بریدههایی از کتاب خطاب به عشق | نامه های عاشقانه آلبر کامو به معشوق خود
در این بخش از سایت روزانه بریدههایی از کتاب خطاب به عشق اثر کامو را برای شما دوستان قرار داده و آن را به شما معرفی خواهیم کرد. این کتاب زیبا پُر از نامه، جملات و متون عاشقانه کامو فیلسوف و نویسنده بزرگ فرانسوی به معشوق خود است. در ادامه با ما بوده و جملات زیبای این کتاب پر فروش را مطالعه کنید.

این کتاب درباره چیست؟
کتاب خطاب به عشق؛ نامههای عاشقانۀ آلبرکامو (نویسنده و روزنامه نگار معروف فرانسوی) و معشوقه اش ماریا کاسارس میباشد.
این دو دلداده از نویسندگان و کارگردانان و بازیگران فرانسوی و غیرفرانسوی و مکانهای گوناگون و اتفاقات زیادی در نامههایشان حرف میزنند و مخاطب با نوعی تاریخ غیر رسمی رودررو میشود. خواننده میتواند برداشت نویسنده را در مورد این آثار بداند؛ موضعی که شاید هیچ کدام هیچگاه در هیچ مصاحبهای مطرح نکرده باشند.
چهره کاموی عاشق اینجا، در کتاب خطاب به عشق، برای کسانی که همیشه بهخاطر رمانها و مقالات و آثار فلسفی با او مواجه شدهاند، چهرهای شگفتآور است و قطعا کسانی که آلبر کامو را میشناسند این چهره برایشان عجیب خواهد بود.
جملات و بریدههایی از کتاب خطاب به عشق آلبر کامو
میدانم که در وجود هر کس تنهاییای هست که هیچکس نمیتواند به آن دست یابد. این بخشیست که بیشترین احترام را برایش قائلم و دربارۀ تو، هرگز تلاش نمیکنم به آن دست پیدا کنم یا تصرفش کنم.
تو هرگز زیباتر از آن شبی نبودی که گفتی خوشحالی
بُهتزده از خودم میپرسم چرا اینجا نیستی.

تنها امیدم این است که روزی تو بفهمی چقدر دوستت داشتهام.
سخت شکوهمند اما هولناک است که باید یکدیگر را وقت مخاطره و تردید هم دوست بداریم، در قعر دنیایی که فرو میپاشد و در تاریخی که زندگی انسان پشیزی نمیارزد.
میبینی؟ حتی اگر با تو مخالف باشم، در جبههٔ تو میمانم و… پس نترس!…
واقعیت این است که طعم با تو بودن طعمیست بین اضطراب و خوشبختی
زیبا باش و لبخند بزن. به خودت بیتوجه نباش. دلم میخواهد خوشحال باشی. تو هرگز زیباتر از آن شبی نبودی که گفتی خوشحالی
سعی میکنم کار کنم. اما احساس میکنم مثل باتریِ خالی شدهام. هیچ چیز تراوش نمیکند.
این فکر آزارم میدهد که همانطور که لاعلاج به دنیا آمدهام، ناتمام از دنیا بروم.
تنها امیدم این است که روزی تو بفهمی چقدر دوستت داشتهام.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب پنج قدم فاصله راشل لیپینکات با جملات ارزشمند آن
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب خیره به خورشید اروین یالوم کتابی درباره هراس از مرگ

دلم میخواست میتوانستم معنای جدید کلمات را که تو باعث شدی کشف کنم، برایت توضیح دهم. بیشتر از هر چیز دلم میخواست میتوانستم تمام روحم را در چشمانم بگذارم و تا ابد، تا هنگام مرگم، به تو نگاه کنم.
اما هر اتفاقی هم که بیفتد، فراموش نکن که آدمی در این جهان هست که همیشه و هر لحظه میتوانی پیش او برگردی. روزی از ته قلبم تمام آنچه دارم و آنچه هستم را به تو بخشیدهام. تو قلبم را با خود خواهی داشت تا وقتی که من این جهان غریب را ترک بگویم، جهانی که دارد خستهام میکند. تنها امیدم این است که روزی تو بفهمی چقدر دوستت داشتهام.
شبت بخیر زن سیاهسفید. تمام تلاشت را بکن که پیش من بمانی. این همه توقع و بدخُلقی را تمامش کن. این روزها زندگیام آسان سر نمیشود. دلیل کافی دارم که شاد نباشم. اما اگر خدایی داری، او آگاه است که حاضرم تمام هستی و داراییام را بدهم تا باز دستت را روی صورتم حس کنم. من از چشمانتظاری و دوستداشتنت دست برنمیدارم، حتی در میانهٔ برهوت. فراموشم نکن.
بیشتر از هر چیز دلم میخواست میتوانستم تمام روحم را در چشمانم بگذارم و تا ابد، تا هنگام مرگم، به تو نگاه کنم.
آدم همیشه میگوید که چنین و چنان کسی را انتخاب میکند اما من تو را انتخاب نکردهام. تو اتفاقی وارد شدی به زندگیای که به آن افتخار نمیکردم و از آن روز چیزی دارد تغییر میکند، بهآرامی، خلاف میل من و نیز خلاف میل تو که در دوردستها بودی، اما بعد، بهسمت زندگی دیگری چرخیدی. از بهار ۱۹۴۴، آنچه گفتم یا نوشتم یا عمل کردم همیشه در ژرفا متفاوت بود، نسبت به آنچه قبل از آن بر من و در من گذشته است. من بهتر نفس کشیدهام، نفرتم نسبت به همه چیز کمتر شده، آزادانه هرچه به بودنش میارزیده را ستایش کردهام. قبل از تو، بهجز تو، من به هیچ چیز حس تعلق نداشتم. این نیرو که تو گاهی مسخرهاش میکردی فقط ناشی از تنهایی بوده، ناشی از نیروی امتناع. با تو بیشتر چیزها را پذیرفتهام. بهنحوی، زندگی کردن را یاد گرفتهام.
“فقدان کامل احساس بهتر است از احساسی نصفهنیمه.”
ما همدیگر را اتفاقی دیدیم، همدیگر را بازشناختیم، تسلیم هم شدیم، عشقی آتشین از بلور ناب ساختیم، آیا به خوشبختیمان و آنچه نصیبمان شده حواست هست؟
خستگی روحی و جسمیات را درک میکنم. این حالت زودرنجیات را درک میکنم که چنان حاد میشود که گاهی روحیهات را نابود میکند. ناامیدیات را درک میکنم که حتی به مرگ روحیهات هم ختم میشود؛ من ناامیدیات را درک میکنم؛ ازدسترفتن انرژیات در کار و باقی چیزها. آشفتگی و اضطراب تنهاییات را درک میکنم. فقط یک نکته برایم مبهم میماند: ترست از این سکوتِ من که بهاجبار پیش میآید. نه، عشق من، “این نباید وجود داشته باشد”. یقین و اعتماد باید این خالیها را پر کند. در واقع، تو باید به من مطمئن باشی، حتی بدون هیچ نشانهای از من.
من به هیچ چیز اهمیت نمیدهم جز آفرینش و انسان و عشق.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب نیروی حال نوشته اکهارت تله / اثری درباره فلسفه شرق و فرزانگی
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب تولستوی و مبل بنفش از نینا سنوکیچ (کتاب با داستان دلنشین)

فکر کن، خیلی به من فکر کن و همینطور تند و وحشی که من دوستت دارم مرا دوست بدار.
آدم مجبور است همان باشد که هست.
منتظرت هستم و خودت خوب میدانی. تمام روز منتظرت هستم. دیگر نمیدانم باید چگونه فریادش کنم یا به چه زبانی به تو بگویم.
اکسیژنی در نامههایت هست که اینجا کم میآورم. اگر تو ساکت باشی، من کمکم میپژمرم.
صدای تو، امروز صبح، بالأخره صدای تو! و خدا میداند که چقدر دوستش دارم و چقدر آرزو داشتم که بشنومش.
منتظرم بمان همانطور که منتظرت میمانم. پا پس نکش چنان که میدانم جز این هم نمیکنی. زندگی کن، بدرخش و مشتاق و در پی زیبایی باش، هرچه دوست داری بخوان، موقع فراغتت بخوان: سوی من برگرد که همیشه سر بهسوی تو دارم.
حتی اگر از ناراحتی به هم ریختهای، با همان ناراحتی مرا محکم بغل کن، محکم، بسیار بسیار محکم، و مرا تنگ در آغوشت بگیر.
تا امروز بهترین خصوصیاتم را دیدهای و دوست داشتهای. شاید این اسمش دوست داشتن نباشد. شاید دوست داشتنت واقعی نباشد مگر وقتی که مرا با تمام ضعفها و خطاهایم دوست بداری. اما تا کی؟ سخت شکوهمند اما هولناک است که باید یکدیگر را وقت مخاطره و تردید هم دوست بداریم، در قعر دنیایی که فرو میپاشد و در تاریخی که زندگی انسان پشیزی نمیارزد
به خودم میگویم: “ساعت ۶ راه میافتم و ساعت ۱۱ میتوانم او را در آغوش ببوسم.”
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب من چگونه اروین یالوم شدم (خلاصه جملات روانشناسی این کتاب)
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب فرندز نوشته متیو پری ستاره دوست داشتنی

برایم زیاد و زود بنویس. تنهایم نگذار. منتظرت میمانم. هر چقدر که لازم باشد، در هر چه به تو مربوط است، بینهایت صبورم. اما در عین حال تبوتابی در خونم میجوشد که آزارم میدهد. میلی به سوزاندن و بلعیدن همه چیز، و این همه از عشقم به توست. خداحافظ، پیروزی کوچک! در خیالت کنارم باش. خواهش میکنم زود بیا. با اشتیاق تمام میبوسمت.
نمیتوانم به تو بگویم خداحافظ. این کار جدایی میآورد و من نمیخواهم هیچ وقت این اتفاق بیفتد. من اینجا هستم، خیلی نزدیک، هر لحظه، رو به تو، دعاگویان به درگاه “خدایم” برای عشقمان؛ چون عشقمان را بیشتر از هر چیزی میخواهم. از تو فقط یک چیز میخواهم: اینکه همانطور که من نگاهت میکنم نگاهم کنی و این هرگز تمام نشود. دوستت دارم و با تمام توانم میبوسمت.
آلبر کامو به ماریا کاسارس ۱۷ دسامبر ۱۹۴۹ با هم، یکبار دیگر! اما هیچ وقت مثل امشب نخواهد بود و علیرغم تمام موانع، سرشارم از حس قدردانی و افتخار. محبت من تمام نمیشود و وقتی از فرط خستگی تمام شود، صورتت که دردانۀ من است… تازه پر از زندگی میشود! زندگی چهرهای ندارد بهجز چهرۀ تو. دستت را میگیرم، سخت محکم، در تمام آن مدت.
من هیچ روحی نمیشناسم که بهژرفای روح تو بخشنده باشد
عشق من، خیلی فکر کردهام و به این نتیجه رسیدهام که اتفاقاتی که ما فکر کردهایم ضد ما هستند فقط مقدر شدهاند تا به ما کمک کنند که احساس حقیقی زندگی را بفهمیم و در این مورد ما را بیشتر به هم نزدیک کردهاند.
آخ ماریا، ماریای فراموشکارِ خوفانگیز، هیچکس آنطور که من دوستت دارم، دوستت نخواهد داشت. شاید آخر عمرت این را بگویی، وقتی که بتوانی مقایسه کنی، ببینی و بفهمی و فکر کنی: “هیچکس، هیچکس هرگز مرا چنین دوست نداشته است.” اما این به چه درد خواهد خورد

آلبر کامو به ماریا کاسارس چهارشنبه، اول ژوئن۱۹۴۹ شب فرو میافتد، عشق من. امروز که تمام شود آخرین روزی است که هنوز میتوانم در همان هوایی نفس بکشم که تو میکشی. این هفته هولناک بود و فکر میکردم که از آن بیرون نمیآیم. الآن، هجرت اینجاست. به خودم میگویم که رنج تنهایی و آزادی گریستن را ترجیح میدهم اگر هوایش به سراغم بیاید. و نیز به خودم میگویم وقت آن است که هر چه پیش میآید را بپذیرم با نیرویی که بر آن چیره شود. از همه سختتر سکوت توست و هراسی که با خودش میآورد. من هرگز نتوانستهام سکوتت را تاب بیاورم، چه این بار و چه بارهای دیگر، با آن پیشانی لجوج و صورت در هم کشیدهات؛ انگار تمام دشمنیهای جهان میان دو ابرویت جمع شده است. امروز باز تو را دشمن میبینم، یا غریبه، یا روگردان، یا بهسماجت در کارِ حاشای این موجی که مرا دربرمیگیرد. دستکم میخواهم چند دقیقه اینها را فراموش کنم و قبل از فرو رفتن به سکوت طولانیِ روزهای مدید با تو حرف بزنم.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب هنر همیشه بر حق بودن اثر آرتو شوپنهاور فیلسوف بزرگ آلمان










