بریده‌هایی از کتاب همه می‌میرند اثر سیمون دو بووار (رمان جالب این نویسنده)

سیمون دو بووار از نویسندگان و فلاسفه صاحب نام فرانسوی بود که تاثیر ژرفی بر تفکر پست مدرن غرب داشت. این نویسنده بزرگ آثار درخشانی دارد که یکی از بهترینِ آن‌ها کتاب همه می‌میرند نام دارد. ما نیز در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه بریده‌هایی از کتاب همه می میرند را برای شما دوستان قرار خواهیم داد. با ما باشید.

بریده‌هایی از کتاب همه می‌میرند اثر سیمون دو بووار (رمان جالب این نویسنده)

این کتاب درباره چیست؟

همه می‌میرند رمانی است از سیمون دو بووار، فیلسوف اگزیستانسیالیست و فمینیست، که در سال 1946 چاپ شد. رمان، داستان مردی به نام رایموندو فوسکا را نقل می‌کند که نفرین شده‌است برای همیشه زنده باشد.

فیلمی با همین نام نیز بر اساس این رمان توسط Ate de Jong در سال 1955 ساخته شده‌است.

این کتاب به قلم مهدی سحابی در سال 1362 به زبان فارسی ترجمه شده‌است. بخشی از ترجمه کتاب به زبان فارسی: «و مرگ عزیز، مرگی که زیبایی گل‌ها از اوست، شیرینی جوانی از اوست، مرگی که به کار و کردار انسان، به سخاوت و بی‌باکی و جان‌فشانی و از خودگذشتگی او معنا می‌دهد، مرگی که همهٔ ارزش زندگی بسته به اوست.»

جملاتی از کتاب بی‌نظیر همه می‌میرند

«من هم مثل او، بی‌آنکه کاری کرده باشم، می‌میرم؟»

جنایتهایی هست که از قتل هم بدتر است، اما قانون کاری به کارشان ندارد.

در زمانی که تو خوابیده‌ای کسان دیگری هستند که بیدارند، و تو هیچ نفوذی بر آنان نداری

ناامید نیستم، چون هیچوقت به هیچ چیزی امید نداشته‌ام.

جملاتی از کتاب بی‌نظیر همه می‌میرند

گفتم: نمی‌خواهید جذاب باشید؟ چشمهایش حالت گنگی به خود گرفت. گفت: می‌خواهم همینطور که هستم جذاب باشم.

جهان چه پهناور و زندگی چه کوتاه است

گفت: ـباید نابود کرد. من گفتم: ـنه، باید ساخت. او سر تکان داد و گفت: ـباید نابود کرد. کار دیگری برای انسان نمانده. ــ اما خودتان شهر تازه‌ای را بشارت می‌دادید. با لبخندی گفتم: ـبشارتش را می‌دهم، برای اینکه وجود ندارد. ــ واقعاً دلتان نمی‌خواهد که همچو شهری بوجود بیاید؟ ــ اگر بوجود می‌آمد، اگر همه مردم خوشبخت بودند، دیگر چه کاری در جهان برایشان می‌ماند؟

زنده‌ام و زندگی نمی‌کنم

من و همسالانم جوانی نکرده پیر می‌شویم. گفتم: آینده پاداش این مشقتها را خواهد داد. گفت: سالهایی را که از دستمان رفته چه کسی به ما پس می‌دهد؟

نمی‌توانستم به آنان لبخند بزنم. هرگز نه در چشمانم اشکی بود و نه در قلبم شعله‌ای که بگدازد. مردی بودم از هیچ جا. بی‌گذشته و بی‌آینده، و بدون حال. هیچ چیز نمی‌خواستم؛ هیچکس نبودم. قدم به قدم بطرف افقی می‌رفتم که با هر قدم پس می‌رفت؛ قطره‌های آب به هوا می‌رفت و می‌افتاد، هر لحظه لحظه دیگر را نابود می‌کرد، دستهایم برای همیشه خالی بود. بیگانه بودم، مرده بودم. دیگران انسان بودند و زندگی می‌کردند. من از آنان نبودم. به هیچ چیز امید نداشتم

عده معدودی ثروتهای افسانه‌ای می‌اندوختند و به تجملات باورنکردنی می‌پرداختند در حالی که توده عظیمی از مردم از گرسنگی می‌مردند

کاش من دو نفر بودم. یکی حرف می‌زد و یکی دیگر گوش می‌داد، یکی زندگی می‌کرد و آن یکی به تماشای او می‌نشست

همه شما در اینجا برای وقت کشی سرتان را با حرفهای گنده گنده به درد می‌آورید

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب مرگ ایوان ایلیچ اثر لئو تولستوی (رمان با داستان جالب)

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب موش‌ها و آدم‌ها؛ شاهکاری از جان اشتاین (رمان خواندنی غمگین)

جملاتی از کتاب بی‌نظیر همه می‌میرند

اگر آدم به اندازه کافی عمر کند می‌بیند که هر پیروزیی روزی به شکست تبدیل می‌شود

کاش می‌شد دست کم آدم هیچ چیز نباشد. اما همیشه کسان دیگری در دنیا هستند که آدم را می‌بینند. حرف می‌زنند و آدم نمی‌تواند صدایشان را نشنود؛ به آنها جواب می‌دهد و دوباره زندگی را دنبال می‌کند، هر چند که می‌داند خودش وجود ندارد. و این داستان تمامی ندارد.

خیلی نیرو، خیلی غرور و عشق می‌خواهد تا آدم باور کند که اعمال یک انسان اهمیتی دارد و زندگی بر مرگ پیروز می‌شود.

«این کار من خواهد بود. باید روزی همه عالم را در دست بگیرم؛ آنوقت هیچ نیرویی هدر نخواهد رفت؛ هیچ ثروتی حرام نخواهد شد؛ به اختلاف و تضاد میان ملتها و نژادها و دینها پایان خواهم داد، اغتشاشهای نادرست را به پایان خواهم رساند. با همان حسابگری که پیشترها ذخیره غله کارمونا را زیر نظر داشتم، امور جهان را اداره خواهم کرد. دیگر هیچ چیز تابع هوس آدمها و بازیهای سرنوشت نخواهد بود. منطق بر جهان حکومت خواهد کرد: منطق من.»

از او نیز هیچ اثری آنجا باقی نمی‌ماند. من اینجا نخواهم بود، و هیچ چیز اینجا تغییر نخواهد کرد. با خود اندیشید: «مرگ یعنی همین. کاش دست کم جای ما در فضا خالی می‌ماند و باد در آن می‌دمید و زوزه می‌کشید؛ اما نه؛ با رفتن ما هیچ شیار و شکافی به‌جا نمی‌ماند.

عده معدودی ثروتهای افسانه‌ای می‌اندوختند و به تجملات باورنکردنی می‌پرداختند در حالی که توده عظیمی از مردم از گرسنگی می‌مردند

کاش من دو نفر بودم. یکی حرف می‌زد و یکی دیگر گوش می‌داد، یکی زندگی می‌کرد و آن یکی به تماشای او می‌نشست

همه شما در اینجا برای وقت کشی سرتان را با حرفهای گنده گنده به درد می‌آورید

اگر زندگی فقط نمردن است، چرا باید زندگی کرد؟

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب سال بلوا اثر عباس معروفی (خلاصه این رمان جالب این نویسنده)

مطلب مشابه: جملات معروف کتاب دزیره؛ جملات عاشقانه زیبا از کتاب رمان دزیره

جملاتی از کتاب بی‌نظیر همه می‌میرند

برای آنکه به همه چیز دست یابی، باید همه چیز خود را ببازی.

جاودانگی معجزه‌ای نیست که از معجزه به دنیا آمدن و مردن بزرگتر باشد.

اما مگر می‌شود زندگی را در گلخانه‌ای زندانی کرد تا بی‌خطر رشد کند؟ جای تنگ و خفه درخشش و عطرش را از آن می‌گیرد.

انسانها باید خود و همنوعانشان را به خوشبختی برسانند. شانه بالا انداختم و گفتم: ـانسان هرگز به خوشبختی نمی‌رسد. گفت: ـاگر به عقل برسد خوشبخت می‌شود. گفتم: ـانسان حتی طالب خوشبختی هم نیست. به وقت کشی قناعت می‌کند تا اینکه وقت او را بکشد. همه شما در اینجا برای وقت کشی سرتان را با حرفهای گنده گنده به درد می‌آورید.

حال خودکامگانی را که شهری را آتش می‌زنند یا ملتی را سر می‌بُرند تا قدرت خودشان را نشان دهند، درک می‌کنم: اما همیشه مردمی را می‌کشند که از پیش محکوم به مرگند، شهرهایی را نابود می‌کنند که اگر هم نکنند در آینده خرابه خواهند بود.

آه! زندگی هر قدر دراز باشد باز کوتاه است!

ایثار زنها اغلب بیشتر از ما مردهاست.

جملاتی از کتاب بی‌نظیر همه می‌میرند

در حالی می‌مرد که کاری را که می‌خواست کرده بود، برای همیشه قهرمانی پیروزمند باقی می‌ماند.

حتی اگر کارمان فقط به شورش محدود بشود، باز مفید است. با هر کدام از این شورشها مردم بیشتر به نیروی خودشان پی می‌برند. و شکاف بین مردم و حاکمیت عمیق‌تر می‌شود.

«مرگ یعنی همین. کاش دست کم جای ما در فضا خالی می‌ماند و باد در آن می‌دمید و زوزه می‌کشید؛ اما نه؛ با رفتن ما هیچ شیار و شکافی به‌جا نمی‌ماند. زن دیگری روی این تخت خواهد خوابید»

زمانی که با آن شتاب تباه می‌شد. با خود اندیشید: «این روزها را نباید به‌حساب آورد. روزهایی است که من در آنها زندگی نکرده‌ام.

واعظان به زبانی پر از دروغ و تعصب با آنان حرف می‌زدند. اما آیا نمی‌شد صدای منطق را به گوششان رساند و آنان را با منافع واقعی خودشان آشنا کرد؟

«فراموشم می‌کنی.» این من نبودم که او را فراموش کرده بودم. خودش از دنیا به بیرون سریده بود، و از درون من که برای همیشه در دنیا بودم، بیرون مانده بود.

هیچ کار آدم به هیچ دردی نمی‌خورد.

گفت: زنهای خوشگل زیادی اینجا هستند. – بله. – آها، پس این را می‌بینید! – از بس شما را نگاه کرده‌ام، دیدن را یاد گرفته‌ام. رژین پرسید: کی از همه خوشگل‌تر است؟ – از چه نظر؟ – عجب سوالی! مرد گفت: برای اینکه آدم کسی را به دیگران ترجیح بدهد باید نقطه‌نظری داشته باشد. – شما همچو نقطه‌نظری ندارید؟ فوسکا چند لحظه دودل ماند، سپس لبخندی چهره‌اش را روشن کرد. گفت: چرا. من کسی هستم که شما را دوست دارم.

چطور می‌توانید به خودتان بقبولانید که در این دنیا ماندنی هستید، در حالی که هنوز از راه نرسیده باید بعد از چند سال دیگر بروید. رژین گفت: ـدست کم، من موقع مردن این را می‌دانم که زندگی کرده‌ام. اما شما، همین الآن هم مرده‌اید.

جملاتی از کتاب بی‌نظیر همه می‌میرند

کار تنها زمانی تحقق می‌یافت که مردم از هوسها و خودخواهیها و سرکشیهای خود چشم بپوشند؛ و این همان چیزی بود که کلیسا تعلیم می‌داد، مردم را به فرمانبرداری از یک قانون واحد دعوت می‌کرد، از آنان می‌خواست که از یک آیین واحد پیروی کنند؛ اگر قدرت کافی داشتم، آن قانون واحد را من تحمیل می‌کردم: کاری می‌کردم که کلام خداوند، آنطور که من می‌خواستم بر زبان کشیشها جاری شود. در حالی که اگر هر کس در وجدان خودش به جستجوی خدا می‌پرداخت، مطمئن بود به همان خدایی که من می‌خواهم نخواهد رسید.

– خیلی کتابها هست که باید خواند. – بیش از اندازه و خیلی کم. هزاران کتاب در قفسه‌ها روی هم چیده شده بود؛ چه بسیار پرسشها و مسأله‌ها؛ قرنها انتظار لازم بود تا جواب آنها شناخته شود. چرا بر این جستجوی نومیدانه پافشاری می‌کرد؟

سعادت فقط در یک چیز است: در اینکه آدم به حکم وجدانش عمل کند.

از خوابیدن وحشت داشت؛ در زمانی که تو خوابیده‌ای کسان دیگری هستند که بیدارند، و تو هیچ نفوذی بر آنان نداری.

خوشحال بودم که به طرف هدفی روانم. از هنگامی که با کارلیه آشنا شده بودم، همیشه هدفی را دنبال می‌کردم، هدفی که آینده‌ای را در اختیارم می‌گذاشت و زمان آینده را از یادم می‌برد؛ هرچه رسیدن به آن هدف مشکل‌تر بود، به همان اندازه زمان حال را امن‌تر حس می‌کردم.

انسان در همان حال که ساختن را یاد می‌گرفت، خراب کردن را هم می‌آموخت. انگار که خدایی سرسخت همه کوشش خود را صرف آن می‌کرد که میان زندگی و مرگ و میان رفاه و فقر توازنی بی‌مفهوم و تغییرناپذیر را حفظ کند.

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب بخش دی اثر فریدا مک فادن (رمان معمایی و پیچیده روان شناختی)

مطلب مشابه: جملات کتاب غرور و تعصب اثر جین آستین؛ متن و جملات خواندنی از این رمان

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.