شعر فارسی زیبا از شاعران معروف / 40 شعر احساسی و شندنی خاص

شعر فارسی ایران کاملترین نوع شعر در جهان است. در طول هزاران سال زمانی که حتی دیگر کشورها زبان گفتاری نداشتند، ایرانیان شعر میگفتند و از همین رو معیار زیبایی هر شهری در جهان، شعر فارسی است. ما نیز در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه قصد داریم چندین شعر فارسی زیبا را برای شما دوستان قرار دهیم.
اشعار فارسی زیبا
نور یابد مستعدِ تیزگوش
کو نباشد عاشق ظلمت چو موش
سُستچشمانی که شب جولان کنند
کی طوافِ مشعلهیْ ایمان کنند؟
[ مثنوی معنوی، دفتر پنجم ]
کورْمرغانیم و، بس ناساختیم
کآن سلیمان را دمی نشناختیم
همچو جغدان، دشمنِ بازان شدیم
لاجرم واماندۀ ویران شدیم
مرغ، کو بی این سلیمان میرود
عاشق ظلمت، چو خفّاشی بُوَد
با سلیمان خو کن ای خفّاشِ رد
تا که در ظلمت نمانی تا ابد
#مولانا

اشعار تک بیتی زیبا
گفتم: خداحافظ کسی پاسخ نداد و آسمان يکسر
پوشيده از ابری شبيه آرزوهای سترون بود
[ محمدعلی بهمنی ]
چون بگریند ابر بگرید.
چون بنالند کوه بنالد.
[ روزبهان بقلی، عبهر العاشقین ]
پیر فرتوت فلک، تیرگی و ظلمت خویش
با سیهکاری غمهای دلم میسنجید
آسمان خیمه زد از ابر کران تا بکران
چرخ تاری شد و در پرده نهان شد ناهید
عاقبت کفّۀ غمهای من آمد به زمین
کفّۀ مه به فلک برشد و گفت: او چربید!
#مهدی_اخوان_ثالث
چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب
سروشِ عالمِ غیبم چه مژدهها دادست
که: ای بلندنظر شاهبازِ سدرهنشین
نشیمن تو نه این کنج محنتآبادست
تو را ز کنگرهٔ عرش میزنند صفیر
ندانمت که در این دامگه چه افتادست
هر که بی من شد همه منها خود اوست
دوست جمله شد چو خود را نیست دوست
آینه بینقش شد، یابد بها
زآنکه شد حاکیِّ جمله نقشها
[ مثنوی معنوی، دفتر پنجم ]
گذار بر ظلمات است خضرِ راهی کو؟
مباد کآتشِ محرومی آبِ ما ببرد
[ حافظ ]
پایتخت این چنین قرنی
کو؟
بر کدامین بینشان قلّهست؟
[ آخر شاهنامه، اخوان ثالث ]
#مهدی_اخوان_ثالث
من از تصوّر بیهودگی این همه دست
و از تجسّم بیگانگی این همه صورت میترسم
[ ایمان بیاوریم…، فروغ فرخزاد ]
و مرا در ساکت آئینهها بنگر
که چگونه باز با تهماندههای دستهایم
عمق تاریک تمام خوابها را لمس میسازم
در خیابانهای سرد شب
[ تولّدی دیگر، فروغ فرخزاد ]
زین گذرگه به کجا دل بندم
هرچه را مینگرم میگذرد…
#بیدل_دهلوی
از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نیفزود
زِنهار از این بیابان، وین راه بینهایت…
#حافظ
مطلب مشابه: اشعار طلایی خیام؛ مجموعه 40 شعر ارزشمند و زیبا از خیام نیشابوری)
مطلب مشابه: رباعیات بابا طاهر عریان / زیباترین اشعار دو بیتی عرفانی و عاشقانه این شاعر

مجموعه اشعار فارسی عاشقانه احساسی
من اينجا بس دلم تنگست
و هر سازی که میبينم بدآهنگست.
بيا رهتوشه برداريم،
قدم در راه بیبرگشت بگذاريم،
ببينيم آسمانِ “هر کجا” آيا همين رنگست؟
#مهدی_اخوان_ثالث
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن
من ندیدم بیدی، سایهاش را بفروشد به زمین
رایگان میبخشد، نارون شاخه خود را به کلاغ…
هر که با مرغ هوا دوست شود،
خوابش آرامترین خواب جهان
خواهد بود…
#سهراب_سپهری
جماعتی که نظر را حرام میگویند
نظر حرام بکردند و خون خلق حلال…
#سعدی
خورشیدِ ما به چوبهی اعدام بسته است
از صبح و آفتاب در اینجا، سخن مگو…
#حسین_منزوی
به جز حضور “تو”
هیچ چیز این جهان بیكرانه را جدی نگرفتم
حتی عشق را!
#حسین_پناهی
شعر زیبای پارسی
من گرفتم که قُمار از همه عالم بردی
دست آخر، همه را باخته میباید رفت…
#صائب_تبریزی
مرا خواب کن زیر یک شاخه
دور از شبِ اصطکاک فلزات
اگر کاشفِ معدنِ صبح آمد، صدا کن مرا
و من در طلوع گل یاسی از . . .
پشت انگشتهای تو بیدار خواهم شد!
#سهراب_سپهری
چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم؟
خانهاش ویران باد!
من اگر ما نشوم، تنهایم !
تو اگر ما نشوی، خویشتنی …
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز بر پا نکنیم؟!
#حمید_مصدق
مطلب مشابه: شعر عاشقانه شاد؛ مجموعه اشعار عاشقانه زیبا برای عشقم
مطلب مشابه: شعر عاشقانه در وصف معشوق و عاشق | 40 اشعار خیلی زیبای رمانتیک

گمان مبر که به پایان رسید کار مغان
هزار بادهی ناخورده در رگ تاک است
#اقبال_لاهوری
از او پرسیدند “عشق چیست؟”
گفت: امروز بینی و فردا بینی و پس فردا.
خانهام ابریست…
اما در خیال روزهای روشنم…
#نیما_یوشیج
زيرا که مردگانِ اين سال
عاشقترينِ زندگان بودهاند…
#احمد_شاملو
مبخشای بر هر کجا ظالمی است
که رحمت بر او جور بر عالمی است
جهانسوز را کشته بهتر چراغ
یکی به در آتش که خلقی به داغ
هر آن کس که بر دزد رحمت کند
به بازوی خود کاروان میزند
جفاپیشگان را بده سر بباد
ستم بر ستمپیشه عدل است و داد
شعرهای زیبای ایرانی
کاروان آمد و دلخواه به همراهش نیست
با دل این قصه نگویم که به دلخواهش نیست
کاروان آمد و از یوسف من نیست خبر
این چه راهیست که بیرون شدن از چاهش نیست
ماه من نیست در این قافله راهش ندهید
کاروان بار نبندد شب اگر ماهش نیست
ما هم از آه دل سوختگان بی خبر است
مگر آئینه شوق و دل آگاهش نیست
تخت سلطان هنر بر افق چشم و دل است
خسرو خاوری این خیمه و خرگاهش نیست
خواهم اندر عقبش رفت و بیاران عزیز
باری این مژده که چاهی بسر راهش نیست
شهریارا عقب قافله کوی امید
گو کسی رو که چو من طالع گمراهش نیست
یک شعر از شهریار
مطلب مشابه: اشعار کوتاه پارسی گلچین شده [ 50 شعر بی نظیر شاعران شیرین سخن ایرانی ]
مطلب مشابه: اشعار عاشقانه عطار / گلچین 40 شعر احساسی بی نظیر عطار نیشابوری

ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم
عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است
کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم
رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنیم
سر حق بر ورق شعبده ملحق نکنیم
شاه اگر جرعه رندان نه به حرمت نوشد
التفاتش به می صاف مروّق نکنیم
خوش برانیم جهان در نظر راهروان
فکر اسب سیه و زین مغرّق نکنیم
آسمان کشتی ارباب هنر میشکند
تکیه آن به که بر این بحر معلّق نکنیم
گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید
گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم
حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او
ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم
یک غزل زیبا از حافظ
اشعار فارسی خواندنی و زیبا
صحبت از پژمردن یک برگ نیست.
وای! جنگل را بیابان میکنند.
دست خونآلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند!
هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند!
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن: مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن: یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرُست
فرض کن: جنگل بیابان بود از روز نخست!
در کویری سوت و کور،
در میان مردمی با این مصیبتها صبور
صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق،
گفتگو از مرگ انسانیت است!
گیرم که در باورتان به خاک نشستهام
و ساقههای جوانم از ضربههای تبرهاتان زخمدارست
با ریشه چه میکنید؟!
گیرم که بر سر این بام
بنشسته در کمین پرندهای
پرواز را علامت ممنوع میزنید
با جوجههای نشسته در آشیانه چه میکنید؟!
گیرم که میزنید
گیرم که میبُرید
گیرم که میکُشید
با رویش ناگزیر جوانه چه میکنید؟!
#شهریار_دادور
مطلب مشابه: اشعار نیما یوشیج + مجموعه شعر و رباعایت عاشقانه و زیبای نیما یوشیج
مطلب مشابه: دوبیتی های وحشی بافقی [ مجموعه 30 اشعار کوتاه با معنی و عاشقانه ]

ظلم ظالم،
جور صیاد
آشیانم داده بر باد
ای خدا!
ای فلک!
ای طبیعت!
شام تاریک ما را سحر کن
#ملکالشعرا_بهار
این قافله عمر عجب میگذرد
دریاب دمی که با طرب میگذرد…
#خیام
به راه این امید پیچ در پیچ
مرا لطف تو میباید، دگر هیچ
#وحشی_بافقی
اشعار بلند شاهکار از شاعران ایرانی
اگر باشی محبت روزگاری تازه خواهد یافت
زمین در گردش با تو، مداری تازه خواهد یافت
دل من نیز با تو بعد از آن پاییز طولانی
دوباره چون گذشته، نوبهاری تازه خواهد یافت
درخت یادگاری باز هم بالنده خواهد شد
که عشق از کُـندهی ما، یادگاری تازه خواهد یافت
دهانت جوجههایش را پریدن گر بیاموزد
کلام از لهجهی تو، اعتباری تازه خواهد یافت
بدینسان که من و تو از تفاهم عشق میسازیم
از این پس عشقورزی هم، قراری تازه خواهد یافت
من و تو عشق را گستردهتر خواهیم کرد، آری
که نوع عاشقان از ما، تباری تازه خواهد یافت
تو خوب مطلقی، من خوبها را با تو میسنجم
بدینسان بعد از این خوبی، عیاری تازه خواهد یافت
جهانِ پیر ــ این دلگیر هم، با تو، کنار تو
به چشم خستهام، نقش و نگاری تازه خواهد یافت
شعر: #حسین_منزوی
به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آنِ ما کن ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
کنارِ چشمهای بودیم در خواب
تو با جامی ربودی ماه از آب
چو نوشیدیم از آن جامِ گوارا
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب
تنِ بیشه پر از مهتابه امشب
پلنگِ کوهها درخوابه امشب
به هر شاخی دلی سامون گرفته
دلِ من در تنم بیتابه امشب
به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

نرفت تا تو برفتی خیالت از نظرم
برفت در همه عالم به بی دلی خبرم
نه بخت و دولت آنم که با تو بنشینم
نه صبر و طاقت آنم که از تو درگذرم
من از تو روی نخواهم به دیگری آورد
که زشت باشد هر روز قبله دگرم
بلای عشق تو بر من چنان اثر کردهست
که پند عالم و عابد نمیکند اثرم
قیامتم که به دیوان حشر پیش آرند
میان آن همه تشویش در تو مینگرم
به جان دوست که چون دوست در برم باشد
هزار دشمن اگر بر سرند، غم نخورم
نشان پیکر خوبت نمیتوانم داد
که در تأمل او خیره میشود بصرم
تو نیز اگر نشناسی مرا عجب نبود
که هر چه در نظر آید، از آن ضعیفترم
به جان و سر که نگردانم از وصال تو روی
و گر هزار ملامت رسد به جان و سرم
مرا مگوی که سعدی چرا پریشانی
خیال روی تو بر میکند به یک دگرم
#سعدی
مطلب مشابه: شعر عاشقانه پر معنی { گلچین اشعار ناب احساسی شاعران بزرگ }
مطلب مشابه: اشعار کوتاه معروف؛ گزیده زیباترین اشعار کوتاه عاشقانه از شاعران بزرگ
مجموعه اشعار معروف از شاعران معاصر
در این بخش ۱۰ قطعه شعر بلند و ماندگار از شاعران نامدار معاصر ایران را برایتان گردآوری کردهایم. هر یک از این اشعار، دریچهای است به جهان پُرشور یک شاعر، جایی که احساسات فردی با دغدغههای اجتماعی و انسانی در هم میآمیزد.
سهراب سپهری (۱۳۰۷ – ۱۳۵۹) – «صدای پای آب»
سهراب سپهری، شاعر و نقاش بزرگ معاصر، با زبانی ساده و سرشار از تصاویر بکر طبیعت، از ژرفای زندگی و مرگ سخن میگوید. شعر بلند «صدای پای آب» یکی از شاهکارهای بینظیر اوست که با تکرار مصراع «اهل کاشانم»، روایتی است از تعلق به خاک و آسمان و رسیدن به آرامش در کنار سادگیها.
«اهل کاشانم.
روزگارم بد نیست.
تکه نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی.
مادری دارم، بهتر از برگ درخت.
دوستانی، بهتر از آب روان.
و خدایی که در این نزدیکی است.
لای این شب بوها، پای آن کاج بلند.
روی آگاهی آب، روی قانون گیاه.
من مسلمانم.
قبلهام یک گل سرخ.
جانمازم چشمه، مهرم نور.
دشت، در سجده من میگسترد.
من نمازم را، وقتی باد، به اوج سرو میخواند، میخوانم.
من نمازم را، با مهتاب تمام میکنم.
صدایم، سفری خاکی را میشنود:
سفر من، سفری خاکی است.
جاده در من ساکن میشود.
خاک و علف و آب، در من روشن میشوند.
با تو میگویم: درخت، در من زنده میشود.
خانه از من پر میگیرد از پرستو.
بوی نان از من آرامش مییابد.
ماه از من پرواز میکند.
شب از من میگذرد.
من از شب میگذرم.
هراس از من میرود.
زمان از من میرود.
من از خود میروم.
تنها حضور میماند.
حضور، بیکران حضور.
صدا، صدا.
صدای پای آب.»
فروغ فرخزاد (۱۳۱۳ – ۱۳۴۵) – «تولدی دیگر»
فروغ فرخزاد با مجموعه «تولدی دیگر» انقلابی در شعر فارسی ایجاد کرد. شعرهای او آینه تمامنمای رنجها، امیدها و جسارت یک زن در جامعه سنتی است. شعر بلند «تولدی دیگر» که نام خود را به این مجموعه داده، فریادی است از اعماق تنهایی برای رسیدن به یک تحول درونی و اجتماعی.
«همهٔ هستی من آیهٔ تاریکی است
که تو را در خود تکرار کنان به سحرگاه شکفتنها و رستنهای ابدی خواهد برد.
من در این آیه تو را آه کشیدم، آه.
و مرا با خود از آیینهها گذرانید.
من از این آیه به دنیا آمدم، دنیا.
و تولد تو خود آغازی بود برای این آیه که میرود تا به پایان برسد.
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی میریزد، مرواریدی صید نخواهد کرد.
من پری کوچک غمگینی را میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را با یک فلوت چوبی، نوازش میکند آرام، آرام، و ترانهای از عشق میخواند.
پری کوچک غمگینی.
اما این را کجا باید گفتم؟
وقتی چشمانت را باز کردی، صبح دمید، و نشستنی است.
در غبارآلودگی این غم چیزی جز تفألی نیست که هوایش را داری.
همهٔ هستی من آیهٔ تاریکی است
که تو را در خود تکرار کنان به سحرگاه شکفتنها و رستنهای ابدی خواهد برد.»
احمد شاملو (۱۳۰۴ – ۱۳۷۹) – «در فراسوی مرزهای تنات»
احمد شاملو با شعرهای سپید و بیپروایش، مرزهای تازهای در شعر فارسی گشود. عشق در نگاه شاملو، فراتر از جسم و زمانه است. «در فراسوی مرزهای تنات» یکی از ماندگارترین عاشقانههای شعر معاصر است که از پیوندی عمیق، متعالی و نجاتبخش حکایت میکند.
«در فراسوی مرزهای تنات
تو را دوست میدارم.
در آن دور دست بعید
که رسالت اندامها پایان میپذیرد و شعله و شور تپشها
به تمامی فرو مینشیند.
و به جای همه خواهشها، حضور آگاهی روشنی است.
در آن دور دست بعید
که دیگر خط و نشان خونی، و نقشی از بند رگی، در میان نیست.
آینهها و شبپرههای مشتاق را به من بده.
روشنی آب و شراب را.
آسمان بلند و کمانگشادهٔ پل، پرندهها و قوسوقزح را
به من بده.
آواز سحر، آواز عشق، آواز انسان را
به من بده.
و فراسوی همهی اینها،
خودِ تو را از من بگیر
که در فراسوی مرزهای تنات،
تو را دوست میدارم.»
نیما یوشیج (۱۲۷۶ – ۱۳۳۸) – «افسانه»
پدر شعر نو ایران، نیما یوشیج، با منظومه «افسانه» در سال ۱۳۰۱، رسماً قالبهای کهن شعر فارسی را کنار گذاشت و عرصه را برای ظهور سبکی نو و آزاد هموار کرد. این شعر، روایتی است عاشقانه و نمادین از جدال عشق و تنهایی، و نقطه آغاز تحول در ادبیات معاصر ایران به شمار میرود.
«در شب تیره، دیوانهای کاو دل به رنگی گریزان سپرده،
در درهٔ سرد و خلوت نشسته همچو ساقهٔ گیاهی فسرده
میکند داستانی غمآور در میان بس آشفته مانده.
آه عاشق! سحر بود آن دم
سینهٔ آسمان باز و روشن.
شد ز ره کاروان طربناک،
جرسش را به جا ماند شیون، آتشش را اجاقی که شد سرد.
کوهها راست ایستاده بودند،
تکیهشان بر ستون ابر سیاه.
دشت، خاموش بود و مه، گسترده.
…
افسانه: مبتلایی که مانندهٔ از تو
مبتلایی نیابد به از تو.
با فسانه کنی دوستاری،
عالمی دایم از وی گریزد،
با تو او را بُوَد سازگاری.»
مهدی اخوان ثالث (۱۳۰۷ – ۱۳۶۹) – «زمستان»
مهدی اخوان ثالث، متخلص به «م. امید»، شاعری است با لحنی حماسی و در عین حال سرشار از اندوه اجتماعی. شعر «زمستان» او که به سالهای پس از کودتای ۲۸ مرداد اشاره دارد، به یکی از نمادینترین اشعار اعتراضی و ناامیدی در تاریخ ادبیات ایران تبدیل شده است.
«سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت.
سرها در گریبان است.
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.
نگه جز پیش پا را دید نتواند.
که ره تاریک و لغزان است.
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت.
فریبت میدهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست حریفا!
گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل بلورین از شاخی از درختی مرتفعتر آویزان.
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت.
همه کس سر به زیرنهادهاند.
چو گاوی گردنافکنده، به پشت دست رانندهاش مینگرد حیران،
ولی بر آسمان خیرهست این سرخاب که گویی آتشی در پرده پنهان است.»
هوشنگ ابتهاج (سایه) (۱۳۰۶ – ۱۴۰۱) – «ارغوان»
هوشنگ ابتهاج، از غزلسرایان برجسته معاصر، با تخلص «سایه»، یکی از عاشقانهترین و سیاسیترین اشعار ادبیات فارسی را با عنوان «ارغوان» سروده است. این شعر، گفتوگویی است نمادین و حسرتبار با درخت ارغوان که روایتگر جدایی و بیتابی شاعر در دوران تبعید و خانهنشینی است.
«ارغوان!
شاخهٔ همخونِ جدا ماندهٔ من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی ست هوا؟ یا گرفته است هنوز؟
هر زمان میگذرد.
از درِ خانه اگر بگذری، آه،
غم دل گویمت.
…
من در این گوشهٔ تنهایی و غربت شب و روز
جز دعا، چیزی از من به کسی نرسد.
نه کسی قافلهای یافت به سوی درِ باغ،
نه کسی نامهٔ من میخواند.
ارغوان! شاخهٔ همخونِ جدا ماندهٔ من،
روز بارانی و شبهای شراب و دیار
با تو باشد که تمامی همهجا یار.»
سیمین بهبهانی (۱۳۰۶ – ۱۳۹۳) – «دلتنگی»
سیمین بهبهانی، بانوی غزل ایران، با صدایی زنانه و اجتماعی، غزل را احیا و به عرصهای برای بیان مسائل روز تبدیل کرد. شعر دلتنگی او، نمادی از نگاهی عمیق و در عین حال لطیف به مفاهیمی چون عشق، فراق و امید است.
«بده آن قوطی سرخاب را تا زند رنگ به بیرنگی خویش
بده آن روغن را، تا تازه کنم چهره پژمرده ز دلتنگی خویش
بده آن عطر که مشکین سازم گیسوان را و بریزم بر دوش
بده آن جامهٔ تنگم که کسان تنگ گیرند مرا در آغوش
بده آن تور که عریانی را در بَرِ خویش بپوشاند از چشم
بده آن نرگس سحرآموز که گوید به تو اسرار دل تنگی من.»
فریدون مشیری (۱۳۰۵ – ۱۳۷۹) – «کوچه»
فریدون مشیری، شاعر لحظههای ناب و نوستالژیک، با شعر «کوچه» توانست غم و حسرت یک عشق نافرجام را چنان زیبا به تصویر بکشد که این شعر به یکی از محبوبترین غزلهای نو معاصر تبدیل شود. روایتِ برخورد دوباره با معشوقی که دیگر دل در گروی گذشته ندارد.
«بیتو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شاخهها میلرزیدند، برگها میریختند،
سایهها میجستند.
چشم، تنها سایهای از قامت رعنا تو دیدم
گفتم ای بخت، ای امید جوانروی، مرا نیز بگو از دل خود یادکی هم،
بوسهای، عشقبازی.
گفتم آری، زدم از شاخه به یاد لب تو، کام جانافزای
سایهای بر ره من گسترد از مهر و صفا،
گفتم ای سایه، تو آنی؟
سایه از داغ تو چون برگ خزان لرزان شد،
نالهای زد، سپس از دید من و کوچه نهان شد.»
قیصر امینپور (۱۳۳۸ – ۱۳۸۶) – «در کوچههای عشق»
قیصر امینپور، شاعر انقلاب و عشق، با زبانی ساده اما سرشار از ایماژهای بکر، از وطن و انسان و دلدادگیهای آسمانی گفت. شعر «در کوچههای عشق» که در وصف سفر عارفانه است، از او اثری ماندگار بر جای گذاشته است.
«در کوچههای عشق شبی رهسپار بودم
دل را به دست باد سحرگاه سپردم
خود را ز خویشتن به کسی میسپردم
مستانه میروید،
هشیار میروید،
شاید که من به هر دو جهان میسرم
تنها به یک اشارهٔ چشمت نظر کنم.
در کوچههای عشق، چه زیبا سفر کنیم
با بالهای بسته و با پای پرتوان
تا آسمان برسد دستهایمان
با موجهای رو به خدا، پر زدن زدن.»
محمدرضا شفیعی کدکنی (م. سرشک) (۱۳۱۸ – …) – «هزارهٔ دوم آهوی کوهی»
محمدرضا شفیعی کدکنی، شاعر، پژوهشگر و استاد برجسته ادبیات، با تخلص «م. سرشک»، از چهرههای شاخص شعر نیمایی و از نظریهپردازان موسیقی شعر است. شعر «هزارهٔ دوم آهوی کوهی» از او، روایتی است از تنهایی و دلتنگی انسان معاصر در قالب تصاویر عرفانی و استعارههای بدیع.
«هزارههای سکوت. آفتاب بر جدارههای غبارآلود.
آهوی کوهی در دشت تنهایی میدود
و دشت، بیکرانهترین دریای ممکن است.
آهو از فرط بلندی، از شاخ خود آویزان شده.
تیغ و نمک در میان موجها…
خورشید آهسته و با هزار حیله، سر از پشت کوه بیرون میکشد.
آهو کدامین طرف گریخت؟
هیچ، نه.
آهو به سوی خودش میدود
و خود در میان هزارههای سکوت
چون در میان تاریکی فرو میرود.
ماه، طلوعی ندارد به غیر عاقبت ظلمانی…»










