بریدههایی از کتاب رویای نیمهشب نوشته مظفر سالاری (داستان قشنگ ایرانی و پُر فروش)
مظفر سالاری در کتاب رویای نیمهشب، داستان دلدادگی جوانی از اهل سنت به دختری شیعه مذهب را روایت میکند. این کتاب را باید اثری عاشقانه با زمینهی مذهبی دانست. در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه ضمن قرار دادن خلاصه داستان، بریده و جملاتی از آن را برای شما دوستان قرار خواهیم داد. با ما باشید.

خلاصه داستان این کتاب
داستان از یک جواهر سازی در شهر حله شروع میشود. نوه جواهرساز معروف حله، هاشم، که از خاندان اهل تسنن محسوب میشود، دل به عشق دختر یکی از دوستان پدربزرگ خود میبندد که ابوراجح حمامی نام دارد.
ابوراجح، صاحب حمام حله از شیعیان این شهر بود و بهخاطر وضعیت اجتماعی آن روزهای این شهر، اصولا جزو طبقه پایین جامعه، چه از لحاظ اجتماعی و چه از لحاظ ثروت و دارایی، محسوب میشدند.
تمام داستان در بستر عشق هاشم و ریحانه دختر ابوراجح و رابطه ابوراجح با حاکم شهر شکل میگیرد. نویسنده یکی از اصلیترین گرههای این داستان را مانع بزرگ مذهب، میان مسیر عشق هاشم و ریحانه قرار داده است.
درواقع رویکرد اصلی این کتاب، بیان یکی از مهمترین مسائل میان مسلمانان، یعنی اختلاف میان شیعه و سنی است.
از طرفی، رابطه میان ابوراجح بهعنوان یکی از شیعیان شهر حله و حاکم شهر که از اهل تسنن بود و با شیعیان سر عناد داشت، از دیگر اضلاع کتاب محسوب میشود. این ضلع یکی دیگر از اصلیترین مسیرهای داستان را شکل میدهد.
ماجراهای روایت شده در این کتاب، توانسته است داستان نسبتا پرکششی را بسازد که درنهایت باعث شد که استقبال زیادی از طرف خوانندگان به این کتاب صورت بگیرد.
جملاتی از کتاب رویای نیمه شب
گاهی فرار یا سکوت، دست کمی از خیانت یا جنایت ندارد.
«بگذار کارهایم فقط برای رضای تو باشد. تو هم مرا به آنچه رضای توست، راضی و خوشحال کن!»
کسی نمیتواند تو را سرزنش کند که چرا از زیبایی ظاهری، سهمی نداشتهای؛ به همین شکل به دنیا آمدهای، ولی زیبایی باطنی، در اختیار خودت است. اگر به فکر آن نباشی، قابل سرزنش خواهی بود.

انگار به روزی که باید جوابگوی اعمالتان باشید ایمان ندارید. این قدرت و مقام زودگذر و فانی، شما را فریفته.
صبر، داروی تلخی است که بسیاری از مصیبتها و رنجها را مداوا میکند.
آرامشی در خودم احساس کردم. در دل به خدا گفتم: «بگذار کارهایم فقط برای رضای تو باشد. تو هم مرا به آنچه رضای توست، راضی و خوشحال کن!»
هر وقت دیدی غریبهای خود را دلسوزتر از خویشانت نشان میدهد، جا دارد تردید کنی.
آهسته به من گفت: «چرا برگشتی؟ واقعاً ابلهی!» با لبخند گفتم: «یا همه میمیریم یا همه نجات پیدا میکنیم. گاهی فرار یا سکوت، دست کمی از خیانت یا جنایت ندارد.»
در آن شرایط، برگشتن به طرف ریحانه، جز اندوه و خجالت، چیزی عایدم نمیکرد. نمیدانم چه شد که به یاد «او» افتادم. همان که اسماعیل هرقلی را شفا داده بود و ابوراجح و شیعیان به او عشق میورزیدند. خطاب به او گفتم: «اگر آنطور که شیعیان اعتقاد دارند، تو زندهای و صدایم را میشنوی، از خدا بخواه کمکم کند!»
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب عشق سالهای وبا نوشته گابریل گارسیا مارکز
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب همه میمیرند اثر سیمون دو بووار (رمان جالب این نویسنده)
یکمرتبه احساس کردم آن حضرت کنارم ایستادهاند. چشم باز کردم و با شادی فراوان، ایشان را دیدم. آن امام مهربان، دست گرم و مسیحایی خود را به صورت و بدنم کشیدند و فرمودند: «از خانه خارج شو و برای همسر و فرزندت کار کن، چون خداوند به تو عافیت عنایت کرده.»
– در آن لحظهها که به هوش آمدم، حرفهای تو را شنیدم. پس از آن، حالم طوری بد شد که مرگ را به چشم خود دیدم. زبانم از کار افتاده بود. در دل با پروردگارم مناجات کردم و مولایم صاحبالزمان را در درگاه الاهی واسطه قرار دادم و از او کمک خواستم. در یک قدمیِ مرگ که نفس کشیدن برایم دشوار شده بود، جز به خدای مهربان، به هیچ کس دیگری امید نداشتم. یکمرتبه احساس کردم آن حضرت کنارم ایستادهاند. چشم باز کردم و با شادی فراوان، ایشان را دیدم. آن امام مهربان، دست گرم و مسیحایی خود را به صورت و بدنم کشیدند و فرمودند: «از خانه خارج شو و برای همسر و فرزندت کار کن، چون خداوند به تو عافیت عنایت کرده.» با همان حرکت دست، تمام دردها و ناراحتیهایم تمام شد و مثل الآن، احساس سبکبالی و سلامتی کردم.

«باید به خدا توکل کنیم. کلید هر قفل بستهای دست اوست.»
عشق، بدون آن که اجازۀ ورود بگیرد، هجوم میآورد.
آفریدگارِ هستی را که باور کردی، ایمان خواهی داشت که هر کاری از دست او برمیآید.»
امیدوارم در آن لحظه که میمیرم و از این بدن فاصله میگیرم، زیباتر از آن باشم که تو حالا میبینی! این بدن پیر میشود؛ از ریخت میافتد و عاقبت خواهد پوسید و خاک خواهد شد. به جای آنکه عمری را در آرزوی ظاهری زیبا بگذرانی، بهتر است برای یک بار هم که شده چشمِ دلت را باز کنی و به روح و روانت نگاهی بیندازی. اگر این بدن چندان قابل تغییر نیست، در عوض، روح و روانت را میتوانی با کارهای شایسته، صفا بدهی و زیبا کنی. کسی نمیتواند تو را سرزنش کند که چرا از زیبایی ظاهری، سهمی نداشتهای؛ به همین شکل به دنیا آمدهای، ولی زیبایی باطنی، در اختیار خودت است. اگر به فکر آن نباشی، قابل سرزنش خواهی بود.»
شنیدهام که گاهی خدا بندهاش را به بلایی گرفتار میکند تا به خود نزدیکش کند.
چرا امامزمان شما، شیعیانی را که در سیاهچال مرجانصغیر گرفتارند، نجات نمیدهد؟ انگار جواب را از پیش آماده داشت. بیدرنگ گفت: «قرار نیست ایشان در هر کاری، دخالت مستقیم داشته باشند. ارادۀ خداوند این است که مردم شرایط خود را تغییر دهند و برای بهبود اوضاع زندگیشان بکوشند. اگر غیر از این باشد، همه دست روی دست میگذارند و در انتظار کمکهای مستقیم آن حضرت مینشینند
آمدن ناگهانیاش، آمدن یک طوفان بود.
میخواستم از معمای عشق سر درآورم. چه اتفاقی میافتاد که یک نگاه یا یک لبخند میتوانست قلابی شود و انسانی آزاد را به دام اندازد؟
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب سال بلوا اثر عباس معروفی (خلاصه این رمان جالب این نویسنده)
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب موشها و آدمها؛ شاهکاری از جان اشتاین (رمان خواندنی غمگین)

مردی از علیبنابیطالب خواست که حضرت مهدی را توصیف کند. ایشان فرمود: «او در اخلاق، آفرینش و زیبایی، شبیهترین مردم به رسول خداست.» تمام خوبیها و زیباییها در آن حضرت جمع است.»
آفریدگارِ هستی را که باور کردی، ایمان خواهی داشت که هر کاری از دست او برمیآید.
خدا بر هر کاری تواناست.
چشم باز کردم و با شادی فراوان، ایشان را دیدم. آن امام مهربان، دست گرم و مسیحایی خود را به صورت و بدنم کشیدند و فرمودند: «از خانه خارج شو و برای همسر و فرزندت کار کن، چون خداوند به تو عافیت عنایت کرده.» با همان حرکت دست، تمام دردها و ناراحتیهایم تمام شد
تنها امیدم آن بود که آنچه بر من میگذشت بر او هم بگذرد.
تو دختری شیعه را دوست داری و من پسری شیعه را. ما ثروتمند هستیم و آنها زندگی فقیرانهای دارند. با وجود این، آنها از علاقۀ ما خبر ندارند و حاضر به ازدواج با ما نخواهند شد. – برای رشید و امینه بد نشد. – میخواهم چیزی را بگویم، ولی میترسم دلگیر شوی. – بگذار بدانم و دلگیر شوم. – تقریباً مطمئن شدهام که ریحانه به حماد علاقه دارد. قنواء برگشت و با اندوه به من نگاه کرد. – حماد چهطور؟ – نمیدانم. – آن دو شیعهاند. با هم ازدواج میکنند و خوشبخت میشوند. – برای من، خوشبختی ریحانه مهم است. – برای من هم خوشبختی حماد. – تو به ریحانه حسادت نمیکنی؟ – تو به حماد حسادت نمیکنی؟ – نمیدانم.
ابوراجح لبخندی زد و ردیف دندانهای زیبای خود را که چون مروارید میدرخشید، به نمایش گذاشت. گفت: «نام و کنیۀ آن حضرت، نام و کنیۀ پیامبر است. از حیث آفرینش و زیبایی، شبیهترین فرد به رسول خداست. من که موفق به زیارت مولایمان شدهام، انگار پیامبر گرامی اسلام را زیارت کردهام. فراموش نکنید آن حضرت، فرزند پیامبر است. تعجبی ندارد که فرزند به جدّش شبیه باشد. هر کس به پیامبر علاقه دارد، نمیتواند امامزمان را دوست نداشته باشد.»
«خوب است که آدم بااحساسی هستی، ولی افسوس که نتوانستی زیبایی روح و روان ابوراجح را ببینی! امیدوارم در آن لحظه که میمیرم و از این بدن فاصله میگیرم، زیباتر از آن باشم که تو حالا میبینی! این بدن پیر میشود؛ از ریخت میافتد و عاقبت خواهد پوسید و خاک خواهد شد. به جای آنکه عمری را در آرزوی ظاهری زیبا بگذرانی، بهتر است برای یک بار هم که شده چشمِ دلت را باز کنی و به روح و روانت نگاهی بیندازی. اگر این بدن چندان قابل تغییر نیست، در عوض، روح و روانت را میتوانی با کارهای شایسته، صفا بدهی و زیبا کنی. کسی نمیتواند تو را سرزنش کند که چرا از زیبایی ظاهری، سهمی نداشتهای؛ به همین شکل به دنیا آمدهای، ولی زیبایی باطنی، در اختیار خودت است. اگر به فکر آن نباشی، قابل سرزنش خواهی بود.»

ابوراجح لبخندزنان گفت: «تو خبر داری که سابقۀ مذهب ما بیشتر از مذهبهای شماست؟» با تعجب پرسیدم: «یعنی چنین چیزی حقیقت دارد؟» خندید و گفت: «بنیانگذاران مذهبهای چهارگانۀ اهلسنت که احمد حنبل، شافعی، مالک و ابوحنیفهاند، تقریباً پس از یک قرن که از هجرت پیامبر گذشته بود، به دنیا آمدهاند. معلوم میشود که حداقل در قرن اول هجری، مذهبهای چهارگانه نبودهاند. مسلمانانی که در صدر اسلام و در قرن اول زندگی میکردهاند، از پیروان مذهبهای چهارگانه، قدیمیتر و پرسابقهترند و اگر این مذهبها به وجود نمیآمدند، مردم همچنان مسلمان بودند.»
بین دو دوست صمیمی هم تفاوتها و فاصلههایی هست. طبیعی است. این تفاوتها و فاصلهها مانع دوستیشان نمیشود. هر کس چهره و رنگی دارد و به کاری مشغول است و توی خانۀ خودش زندگی میکند. آگاهی و هوش دو برادر ممکن است با هم فرق داشته باشد. ایمان و پرهیزگاری آدمها یکسان نیست










