غزل شماره ۹۴ از دیوان شمس مولانا؛ زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا…

غزل شماره ۹۴ از دیوان شمس مولانا؛ زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا...

غزل شماره ۹۴ از دیوان شمس تبریزی، با مطلعِ شورانگیز و مستانهٔ «زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا…»، یکی از پرشورترین سروده‌های مولانا در ستایشِ عشقِ حقیقی است. مولانا در این غزل، عشق را نه یک احساس، که ذاتِ هستی و جوهرِ حیات می‌داند که از «بالا» (عالمِ ملکوت) فرو می‌بارد و جانِ سالک را از قیدِ تن و زمانه رها می‌سازد. تکرارِ پرشورِ «زهی» و خطابِ مکرر به خداوند، فضایی از شوریدگی و شهودِ بی‌واسطهٔ حقیقت را بر غزل حاکم کرده است. در این بخش از سایت، ضمن ارائهٔ متن کامل این غزل و تفسیر روان و ساده از تک‌بیت‌های آن، به بررسی درونمایهٔ عشق به عنوان آبِ حیات، رهایی از قیدِ تن، و تعلقِ مولانا به شمس تبریزی به عنوان جلوه‌گاهِ عشق خواهیم پرداخت. هدف آن است که خواننده با زبانی غیر از زبانِ خشکِ دانشگاهی، با لایه‌های پنهانِ این شعرِ ماندگار آشنا شود. پیشنهاد می کنیم شما عزیزان غزل شماره ۹۵ از دیوان شمس مولانا؛ زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا را هم بخوانید.

غزل زیبای مولانا

زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا

چه نغزست و چه خوبست و چه زیباست خدایا

از آن آب حیاتست که ما چرخ زنانیم

نه از کف و نه از نای نه دف‌هاست خدایا

یقین گشت که آن شاه در این عرس نهانست

که اسباب شکرریز مهیاست خدایا

به هر مغز و دماغی که درافتاد خیالش

چه مغزست و چه نغزست چه بیناست خدایا

تن ار کرد فغانی ز غم سود و زیانی

ز تست آنک دمیدن نه ز سرناست خدایا

نی تن را همه سوراخ چنان کرد کف تو

که شب و روز در این ناله و غوغاست خدایا

نی بیچاره چه داند که ره پرده چه باشد

دم ناییست که بیننده و داناست خدایا

که در باغ و گلستان ز کر و فر مستان

چه نورست و چه شورست چه سوداست خدایا

ز تیه خوش موسی و ز مایده عیسی

چه لوتست و چه قوتست و چه حلواست خدایا

از این لوت و زین قوت چه مستیم و چه مبهوت

که از دخل زمین نیست ز بالاست خدایا

ز عکس رخ آن یار در این گلشن و گلزار

به هر سو مه و خورشید و ثریاست خدایا

چو سیلیم و چو جوییم همه سوی تو پوییم

که منزلگه هر سیل به دریاست خدایا

بسی خوردم سوگند که خاموش کنم لیک

مگر هر در دریای تو گویاست خدایا

خمش ای دل که تو مستی مبادا به جهانی

نگهش دار ز آفت که برجاست خدایا

ز شمس الحق تبریز دل و جان و دو دیده

سراسیمه و آشفته سوداست خدایا

غزل شماره ۹۳ از دیوان شمس مولانا؛ میندیش میندیش که اندیشه گری‌ها

غزل شماره ۹۲ از دیوان شمس مولانا (زهی باغ زهی باغ که بشکفت ز بالا)

تفسیر این شعر

تفسیر این شعر

این غزل از مولانا جلال‌الدین محمد بلخی، یکی از پرشورترین و وجدآمیزترین سروده‌های او در ستایش عشق الهی است. مولانا در این شعر با لحنی شورمند و سرشار از شگفتی، عشق را به عنوان نیرویی می‌ستاید که همه چیز را در بر گرفته است. او از «آب حیات» که عشق است و انسان را به چرخش در می‌آورد، از پنهان بودن شاه در عرس (جشن و سماع)، از تأثیر خیال معشوق بر مغز و دماغ عاشق، و از نی و ناله‌ی آن سخن می‌گوید. در پایان، به شمس‌الحق تبریزی اشاره می‌کند و خود را سراسیمه و آشفته از عشق او می‌داند.

 فضای کلی غزل

غزل در فضایی کاملاً عرفانی و سماعی جریان دارد. مولانا:

– عشق را با تکرار «زهی» (چه عالی، چه خوش) ستایش می‌کند.

– عشق را آب حیات و مایه‌ی چرخش (رقص سماع) می‌داند.

– از پنهان بودن شاه در عرس (جشن سماع) سخن می‌گوید.

– نی را نماد عشق و ناله‌ی آن را نشانه‌ی درد عرفانی معرفی می‌کند.

– به شمس تبریزی اشاره می‌کند و خود را سراسیمه و آشفته از عشق او می‌داند.

 تفسیر بیت‌به‌بیت

 بیت اول:

«زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا / چه نغزست و چه خوبست و چه زیباست خدایا»

– چه عالی و خوش است عشقی که ما داریم، خدایا!

– چه نغز (لطیف و ظریف)، چه خوب و چه زیباست، خدایا!

نکته: تکرار «زهی» (چه عالی) و «خدایا» در پایان هر مصراع، فضای شگفتی و نیایش را تقویت می‌کند.

 بیت دوم:

«از آن آب حیاتست که ما چرخ زنانیم / نه از کف و نه از نای نه دف‌هاست خدایا»

– عشق از آن آب حیات است که ما را به چرخش (رقص سماع) درآورده است.

– این چرخش نه از کف‌زدن است، نه از نای و دف (سازهای ظاهری).

نکته: چرخش عرفانی (سماع) از سرچشمه‌ی عشق است، نه از ابزارهای ظاهری. «آب حیات» نماد حیات جاودان و عشق الهی است.

 بیت سوم:

«یقین گشت که آن شاه در این عرس نهانست / که اسباب شکرریز مهیاست خدایا»

– یقین شد که آن شاه (معشوق حقیقی) در این عرس (جشن سماع) نهان است.

– همان که اسباب شکرریزی (باعث شکرگزاری) را فراهم کرده است، خدایا.

نکته: «عرس» یعنی جشن و سرور. معشوق در میان این جشن پنهان است و عاشقان او را در ذوق و وجد خود حس می‌کنند.

 بیت چهارم:

«به هر مغز و دماغی که درافتاد خیالش / چه مغزست و چه نغزست چه بیناست خدایا»

– در هر مغز و دماغی که خیال او راه یابد،

– آن مغز چه مغز (پر مغز) و چه نغز (لطیف) و چه بینا می‌شود، خدایا!

نکته: خیال معشوق، هر ذهنی را روشن و بصیر می‌کند. «مغز» در اینجا هم به معنای عقل و هم به معنای هسته‌ی وجود است.

 بیت پنجم:

«تن ار کرد فغانی ز غم سود و زیانی / ز تست آنک دمیدن نه ز سرناست خدایا»

– اگر تن از غم سود و زیان فغان کند،

– آن (فغان) از توست که دمیدن (ناله) نه از سرناست (نی از سرنا نیست)، خدایا.

نکته: ناله و فغان تن، از تأثیر عشق است، نه از سرنا یا سازی ظاهری. یعنی منشأ ناله، عشق الهی است.

 بیت ششم:

«نی تن را همه سوراخ چنان کرد کف تو / که شب و روز در این ناله و غوغاست خدایا»

– نی، تن را چنان سوراخ‌سوراخ کرده است که

– شب و روز در این ناله و غوغاست، خدایا.

نکته: نیِ تن (بدن انسان) با ناله‌ی عشق، سوراخ‌سوراخ شده است و پیوسته در ناله و فریاد است.

 بیت هفتم:

«نی بیچاره چه داند که ره پرده چه باشد / دم ناییست که بیننده و داناست خدایا»

– نی بیچاره چه می‌داند که راه پرده (راز پنهان) چیست؟

– (این) دم (نفس) نایی (نی‌نواز) است که بیننده و داناست، خدایا.

نکته: نی، ابزاری بی‌چاره است که خود نمی‌داند رازش چیست. آن که می‌داند، دم (نفس) الهی است که از آن می‌وزد.

 بیت هشتم:

«که در باغ و گلستان ز کر و فر مستان / چه نورست و چه شورست چه سوداست خدایا»

– که در باغ و گلستان، از کر و فر (شکوه و عظمت) مستان،

– چه نور و چه شور و چه سودایی است، خدایا!

نکته: مستان عشق در باغ و گلستان، چنان نور و شور و شیدایی دارند که جهان را روشن می‌کنند.

 بیت نهم:

«ز تیه خوش موسی و ز مایده عیسی / چه لوتست و چه قوتست و چه حلواست خدایا»

– از تیه (بیابان) خوش موسی و از مائده (سفره) عیسی،

– چه غذایی و چه نیرویی و چه حلواست، خدایا!

نکته: اشاره به معجزات موسی (ترنح در تیه) و عیسی (سفره‌ی آسمانی). عشق نیز چون آن معجزات، غذای روح و جان است.

 بیت دهم:

«از این لوت و زین قوت چه مستیم و چه مبهوت / که از دخل زمین نیست ز بالاست خدایا»

– از این غذا و نیرو، چه مستیم و چه حیرانیم،

– زیرا این از دخل زمین نیست، از بالاست، خدایا.

نکته: غذای عشق، زمینی نیست، آسمانی است. این مستی و حیرت از عالم بالا می‌آید.

 بیت یازدهم:

«ز عکس رخ آن یار در این گلشن و گلزار / به هر سو مه و خورشید و ثریاست خدایا»

– از انعکاس چهره‌ی آن یار در این گلشن و گلزار،

– در هر سو ماه و خورشید و ثریا (ستاره‌ی پرنور) می‌درخشد، خدایا.

نکته: جمال معشوق، همه‌ی جهان را روشن کرده است. ماه و خورشید و ثریا، همه بازتابی از چهره‌ی او هستند.

 بیت دوازدهم:

«چو سیلیم و چو جوییم همه سوی تو پوییم / که منزلگه هر سیل به دریاست خدایا»

– ما چون سیل و جویباریم، همه به سوی تو می‌دویم.

– زیرا منزلگاه هر سیل، به دریاست، خدایا.

نکته: عاشقان چون سیل‌ها و جویبارها، به سوی منبع اصلی (دریای عشق) روانند. همه در نهایت به خدا بازمی‌گردند.

 بیت سیزدهم:

«بسی خوردم سوگند که خاموش کنم لیک / مگر هر در دریای تو گویاست خدایا»

– بسیار سوگند خوردم که خاموش کنم، اما

– مگر هر در (دانه) دریای تو گویا و سخن‌گوست، خدایا!

نکته: عاشق هرچند قصد خاموشی دارد، اما هر ذره از دریای عشقش گویا و سخن‌ران است و او را به سخن وامی‌دارد.

 بیت چهاردهم:

«خمش ای دل که تو مستی مبادا به جهانی / نگهش دار ز آفت که برجاست خدایا»

– خاموش باش ای دل، که تو مستی. مبادا که به جهانی (به کسی) برسی.

– مرا از آفت (آسیب) نگه دار، که برجاست (همیشه هستی)، خدایا.

نکته: دل مست عشق، باید خاموش باشد و از آسیب روزگار در امان بماند.

 بیت پانزدهم (مقطع):

«ز شمس الحق تبریز دل و جان و دو دیده / سراسیمه و آشفته سوداست خدایا»

– از شمس‌الحق تبریزی، دل و جان و دو دیده‌ام،

– سراسیمه و آشفته‌ی سودا و شیدایی است، خدایا.

نکته: مولانا در پایان، شمس تبریزی را به عنوان منبع عشق خود معرفی می‌کند. دل و جان و چشم‌هایش، همه سراسیمه و آشفته‌ی عشق اوست.

 خلاصه به زبان ساده

مولانا می‌گوید:

چه عشق عالی و زیبایی که ما داریم، خدایا!

عشق از آن آب حیات است که ما را به چرخش درآورده است، نه از کف‌زدن و دف و نای.

یقین شد که آن شاه در این جشن پنهان است، همان که اسباب شکرگزاری را فراهم کرده است.

در هر مغزی که خیال او راه یابد، آن مغز پر مغز و لطیف و بینا می‌شود.

اگر تن از غم فغان کند، آن از توست که ناله از سرنا نیست.

نیِ تن را چنان سوراخ کرده‌ای که شب و روز در ناله است.

نی بیچاره چه می‌داند که راز پرده چیست؟ این دم الهی است که می‌داند.

در باغ و گلستان، از شکوه مستان چه نور و شور و سودایی است!

از تیه موسی و مائده عیسی، چه غذا و نیرو و حلواست!

از این غذا و نیرو، چه مست و حیرانیم، که از زمین نیست، از بالاست.

از انعکاس چهره‌ی یار، در هر سو ماه و خورشید می‌درخشد.

ما چون سیل و جوی، همه به سوی تو روانیم، زیرا منزل سیل به دریاست.

بسیار سوگند خوردم که خاموش کنم، اما مگر هر ذره‌ی دریای تو گویا نیست؟

خاموش باش ای دل که مستی. مرا از آفت نگه دار، خدایا.

از شمس‌الحق تبریزی، دل و جان و دیده‌ام، همه سراسیمه و آشفته‌ی عشق اوست، خدایا.

 نکته پایانی

این غزل مولانا، سرود عشق الهی است. مولانا در این شعر، عشق را به عنوان نیرویی فراگیر و حیات‌بخش ستایش می‌کند. او از «آب حیات» می‌گوید که عاشقان را به چرخش در می‌آورد، از «شاه نهان» که در جشن سماع پنهان است، و از «نی» که ناله‌اش نشانه‌ی درد عشق است. در پایان، همه‌چیز به شمس تبریزی ختم می‌شود – همان که مولانا همه‌ی هستی خود را در او فانی کرده است. «سراسیمه و آشفته سوداست» یعنی مولانا در عشق شمس، چنان غرق شده که از خود بیگانه و سراسیمه است. این غزل، نمونه‌ای کامل از شعر وجد و بی‌خودی در دیوان شمس است.

غزل شماره ۹۱ از دیوان شمس مولانا؛ در آب فکن ساقی بط زاده آبی را… به همراه تفسیر

حکایت آن وزیرک از حسد بودش نژاد تا به باطل گوش و بینی باد داد از دیوان شمس مولانا

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.