بریده‌هایی از کتاب پنج قدم فاصله راشل لیپینکات با جملات ارزشمند آن

بریده‌هایی از کتاب پنج قدم فاصله راشل لیپینکات با جملات ارزشمند آن

در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه بریده‌هایی از کتاب پنج قدم فاصله را برای شما دوستان قرار داده‌ایم. پنج قدم فاصله یکی از جذاب‌ترین رمان‌های عاشقانه تراژیک چند سال اخیر به قلم راشل لیپینکات است که یک اقتباس سینمایی نیز از آن ساخته شده است. ما در این بخش از سایت ادبی روزانه ضمن معرفی این رمان، بریده و جملاتی عاشقانه از آن را برای شما دوستان قرار خواهیم داد.

این رمان درباره چیست؟

داستان دو نوجوان 17 و 18 ساله به نام استلا و ویل را روایت می‌کند که آنها به بیماری نادر فیبروز سیستیک مبتلا هستند. همچنین ویل به بیماری سپاسیا بورخلدریا هم مبتلاست. این بیماری موجب می‌شود که این دو همیشه فاصله ایمنی را رعایت کنند و استلا به درمان ویل کمک می‌کند و….

بریده و جملاتی زیبا از رمان پنج قدم فاصله

«نمی‌خوام ترکت کنم؛ ولی اون‌قدر دوستت دارم که نمی‌تونم باهات بمونم.»

من از زندگی‌کردن بدون این‌که واقعاً زندگی کنم خسته شده‌ام. از این‌که آرزوی چیزی را داشته باشم خسته شده‌ام.

«زندگی همینه ویل. قبل از این‌که بدونیم تموم می‌شه.»

بریده و جملاتی زیبا از رمان پنج قدم فاصله

«یه تئوری هست که من خیلی دوست دارم. می‌گه برای این‌که مرگ رو بفهمیم، باید به تولد نگاه کنیم.» همین‌طور که حرف می‌زند با روبان سرش بازی می‌کند. «یعنی وقتی تو رحم مادریم، داریم اون زندگی رو می‌کنیم، درسته؟ هیچ ایده‌ای نداریم که زندگی بعدی فقط یه اینچ اون‌وَرتره.» شانه‌ای بالا می‌اندازد و به من نگاه می‌کند. «شاید مرگ هم همین‌طوره. شاید فقط زندگی بعدیه. یه اینچ اون‌وَرتر.» زندگی بعدی فقط یک اینچ آن‌طرف‌تر. اخم می‌کنم و به آن فکر می‌کنم. «خب اگه شروعش مرگه و پایانش هم مرگه، پس شروع واقعی چیه؟»

در این لحظه می‌دانم، اگرچه شاید مسخره‌ترین چیز باشد؛ اما اگر در اتاق عمل بمیرم، بدون عاشق‌شدن نمرده‌ام.

«شاد باش استلا، زندگی همینه. قبل از این‌که بفهمیم تموم می‌شه.»

«حس امنیت، ایمنی، آرامش، همگی در یک نوازش آرام یک انگشت یا بوسه‌ای بر گونه، منتقل می‌شود.»

هربار که ضربه یا سیخونکی بهم زده می‌شود، احساس می‌کنم قوی‌تر می‌شوم. انگار که می‌توانم از پس همه‌چیز بربیایم.

«ولی همه‌مون تنها می‌میریم، مگه نه؟ آدم‌هایی که عاشق‌شونیم، نمی‌تونن باهامون بیان.»

غرغرکنان می‌گوید: «این مریضی مثل زندان می‌مونه! می‌خوام بغلت کنم.» فن‌فن می‌کنم و به‌نشانهٔ تأیید سر تکان می‌دهم. می‌گوید:‌ «تجسم کن بغلت کردم، باشه؟» او را می‌بینم که پلک می‌زند و در چشم‌هایش اشک جمع شده. «بدون که عاشقتم. حتی بیش‌تر ازغذا، حتی بیش‌تر از تیم ملی کلمبیا!» لبخندی می‌زنم و سر تکان می‌دهم. «من هم عاشقتم پو.» ادای بوس‌کردن درمی‌آورد بدون این‌که نفسش سمت من بیاید.

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب نیروی حال نوشته اکهارت تله / اثری درباره فلسفه شرق و فرزانگی

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب ۱۹۸۴ اثر جرج اورول / 40 جمله آموزنده از داستانی زیبا

بریده و جملاتی زیبا از رمان پنج قدم فاصله

«همه توی این دنیا داریم هوای قرضی نفس می‌کشیم.»

نمی‌دانستم می‌شود چیزی را آن‌قدر بخواهی که آن‌را بین دست‌ها و پاها و تک‌تک نفس‌هایت حس کنی.

پول حلّالِ همهٔ مشکلات نیست.

ما به این تماس با کسی که عاشقش هستیم نیاز داریم، درست همان‌طور که به هوا برای نفس‌کشیدن نیاز داریم.

نمی‌دانستم می‌شود چیزی را آن‌قدر بخواهی که آن‌را بین دست‌ها و پاها و تک‌تک نفس‌هایت حس کنی.

وقتی شما فیبروز کیستیک دارید، نمی‌دانید چقدر از زمان زنده‌ماندن‌تان باقی مانده. اما صادقانه بگویم: شما این‌را هم نمی‌دانید که کسی هم که عاشقش هستید، چقدر از زمان زنده‌ماندنش باقی مانده.

همیشه از خودم می‌پرسم داشتن ریه‌هایی به این سالمی چه حسی خواهد داشت، این‌طور زنده. نفس عمیقی می‌کشم و احساس می‌کنم هوا برای ورود به بدنم و خروج از آن، سخت می‌جنگد.

داروی سوافلومالین، که روی ویل تست آزمایشی می‌شد، صرفاً برای داستان ابداع شده. امیدواریم روزی چنین درمانی پیدا شود.

او بالاخره می‌گوید: «اون داره برای زنده‌موندن می‌جنگه.» و از داخل شیشه به چشمانم نگاه می‌کند. «نمی‌دونه چی انتظارش رو می‌کشه یا اصلاً چرا داره می‌جنگه. یه جور غریزه‌ست ویل. غریزش اینه که بجنگه. زنده بمونه.»

بریده و جملاتی زیبا از رمان پنج قدم فاصله

عصبانیتی که از دست او داشتم تبدیل به عصبانیت از دست خودم می‌شود. آن‌قدر از نوع نگاهش به خودم متنفر بودم که نفهمیدم خودم هم دقیقاً همان کار او را می‌کنم. اصلاً می‌دانم الان کجا می‌رود؟ اصلاً می‌دانم چه کارهایی را دوست دارد انجام دهد؟ آن‌قدر غرق این بودم که خودم دوست دارم چطور زندگی کنم که اصلاً یادم رفته بود او هم حق زندگی دارد.

«استلا تو من رو می‌ترسونی.» دوباره نگاهش می‌کنم. اخم می‌کنم. «چی؟ چرا؟» به چشمانم نگاه می‌کند. صدایش جدی است: «تو من رو مجبور می‌کنی زندگی‌ای رو آرزو کنم که هیچ‌وقت نمی‌تونم داشته باشم.»

«یعنی وقتی تو رحم مادریم، داریم اون زندگی رو می‌کنیم، درسته؟ هیچ ایده‌ای نداریم که زندگی بعدی فقط یه اینچ اون‌وَرتره.» شانه‌ای بالا می‌اندازد و به من نگاه می‌کند. «شاید مرگ هم همین‌طوره. شاید فقط زندگی بعدیه. یه اینچ اون‌وَرتر.»

من در این سال‌ها روی پشت‌بام ده‌ها بیمارستان بوده‌ام. به دنیای پایین نگاه کرده‌ام و در تک‌تک آن‌ها همین حس را داشته‌ام. آرزوی راه‌رفتن در میان خیابان‌ها یا شناکردن در دریا یا زندگی که هیچ‌وقت فرصتش را پیدا نکردم. آرزوی چیزی که هیچ‌وقت نمی‌توانستم داشته باشم. اما حالا چیزی که می‌خواهم آن بیرون نیست. همین‌جاست، آن‌قدر نزدیک که می‌توانم لمسش کنم؛ ولی نمی‌توانم. نمی‌دانستم می‌شود چیزی را آن‌قدر بخواهی که آن‌را بین دست‌ها و پاها و تک‌تک نفس‌هایت حس کنی.

«ویل.» صدای مادرم با لحنی خشک و جدی رؤیای آن گرد سفید را در ذهنم به‌هم می‌زند: «گوش می‌دی؟» شوخی می‌کند؟ سَرم را برمی‌گردانم تا به او و دکتر حمید نگاه کنم. بااین‌که حتی یک کلمه از حرف‌های‌شان را نشنیده‌ام،

با انگشتم زمینهٔ نقاشی خواهرم را دنبال می‌کنم، ریه‌هایی که از دریایی گُل ساخته شده‌اند. گلبرگ‌های صورتیِ کم‌رنگ، سفیدِ خالص و حتی آبیِ خوش‌رنگی که از هر لبهٔ دوقلوهای بیضی‌شکل در پس‌زمینه بیرون زده‌اند و هرکدام به‌نوعی منحصربه‌فردند، طراوتی دارند که انگار تا ابد شکوفا خواهند ماند. برخی از گل‌ها هنوز شکوفا نشده‌اند و می‌توانم وعدهٔ زندگی را که بی‌صبرانه منتظر سربرآوردن از لابه‌لای آن غنچه‌های کوچک است، زیر فشار انگشتانم احساس کنم. آن‌ها را بسیار دوست دارم.

عاشقش هستم و او دارد برای همیشه از زندگی‌ام می‌رود تا من بتوانم زندگی کنم. «خواهش می‌کنم چشمات رو ببند.» ملتمسانه می‌خواهد و دندان‌هایش را روی هم می‌فشارد. «بذار برم.» یک لحظه صبر می‌کنم تا قیافه‌اش را حفظ کنم، هر یک اینچ آن را، و بالاخره علی‌رغم میل باطنی‌ام چشمانم را روی هم فشار می‌دهم و گریه امانم نمی‌دهد و کار را برای دستگاه اکسیژن سخت می‌کند. دارد می‌رود. ویل دارد می‌رود.

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب تولستوی و مبل بنفش از نینا سنوکیچ (کتاب با داستان دلنشین)

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب من چگونه اروین یالوم شدم (خلاصه جملات روانشناسی این کتاب)

بریده و جملاتی زیبا از رمان پنج قدم فاصله

آن‌قدر جذاب است که احساس می‌کنم عملکرد ریه‌هایم ۱۰ درصدِ دیگر هم افت کرده‌اند.

«ما به این تماس با کسی که عاشقش هستیم نیاز داریم، درست همان‌طور که به هوا برای نفس‌کشیدن نیاز داریم. هیچ‌وقت اهمیت لمس‌کردن را نفهمیدم، لمس‌کردن او… تا زمانی که دیگر نتوانستم داشته باشمش.»

«همهٔ عمرم داشتم می‌مردم. هر تولدم رو طوری جشن می‌گرفتیم که انگار آخرین تولدمه.» سرش را تکان می‌دهد و چشمان میشی‌اش به‌خاطر اشک می‌درخشند. «اما یه‌دفعه اَبی مرد. من باید می‌مردم ویل. همه برای من آماده بودن.» نفس عمیقی می‌کشد، انگار که سنگینی بار همهٔ دنیا روی دوش اوست. «اگه من هم بمیرم، پدر و مادرم هم می‌میرن.»

استلا پاهایش را در آب می‌چرخاند. «فکر می‌کنی غرق‌شدن درد داره؟ ترسناکه؟» شانه‌ام را بالا می‌اندازم. «همه‌مون همین‌جوری می‌میرم، نه؟ همه‌مون غرق می‌شیم. فقط بدون آب. مایعات تو بدن‌مون این کار رو واسه‌مون انجام می‌دن.»

«می‌رم عقب، باشه؟ می‌رم کنار دیوار. به‌اندازهٔ کافی دور می‌شم.» دوباره اشک در چشمانم جمع می‌شود، آب دهانم را قورت می‌دهم و جلوی اشک‌هایم را می‌گیرم. به‌آرامی می‌گوید: «نمی‌تونم استلا.» و از لای در می‌بینم که دستانش قاب در را می‌گیرند. «چرا نمی‌تونی؟ ویل بس کن… .» حرفم را قطع می‌کند؛ ولی صدایش محکم است. «می‌دونی که می‌خوام، ولی نمی‌تونم.» صدایش در گلو حبس می‌شود و من می‌فهمم. همان لحظه می‌فهمم که «این رابطهٔ کوچیک بین ما» تمام نشده و تازه دارد شروع می‌شود.

حتی فکرش باعث می‌شود تک‌تک استخوان‌های بدنم درد بگیرد. دردی بدتر از عمل یا عفونت یا بدون نفس از خوابِ صبح بلندشدن. حتی بدتر از این درد که با او در یک اتاق باشم و نتوانم لمسش کنم. مرگ. این چیزی است که من هستم. من برای استلا مرگ هستم. تنها چیزی که بدتر از این است که نتوانم با او یا در کنار او باشم، این است که در دنیایی زندگی کنم که او در آن وجود نداشته باشد، علی‌الخصوص اگر باعثش من باشم.

بی‌معنی است راجع‌به اماواگرها صحبت کنیم.

«این رژیم. همه‌ش فکر می‌کردم از مرگ می‌ترسی؛ ولی قضیه این نیست.» درحالی‌که حرف می‌زنم صورتش را تماشا می‌کنم: «تو یه دختر درحال مرگی با عذاب‌وجدان زنده‌موندن. این مخ آدم رو می‌ترکونه. چطور باهاش زندگی…» از جا می‌پرد و می‌ایستد و از بالا به من نگاه می‌کند: «زنده‌موندن تنها انتخابیه که دارم ویل.» می‌ایستم و به او خیره می‌مانم. می‌خواهم به او نزدیک‌تر شوم و فاصلهٔ بین‌مان را از بین ببرم. می‌خواهم آن‌قدر تکانش بدهم که بفهمد. «اما استلا این زندگی‌کردن نیست.»

اگرچه میلیون‌ها دلیل وجود دارد که من نباید الان این‌طور به او نگاه کنم؛ ولی نمی‌توانم جلوی این احساسم را بگیرم، احساس این‌که عاشقش هستم.

«قدم‌به‌قدم. این شانس توئه و چیزیه که هردومون می‌خوایم. به چیزهایی که از دست دادی فکر نکن. به چیزهایی که به‌دست می‌آری فکر کن. زندگی کن

چقدر دیگر از زندگی‌ام را باید با اما و ای‌کاش بگذرانم؟ زندگی من در یک رژیم اعصاب‌خردکن و یک سری درصدها خلاصه شده و باوجود این حقیقت که من همین الان هم در اتاق عمل بوده‌ام، ریسک آن هیچ‌وقت کاهش پیدا نمی‌کند. هر دقیقه از زندگی من اما و ای‌کاش است. درمورد ویل هم قضیه همین‌طور است. ولی می‌توانم یک چیز را به‌قطع بگویم، که بدون ویل زندگی‌ام متفاوت خواهد بود.

بریده و جملاتی زیبا از رمان پنج قدم فاصله

«بهت نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم… گفتن که تو نمی‌تونی…» درحالی‌که صورتم را در دستانش می‌گیرد، سرش را تکان می‌دهد و اشک از چشمانش سرازیر می‌شود. «اما نگاه کن، بزرگ شدی و خوشگل. به‌شون ثابت کردی که اشتباه می‌کنن.»

آرزو می‌کنم ای کاش می‌توانستم به او برسم و دستش را بگیرم و حالش را بهتر کنم

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب فرندز نوشته متیو پری ستاره دوست داشتنی

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب هنر همیشه بر حق بودن اثر آرتو شوپنهاور فیلسوف بزرگ آلمان

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.