رأی رزین همین است. پس دلّالان را با خود برده بضاعت به قیصریه آوردم و به بازرگانان بفروختم و از ایشان وثیقه گرفتم و به صیرفی سپردم و خود به منزل بازگشتم.
روزی چند بنشستم و همه روزه قدحی شراب و رانی گوشت حاضر آورده به کامرانی بسر میبردم تا ماهی که در آن ماه مرا هنگام قسط گرفتم بود برسید. آن گاه من در روزهای پنجشنبه و دوشنبه در دکههای بازرگانان مینشستم و صیرفی درمها از بازرگانان جمع کرده نزد من میآورد. تا این که روزی از روزها که از گرمابه به در آمده بودم به منزل رفته قدحی شراب بنوشیدم و بخفتم و از خواب بیدار گشته چاشت خوردم و خویشتن با گلاب معطّر ساخته به دکۀ یکی از بازرگانان که بدرالدین نام داشت برفتم.
چون مرا دید بر من سلام داد و با من در سخن شد. ساعتی نرفته بود که زنی خوبرو بیامد و در پهلوی من بنشست و رایحۀ طیب او بازار را معطّر کرد. آن گاه با بدرالدین در سخن پیوست. چون من سخن گفتن او بدیدم محبت او در دلم جای گرفت. پس با بدرالدین گفت: ترا تفصیله ای هست که از زر خالص بافته باشند؟ بدرالدین تفصیله به در آورد. آن زن گفت: این تفصیله ببرم و قیمت از بهر تو باز فرستم. بازرگان گفت: ای خاتون، ممکن نیست، از آنکه این جوان که نشسته خداوند متاع و از وام خواهان من است. آن زن گفت: بدا بر تو، مرا همواره عادت همین است که متاع را به هر قیمتی که گویی بخرم و ربح آن را زیاده بر آنچه میخواهی بدهم و قیمت آن از بهر تو میفرستم. بازرگان گفت: آری چنین است ولکن من امروز به قیمت آن محتاجم.
آن زن تفصیله بینداخت و گفت: گروه بازرگانان کس را قدر نشناسند. پس از آن برخاسته آهنگ بازگشتن کرد. من گمان کردم که روان من با او برفت. در حال برخاسته با او گفتم: ای خاتون، قدم رنجه دار و گامی دو بازگرد. فی الفور بازگشت و تبسم کرده با من گفت: از بهر تو بازگشتم.
پس با بدرالدین گفتم: قیمت این تفصیله چند است؟ گفت: هزار و یکصد درم. گفتم: یکصد درم سود نیز ترا بدهم، برخیز و ورقه ای بیاور تا قیمت آن از بهر تو بنویسم. پس من ورقه ای به خط خود بنوشتم و تفصیله از او گرفته بدان زن دادم و گفتم: برو، اگر خواهی قیمت از بهر من بیاور و اگر خواهی آن را به هدیه از من قبول کن. آن زن گفت: خدا ترا پاداش نیکو دهاد و مال مرا روزی تو کند. من با او گفتم: ای خاتون، این تفصیله از آن تو باشد و مانند این تفصیله ای دیگر ترا بدهم، به شرط آنکه مقنعه به یک سو کنی تا روی ترا ببینم. ماهروی مقنعه از رخ به یک سو کرد. چون رویش بدیدم شیفتۀ محبت او شدم و خردم به زیان رفت و هوشم از تن بپرید. آن گاه مقنعه فرو آویخت و تفصیله را برداشته برفت. من تا هنگام عصر در بازار بنشستم ولی خرد از من بیگانه بود. هنگام برخاستن حال آن زن را از بازرگان جویا شدم. بازرگان گفت: او زنی است خداوند مال و دختر امیری است که پدر او مرده و مالی به میراث گذاشته.
پس من او را وداع گفته به منزل بازگشتم. چون خوردنی بیاوردند نتوانستم خورد و آن شب را تا بامداد نخفتم. علی الصّباح برخاسته جامه ای بهتر از جامه روز پیش پوشیدم و قدحی شراب نوشیدم و اندک چیزی خورده به دکان بدرالدین آمده بنشستم. در حال آن زهره جبین درآمد. چادر فاخرتر از روز نخستین بر سر داشت و کنیزکی نیز با او بود. پس مرا سلام داد و به زبانی فصیح و کلامی نغز گفت: کسی با من بفرست که هزار و دویست درم قیمت تفصیله بستاند. من با او گفتم: شتاب از بهر چیست؟ گفت: شاید دگر بارت نبینم. آن گاه من به سوی او اشارتی کردم، دانست که وصل او همی خواهم. به وحشت اندر شد و زود برخاست. مرا دل بر وی آویخته بود. برخاستم و از پی او از بازار به در شدم که ناگاه کنیزکی نزد من آمده گفت: ای خواجه، خاتون من با شما سخنی دارد. من در عجب شدم و گفتم: مرا در این شهر کس نمیشناسد! کنیزک گفت: چه زود خاتون مرا فراموش کردی که امروز در دکان فلان بازرگان بودید. پس من با کنیزک تا بازار صیرفیان رفتم.
چون مرا بدید به سوی خویشتنم خواند و با من گفت: ای حبیب من، بدان که محبت تو در دل من جای گرفته و از آن لحظه که ترا دیده ام خواب و خور بر من حرام گشته. من گفتم: مرا محبّت و محنت هزار چندین است. آن زهره جبین گفت: من نزد تو میآیم یا تو نزد من میآیی؟ گفتم: من مردی غریبم، جز کاروانسرا منزلی ندارم، اگر من در نزد تو باشم مرا حظّ کاملتر خواهد بود. گفت: راست گفتی، فردا چون نماز پسین بگزاری سوار گشته به سوی جبانیه روان شو و خانۀ ابوالبرکات نقیب را بازپرس که من در آنجا ساکنم و دیر مکن که من در انتظار تو نشسته ام. من فرحناک گشتم و به منزل آمده آن شب از شوق بیدار بودم.
چون بامداد شد جامۀ فاخر پوشیده خود را با عطر و گلاب معطّر ساختم و پنجاه دینار به دستارچه فرو بسته به دروازۀ رذیله رفتم و به خری نشسته به جبانیه رفتم. به صاحب خر گفتم: از خانه نقیب باز پرس. چون از خانۀ نقیب پرسید با من گفت: فرود آی. من فرود آمدم و او به رهنمایی من پیش افتاد و همی رفتیم تا به خانۀ نقیب رسیدیم. من نصف دینار زر بدو داده گفتم: فردا بدین مکان بیا و مرا بازگردان. او نصف دینار گرفته بازگشت. من در بکوفتم، دختر دوشیزۀ خوبرویی در بگشود و گفت: به خانه اندر آی که دوش چشم خاتون در انتظار تو نخفته. من به خانه اندر شدم. خانه ای دیدم که به خوبی رشک نگارخانۀ چین بود. در سر چهار سوی آن خانه ایوانهای زرنگار و بر آن ایوانها فرش حریر گسترده بودند و منظرۀ ایوانها به باغی همی نگریست و در آن باغ گونه گونه میوهها و چشمههای روان بود و در میان باغ حوضی دیدم از مرمر که فرشهای حریر در چهار سوی حوض گسترده بودند. چون من داخل شدم بنشستم.
مطلب مشابه: داستان های کوتاه جلال آل احمد؛ ۵ داستان جالب دلنشین
مطلب مشابه: داستانهای کوتاه پائولو کوئلیو؛ ۱۰ داستان جالب و دلنشین
حکایت مباشر

مباشر گفت: ای ملک، دوش با جماعتی از قاریان در مجلس ختم بودم. چون قاریان تلاوت کردند خوان گسترده شد. خوردنی بیاوردند، ظرفی زرباجه نیز درخوان بود. یکی از آن جماعت از خوان دور نشست و سوگند یاد کرد که از آن زرباجه نخورد و گفت: آنچه از او به من رفته بس است و این بیت برخواند:
گر هست احتراز از آنم شگفت نیست
آری ز مارچوبه گریزد گزیده مار
چون ما از خوردن فارغ شدیم، سبب نفرت او باز پرسیدیم. گفت: من زرباجه نخورم مگر اینکه چهل بار با اُشنان و چهل بار با سدر و چهل بار با صابون دست خود را بشویم. در حال، میزبان با خادمان گفت که صابون و اُشنان و سدر حاضر آوردند و آن مرد بدان سان که گفته بود دست بشست. آن گاه پیش آمد و مانند کسی که به هراس اندر باشد همی لرزید. پس از آن دست به خوردن دراز کرد. دیدیم که انگشت ابهام ندارد و با چهار انگشت چیز میخورد. ما شگفت ماندیم و گفتیم: انگشت تو بدین سان آفریده شده و یا حادثه ای رو داده؟ گفت: ای برادران، نه تنها همین ابهام است، ابهام دست چپ نیز با دو ابهام پاها بدین سان است. پس از آن ابهام دست دیگر با ابهام پاها بنمود. چنان بود که گفته بود، ما را تعجب زیاده شد. گفتیم: دیگر صبر نداریم، باید حدیث ترا بشنویم و سبب بریده شدن انگشتان تو بدانیم و بازگو که صد و بیست بار دست شستن از بهر چه بود؟
حکایت بازرگان و زرباجه
گفت: بدانید که در عهد هارون الرشید، پدر من بازرگانی توانگر و از اکابر بغداد بود و به میکشیدن و سماع و طرب عمر همی گذاشت. چون درگذشت چیزی از او به میراث نماند. من او را به خاک سپرده عزا گرفتم و چند روز محزون بودم. پس از آن دکان بگشودم. متاعی در دکان نیافتم. وام خواهان پدر به من هجوم آوردند. من از ایشان مهلت گرفتم و خود به بیع و شرا بنشستم و همه هفته قسطی به وام خواهان میدادم تا اینکه تمامت وام ادا کردم و سرمایه ای بیندوختم. پس از آن روزی از روزها در دکه نشسته بودم. دخترکی دیدم جامۀ فاخر در بر و بر استری نشسته با خادمان همی آید. چون بر سر بازار رسید استر در سر بازار بداشت و از استر فرود آمده با یکی از خادمان به بازار اندر شدند. شنیدم که آن خادمک با او گفت: ای خاتون، از بازار بیرون شو و کسی را میاگاهان وگرنه ما را به کشتن دهی. پس چون آمد و بر دکان بنشست و مرا سلام داد. شیرین سخنتر از او کس ندیده بودم. پس از آن نقاب از رخ درکشید. مرا دل شیفتۀ او شد و چشم بر وی دوخته این دو بیت خواندم:
اگر تو روی نپوشی بدین لطافت و حُسن
دگر نبینی در شهر پارسایی را
سری به صحبت بیچارگان فرود آور
همین قدر که ببوسند خاک پایی را
پس از آن گفت: ای جوان، در نزد تو تفصیله ای خوب هست؟ گفتم: ای خاتون، مملوک تو فقیر است و متاع لایق ندارد. صبر کن تا بازرگانان دکانها بگشایند و آنچه خواهی از بهر تو حاضر آورم. پس از آن به حدیث گفتن بنشستیم ولی من بر او واله بودم و هوش اندر سر نداشتم. چون بازرگانان دکان بگشودند برخاستم و آنچه که او طلبیده بود بگرفتم، قیمت آنها پنج هزار درم بود.
آن گاه متاعها به خادم داد. خادمک متاع گرفته از بازار بیرون شدند و استر پیش آوردند. آن حوروش بر استر سوار گشت و با من نگفت که از کجایم و کیستم و من نیز از شرم مکان او نپرسیدم و قیمت متاعها به ذمّت گرفتم و غرامت پنج هزار درم به خود هموار کردم و به سوی خانه باز آمدم، ولی از محبت او مست بودم.
چون خوردنی بیاوردند نتوانستم خورد و خواستم که بخوابم نیارستم خفت. تا هفته ای بدین حالت بودم که بازرگانان قیمت مطالبه نمودند. یک هفته از ایشان مهلت گرفتم. چون هفته به انجام رسید دیدم که آن زهره جبین به استر نشسته، با خادمی چند درآمد. چون مرا دید سلام کرد و گفت: ای خواجه، قمیت متاع دیر آوردم، اکنون صرّاف حاضر آور و قیمت بستان. من صرّاف حاضر آورده قیمت بگرفتم و با آن پری پیکر به حدیث اندر بودم تا بازاریان بیامدند و بازرگانان حجره بگشودند. آن گاه با من گفت: متاعی چند همی خواهم. من آنچه که میخواست از بازرگانان بخریدم. قیمت آنها ده هزار درم بود. متاعها از من گرفته به خادمکان داد و با من سخنی نگفته روان گشت و از نظر من ناپدید شد. من با خود گفتم: این چه کار بود که پنج هزار درم گرفته ده هزار درم دادم. پس اندیشه از تلف شدن مال مردم کردم و از افلاس خود ترسیدم و گفتم: بازرگانان جز من کسی نشناسند و این زن مُحتاله بود که تجربت من کمتر یافته مرا با حسن و جمال خویشتن فریب داد و منزل خود با من نگفت.
القصّه، همواره من در وسواس بودم تا اینکه زمان غیبت او بیش از یک ماه کشید. بازرگانان قیمت مطالبه کردند و بر من سخت گرفتند. من عقار و املاک بفروختم و از ملالت به هلاکت نزدیک شدم و در کار خود حیران بودم که ناگاه آن ماهروی در سر بازار پدید شد و از استر فرود آمد. چون نزد من رسید گفت: میزان حاضر کن. میزان حاضر آوردم. زیاده از قیمت آنچه برده بود به من بداد و با جبین گشاده با من سخن همی گفت تا اینکه با من گفت: آیا ترا زنی هست یا نه؟ من بگریستم. گفت: گریستنت از بهر چیست؟ گفتم: چیزی مرا به خاطر گذشت که از بهر آن گریان شدم. ماهروی از سخن من بخندید و برخاسته روان شد. من مشتی زر برداشته به خادم دادم که در کار من توسط کند.
خادم بخندید و گفت: او را محبّت با تو بیش از آن است که ترا با اوست و او را به خریدن متاع حاجتی نیست، این کارها را بهانۀ دیدار تو کرده، اکنون هر چه تمنّا داری درخواست کن که مخالفت نخواهد کرد. چون آن ماهروی دید که من زر به خادم همی دهم در حال بازگشته بنشست. من با غایت فروتنی هر چه در دل داشتم با او گفتم. از سخن من خرسند شد و دعوتم را اجابت کرد و با من گفت: این خادم رسول من است، هر چه که او با تو بگوید چنان کن. پس از آن برخاسته برفت. من نیز وامهای بازرگانان بدادم ولکن شبان روز خیال آن بدیع الجمال مرا در دل بود. چون چند روزی بگذشت. خادم بازآمد. من او را گرامی داشتم و از آن سیم تن جویا شدم. گفتم: کار او با من شرح کن. گفت: آن دخترک از پروردگان سیّده زبیده، زن هارون الرشید است. در این روزها از سیّده دستوری خواسته بیرون آمد. چون ترا دید از سیّده درخواست که او را به تو تزویج کند. سیّده گفت: تا آن جوان را نبینم ترا به او تزویج نمیکنم و من اکنون همی خواهم که ترا به دارالخلافه برم. اگر به قصر خلافت اندر شوی و کس ترا نبیند به مقصود خویشتن برسی وگرنه کشته خواهی شد. بازگو که رأی تو چیست؟ گفتم: با تو خواهم آمد و به هر چه رو دهد شکیبا خواهم بود. خادمک گفت: چون شب درآید به مسجد سیّده زبیده درآی و در همان جا بخسب. بامدادان به انتظار من بنشین. من سخن خادم پذیرفته هنگام شام به مسجد درآمدم و نماز ادا کرده درآنجا بخفتم.
علی الصبّاح دیدم که دو تن از خادمان به زورقی نشسته، صندوقی با خود همی آورند. چون از دجله بگذشته، صندوق در مسجد گذاشته بازگشتند. پس از ساعتی همان دختر پری پیکر به مسجد آمد و سلام داد. برپای خاسته یکدیگر را در آغوش گرفتیم. مرا ببوسید و بگریست. پس از آن مرا در صندوق نهاد.
وقتی که چشم بگشودم خود را در قصر خلیفه یافتم. هدیههای بسیار پیش من آوردند که قیمت آنها پنجاه هزار درم بیش بود. آن گاه دیدم بیست تن از کنیزکان دوشیزه و سیّده زبیده در میان ایشان چون ماه در میان ستارگان پدید آمدند. من برخاسته زمین ببوسیدم و بر پای ایستادم. اجازت نشستنم داد.
چون بنشستم از شغل و نَسَبم باز پرسید. من شغل و نسب بیان کردم. فرحناک شد و گفت: منّت خدای را که تربیت من در حق این دخترک ضایع نشد. و با من گفت: بدان که این دختر در نزد ما به جای فرزند است، من او را به ودیعت به تو میسپارم. چون این سخن بشنیدم در حال زمین بوسه دادم و شکر گزاردم. سیّده زبیده فرمود که ده روز در آن مکان بمانم. من ده روز بماندم و در آن ده روز آن دختر را ندیدم. کنیزکان دیگر به خدمت من مشغول بودند.
همانا سیّده زبیده را قصد این بوده که در آن ده روز به کابین کردن آن دختر از هارون الرّشید جواز خواهد. چون خلیفه اجازت داد، ده هزار دینار زر نیز بدو بذل کرد. پس از آن، سیّده زبیده قاضی و گواه حاضر آورده دختر را به من تزویج کردند. ده روز دیگر من در قصر بودم. پس از آن دختر را به گرمابه بردند و خوانی از بهر من بیاوردند که همه گونه خوردنی در خوان فرو چیده بودند و ظرفی زرباجه نیز به اخوان اندر بود. من به خوردن زرباجه بشتابیدم و چندان که توانستم خوردم و دست شستن فراموش کرده دست با دستارچه پاک کرده به انتظار بنشستم که ناگاه شمعهای افروخته نزد من آوردند و مغنیان دف همی زدند و مشاطگان عروس همی آراستند. تا اینکه پاسی از شب بگذشت.
عروس را نزد من آوردند و حجله از بیگانگان خالی شد. خواستم که او را در آغوش کشم، بوی زرباجه از من به مشامش آمد. بانگ بر کنیزکان زد. از هر سو کنیزکان گرد آمدند و او را از غایت خشم همی لرزید. من نمیدانستم که سبب چیست. کنیزکان گفتند که: ای خواهر، چه روی داده؟ گفت: این دیوانه را از من دور سازید، مرا گمان این بود که این خردمند است. گفتم: ای خاتون، سبب دیوانگی من چیست؟ گفت: از بهر چه زرباجه خوردی و دست نشستی، به خدا سوگند که به سبب این کردار بد ترا شوهر خود نگیرم. پس از آن تازیانه بگرفت و تازیانه به من همی زد که از زندگی نومید شدم.
آن گاه با کنیزکان گفت: این را گرفته نزد داروغۀ شهر ببرند تا انگشتان دستی را که با آن زرباجه خورده و آن را نشسته قطع سازد. من با خود گفتم: چون است که از بهر زرباجه خوردن و نشستن دست، انگشتان من بباید برید. کنیزکان با او گفتند: ای خاتون، به کردار بدی که بیش از یک بار از او سر نزده چندین عقوبت را نشاید. گفت: به خدا سوگند ناچار انگشتانش را ببرم. پس از آن برفت و ده شبان روز او را ندیدم.
پس از ده روز باز آمد و با من گفت: ای سیه روی، تو سزاوار شوهری من نیستی که تو زرباجه خورده، دست نشسته ای. آن گاه بانگ بر کنیزکان زد. ایشان بازوان مرا بستند و استره را گرفته دو انگشت ابهام دست و دو انگشت ابهام پای مرا ببرید و مرا بدین سان کرد که دیدید. پس از آن دارو به زخمهای من بپراکنید که خون باز ایستاد و از من پیمان گرفت که زرباجه نخورم مگر اینکه صد و بیست بار دست خود بشویم و اکنون که این زرباجه دیدم از او دور نشستم، چون شما به خوردنم ابرام کردید عهد به جا آورده دست خویش بدان سان شستم که دیدید.
مباشر گفت: من از او پرسیدم که آن دخترک پس از آنکه انگشتان ترا برید و از تو پیمان گرفت با تو چه سان کرد. آن جوان گفت: پس از بریدن انگشتها دل او با من مهربان شد. چندی در قصر خلیفه بسر بردیم. روزی دخترک پنجاه هزار دینار زر به من داد و گفت که: خانه بخر. من خانه خریدم و آنچه که در قصر داشتیم به آن خانه بردیم.
ای ملک، چون سبب بریده شدن انگشتان از آن جوان شنیدم برخاستم و به خانه درآمدم و با احدب، مرا آن روی داد که گفتم والسّلام. ملک گفت: این حکایت طرفهتر از حدیث احدب نبود، شما را به ناچار باید کشت. پس از آن طبیب یهودی پیش آمده زمین بوسه داد و گفت: ای ملک، من حکایتی عجیبتر از حکایت احدب دارم، اگر اجازت دهی باز گویم. ملک گفت: بگو.
حکایت طبیب یهودی

گفت: در آغاز جوانی در شهر دمشق، طبابت میکردم. روزی مملوکی از خانۀ والی دمشق نزد من آمده مرا به خانۀ والی برد. چون به خانه اندر شدم. در صدر ایوان تختی دیدم و به فراز تخت بیماری خفته بود. به فراز تخت بر شدم. پسری دیدم که بدان خوبی و زیبایی هرگز ندیده بودم. به بالینش نشسته خواستم که نبض او به دست گیرم، او دست چپ به در آورد. من از بی ادبی او در عجب شدم ولکن نبض گرفته دوا نوشتم و همه روزه به معالجتش همی رفتم تا بهبودی یافت و به گرمابه اش فرستادم. از گرمابه بیرون آمده خلعتی به من داد و بیمارستان دمشق به من سپرد. روزی گرمابه را از بیگانگان خلوت کرده مرا با خویشتن به گرمابه برد.
چون جامه برکند دیدم که دست راست او بریده است. شگفت ماندم و محزون گشتم و در تن او اثر زخم تازیانه دیدم. انگشت فکرت به دندان گرفته، حیران بودم.
چون او حیرت من بدید با من گفت: ای حکیم زمان، از کار من در عجب مشو، چون از گرمابه بیرون رویم حدیث خود با تو بگویم. چون از گرمابه به در شدیم و به خانه اندر، خوردنی بخوردیم، گفتم: حدیث بازگو. گفت: بدان که من از شهر موصلم. چون جدّ من در گذشت ده پسر از او بماند که یکی پدر من بود. چون برادران بزرگ شدند و زن گرفتند، خدای تعالی مرا به پدرم ارزانی فرمود و برادران دیگر بهره از فرزند نداشتند و به من فرحناک بودند. چون من بزرگ شدم، روزی با پدر خود در جامع موصل نماز کردیم و مردم از مسجد به در شدند. بجز پدر و عموهای من کس نماند. از هر سوی هرگونه سخن میگفتند و شهرهای عجیب همی شمردند تا اینکه سخن مصر در میان آمد.
عموهای من گفتند که: از بازرگانان شنیده ایم که در روی زمین نزهتگاهی بهتر از مصر و رود نیل نیست، و شاعر در مدحت مصر و رود نیل نیکو گفته:
نیست شهری در جهان چون شهر مصر
نیست رودی در جهان چون رود نیل
آن یکی اندر طراوت چون بهشت
وین یکی اندر حلاوت سلسبیل
پس ایشان مصر را بسی بستودند. مرا خاطر به مصر مشغول شد. آن گاه برخاسته هر یک به خانۀ خویش رفتیم و مرا خیال مصر چندان در خاطر بود که خوردن و نوشیدنم گوارا نمیشد و خواستم بخسبم، خوابم نبرد. چون روزی چند بگذشت عموهای من ساز و برگ سفر مصر کردند. من از بهر رفتن با ایشان پیش پدر بگریستم. پدرم از برای من بضاعتی خریده با ایشان گفت: او را در دمشق بگذارید و به مصرش نبرید. پس از ان پدر را وداع کرده از موصل بیرون شدیم و همی رفتیم تا به حلب برسیدیم. چند روزی در آنجا بماندیم و از آنجا نیز روان شدیم و به دمشق رسیدیم. دیدیم شهری است سبز و خرّم که درختان بسیار و نهرهای روان دارد و به فردوس همی ماند. در کاروانسرایی فرود آمدیم.
عموهای من بضاعت مرا بفروختند. به یک درم پنج درم سود کرد. از آن سود شادمان شدم. پس از آن اعمام مرا در همان جا گذاشته به سوی مصر رفتند. من خانۀ خوبی را در ماهی دو دینار اجاره کرده در آنجا بنشستم و به عیش و طرب بسر میبردم تا اینکه همۀ مالی که با خود داشتم صرف کردم. روزی به در خانه نشسته بودم، دختر قمر منظری که جامههای حریر در برداشت پدید شد. من اشارتی به او کردم. بی مضایقه به خانه اندر شد و در خانه را باز گردانده نقاب از رخ برکشید و چادر به یک سو نهاد. بدیع الجمالش یافتم، دل به مهرش بنهادم. پس از آن برخاسته میوه و حلوا حاضر آوردم و سفرۀ شراب گستردم. با یکدیگر ساغر همی کشیدیم تا اینکه مست شدیم و خفتیم. بامدادان ده دینار زر بدو دادم. زر نستد و ده دینار هم به من داد که با این دینارها نقل و شمع و میو عود آماده کن و پس از سه روز هنگام شام به انتظار من بنشین. این سخن گفته، مرا وداع کرد و برفت و عقل من با خود ببرد.
چون سه روز بگذشت، آن پریروی باز آمد و خود را بیش از پیش آراسته و جامۀ زیباتر از نخست دربر کرده بود. من نیز همه چیز آماده کرده بودم. خوردنی بخوردیم و به میکشیدن بنشستیم. چون مست شدیم در آغوش یکدیگر بخسبیدیم. بامداد ده دینار زر داده گفت: روز سیّم به انتظار من بنشین. من روز سیّم میو نقل و ریحان و خوردنیها آماده کردم. هنگام شام شمع افروخته وعود سوخته، چشم به راه دوخته بودم که از در درآمد. من بر پای خاسته گفتم:
آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم
چون برفتی ز برم صورت بیجان بودم
چون بنشست گفت: آقای من، من زیبا هستم؟ گفتم: آری، به خدا سوگند.
من چون تو به دلبری ندیدم
گلبرگ چنین طری ندیدم
مانند تو آدمی در آفاق
ممکن نَبُوَد پری ندیدم
گفت: اگر اجازت دهی با ردیگر دختری خردسالتر از خود بهر تو بیاورم که آن دختر از من تمنّا کرد که یک شب با من بیرون آید و در عیش و شادی بسر برد.
پس آن شب را نیز به لعب و طرب به روز آوردیم. بامدادان بیست دینار زر به من بداد و گفت: بیش از شبهای پیش هرگونه تدارک فرو چین که مهمان خواهم آورد. چون روز میعاد شد، من همه چیز فراهم آورده به انتظار نشسته بودم که آن حوروش درآمد و دختر ماهروی دیگری با خود آورد. من شادمان گشته شمعها برافروختم. ایشان چادر از سر برگرفتند. دختر کهتر را دیدم که از سنبل بر سمن پیرایه بسته و تودۀ عنبر بر ارغوان شکسته، از قد و رخسار به سروستان و لالستان همی مانست. من دست و روی ایشان ببوسیدم و خوردنی آورده بخوردیم و ساغر همی کشیدیم. من بر لبان دختر کوچک بوسه میدادم. دختر بزرگ از رشک تنگدل بود ولی پوشیده همی داشت و با من میگفت: مهمان تازه رسیده از من بهتر است؟ گفتم: آری والله از تو بهتر است. گفت: همی خواهم که امشب با او بخسبی. چون نیمۀ شب شد من با دختر خردسال بخفتم. چون بیدار گشتم آفتاب برآمده بود. دست به سوی دختر بردم که بیدارش کنم دیدم که سرش از تن جدا گشته به یک سو غلتید. مرا گمان این شد که دختر بزرگ از رشک او را کشته است. ساعتی ملول نشستم. پس از آن جامههای خود برکندم و در میان خانه چاهی ساخته جسد دختر در آن چاه افکندم و خاک بر او ریختم. آن گاه جامه پوشیده بقیّت مال برداشتم و از خانه به در آمده نزد خداوند خانه رفتم و سالیانه اجرت بدو دادم و گفتم: به سوی عموها سفر خواهم کرد.
پس از آن به مصر سفر کردم. عموها به دیدار من شاد گشته سبب مسافرتم بازپرسیدند. گفتم: آرزومند شما بودم. پس، سالی پیش ایشان بماندم و از بقیّت مال صرف کردم و به تفرّج مصر و رود نیل مشغول بودم تا اینکه عموها قصد بازگشت کردند. من از ایشان گریخته به جایی پنهان شدم. ایشان را گمان اینکه من به ایشان سبقت کرده به دمشق بازگشته ام. چون ایشان از شهر سفر کردند من بیرون آمدم و تا سه سال در مصر بودم. آنچه مال داشتم همه را صرف کردم و هر سال اجرت خانه ای که در دمشق داشتم به خداوند خانه میفرستادم. پس از سه سال، از تهیدستی تنگدل گشتم. ناچار از مصر بیرون شده به دمشق آمدم و در همان خانه جای گرفتم و خداوند خانه نیز از آمدن من خشنود شد.
شبی مرا به خاطر گذشت که سر چاه گشوده از حال دختر آگاه شوم. برخاسته سر چاه بگشودم. کشته را پوسیده و از هم ریخته یافتم، ولی گردنبندی که بر گردن داشت در آن چاه بر جای بود. من گردنبند برداشته گریان شدم و ساعتی به فکرت فرو رفتم. پس از آن سر چاه را پوشاندم. تا دو سه روز از خانه بیرون نرفتم. روز چهارم به گرمابه رفته جامه تبدیل کردم و یک درم نقد نداتم. ناچار گردنبند را که گوهرهای قیمتی داشت به بازار بردم و به دلالش سپردم. او مرا بر دکه گذاشته، خود برفت و گردنبند به مشتریان بگردانید و قیمت آن به دو هزار دینار رسید، ولی من نمیدانستم. چون بازگشت گفت: این گردنبند مسین است و هزار درم قیمت دارد. گفتم: آری، آن مسین است و ما خود آن را عمداً چنان ساخته ایم. اکنون همی خواهم بفروشم، تو هزار درم بده و گردنبند بستان.
مطلب مشابه: حکایت کوتاه به زبان ساده (20 داستان قدیمی و حکایت دلنشین)
مطلب مشابه: حکایت های زیبای مثنوی معنوی؛ 15 داستان و قصه جالب و دلنشین
قصه عاشق و دلاک

من پیش از آنکه احدب را ببینم، به خانۀ یکی از خیاطها مهمان بودم و از خداوندان صنایع همه کس در آنجا بودند. هنگام برآمدن آفتاب خوان گسترده خوردنی حاضر آوردند. هنوز دست به طعام نبرده بودیم که میزابان، جوانی ماهروی و نیکو شمایل را که جامه ای بس فاخر در برداشت به مجلس آورد و آن جوان را هر عضوی از عضو دیگر خوبتر بود، مگر اینکه پایش لنگ بود. پس بر ما سلام داد و ما رد سلام کرده بر پای خاستیم. چون جوان خواست بنشیند مرد دلّاکی را که در میان آن جماعت بود، بدید. ننشست و خواست بازگردد. ما نگذاشتیم و میزبان به نشستن سوگندش داد و سبب بازگشتش بپرسید. جوان گفت: راه بر من مگیرید و مرا نیازارید، سبب بازگشتن من، این مرد دلّاک است. چون میزبان این بشنید، عجب آمدش که این جوان از اهل بغداد است چگونه در این شهر از دلّاکی پریشان خاطر گردیده. آن گاه حاضران روی به آن جوان آورده حکایت بازپرسیدند و از سبب نفرت او از دلّاک حریان شدند. گفت: ای جماعت، مرا با او در بغداد حکایتی غریب روی داده و سبب لنگی پای من هم اوست و من سوگند یاد کرده ام که در هر جا که او نشیند ننشینم و در هر شهری که او باشد نباشم. چون او به بغداد اندر بود من از آنجا به در شدم و در این شهر جا گرفتم، اکنون که بدانستم او در این شهر است من امشب از این شهر خواهم رفت. ما چون این حدیث بشنیدیم او را سوگند دادیم که حکایت بازگوید. دیدیم که گونۀ دلّاک زرد شد. جوان گفت: ای جماعت، بدانید که پدر من از بازرگانان بزرگ بغداد بود و بجز من فرزندی نداشت. چون من به سن رشد رسیدم پدرم درگذشت و مال و رمه و غلامان و کنیزکان به میراث گذاشت. من هر روز یک گونه جامۀ قیمتی پوشیده خوردنیهای لذیذ میخوردم و به هرگونه عیش و طرب مایل بودم. ولی زنان را دوست نمیداشتم تا اینکه روزی در بغداد از محلتی میگذشتم. گروهی از مستان راه بر من بگرفتند. به کوچۀ بن بستی گریختم. در آخر کوچه به خانه ای پناه بردم و در گوشه ای خزیدم. ساعتی ننشسته بودم که از منظرۀ غرفه ای از غرفههای خانه، دختر آهوچشم زهره جبینی که در همۀ عمر چنان لعبتی ندیده بودم سر به در آورد و بر چپ و راست نگاهی کرده بازپس نشست و منظره را فرو بست، ولی آتش عشقش در من گرفت و خاطرم به محبت او مشغول شد و از ناخوش داشتن زنان بازگشتم و دل به مهرشان ببستم. در همان مکان تا هنگام شام بنشستم. قاضی شهر را دیدم که سوار است و غلامان و خادمان از پس و پیش او همی آیند. چون به خانه رسیدند از اسب فرود آمده به سوی همان غرفه که دخترک در آنجا بود برفت. من دانستم که آن پری پیکر دختر قاضی است. آن گاه برخاسته غمین و ملول به خانۀ خویش بازگشتم و به بستر افتادم. کنیزکان بر من گرد آمدند و سبب ملالت من ندانستند. من نیز راز به ایشان آشکار نکردم و هر چه پرسیدند پاسخ نگفتم. همه روزه بیماری من سختتر میشد و مردم به عیادت همی آمدند.
روزی پیرزنی به عیادت آمد. دلش بر من بسوخت و بر بالین من بنشست و مهربانی کرد و با من گفت: ای فرزند، ماجرای خویش بیان کن. من ماجرا بدو گفتم. گفت: ای فرزند، این که تو دیده ای دختر قاضی بغداد است و آن خانه غرفه اندر غرفه از آن دختر است. قاضی خانه ای جداگانه در پهلوی آن خانه دارد. من بسی روزها پیش دختر آمد و شد میکنم. تو وصال او را جز من از دیگری مخواه.
من از شنیدن این سخن فرحناک شدم و ناتوانی ام به توانایی بدل گشت و خانگیان خرسند شدند. عجوز برفت. دگر روز بامداد برخاستم، چندان سستی برجا نمانده بود و به بهبودی و تندرستی بسی نزدیک بودم. چون عجوز بیامد گونه اش دگرگون بود گفت: ای فرزند، از آنچه میان من و دختر گذشته مپرس زیرا که چون من قصد بدو آشکار کردم برآشفت و گفت: ای پلیدک، این سخنان چیست؟ چون او را خشمگین یافتم بازگشتم. ناچار بار دیگر به سوی او باید رفت.
چون من از عجوز این خبر بشنیدم بیماری ام عود کرد و چند روز به حالت مرگ چشم به راه پیر زال بودم تا اینکه عجوز بیامد و گفت: ای فرزند، مژدگانی ده. گفتم: هر چه خواهی مضایقه نکنم، گزارش بازگو.
گفت: دیروز نزد دختر رفتم. چون مرا شکسته خاطر و گریان دید گفت: ای مادر، چون است که ترا دلتنگ همی بینم. چون این بگفت بگریستم و گفتم: ای خاتون، من چند روز قبل پیغام جوانی با تو گفتم که او ترا دوست میدارد و از عشق تو به مرگ نزدیک شده، تو برآشفتی و بر من خشم گرفتی. اکنون من از بهر آن جوان گریانم که او زنده نخواهد ماند. دخترک چون این بشنید مهرش بجنبید و بر حال تو رحمت آورد، پرسید که: این جوان کجاست؟ گفتم: او پسر من است. ترا چند گاه پیش از این از منظرۀ غرفه دیده عاشق تو گشته و تیر محبت تو خورده بیمار بود. چون من نزد تو آمدم و خشم تو با او بازگفتم بیماری اش سختتر گردید، ناچار خواهد مرد. دختر چون این بشنید رنگش پرید و گفت: از برای من به چنین روز افتاده؟ گفتم: آری. گفت: نزد آن جوان رو و از من سلام رسانیده بگو که چون روز آدینه شود، ساعتی پیش از نماز جمعه بدین خانه آید. من میگویم که در بر وی بگشایند و او را به خانه آورند تا زمانی با وی بنشینم.
چون این مژده از عجوز بشنیدم اندوه و بیماری ام چنان رخت بست که گفتی هرگز در تن من بیماری نبوده است. آن گاه جامهای خود را به پیر زن به مژدگانی دادم و خانگیان و یاران به سلامت من شادان گشتند و من به عیش و نوش گراییده خرسند همی بودم تا روز آدینه برآمد.
عجوز پدید شد. از بیماری ام باز پرسید. من شکر عافیت گزاردم. برخاسته جامههای فاخر پوشیدم و منتظر وقت بودم. عجوز گفت: برخیز و به گرمابه اندر شو. سر بتراش و کسالت بیماری از خویشتن دور کن. گفتم: نکو گفتی، ولی نخست سر بتراشم و آن گاه به گرمابه شوم.
پس خادم را گفتم که: دلّاکی خردمند و کم سخن که از پرگویی، مرا نیازارد بیاور. خادم برفت و همین دلّاک را بیاورد. چون در آمد سلام کرد. جواب گفتم. گفت: خدای یگانه و بی همتا و دانا غم و همّ و اندوه و حزن را از تو دور گرداند. گفتم: خدا دعوتت را اجابت فرماید. پس از آن گفت: منّت خدای را که ترا از بیماری خلاص داد و اکنون چه قصد داری؟ سر خواهی تراشید و یا رگ خواهی زد که از ابن عباس رسیده: «من قصر شعره یوم الجمعه صرّف الله عنه سبعین داء»[۱] و نیز از او روایت است که: «من احتجم یوم الجمعه لایأمن ذهاب البصر»[۲] گفتم: سخنان بیهوده بگذار. همین ساعت برخیز و سر من بتراش. برخاست دستارچه درهم پیچیده از پیش بند به در آورد و دستارچه بگشود. اصطرلاب از آن بیرون آورد و هفت لوح اصطرلاب را دست گرفته به ساحت خانه رفت و رو به آفتاب بایستاد. از دیرگاهی بدو نگاه کرده گفت: ای آقای من، بدان که امروز روز آدینه، دهم ماه صفر، سال ۴۶۳ هجرت نبویه است. «علی هاجرها افضل الصلّوات و التحیّه»[۳] و طالعش چنانچه از علم شمار دانسته ام مریخ است که هفت درجه و شش دقیقه گذشته و مقارنه ای با عطارد دارد و همه اینها سر تراشیدن را علامتی است مبارک و باز چنین مینماید که تو میخواهی که به شخصی بزرگ و نیکبخت برسی و چگونگی آن را با تو بازنگویم. گفتم: مرا بیازردی و روان مرا کاستی. من از تو جز سر تراشیدن چیزی نخواستم، برخیز و سر مرا بتراش و سخن دراز مکن. گفت: به خدا سوگند که اگر تو حقیقت کار بدانی به سخنان من طالب شوی و هرچه گویم چنان کنی. و مصلحت تو در این است که شکر خدا به جا آری و با من مخالفت نکنی که من نصیحت گوی مهربان توام و همی خواهم که یک سال به خدمت تو قیام نمایم و مزد از تو نستانم. چون این سخنان شنیدم گفتم: امروز تو مرا خواهی کشت.
حکایت کور
و اما برادر سیّمین من که قفه نام دارد، به در یوزگی به درِ خانه ای رفته در بکوفت. خداوند خانه به آواز بلند گفت: کیست که در همی کوبد؟ برادرم جواب نگفت تا اینکه خداوند خانه آمده در بگشود و گفت: چه میخواهی؟ برادرم گفت: از بهر خدا چیزی دهید. خداوند خانه گفت: تو نابینا هستی؟ گفت: آری. خداوند خانه دست برادرم گرفته به خانه برد و از پله به فرازش برد.
برادرم را گمان این بود که خوردنی یا چیز دیگرش خواهد داد. چون به فراز خانه بر شدند خداوند خانه گفت: ای نابینا، چه میخواهی؟ برادرم گفت: چیزی در راه خدا میخواهم. خداوند خانه گفت: خدا بدهد. برادرم گفت: چرا این سخن نخست نگفتی. آن شخص گفت: ای پستترین گدایان، وقتی که تو در بکوفتی و من آواز دادم چرا جواب ندادی و در همی کوفتی. برادرم گفت: اکنون چه خواهی کرد؟ گفت: چیزی در اینجا ندارم که به تو دهم. برادرم گفت: مرا از پلهها به زیر کن. گفت: راه بر تو نگرفته ام. برادرم خواستم که از پلهها به زیر آید، بیست پله به زمین مانده بود که پایش بلغزید و از پلهها همی غلتید تا سرش بشکست. چون از خانه بیرون شد نمیدانست به کدام سو رود. در آن هنگام جمعی از یاران نابینای او برسیدند و گفتند: امروز چه عاید تو گشته؟ او ماجرا بیان کرد و گفت: میخواهم که امروز از درمهایی که ذخیره کرده ام صرف کنم. و خداوند خانه از پی او روان بود، سخن او را بشنید. برادرم نمیدانست که آن مرد از پی او روان است و همی رفت تا به مکان خود برسید. آن مرد نیز در آن مکان شد و به انتظار یاران نشسته بود.
چون یارانش بیامدند گفت: در ببندید و خانه را جستجو کنید که بیگانه اندر خانه نباشد. چون آن شخص سخن برادرم بشنید، ریسمانی از سقف آویخته آن ریسمان بگرفت و در هوا بایستاد. ایشان در ببستند و خانه بگردیدند، کس نیافتند. پس از آن پیش برادرم آمده بنشستند و درمها بیرون آوردند. چون بشمردند ده هزار درم بیش بود. ده هزار درم به زیر خاک پنهان کردند و زیادتی را هر یک بخشی برداشتند. پس از آن خوردنی گذاشته همی خوردند که برادرم صدای بیگانه احساس کرد و دست به این سو و آن سو دراز کرد. دست آن مرد به دستش آمد. بانگ بر یاران زد که پیش ما بیگانه هست. پس همگی بر او گرد آمده او را همی زدند و فریاد همی آوردند که: ایها الناس دزد آمده. آن گاه خلقی بسیار بر ایشان گرد آمدند. آن مرد نیز خویشتن به نابینایی زد و چشمان خود بر هم نهاد، بدان سان که هیچ کس در نابینایی او شک نمیکرد و فریاد همی زد که: ایها الناس به خاطر خدا مرا پیش والی برید که سخنی دارم. ناگاه خادمان والی این ندا شنیده همه را بگرفتند و پیش والی بردند. والی حکایت ایشان باز پرسید. آن مرد گفت: ای والی، تا ما را عقوبت نکنی و نیازاری از حقیقت کار آگاه نخواهی شد، اگر بخواهی نخست مرا آزار کن. والی گفت: او را بر زمین انداخته تازیانه چند بزدند. آن گاه یک چشم خود را باز کرد. و چند تازیانه دیگر بزدند، چشم دیگر باز کرد. والی گفت: ما خویشتن را نابینا کرده به خانه مردم رویم و به زنانشان نگاه کنیم و با حیلتی زنان مردم را از راه به در بریم و مال از ایشان به دزدی و گدایی گرد آوریم و تا اکنون ده هزار درم از این کار گرد آورده ایم. من دو هزار و پانصد درم نصیبۀ خود را از ایشان خواستم، ایشان مرا بزدند و مال مرا بگرفتند. من از خدا و از تو پناه خواسته ام، تو بر نصیبۀ ما سزاوارتری از یاران من. اگر خواهی راستی سخنم بر تو آشکار شود، هر یک را بفرما بیش از آنکه مرا بزدند، بزنند تا چشم باز کنند.
پس شیحنه امر کرد که ایشان را عقوبت کنند. نخستین کسی را که بستند برادر من بود. چندان بزدند که از هلاکش چیزی نماند. شحنه با ایشان میگفت: ای کافر نعمتان، چرا نعمت خدا را پنهان میدارید و خویشتن را نابینا مینمایید؟ برادرم فریاد میزد و استغاثه مینمود و به والی میگفت: به حق رسول الله که ما چشم نداریم و نابینا هستیم. چون او را بگشودند یاران او را بستند و دگر بار نیز برادرم را بستند و چندانش بزدند که بیهوش شد. شحنه گفت: بگشایید، چون به هوش آید بازش ببندید. پس هر یک از ایشان را بیش از سیصد تازیانه بزدند و آن شخص چشم دار که خداوند خانه بود ایشان را ملامت میکرد و میگفت: چشم باز کنید وگرنه دگر بار خواهند زد. و به شحنه گفت: آدمی با من بفرست که درمها بیاوریم، اینها از بیم رسوایی چشم باز نخواهند کرد. شحنه خادمی با او فرستاده ده هزار درم بیاوردند. دو هزار و پانصد درم به آن شخص نصیبه داد و ایشان را پس از گوشمال از شهر بیرون کرد. ای خلیفه، چون من این حکایت شنیدم از شهر به در شده برادر را جستم و پنهانی به شهرش آوردم و مصارف او را ذمّت خویش گرفتم. پس خلیفه از حکایت من بخندید و فرمود که مرا جایزه دهند و روانه ام سازند. من گفتم: به خدا سوگند که هیچ نگیرم و تا حکایت برادران نگویم و بر خلیفه آشکار نکنم که من کم سخن هستم، نخواهم رفت. خلیفه گفت که: مزخرفات خویشتن بازگو.
مطلب مشابه: داستان کوتاه نویسندگان معروف / 10 داستان خاص تاثیر گذار
حکایت دو وزیر

شهرزاد گفت: ای ملک، به بصره اندر پادشاهی بود که فقرا دوست داشتی و همت به رفاه رعیت گماشتی و پیوسته مال به دوستاران محمد علیه السلام بذل میفرمود و آن ملک محمّد بن سلیمان زینی نام داشت و او را دو وزیر بود: یکی معین بن ساوی و دیگری فصل بن خاقان. اما فضل بن خاقان کریم الطبع و نیکوسیرت بود. مردم بسی میل بدو داشتند و پیوسته ثنای اوگفتندی و او در سخا و کرم چنان بود که شاعر گفته:
پیش از این بار خدایان و بزرگان عجم
گر همی بنده خریدند به دینار و درم
اندر این نوبت صدری به وزارت بنشست
که همه ساله خرد بنده به احسان و کرم
و اما معین بن ساوی را ناخوش همی داشتند که او طالب خیر نبود و با مردم بدی کردی و بدین خطاب سزاوار بود:
از بخل به هیچ خلق چیزی ندهی
ور جان بشود به کس پشیزی ندهی
سنگی که بدو در آسیا آس کنند
گر بر شکمت نهند تیزی ندهی
اتفاقاً روزی ملک بر تخت نشسته و امرا و سپاهیان را بار داده بود. فضل بن خاقان را خطاب کرده گفت: کنیزی میخواهم که ماهروی و مشکین موی و نکو سیرت و زیبا صورت و صاحب اخلاق پسندیده باشد. حاضران گفتند که: چنین کسی به دست نیاید مگر به ده هزار دینار. در حال ملک خازن را بخواست و گفت: ده هزار دینار به خانۀ فضل بن خاقان بر. خازن زرها نزد فضل بن خاقان برد. همه روزه وزیر بر دلّالان سپردی که کنیزی را نفروشند مگر اینکه وزیر نخست او را ببیند. دلّالان هر کنیزی را که به بازار میآوردند، نخست او را به وزیر عرضه میداشتند و دیرگاهی ایشان را کار همین بود. ولی کنیزکی وزیر را پسند نمیافتاد.
اتفاقاً روزی از روزها یکی از دلّالان رو به خانۀ فضل بن خاقان گذاشته او را دید که سواره به سوی قصر ملک همی رود. رکاب وزر بگرفت و گفت: ای وزیر، کنیزی را که به جستجوی او فرمان رفته بود، پدید آمده. وزیر کنیزک را بخواست. دلّال ساعتی غایب شد. پس از ساعتی کنیزکی ماهرو، سر و قد، سیاه چشم، باریک میان و فربه سرین که جامه ای فاخر در بر داشت حاضر آورد و کنیزک در خوبرویی چنان بود که شاعر گفته:
ماند به نارون قد آن ماه سیمتن
گر آفتاب و ماه بود بار نارون
آن آفتاب و ماه پر از توده توده مشک
و آن توده توده مشک پر از حلقه و شکن
و آن حلقه و شکن همه پر بند و تاب و چین
و آن بند و تاب و چین همگی دام مرد و زن
چون وزیر او را بدید بپسندید. روی به دلّال کرده قیمت باز پرسید. دلّال گفت: ده هزار دینار او را قیمت داده اند، ولی خواجۀ او سوگند یاد میکند که ده هزار دینار قیمت کبکان و مرغان نمیشود که او خورده و بهای خلعت و اجرت آموزگار او نیست که او را خط و نحو و لغت و تفسیر و اصول فقه و طب و تقویم آموخته و ضرب آلات طربش یاد داده. وزیر گفت: خواجۀ کنیزک نزد من آورید. دلّال خواجۀ کنیزک حاضر آورد. مردی بود عجم و کهنسال که از غایت پیری، پوستی و استخوانی گشته بود. وزیر با اوگفت: راضی هستی که ده هزار دینار قیمت این کنیزک از سلطان محمد بن سلیمان زینی بستانی؟ آن مرد گفت: چون مشتری سلطان است، مرا فرض است که کنیز به هدیه دهم. در آن هنگام وزیر به حاضر آوردن مال فرمان داد.
چون مال حاضر آوردند، وزیر زرها به خواجۀ کنیزک بشمرد. پس از آن دلّال گفت: اگر وزیر دستوری دهد، سخنی گویم. وزیر گفت: بازگو. دلّال گفت: ای وزیر، مرا رأی این است که این کنیزک را امروز خدمت سلطان مبر که او از راه دراز آمده و از رنج سفر نیاسوده، حالتش دگرگون است، تا ده روز او را در قصر نگاهدار تا اینکه راحت یابد و بر حسن او بیفزاید. پس از آن به گرمابه برده جامههای نکویش در برکن و در پیشگاه سلطانش حاضر آور.
وزیر رأی دلّال صواب یافت. کنیزک را به قصر خود در خلوتی جداگانه جای داد و تمامت مایحتاج از بهر او آماده کرد و خدمتگزاران بر وی بگماشت و دیرگاهی حال بدین منوال بود. از قضا فضل بن خاقان پسری قمر منظر و سیم اندام و عنبرین موی داشت بدان سان که شاعر گفته:
به ابروان چو کمان و به گیسوان چو کمند
لبانش سوده عقیق و رخانش ساده پرند
پرند لاله فروش و عقیق لؤلؤپوش
کمان غالیه توز و کمند مشکین بند
و آن پسر سیم بر از قضیّت دختر آگاه نبود و پدرش به کنیزک گفته بود که: ترا از بهر ملک محمد سلیمان زینی خریده ام و مرا پسری هست که اگر زنی را در برزنی یابد، با او در آمیزد. تو خویشتن از او نگاهدار و زنهار که رخ بر وی منما. کنیزک گفت: «سمعاً و طاعتاً»[۲] تا اینکه کنیزک روزی از روزها به گرمابه اندر شد و پاره ای از کنیزکان به خدمتش قیام کردند.
چون از گرمابه به در آمد جامههای فاخر بپوشید و به نیکویی اش بیفزود و به نزد زن وزیر آمد و دست او را ببوسید. زن وزیر گفت: ای انیس الجلیس، در گرمابه بر تو چه گذشت؟ گفت: ای خاتون، جز غیبت تو منقصتی نبود. خاتون با کنیزکان گفت: برخیزید تا به گرمابه شویم. کنیزکان برخاسته با خاتون به گرمابه رفتند و خاتون دو کنیز خردسال بر در قصری که انیس الجلیس در آنجا بود بگماشت و با ایشان گفت: کس نگذارید که نزد انیس الجلیس رود، کنیزکان گفتند: سمعاً و طاعتاً.
پس از ساعتی، پسر وزیر که علی نورالدین نامداشت درآمد و از مادر خویش جویان گشت. کنیزکان گفتند: به گرمابه اندر است. انیس الجلیس از درون قصر آواز علی نورالدین را بشنید، با خود گفت: کاش میدانستم که این پسر چه کاره است که وزیر با من میگفت که اگر او در برزنی، زنی را ببیند با او درآمیزد. به خدا سوگند من آرزو دارم که او را ببینم. آن گاه بر پای خاسته پیش رفت و به سوی علی نورالدین نظاره کرد. دید پسری است ماهروی. شیفتۀ جمال او گشته گفت:
عاشق آنم که عنابش همی دارد شکر
فتنۀ آنم که سنجابش همی پوشد حَجَر
سوی من بنگر، چو خواهی عاشق سیمین سرشک
سوی او بنگر، چو خواهی دلبر زرّین کمر
و پسر را نیز چشم بر وی افتاد. فریفتۀ آن پریروی گشته گفت:
ای تازهتر از برگ گلی تازه به بر بر
پرورده ترا خازن فردوس به بر بر
در سیم حجر داری و در ماه چلیپا
ماه تو به زیر اندر و سیمت به زبر بر
زین روی همی سجده بَرَد ای بت مهروی
ترسا به چلیپا بر و حاجی به حجر بر
چون پسر و دختر هر دو به دام عشق یکدیگر گرفتار شدند، پسر روی به کنیزکان کرده بانگ بر ایشان زد. کنیزکان بگریختند و دور از ایشان بایستادند. آن گاه پسر به قصر اندر شد و با انیس الجلیس گفت که: تویی که پدرم ترا از بهر من خریده است؟ انیس الجلیس گفت: آری. در حال پسر از نشئۀ باده و شور عشق بی محابا پیش رفته، دستها به میان کمر دختر کرد و دختر نیز او را در آغوش کشیده ببوسید. و پسر زبان او همی مکید تا اینکه بکارت از او برداشت.
چون کنیزکان دیدند که خواجه زادۀ ایشان با انیس الجلیس در آمیخت، فریاد برکشیدند. علی نورالدین به هراس اندر گشته بگریخت. چون زن وزیر فریاد کنیزکان بشنید، از گرمابه به درآمد. از کنیزکان خبر باز پرسید. گفتند: ای خاتون، چون تو به گرمابه رفتی خواجۀ کهتر ما علی نورالدین باز آمد و خواست که ما را بیازارد. ما از او بگریختیم. او به نزد انیس الجلیس رفته با او هم آغوش شد. دیگر ندانستیم که چه کردند.
زن وزیر جوان این سخن بشنید نزد انیس الجلیس شد و ماجرا باز پرسید. انیس الجلیس گفت: ای خاتون، من نشسته بودم که کودکی زیبا روی درآمد و با من گفت: تو همانی که پدرم ترا از برای من خریده؟ گفتم: آری. به خدا سوگند ای خاتون، من سخن او را راست پنداشتم. آن گاه پیش من آمده مرا در آغوش گرفت. زن وزیر پرسید: بجز این هم کاری کرد؟ انیس الجلیس گفت: آری سه بوسه از من بربود. زن وزیر گفت: بکارت از تو برداشت یا نه؟ انیس الجلیس گریان شد و زن وزیر نیز با کنیزکان بگریستند و سیلی بر روی خویشتن همی زدند و بیم از علی نورالدین داشتند که مبادا پدرش او را بکشد.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب زن زیادی نوشته جلال آل احمد (داستان با محوریت زنان)










