قصه بچگانه با موضوع باران 🌧؛ داستان های کودکانه ابری و بارانی

قصه بچگانه با موضوع باران

قصه بچگانه با موضوع باران را در روزانه برای شما عزیزان قرار داده‌ایم. قصه‌ها معمولاً شامل تعاملات میان شخصیت‌ها هستند که می‌تواند به کودکان کمک کند تا مهارت‌های اجتماعی خود را تقویت کنند و نحوه رفتار در موقعیت‌های مختلف را یاد بگیرند.

قصه کودکانه گردش در یک روز بارانی

یکی بود یکی نبود. توی یک شهر جنگلی و سرسبز پسری زندگی می کرد به اسم سام. یک روز تعطیل قرار بود که سام به همراه پدربزرگش به گردش بره .. سام خیلی هیجان زده بود و شب از ذوق و هیجان فردا خوابش نمی برد. صبح زود سام با صدای چک چک بارون که به پنجره اتاقش می خورد از خواب بیدار شد.

سام با عجله به کنار پنجره رفت و پنجره رو باز کرد. بارون شدیدی در حال باریدن بود. سام عاشق صدای بارون بود ولی اون روز با دیدن بارون اخمهاش تو هم رفت. اون با خودش فکر کرد حالا برنامه گردش با پدربزرگ چی میشه؟

اما نگرانی سام بی دلیل بود چون پدربزرگ هم عاشق بارون بود و به سام گفت:” هر طور باشه با هم به گردش میریم و امروز یک گردش بارونی داریم.. حالا برو هر چه زودتر لباسهات رو بپوش و هرچیزی که لازم داری رو بردار” سام از شنیدن حرفهای پدربزرگ خیلی خوشحال شد و با عجله به سراغ لباسهاش رفت. راستی بچه ها شما هم اگر دوست داشتید عکسها رو نگاه کنید و به سام توی پوشیدن لباسهاش کمک کنید.

سام به سراغ کمد لباسهاش رفت . اون دنبال  یک بلوز مناسب برای هوای بارونی بود. سام بلوز آبی راه راهش رو پیدا کرد و پوشید…

سام بعد از اینکه بلوزش رو پوشید سراغ کشوی جورابهاش رفت و یک جفت جوراب بافتنی قرمز گرم و نرم که مادربزرگ براش بافته بود رو برداشت و پاش کرد.

حالا نوبت پوشیدن کفش ها بود. اون باید کفشی پاش می کرد که پاهاش توی بارون خیس نشن. پس به سراغ چکمه هاش رفت. چکمه همه اعضای خانواده زرد بود ولی چکمه های سام یه فرقی با بقیه داشت. عکس یک صورت خندون روی چکمه های سام بود. سام چکمه هاش رو برداشت و با خوشحالی پاش کرد.

بعد از پوشیدن چکمه ها، سام به سراغ چترش رفت. اون باید چتری رو برمیداشت که به اندازه هر دوشون بزرگ بود. چتر سام یک چتر خال خالی با دسته چوبی بود. سام خیلی سریع چترش رو از داخل سبد پیدا کرد و به سمت در دوید.

بعد سام به سراغ پدربزرگ رفت که کنار کمد ایستاده بود و دنبال کلاهش می گشت. سام گفت:” پدربزرگ دنبال چی می گردین؟” پدربزرگ در حالیکه با دقت همه جا رو نگاه می کد گفت:” دنبال کلاه سبزم می گردم همون که نوار قرمز دورش داشت..هر چی میگردم پیداش نمی کنم.. ” سام در حالیکه می خندید گفت:” پدربزرگ منظورتون همون کلاهیه که روی سرتونه؟” پدربزرگ که تازه متوجه شده بود بلند خندید و در کمد رو بست و به همراه سام راه افتادند.

سام و پدربزرگ بالاخره از خونه بیرون رفتند. سام با علاقه پرسید:” پدربزرگ قراره کجا بریم؟” پدربزرگ با مهربونی گفت:” قراره به کنار برکه خارج از شهر بریم .. با بارونی که اومده برکه حسابی پرآب و دیدنی شده..” سام از شنیدن این حرف خیلی خوشحال شد. اون عاشق آب بازی کنار برکه بود. بعد دو تایی به سمت ماشین پدربزرگ رفتند. پدربزرگ یک ماشین گرد و کوچیک نقره ای رنگ داشت که سام خیلی اون رو دوست داشت. ببینم بچه ها شما هم تونستید ماشین پدربزرگ رو توی عکس پیدا کنید؟

بعد از کمی رانندگی سام و پدربزرگ به برکه زیبا و باصفایی که خارج از شهر بود رسیدند. چمن ها تازه و بارون خورده بودند و مرغابی ها توی برکه شنا می کردند. پدربزرگ از سام خواست که بگرده و چند تا سنگ صاف پیدا کنه.. سام با دقت همه سنگ ها رو بررسی کرد و بالاخره دو تا سنگ صاف رو پیدا کرد.

پدربزرگ به سام یاد داد که چطوری یک سنگ رو بین انگشت شست و بقیه انگشتهاش نگه داره و پرتاب کنه تا سنگ روی اب بالا و پایین بپره و جلو بره.. سام هم سنگی که پیدا کرده بود رو برداشت و همونطور که پدربزرگ گفته بود پرتاب کرد. سنگ روی آب برکه بالا و پایین پرید و جلو رفت.

سام واقعا هیجان زده شده بود و از ته دل می خندید..

اون ها تا بعد از ظهر کنار برکه بودند. سام کلی سنگ پرتاب کرد ،گل بازی کرد و به مرغابی ها غذا داد. اون روز به سام خیلی خوش گذشت. اون فهمید که حتی توی هوای بارونی هم میشه تفریح کرد و خوش گذروند و از پدربزرگ به خاطر گردش روز بارونی تشکر کرد.

مطلب مشابه: قصه بچگانه درباره بستکبال 🏀؛ داستان های کوتاه ورزشی بسکتبال

مطلب مشابه: قصه‌های بچگانه با موضوع باب اسفنجی (۷ داستان باب اسفنجی، پاتریک و …)

یک روز بارانی

یک روز بارانی

توی جنگل قصه ها هوا گرم بود و خیلی وقت بود که بارون نباریده بود. همه حیوانات جنگل منتظر بارون بودند. طاووس گفت:” کاش بارون بباره .. قطره های بارون من رو خوشحال می کنند.. وقتی بارون می باره من می تونم با ذوق و شوق پرهام رو باز کنم و زیر بارون برقصم..” خرسی گفت:” من هم از این گرمای زیاد کلافه شدم دلم آب تنی زیر بارون رو می خواد..” میمونک در حالیکه با بازیگوشی از شاخه ای به شاخه دیگه می پرید گفت:” من دیگه یک روز هم نمی تونم بیشتر صبر کنم .. اگر فردا بارون بباره چقدر خوب میشه ..”

چند روز گذشت ولی حتی قطره ای بارون هم نبارید. طاووس با نگرانی به آسمون خیره شده بود و متعجب بود که بارون کجا رفته! اون میمونک رو دید که در حال تاب خوردن روی شاخه ها بود. با نگرانی پرسید:” میمونک تو می دونی چرا بارون به جنگل ما نمی رسه؟ حالا من کی زیر بارون پرهام رو باز کنم و برقصم؟” میمونک اون رو دلداری داد و گفت:” نگران نباش بالاخره ابرهای بارونی به اینجا هم میرسند.. یه کم دیگه منتظر بمون” چند روز دیگه هم گذشت و باز خبری از بارون نشد.

طاووس که دیگه خسته شده بود سراغ خرسی رفت و در حالیکه گریه می کرد گفت:”خرسی به نظر تو کی بارون های فصلی به اینجا میرسه؟” خرسی به آسمون خیره شد و گفت:” نمی دونم ..چند تا ابر سیاه توی آسمون وجود داره ولی من نمی فهمم که چرا بارون نمیباره!”

طاووس به آسمون نگاه کرد. خرسی درست می گفت چند تا ابر سیاه بزرگ توی آسمون بود.. طاووس گفت :” بهتره از عقاب بپرسیم شاید اون بدونه چرا این ابرهای سیاه بارون نمی بارن!”

طاووس عقاب رو صدا زد و گفت:” آهای عقاب تیزپرواز.. میشه کمی پایین تر بیای؟” عقاب بالای سر طاووس و خرس فرود اومد و گفت:” چی شده؟ کارم داشتید؟” طاووس گفت:” ابرهای سیاه توی آسمون وجود داره.. تو که همیشه اون بالاها پرواز می کنی نمی دونی چرا این ابرها بارون نمیبارن؟”

عقاب گفت:” بگذارید ببینم! الان میرم سر و گوشی آب میدم و برمیگردم!”

عقاب به آسمون پرواز کرد و خیلی زود برگشت و گفت:” اون ابرهای سیاهی که توی آسمون می بینید ابرهای بارونی نیستند!” طاووس با تعجب گفت:” منظورت چیه؟ همه می دونند که ابرهای تیره ابرهای بارونی هستند..” عقاب گفت:” بله درسته ولی اینها ابرهای بارونی نیستند اینها ابرهای دودی هستند که بر اثر آلودگی توی آسمون جمع شدند. این دودها شبیه ابر شدند و مثل یک پتو کل آسمون جنگل رو گرفتند. تا وقتی که این آلودگی پاک نشه بارون نمی باره!

طاووس و خرسی با ناراحتی به هم نگاه کردند. اونها شروع کردن به فکر کردن تا بتونند راه حلی پیدا کنند. طاووس گفت:” خرسی ما باید این ابرهای آلوده رو پاک کنیم وگرنه هرگز بارون نمیباره و رودخونه ها و برکه ها مون خشک میشن! ” خرسی آهی کشید و گفت:” طاووس چطوری می خواهی این ابرهای سیاه رو پاک کنی؟ من که فکر می کنم این کار غیر ممکنه!”

طاووس با اطمینان گفت:” ممکنه کار سختی باشه ولی من تلاشم رو می کنم.. در واقع اگر همه با هم کاری کنیم می تونیم آلودگی رو کم کنیم..” خرسی با تردید پرسید:” ما چیکار می تونیم بکنیم ؟” عقاب گفت:” بزرگترین دلیل آلودگی هوا زیاد شدن ماشین ها، سوزوندن زباله ها و قطع کردن درختانه .. ما باید کاری کنیم تا آدمها رو از نتیجه کارهاشون که هوا رو آلوده کرده آگاه کنیم .. اونها باید دست از آلوده کردن هوا بردارند.. ”

طاووس گفت:” درسته .. باید توجه اونها رو به این موضوع جلب کنیم.. اونها باید بیشتر در مورد نتیجه کارهاشون  فکر کنند.”

خیلی زود خرسی و طاووس و عقاب و بقیه حیوانات دست به کار شدند و یک عالمه کاغذ و پوستر رو آماده کردند که روی اون علت های آلودگی هوا و اثرش روی درختها ، کوهها ، زمین و رودخانه ها رو کشیدند. کلی پوستر رنگارنگ و جذاب آماده شده بود. عقاب و پرنده ها کاغذها رو در سرتاسر جاده پخش کردند و  پوسترها رو به شاخه های درختان کنار جاده آویزون کردند.

آدمها موقع رد شدن از جاده  و با دیدن پوسترها توجهشون جلب می شد ، می ایستادند و با دقت اونها رو نگاه می کردند و در موردش با هم حرف می زدند. حیوانات انقدر به پخش کردن پوسترها در بین آدمها ادامه دادند تا آدمها هم به فکر افتادند تا بیشتر مراقب محیط زیست باشند. کم کم به جای استفاده از ماشین و موتور سیکلت از دوچرخه استفاده می کردند. حالا نه تنها درختان جنگل رو کمتر قطع میکردند بلکه درختان جدید بیشتری هم در جنگل کاشتند..

خیلی زود تلاش حیوانات و آدمها  نتیجه داد و ابرهای تیره کوچیک و کوچیک تر شدند و آسمان جنگل دوباره تمیز و آبی شد. حالا دوباره راه برای ابرهای بارانی باز شده بود و خیلی زود سر و کله ابرهای باران زا پیدا شد. با غرش ابرها دوباره باران باریدن گرفت و طاووس تونست دوباره زیر بارون بالهاش رو باز کنه و بچرخه و برقصه .. همه حیوانات از خوشحالی دور طاووس جمع شده بودند و شادی می کردند. اونها از اینکه تلاشهاشون نتیجه داده بود و دوباره بارون به جنگل و رودخانه و برکه شون می بارید واقعا خوشحال بودند..

مطلب مشابه: قصه‌های بچگانه با موضوع مرد آهنی (داستان فانتزی ابرقهرمانی)

مطلب مشابه: قصه کودکانه با موضوع باربی (۸ قصه کوتاه فانتزی قشنگ)

حضرت موسی و باران

درزمان حضرت موسی خشکسالی عجیبی پیش آمده و وقتی حضرت موسی از پروردگار طلب باران کرده بود ، خداوند گفته بود که فعلا باران نخواهد بارید. مردم در حقیقت مورد خشم و غضب خداوند قرارگرفته بودند.

تا اینکه روزی حضرت موسی در حال گذر از کوه تور بود که ناگهان متوجه ماده آهویی میشود، که مشغول صحبت با بچه خودش است…بچه آهو از مادر سوال میکند، که بسیار تشنه است و کی باران می بارد و مادرآهو نگاهی به بچه خود کرده و میگوید حتما امروز باران می بارد و تو می توانی سیراب شوی…

لحظاتی میگذرد و ناگهان ابری درآسمان پدیدارشده و متعاقب آن باران می بارد. حضرت موسی که متعجب شده بود از خداوند سوال میکند خدایا خودت گفته بودی باران نمی بارد این چه حکایتی است؟! و پروردگار میگوید ای موسی، آن آهوی ماده با آنکه میدانست شاید باران نبارد، اما نخواست دل بچه تشنه خود را بشکند و به دروغ و برای دلخوشی او وعده باران داد. پس من که خالق آنها هستم چگونه می توانم دلشان را بشکنم.

ملانصر الدین و روز بارانی

روزی روزگاری در زمان ملانصرالدین باران شدیدی شروع به بارش گرفت. ملانصرالدین که داشت از پنجره بیرون را تماشا میکرد یکی از دوستانش را دید که داشت دوان دوان از کوچه عبور میکرد.

ملانصرالدین رو به دوستش گفت: چرا انقدر عجله میکنی؟

دوست ملا با تعجب گفت: مگر باران شدیدی که می آید را نمیبینی؟

ملانصرالدین گفت: خجالت بکش مرد از رحمت خداوند فرار میکنی؟

دوست ملانصرالدین که خجالت زده شده بود شروع کرد آرام آرام راه رفتن. بعد از مدتی دوباره باران شدید شروع شد و این دفعه دوست ملا از پنجره داشت بیرون را تماشا میکرد که چشمش به ملانصرالدین افتاد که عبایش را روی سرش کشیده و دارد تند تند راه میرود.

دوست ملا فریاد زد: آهای ملانصرالدین کجا با این عجله؟ مگه حرف خودت را یادت رفته و تو چرا داری از رحمت خداوند فرار میکنی؟

ملانصرالدین گفت: ای رفیق من دارم میدوم که کمتر نعمت های خداوند را زیر پایم لگد کنم.

مطلب مشابه: قصه کودکانه با موضوع سگ 🐶؛ ۸ داستان جالب و بامزه درباره سگ ها

مطلب مشابه: معنی ضرب المثل دست از ترنج نشناخت + قصه و انشا

داستان کودکانه و کوتاه ابر

داستان کودکانه و کوتاه ابر

توی آسمون آبی تکه ابری بود که خیلی دوست داشت بباره پایین رو نگاه کرد دید دریاست ، با خودش فکر کرد : از کمی بارون آب دریا نه بیشتر میشه و نه کمتر برم جایی که اینقدر آب نباشه .

همراه باد راه افتاد و رفت و به چمنزار رسید . گلها رو دید و بوته ها رو و بچه ها رو که داشتند توی چمنزار بازی می کردند . با خودش فکر کرد اینجا خیلی خوبه چمنزار سیراب مبشه.

می خواست بباره که بچه ها فریاد زدند آهای ابر چکار می کنی اگر بباری ما دیگه نمی تونیم بازی کنیم . ابر با خودش گفت راست میگند اگر ببارم نمی تونند بازی کنند.

دوباره همراه باد راه افتاد به دهکده رسید. پشت بامها رو دید و ناودونها و جوی آبها رو. با خودش گفت چقدر خوبه رو دهکده ببارم. زمزمه کنان از ناودونها سرازیر بشم و با جویبارها براه بیفتم.

خواست بباره که مادربزرگ سرش را از پنجره بیرون اورد و گفت آهای ابر چکار می کنی مگه نمی بینی رختها را تازه شستم و روی بند پهن کردم تا خشک بشند می خوای کارمو زیاد کنی؟

ابر با خودش گفت نه من دوست ندارم کار مادربزرگ را زیاد کنم دوباره همراه باد راه افتاد به مزرعه رسید. مردی را دید که کنار مزرعه اش نشسته و داره فکر می کنه.

ابر روی مزرعه ایستاد و مرد ابر را دید و از جاش بلند شد و دستهاشو مشت کرد و گفت بازم یه ابر دیگه. تا کی می خوای بیای منو تماشا کنی و بری؟

ابر خیلی غمگین شد با خودش گفت هیچکی منو نمی خواد هیچکی دوست نداره من ببارم کاش یه ابر بی بارون بودم. دیگه نتونست جلوی خودشو بگیره و زد زیر گریه.

اشکهاش بصورت بارون درامد و روی زمین شخم زده مرد بارید. مرد همچنان کنار زمینش بالا و پایین می تپید و دستهایش را تکان میداد. اما ابر اینقدر مشغول گریه بود که صدای مرد رو نشنید.

اینقدر گریه کرد که دیگه اشکی براش نموند انوقت صدای مرد رو شنید که می گفت اهای مرد مهربون متشکرم که اینجا باریدی. اگر نمی باریدی امسال بچه های من چیزی برای خوردن نداشتند.

ابر با خودش گفت چقدر خوبه که بچه ها برای خوردن چیزی داشته باشند . خواست چیزی بگه که انقدر سبک شده بود که نسیم اونو با خودش بجای دور برد. قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید….

مطلب مشابه: قصه های بچگانه با موضوع گربه 🐱 (داستان های بامزه گربه)

مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع امام علی؛ داستان های آموزنده از شجاعت آن حضرت

قصه‌ی قطره‌ی بازیگوش

روزی روزگاری، در آسمانی پر از ابرهای نرم و سفید، یک قطره‌ی باران کوچک به اسم «نُقّی» زندگی می‌کرد. نُقّی همیشه دلش می‌خواست به زمین بیاید و دنیای آدم‌ها و حیوانات را از نزدیک ببیند، اما ابرها می‌گفتند: «صبور باش، وقتی زمانش برسد، تو هم به زمین خواهی افتاد!»

یک روز، باد خوشحال و بازیگوشی وزید و ابرها را قلقلک داد. نُقّی از خوشحالی فریاد زد: «حالا وقتشه!» و با دیگر قطره‌ها همراه شد و پایین پرید.

وقتی نُقّی به زمین رسید، روی برگ یک گل رز نشست و دید که گل با شادی زیر باران می‌رقصد. بچه‌ها در حیاط مدرسه زیر باران خندیدند و دست‌هایشان را به آسمان گرفتند. نُقّی احساس کرد که هر قطره‌ی باران می‌تواند شادی به دل‌ها بیاورد.

بعد از چند دقیقه بازی و خیس شدن، نُقّی کم‌کم به زمین نفوذ کرد و به رودخانه‌ای پیوست که به دریا می‌رفت. او فهمید که هر قطره، هرچقدر هم کوچک باشد، بخشی از دنیای بزرگ و شگفت‌انگیز طبیعت است.

از آن روز به بعد، نُقّی هر بار که باران می‌بارید، با شادی در مسیر خود می‌رقصید و به همه یادآوری می‌کرد که حتی کوچک‌ترین قطره‌ها هم می‌توانند جهان را زیباتر کنند.

قصه‌ی چتر آبی کوچولو

روزی روزگاری، در دهکده‌ای کوچک، دخترکی به اسم «آوا» زندگی می‌کرد. آوا چتری کوچک و آبی داشت که همیشه همراهش بود، حتی وقتی آفتاب می‌تابید. مردم دهکده می‌گفتند: «این دختر خیلی دوست دارد باران بیاید!»

یک روز، ابرهای تیره و سنگین در آسمان جمع شدند و باران شروع به باریدن کرد. همه مردم سریع چترهایشان را باز کردند، اما آوا با چتر آبی کوچکش تصمیم گرفت در باران بدود و بازی کند. قطره‌های باران روی چتر می‌رقصیدند و صدای خوشی می‌دادند، انگار موزیک بارانی ساخته بودند.

آوا خندید و گفت: «چتر من نه تنها مرا خشک نگه می‌دارد، بلکه با من می‌رقصد!»

همه کودکان دهکده به دیدن او آمدند و چترهایشان را کنار گذاشتند تا با باران بازی کنند. آنها در خیابان‌ها و باغ‌ها پریدند و خندیدند، و باران هم انگار خوشحال شد که دوستان جدید پیدا کرده است.

از آن روز به بعد، هر بار که ابرها روی دهکده می‌آمدند، مردم با لبخند به آسمان نگاه می‌کردند، و کودکان با چترهای رنگی‌شان در باران می‌رقصیدند، درست مثل آوا و چتر آبی کوچولو.

قصه‌ی قورباغه‌ی عاشق باران

در کنار برکه‌ای آرام، قورباغه‌ای کوچک به اسم «فرفره» زندگی می‌کرد. فرفره عاشق باران بود و هر بار که باران می‌بارید، روی برگ‌ها می‌پرید و آواز می‌خواند.

روزی که آسمان پر از ابرهای خاکستری شد، فرفره با هیجان به دوستانش گفت: «باران می‌آید! بیایید با هم بپریم!»

دوستانش، اول کمی ترسیدند، اما وقتی باران شروع شد، همه با فرفره پریدند و در آب و گل بازی کردند. قطره‌های باران روی برگ‌ها می‌رقصیدند و صداهای شادی ایجاد می‌کردند، انگار که کل برکه جشن گرفته بود.

فرفره با خودش گفت: «باران فقط آب نیست، بلکه شادی و دوست داشتن است که به همه می‌دهد.»

از آن روز، هر وقت ابرها به برکه می‌رسیدند، قورباغه‌ها جمع می‌شدند و با شادی در باران می‌رقصیدند، و همه‌ی حیوانات برکه با صدای خوششان همراه می‌شدند.

مطلب مشابه: قصه کودکانه با موضوع مسی (۱۵ داستان بامزه فوتبالی مسی)

مطلب مشابه: قصه کودکانه با موضوع رونالدو (۷ داستان ورزشی فوتبالیست معروف)

مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع دوست خیالی [۸ داستان فانتزی بامزه]

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.