بریدههایی از کتاب سال بلوا اثر عباس معروفی (خلاصه این رمان جالب این نویسنده)
عباس معروفی اسطوره ادبیات داستانی ایران است. نوشتههای او همواره تاثیر عمیقی بر نویسندگان نسل بعد از خود داشته و همگی با دقت آثار او را دنبالی میکنند. یکی از آثار درخشان و فوقالعاده ایشان سال بلوا نام دارد. اثری که در ادامه آن را به شما دوستان معرفی کرده و همچنین بریده و جملاتی از آن را برای شما دوستان قرار خواهیم داد. با ما باشید.

خلاصه داستان این رمان
سال بلوا رمانی از عباس معروفی است که در فاصله سالهای 1368-1371 به نگارش در آمد. نویسنده درباره این کتاب نوشته است:
فاصلهها از میان برداشته شدهاند و حال و گذشته در هم آمیخته اند: حسینای مسحور شده با زلفی آشفته ایستاده است، اما نه بر پلههای شهرداری که در ذهن نوش آفرین؛ دکتر معصوم طناب دار حسینا را میبافد و با قنداق موزر به مغز نوش آفرین می کوبد؛ سرهنگ در پی پیمودن پلههای ترقی از شیراز به سنگسر می افتد؛ ملکووم آلمانی در کار ساختن یک پل بزرگ از کوه پیغمبران به کافرقلعه است؛ و سروان خسروی در پی آن است که همه کوچههای شهر به خیابان خسروی ختم شوند. اما همه یک داغ به پیشانی دارند؛ همان که سال بلوا را آغاز میکند. همان که همه ناچار به انتخابش بودهاند. و مقصر کیست وقتی بازی و بازیگر یگانه نیست؟
بریدههایی از کتاب سال بلوا اثر عباس معروفی
«از شما بعید است قضاوت سطحی بکنید، بساط یاغیگری باید برچیده شود.» «کدام یاغی؟» «همینها که شب و روز مردم را غارت میکنند.» «چرا یاغی شدهاند؟ هیچ فکر کردهاید؟ از گشنگی، ناامنی، بیسوادی، همین پاسبانهای شما کم مردم را غارت نمیکنند. آن وقت شما آمدهاید دار ساختهاید؟ روی هیتلر را سفید کردهاید!» «ما که کسی را دار نمیزنیم.» «مردم از ترس دارند میمیرند، آقا!»

صورتم را به شانهاش گذاشتم و گفتم دلم میخواهد ماه من و تو همیشه پشت ابر بماند و هیچ کس از عشق ما باخبر نشود. آدمها حسودند، زمانه بخیل است، و دنیا عاشقکش است.
«چرا فرار میکنی؟» «میترسم.» «از من؟» «نه، از عشق.»
پدر گفت: «تصمیم گرفتی؟» «هنوز مرددم.» «شک کن دخترم، شک اساس ایمان است.»
«آدم به روی باز وارد خانه کسی میشود، نه به درِ باز، وگرنه این همه درِ باز!»
«پدرم میگفت در سرزمینی که جنگ و گرسنگی باشد انواع و اقسام دین و خدا و باور و خرافات به وجود میآید، یادت باشد خدا یکی است و او هم ارحمالراحمین است.»
«چرا یاغی شدهاند؟ هیچ فکر کردهاید؟ از گشنگی، ناامنی، بیسوادی، همین پاسبانهای شما کم مردم را غارت نمیکنند. آن وقت شما آمدهاید دار ساختهاید؟ روی هیتلر را سفید کردهاید!» «ما که کسی را دار نمیزنیم.» «مردم از ترس دارند میمیرند، آقا!»
و هیچ چیز مال خود آدم نیست مگر همان چیزهایی که خیال میکند دلبستگیهایی به آن دارد.
مگر نمیشود آدم سالهای بعد را به یاد بیاورد و برای خودش گریه کند؟
مطلب مشابه: جملات معروف کتاب دزیره؛ جملات عاشقانه زیبا از کتاب رمان دزیره
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب بخش دی اثر فریدا مک فادن (رمان معمایی و پیچیده روان شناختی)

«مرد باش، میفهمی؟» «مردها همیشه تا آخر عمر بچهاند، این یادت باشد.» «هم بچه باش، هم مرد، امّا مال من باش.»
گاهی احساس میکردم دنیا براساس عقل و منطق مردانه میگردد که مردها شوهر زنها بشوند و صورتشان را چروکیده کنند، اگر توانستند بچه به دامنشان بیندازند و اگر نتوانستند اشکشان را در بیاورند. زن موجودی است معلول و بیاراده که همه جرئت و شهامتش را میکشند تا بتوانند برتریشان را به اثبات برسانند. مسابقه مهمی بود و مرد باید برنده میشد. امّا نمیدانم آیا خدا اینجور تقدیر کرده بود، یا من بداقبال بودم؟ این چیزها را من هرگز نفهمیدم. زنهای دیگری را هم میشناختم که یا نشمه میشدند، یا عنکبوت قالی، یا وامانده در پلههای خانه پدری، و یا چه اهمیت دارد؟
چرا یادم به وسعت همه تاریخ است؟ و چرا آدمها در یاد من زندگی میکنند و من در یاد هیچ کس نیستم؟
«سرزمین ما کجاست؟» «هر جا که آدم خوش است، خوش است.»
«تو از عشق چی میفهمی؟» «توی کتابها خواندهام. افسانه است، امّا اگر باشد آن هم افسانه است.»
«مادر من هفتتا بچه را بزرگ کرد و همیشه نگران بود. مگر نشنیدهای که میگویند بهشت زیر پای مادران است؟» «کاش به جای نگرانی، آداب و معاشرت یادشان میداد.»
آمد کنارم نشست، سرش را به دامنم گذاشت، پاهاش را دراز کرد و چشمهاش را بست: «کارم از تکیه گذشته. دلم میخواهد توی بغلت بمیرم.»
و آن شب فهمیدم که به همین سادگی آدم اسیر میشود و هیچکاری هم نمیشود کرد. نباید هرگز به زنان و مردان عاشق خندید. همینجوری دو تا نگاه در هم گره میخورد و آدم دیگر نمیتواند در بدن خودش زندگی کند، میخواهد پر بکشد.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب موشها و آدمها؛ شاهکاری از جان اشتاین (رمان خواندنی غمگین)
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب سنگ، کاغذ، قیچی از آلیس فینی (خلاصه این رمان پرفروش)

مادر سرش را اصلا بلند نکرد، آهسته گفت: «صاحب اختیارید، امّا من توی این دنیا همین یک دختر را دارم.» مکثی کرد و ادامه داد: «و خوب، هنوز بچه است.» «واه! من به سن و سال او سهتا شکم زاییده بودم، چه حرفی؟» چه حرفی؟ هیچ آدمی آدم دیگری نیست. عمرباختهها، عاشق عمر دیگران میشوند، همانجور که خودشان قربانی شدهاند، دیگران را هم نابود میکنند، با حرفهای قشنگ، وعدههای فریبنده، سلیقههای یکنواخت، زبانبازی، زبانبازی و همهاش دروغ، ظاهر دروغ، خوشگلیهای دروغ
دستهام را دور موهاش گرداندم، گردنش را با انگشتهام مس کردم و او را به خودم کشیدم: «مرد باش، میفهمی؟» «مردها همیشه تا آخر عمر بچهاند، این یادت باشد.» «هم بچه باش، هم مرد، امّا مال من باش.» «تو خیلی زنی.» خیلی خوشم آمد. گفت: «لولی مست با شخصیت.» کیف کردم.
نمیدانند هر آدمی سنگی است که پدرش پرتاب کرده است.
خدا نکند آدم چیزی یا کسی را گم کند، مثل سوزن میشود که اگر تمام خانه را زیر و رو کنی پیداش نمیکنی، فرش را وجب به وجب دست میمالی، امّا نیست. فکر میکنی خوب، حتمآ یک جایی گذاشتهام که حالا یادم نیست، بعد بیآنکه یادت باشد از ته دل فریاد جگرخراشی میکشی و مینشینی.
خبر از دل آدم که ندارند، نمیدانند هر آدمی سنگی است که پدرش پرتاب کرده است. پوسته ظاهری چه اهمیت دارد؟ درونم ویرانه است، خانهای پر از درخت که سقف اتاقهاش ریخته است، تنها یک دیوار مانده، با دری که باد در آن زوزه میکشد. یا نه، چناری است که پیرمردی در آن کفش نیمدار دیگران را تعمیر میکند، گیرم شاخ و برگی هم داشته باشد.
«ببین پسرجان، پیش از اینکه حرفی بزنی، یا اقدامی از قبیل ساختن دار به سرت بزند، یک بار تاریخ این سرزمین را بخوان، امثال تو خیلی آمده و رفتهاند. با مردم درنیفت.»
جهان باتلاقی گندیده و مرگبار است که نباید دست و پا زد، آرامآرام باید زندگی کرد و مرد و رفت.

«نخیر، اصلا این طور نیست. مردم از هرج و مرج خسته شدهاند، اعتراض میکنند و نمیشود جلو خشم مردم را گرفت. حریف معلمها که نمیشوند، کتابخانهشان را آتش میزنند، شاید بدتر هم شد، ما که نمیتوانیم جلو مردم را بگیریم، میتوانیم؟» میرزاحسن در حالی که از شدت عصبانیت سرخ شده بود و میلرزید، داد زد: «این بازیها دیگر کهنه شده، آقا!» سروان خسروی گفت: «حالا مگر چی شده؟ چهار تا کتاب سوخته.» «حق ندارید ریشه دلخوشیهای مردم را بخشکانید.»
مادر گفت: «مالیخولیایی شدهای؟» عاشق شده بودم. شبها با یاد او میخوابیدم و در خواب باد موهاش را به بازی میگرفت، یکباره دستهای موی سیاه و صاف بین زمین و آسمان موج میخورد، و آن نگاه مبهوت زیر دستهای مو پنهان میشد. از خواب میپریدم و باز او را میدیدم که مرده است. و مرده است. یک بار خواب دیدم که حسینا یک مجسمه سنگی است که گذاشتهاندش جلو ساختمان شهرداری برای قشنگی.
«توی این مملکت هر چیزی اولش خوب است، بعد یواشیواش بهش آب میبندند، خاصیتش را از دست میدهد، واسه همین است که پیشرفت نمیکنیم.»
همه چیز در آرامش به سوی ویرانی میرفت
«شاید، امّا دار را نه میسازم، نه بلدم.» «چرا بلد نیستی؟ کاری ندارد.» «نمیسازم.» «چرا نمیسازی؟» «یک وقت آن آدمی که میخواهید آویزانش کنید میافتد، دست و پاش میشکند.» «خوب بهتر، پاش بشکند، دوباره دارش میزنیم.» «یک محکوم را چند دفعه دار میزنید؟» «صد بار.»
این همه جنگ، این همه آدم برای چیزی کشته شدهاند که آن چیز حالا دستشان نیست، دست فرزندانشان هم نیست. فقط میجنگیدهاند که چندسالی جنگیده باشند. حالا ما حسرت چی را میخوریم؟ همان چیزهایی که در گذشتهها خون هزاران نفر را به خاطرش ریختهاند؟ خاک بر سر همهشان کند!
کاش تولد من هم میماند برای بعد، به کجای دنیا بر میخورد؟
وقتی خدا بخواهد مورچهای را نابود کند، دو بال به او میدهد تا پرواز کند آن وقت پرندگان شکارش میکنند.
مطلب مشابه: بریده هایی از کتاب شب های روشن اثر داستایوفسکی با جملات ناب از این رمان
مطلب مشابه: اشعار عباس معروفی؛ گزیده اشعار احساسی زیبا و عاشقانه این شاعر

نباید هرگز به زنان و مردان عاشق خندید. همینجوری دو تا نگاه در هم گره میخورد و آدم دیگر نمیتواند در بدن خودش زندگی کند، میخواهد پر بکشد.
لابد بلوا در یک درگیری تن به تن خاموش میشد، امّا همه مردم میدانستند که بلوا بر سر این دو آدم نبود، بر سر هیچ آدمی نبود، بر سر خاک هم نبود، به خاطر عشق و گرسنگی هم نبود. میرزاحسن گفت: «خاک بر سر آدمهایی که نمیدانند سر چی دارند میجنگند.» دکتر معصوم گفت: «چرا، جناب رئیس، به خاطر قدرت.» میرزاحسن سرخ شد و یکنفس حرفش را زد: «با دار و تفنگ که نمیشود بر مردم حکومت کرد، باید به دادشان رسید.» و با لحن غمانگیزی ادامه داد: «سایه ترس از مرگ هم بدتر است.»
«شما خیلی شادابید، همیشه جوان و شادابید.» چه حرفها! خبر از دل آدم که ندارند، نمیدانند هر آدمی سنگی است که پدرش پرتاب کرده است. پوسته ظاهری چه اهمیت دارد؟ درونم ویرانه است، خانهای پر از درخت که سقف اتاقهاش ریخته است، تنها یک دیوار مانده، با دری که باد در آن زوزه میکشد.
«چطور میتوانم خوشبخت بشوم؟ من همه چیزم را به تو دادم، دیگر چی دارم؟ همه روحم مال توست.» «جسمت مال دکتر معصوم.»
دلم گریه میخواست، صدای زنی در گوشم میپیچید «نه آوایی، نه رؤیایی، نه دنیایی بیتو مانده به جا، نه میدانی ماجرای مرا، دل با درد آشنای مرا.» دلم تنگ شده بود و به این فکر کردم که پیش از ما هم کسانی حتمآ این صداها را شنیدهاند.
دنبال برادرهام آمدم و نتوانستم پیداشان کنم. دنبال دلم راه میافتم، بلکه خودم را پیدا کنم.

نازو گفت: «پروانه خوبی گیرت آمده، نوشا، قدرش را بدان.» و این حرف را جوری زد که معصوم هم بشنود. معصوم سر بلند کرد، با نگاهی مهرآمیز بهش گفت: «بال این پروانه چیده شده.» «الهی بمیرم. چرا؟» من توی دلم گفتم چه حرفها! بالبال میزند روی این گلها، و عاقبت چیزی را که میخواهد پیدا میکند، یا نمیکند. یا نه، مثل من پرپر میزند و هیچ به حساب نمیآید. امّا چرا هیچ کس نمیداند که پروانهها شب کجا میخوابند، فقط بال بال زدنشان را میبینید؟ این پروانه شما شبها بغل من میخوابد، بیآنکه از عشق چیزی بداند. هروقت دلش خواست شیره کپکزده مرا میمکد، بعد خسته و بیهوش پشتش را میکند به من و میخوابد. خدا نصیبتان کند.










