بریدههایی از کتاب زن زیادی نوشته جلال آل احمد (داستان با محوریت زنان)
جلال آل احمد قطعا یکی از بزرگترین نویسندگان تاریخ ادبیات ایران است. او که به ادبیات فشرده و بسیار خاص خود معروف است، در طول سالها فعالیت ادبی، نوشتههای بسیاری را از خود به جای گذاشت. یکی از بهترین آثار او زن زیادی نام دارد. اثری ک در ادامه آن را به شما دوستان معرفی کرده و بریدههایی از آن را برای شما قرار خواهیم داد. با ما باشید.

کتاب زن زیادی درباره چیست؟
زن زیادی نام یکی از مجموعه داستانهای جلال آل احمد نویسندهٔ معاصر ایران است. این مجموعه در واقع جمعآوری همهٔ داستانهای دربارهٔ زنان و با محوریت آنان در یک کتاب است، حال آنکه این داستانها از تمامی آثار آل احمد گردآمدهاند.
نمایشنامهای با همین محتوا توسط حامد بهمنی نوشته شدهاست. آل احمد در این داستان به نقش کم ارزش زن در سالهای ابتدایی قرن سیزده میپردازد.
جلال آل احمد که بود؟
سید جلالالدین سادات آل احمد روشنفکر سوسیالیست، نویسنده، منتقد ادبی و مترجم ایرانی بود. وی همسر سیمین دانشور بود. آل احمد در دهه 1340 به شهرت رسید و در جنبش روشنفکری و نویسندگی ایران تأثیر بهسزایی گذاشت.
جلال آل احمد در 11 آذر 1302 در خانوادهای مذهبی در محلهٔ سیدنصرالدین شهر تهران به دنیا آمد. وی پسرعموی سید محمود طالقانی بود. خانوادهٔ او اصالتاً اهل شهرستان طالقان و روستای اورازان بود. دوران کودکی و نوجوانی جلال در نوعی رفاه اشرافی روحانیت گذشت.
جلال آل احمد در 18 شهریور 1348 در 45 سالگی در اَسالِم گیلان درگذشت. پس از مرگ نابهنگام آل احمد، پیکر وی بهسرعت تشییع و به خاک سپرده شد که باعث باوری دربارهٔ سربهنیستشدن او توسط ساواک شد.
بریده و جملاتی بسیار ادبی و زیبا از کتاب زن زیادی
در مملکت آدمهای مفنگی، یکی دکترها کار و بارشان خوب است؛ یکی هم مرده شورها.
– آقای دکتر چرا این دستگاهتان این قدر گنده است؟ خندهای زیرکانه کرد و گفت: – برای این که مردم باورشان بشه.
مردم هر چه بیشتر مفنگی باشند به طبیب بیشتر احتیاج دارند. در تمام این شهر شاید بیست تا کلوپ ورزش بیشتر نباشد، اما چند تا مطب هست؟
این دله دزدیها به این زودی ازین خراب شده ریشه کن نمیشود.
آدم خودش باید فکر خودش باشد.

بدبختی این جاست که هر سال داوطلب طب بیشتر هم میشود آقا! – البته باید هم همین طور باشد. مردم هر چه بیشتر مفنگی باشند به طبیب بیشتر احتیاج دارند. در تمام این شهر شاید بیست تا کلوپ ورزش بیشتر نباشد، اما چند تا مطب هست؟
شاید فکر کنید که خدادادخان از داشتن چنین زن خوب و فهمیدهای که ماهی هزار تومان حقوق میگیرد بسیار خوشبخت است.
مادر شیرهی جانش را به آدم میدهد
هنوز نمیدانست که شوهر ایدهآلش چه خصوصیاتی باید داشته باشد. ولی حالا که از شوهر اولش طلاق گرفته بود و آسوده شده بود میدانست که شوهر ایدهآلش چه خصوصیاتی را نباید داشته باشد.
«با گذشتهها باید برید و به آینده پیوست».
مطلب مشابه: جملات طلایی کتاب های ایرانی (50 جمله طلایی از شاهکار های ادبیات فارسی)
او همیشه از سجل و دیپلم و سواد مصدق و معرفی نامه و این نوع نشانهها و انگها بدش آمده بود. همهی این انگها برای او مثل خرمهرهای بود که گاو مادهی «کل قربان علی» را از دیگر گاوها مشخص میکند. مثل انگی بود که روی بستههای قماش میزنند یا روی صندوق پرتقال که «پرتقال شهسوار فرمایش حاج عبدالصمد مامقانی.» مثل داغی بود که روی کفل اسبهای نظامی میزنند… این نشانهها و انگها همیشه برای او حاکی از چیزی خالی از انسانیت بود. و آنها را کوششی برای پست کردن آدمها میدانست.
هر چیز که به زبان گویی از روح برداشتهای، اما هرچیز که به قلم نویسی بر روح نهادهای.
– من مگر چرا آمدم رشتهی تخصصیام را ول کردم و معلم نقاشی شدم؟ بله؟ برای این که پنج سال یا هفت سال یک مطلب معین را به مغز کرهخرهای مردم فرو کردن، بحث و مطالعه را برای ابد رها کردن، و حتی برای تدریس احتیاجی به مطالعه و تعمق نداشتن، و همان تنها اره و تیشهای را که توی دانشسرا به دستمان دادهاند روی مغز هر بچهای به کار انداختن، این یا آدم را دیوانه میکند یا احمق.
بعدالعنوان، تاکنون ضمن اسفار عهد جدید رسالهای به این عنوان از پولوس رسول دیده نشده بود و در ذیل اناجیل اربع، فقط به ذکر سیزده رساله ازین رسول ـ که حورای ممتاز امم و قبایل بود ـ اکتفا شده بود که این رسایل سیزدهگانه بهترتیب خطاب به رومیان، قرنتیان (دو رساله)، غلاطیان، افسسیان، فلیپیان، کولوسیان، تسالو نیکیان (دو رساله)، تیمو تاووس (دو رساله)، تیطوس و فلیمون است

و بدبختی این جاست که هر سال داوطلب طب بیشتر هم میشود آقا! – البته باید هم همین طور باشد. مردم هر چه بیشتر مفنگی باشند به طبیب بیشتر احتیاج دارند. در تمام این شهر شاید بیست تا کلوپ ورزش بیشتر نباشد، اما چند تا مطب هست؟ و چون کسی جوابی ندارد، خود معلم ورزش افزود: – سه هزار و پانصد مطب هست. ملتفت هستید؟ سه هزار و پانصدتا!
بعد کتابدار مدرسه آمد که ریزه بود و سر بیمویی داشت و به عجله راه میرفت و هرهر میخندید و به جای سلام، به هر کس که رو میکرد نیشش تا بنا گوش باز میشد.
زینهار تا کلام را به خاطر نان نفروشی و روح را به خدمت جسم در نیاوری.
و من چهطور میتوانستم برایشان بگویم که هیچ طور نشده؟ نه دعوای، نه حرف و سخنی، نه بگو و بشنوی؟ گریهام که آرام شد گفتم باهاشان دعوا کردهام. به خودش و مادر و خواهرش فحش دادهام و اله و بله کردهام. و همهاش دروغ! چه طور میتوانستم بگویم هیچ خبری نشده
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب رویای نیمهشب نوشته مظفر سالاری (داستان قشنگ ایرانی و پُر فروش)
بقال سرگذر یک بار که جنس بد به شما فروخت دیگر از در دکانش هم عبور نمیکنید. اما دکتر را مگر به این زودی میشود عوض کرد؟ تا ده بار نسخهی اشتباهی ندهند، مزاج آدم به دستشان نمیآید. و آن وقت تازه دکتر خانوادگی شدهاند! بله به این علت کاسبهای بدی هستند. یا اگر بهتر گفته باشیم کسب بدی را انتخاب کردهاند. معلم تازه با لهجهی رشتیاش گفت: – و بدبختی این جاست که هر سال داوطلب طب بیشتر هم میشود آقا! – البته باید هم همین طور باشد. مردم هر چه بیشتر مفنگی باشند به طبیب بیشتر احتیاج دارند. در تمام این شهر شاید بیست تا کلوپ ورزش بیشتر نباشد، اما چند تا مطب هست؟
اصلاً به عقیدهی او وجه امتیاز آدمها را از یک دیگر نمیشد از درونشان، از قوای ذهنیشان بیرون کشید و مثل خرمهره روی پیشانیشان آویزان کرد یا مثل نشان روی دوششان کوبید.
از ته دل برایشان میگفت که شوهر باید با آدم صمیمی باشد، وفادار باشد، چاپار دولت نباشد، وقیح نباشد، خوش هیکل و پولدار باشد، از خانوادههای محترم باشد و بهتر از همه این که چشمهایش آبی باشد.
شوهرم هم که دستوردار نیست و تازه به کلهاش زده که دوا و درمون پیش این دکترا فایده نداره. میخواد ورمداره ببره فرنگستون. ـ واه! واه! سر برهنه تو دیار کفرستون! همینت مونده که تن و بدنت رو بدی بهدست این کافرهای خدانشناس؟ تازه مگه خیال میکنی چه غلطی میکنن؟ فوت و فن کار همشون پیش خودمه. نطفهی سگ و گربهرو میگیرن میکنن تو شیکم زنهای مردم.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب سال بلوا اثر عباس معروفی (خلاصه این رمان جالب این نویسنده)

وقتی در مملکتی قصاص قبل از جنایت میکنند، پس جنایت را هم پس از قصاص میشود مرتکب شد؛ و اگر قرار است به خاطر گناهی که آدم نکرده است کیفری ببیند، ناچار خود گناه را هم پس از چشیدن کیفر باید بکند تا حسابش پاک باشد.
و مرا روانه کرد. ولی چه فایده؟ گرچه دیگر هیچ خبری نبود، اما همان پچ پچ برای من کافی بود. برای من همه چیز بود. اگر چیزی نبود پس چرا با او پچ پچ کرد؟
حسن کار در این بود که صاحب عله حاضر نبود و در غیاب او حتی احتیاج به این نبود که وزیر داخله رسما مداخله کند و تلفنی به کسی بزند و همان خاله زنکهای فامیل یک ماهه نشانی خانهی آن دو زن دیگر را که پیدا کردند هیچ، حتی دفترخانههایی را هم که ازدواج در آنها ثبت شده بود نشان کردند و عروس و داماد که بی خبر از همه جا از ماه عسل برگشتند قضیه را آفتابی کردند.
از تو هرکس چیزی میطلبد: یکی کتاب، یکی شعر، یکی مدح، یکی طلسم، یکی دعا، یکی ناسزا، یکی سحر، و یکی باطل سحر. ۲۵. در آن منگر که دیگری از تو چه میطلبد، به آن بنگر که دل تو از تو چه میطلبد. ۲۶. بدان که (نه آن چه به دهان فرو میرود فرزند انسان را نجس میکند، بلکه آن چه از دهان بیرون میآید.) ۲۷. این کلام پدر ما بود و اینک من میگویمت آنچه تو برقلم جاری سازی. ۲۸. هر چیز که به زبان گویی از روح برداشتهای، اما هرچیز که به قلم نویسی بر روح نهادهای. ۲۹. با هر پلیدی که به زبان آوری مرمان را آلودهای، اما با هر پلیدی که به قلم جاری کنی درون خویش را. ۳۰. زینهار تا کلام را به دروغ نیالایی که روح خود را به زنگ سپردهای. ۳۱. زینهار به کلام، تخم کین
من برای خودم در میان نگاههای مردم کوچه و بازار و محافلی که بودهام و دیدهام و حتی از میان نگاه چهارپایان خیلی چیزها توانستهام دریابم. نگاه درخشان یک قمارباز وقتی میخواهد به حریفش توپ بزند، نگاه پاسبانهای راهنما به تاکسیهای عجول و مزاحم، نگاهی که یک مستخدم کافه به مشتری تازه واردی میافکند، نگاه کنجکاو و سرگردان فاحشهای که تا نیمه شب به انتظار مشتری پشت میز کافهای مینشیند، نگاه پیرمردها به جوانها، نگاه حریص سگ گرسنهای که دم قصابی کشیک میدهد، نگاه التماس کنندهای که فروشندههای بازار دارند، نگاه دو رفیق فراق کشیده که تازه به هم رسیدهاند و نمیدانند از کجا شروع کنند، نگاه معصوم گاوی که در چراگاه، همچنان که نشخوار میکند انگار به چیزی گوش میدهد، نگاه رییس اداره به خدمتکار پیری که نه میتواند بیرونش کند و نه میتواند کاری از او بکشد، نگاه فقرا به مردمی که شب عید از در شیرینی فروشیها بیرون میآیند؛ و خیلی نگاههای دیگر را دیدهام و شناختهام.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب عشق سالهای وبا نوشته گابریل گارسیا مارکز
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب خطاب به عشق | نامه های عاشقانه آلبر کامو به معشوق خود










