اشعار خواجه عبدالله انصاری؛ گلچین شعر و رباعیات این شاعر
اشعار خواجه عبدالله انصاری را در سایت ادبی روزانه برای شما گردآوری کردهایم. ابو اسماعیل عبدالله بن منصور محمد ملقب به شیخ الاسلام و معروف به خواجه عبدالله انصاری، پیر هرات ، پیر انصار و «انصاری هروی»، دانشمند و عارف صوفی مسلک بود. او به عنوان یکی از نوابغ ادبی و چهرههای شاخص و خراسان قدیم در قرن ۱۱ میلادی/ ۵ ه.ق شناخته میشود که به عنوان مفسر قرآن، محدث، اهل فن جدل و استاد اخلاق، دستی بر آتش داشتهاست. عمده شهرت وی به خاطر فن سخنوری، اشعار و متون نغزش، به خصوص در مدح و ثنای خدا به زبانهای عربی و فارسی بودهاست.

مناجات
یارب دل پاک و جان آگاهم ده
آه شب و گریه سحرگاهم ده
در راه خود اول ز خودم بیخود کن
بیخود چو شدم ز خود بخود راهم ده
الهی نام تو ما را جواز، مهر تو ما را جهاز، شناخت تو ما را امان، لطف تو ما را عیان.
الهی ضعیفان را پناهی، قاصدان را بر سر راهی، مومنان را گواهی، چه عزیز است آنکس که تو خواهی.
الهی در جلال رحمانی، در کمال سبحانی، نه محتاج زمانی، و نه آرزومند مکانی، نه کس بتو ماند و نه به کسی مانی، پیداست که در میان جانی، بلکه جان زنده بچیزی است که تو آنی.
الهی کجا بازیابم آن روز که تو مرا بودی و من نبودم، تا باز به آن روز رسم میان آتش و دودم اگر به دو گیتی آن روز یابم بر سودم و اگر بود خود را یابم به نبود خود خشنودم.
الهی از آنچه نخواستی چه آید، و آنرا که نخواندی کی آید، نا کشته را از آب چیست، و ناخوانده را جواب چیست، تلخ را چه سود اگرش آب خوش در جوار است و خار را چه حاصل از آنکه بوی گل در کنار است.
رباعیات
بر چهره خوب تو فشاندیم ثنا
جان و دل و دیده هر سه کردیم فدا
در هر چه کنی ز دل بدادیم رضا
حکمی که کنی و گر بجانست روا
از قطره آب نطفه بنگاشت مرا
بر خدمت خود به فضل بگماشت مرا
از جمله خلق سر برافراشت مرا
شکر ایزد را که بس نگه داشت مرا
با عشق روان شد از عدم مرکب ما
روشن ز شراب وصل دائم شب ما
زان می که حرام نیست در مذهب ما
تا باز عدم خشک نیابی لب ما
در هجر تو کار بی نظام است مرا
شیرین همه تلخ و پخته خامست مرا
در عالم اگر هزار کامست مرا
بی نام تو سر بسر حرامست مرا
ای شاخ امید وصل عاشق ببرآ
ای ماه ز برج بیوفائی بدرآ
ای صبح وصال دوست یکروز برآ
ای تیره شب فراق یکره بسرآ
از هجر تو چیست جز ملامت مارا
کردست درین شهر علامت مارا
با هجر تو کی بود سلامت ما را
بنمود فراق تو قیامت مارا
گر نه سبب تو بودی ای در خوشاب
آدم نروی لمن درین کوی خراب
هجران تو گر زمانه دیدی در خواب
گشتی دل و جان این جهان آتش و آب
چشمی دارم همه پر از صورت دوست
بادیده مرا خوشست تا دوست دروست
از دیده ودوست فرق کردن نه نکوست
یا اوست بجای دیده یا دیده خود اوست
پیش تو رهی چنان تباه افتاده است
کز وی همه طاعتی گناه افتاده است
این قصه نه ز آنروی چو ماه افتاده است
کین رنگ گلیم ما سیاه افتاده است
ما را بجز این زبان زبانی دگر است
جز دوزخ و فردوس مکانی دگر است
آزاده نسب زنده بجانی دگر است
وآن گوهر پاکشان زکانی دگر است
بیرون ز همه کون درون دل ماست
وزخلق جهان بیک قدم منزل ماست
محنت همه در نهاد آب و گل ماست
بیش از دل و گل چه بود آن حاصل ماست
در قصه عشق تو بسی مشکلهاست
من با تو بهم میان ما منزل هاست
عجبت لمن یقول ذکرت ربی
فهل انسی فاذکر مانسیت
ما را همه هر چه هست ایثارتراست
گوش از قبل سماع گفتار تراست
دیده نظر جمال بسیار تراست
جان و دل و دین نثار دیدار تراست
دریای ملاحتی و موج حسنات
قانون مکرماتی و ذات حیات
اندر طلب تو عاشقان در حسرات
چون ذوالقرنین و جستن آب حیات
روز از هوست پرده بیکاری ماست
شهباز غمت حجره بیداری ماست
هجران تو پیرایه غمخواری ماست
سودای تو سرمایه هشیاری ماست
آوه که دلارام دلم برد و گریخت
پیمان بشکست و اسب هجران انگیخت
تا دلبر و دل باز بچنگ آرم من
بس خون که زدیدگان فرو باید ریخت
در کوی تو سرگشته شوم باکی نیست
کو دامن عشقی که برو چاکی نیست؟
یک عاشق آزاده نه بینی بجهان
کز باد بلا بر سر او خاکی نیست
دزدیده رهی ز تو خیالی بنگاشت
بر دیدن آن خیال عمری بگذاشت
چون طلعت خورشید عیان سر برداشت
در دیده هوس بماند و در سر پنداشت
وصف تو چه جای حکمت اندیشانست
خاک کف پای تو سرمه دل ریشانست
شاهان جهان پای ترا بوسه دهند
عشق تو چه کار وبار درویشانست
گر پای من از عجز طلبکار تو نیست
تا ظن نبری که دل گرفتار تو نیست
آن نایم که جان خریدار تو نیست
خود دیده ما محرم دیدار تو نیست
مطلب مشابه: اشعار ابن یمین؛ مجموعه شعر گلچین شده این شاعر
مطلب مشابه: اشعار امامی هروی (مجموعه ۴۰ شعر کوتاه و بلند این شاعر)

آسایش صد هزار جان یکدم توست
شادان بود آندل که در آندل غم توست
دانی صنما که روشنائی دو چشم
در دیدن زلف سیه پرخم توست
بسیار خلایق اند جویان رهت
کشته شده عالمی بهول سپهت
تا بر مه چارده نهادی کلهت
بینم کله ملوک در خاک رهت
امروز که ماه من مرا مهمانست
بخشیدن جان و دل مرا پیمانست
دلرا خطری نیست سخن در جانست
جان افشانم که روز جان افشانست
زنجیر معنبر تو دام دل ماست
عنبر ز نسیم او غلام دل ماست
در عشق تو چون خطی بنام دل ماست
گوئی که همه جهان بکام دل ماست
دیدی ملکی که دست درویش گرفت
آنگه بنواخت در بر خویش گرفت
آنکه بولی و صاحب جیش گرفت
آنگاه بکشت و کشته را پیش گرفت!
ما را سر سودای کس دیگر نیست
در عشق تو پروای کس دیگر نیست
جز تو دگری جای نگیرد در دل
دل جای تو شد جای کس دیگر نیست
یکدانه ز حق هر که در گردن تست
آن دانه بنزدیک خدا رهزن تست
فردا نرهی ز دوزخ امروزاگر
یک موی زحق غیر بر گردن تست
مواعظ
دعوی همت کسی کند کاو را
جان بلب آید زلال خضر ننوشد
گر بفرستد عزیز جامه مصرش
خرقه کند اختیار و جامه نپوشد
آنها که ز معبود خبر یافته اند
از جمله کاینات سرتافته اند
در یوزه همی کنم زمردان نظری
مردان همه قرب از نظر یافته اند
هر چیز در این عرصه ترا پیش آید
حق میباید کزان ترا بیش آید
شرطست که چون مرد شوی درد شوی
خالی تر و ناچیزتر از گرد شوی
هر کو ز مراد کم کند مرد شود
کم کن الف مراد تا مرد شوی
آنها که همی دهند از دیده نشان
در عین تحیراند و در بحر گمان
سریست نهان ز دیده عالمیان
آن را که نمودند به بستند دهان
صد سال در آتشم اگر رحل بود
آن آتش سوزنده مرا سهل بود
با مردم نااهل نباید صحبت
کز مرگ بترصحبت نا اهل بود
با هر که نشستی و نشد جمع دلت
وز تو نرهید زحمت آب و گلت
زنهار ز صحبتش گریزان می باش
ورنه نکند روح عزیزان بحلت
قولی بسر زبان خود بربستی
صد خانه پر از بتان یکی نشکستی
گفتی که بیک قول شهادت رستم
فردات کند خمار کامشب مستی
مطلب مشابه: اشعار کوتاه فخرالدین عراقی (۳۰ شعر زیبا و دلنشین از شاعر قدیمی)
مطلب مشابه: اشعار یغمای جندقی؛ مجموعه غزلیات و رباعیات زیبای این شاعر

دی کز تو گذشت هیچ از آن یاد مکن
فردا که نیامده است فریاد مکن
بر رفته و ناآمده بنیاد منه
حالی خوش باش عمر بر باد مکن
عمری به غم دنیی دون می گذرد
هر لحظه ز دیده اشک خون می گذرد
شب خفته و روز مست و هر صبح خمار
اوقات عزیز بین که چون می گذرد
مخاطبات
بر درگه او ز گنج و گوهر مطلب
از دوست بغیر دوست دیگر مطلب
بر دولت دنیوی بقانیست ترا
جز دولت اخروی از این در مطلب
خواهی که سخن ز جان آگه شنوی
اسرار نهانی شهنشه شنوی
گم گرد ز خویش تا که از هستی خویش
بی خود همگی انی اناالله شنوی
در راه خدا دو کعبه آمد منزل
یک کعبه صورتست و یک کعبه دل
تا بتوانی زیارت دلها کن
بهتر ز هزار کعبه باشد یک دل
مقصود دل و مراد جانی عشق است
سرمایه عمر و زندگانی عشق است
آن عشق بود کز بقا یافت خضر
یعنی که حیات جاودانی عشق است
توحید به عرف عارف صاحب سیر
تخلیص دل از توجه اوست به غیر
رمزی ز مقامات نهایات طیور
گفتم به تو گر فهم کنی منطق طیر
خواست تا صورت خود را بنماید معشوق
خیمه در معرکه آب و گل آدم زد
مرد ره حق سخن محقق گوید
از هر که جز اوست ترک مطلق گوید
در راه حقش اگر دو صد پاره کنند
هر پاره از او دو صد انالحق گوید
این مرتبه را بلند و پستی نبود
خود بینی و خویشتن پرستی نبود
در هر قدمش زینست بینی اثری
جائی برسی که نام هستی نبود

سرمایه طاعت الهی دین است
داروی درون پرگناهی دین است
پیرایه فقیر و پادشاهی دین است
القصه ره نجات خواهی دین است
ایکه جویای راه حق شده ای
وزخطر در پناه حق شده ای
گربدانی شوی حقیقت خواه
بی شریعت مشو حقیقت خواه
تا شریعت نمیکنی حاصل
در حقیقت نمی شوی واصل
با شریعت ره حقیقت جوی
ره تاریک بی چراغ مپوی
تا ندانی ره حرام و حلال
نشمرد کس ترا ز اهل کمال
دین اسلام شرع مصطفوی است
راه ایمان سلوک مرتضوی است
سد اسلام مصطفی بنهاد
گشت ایمان زمرتضی آباد
مصطفی دان رسول و ره ره اوست
ره ره مرتضی و عترت اوست
گر تو زینگونه یابی آگاهی
عارف حق و سالک راهی
در ره معرفت قدم زده ای
برتر از نه فلک علم زده ای
مطلب مشابه: اشعار سحاب اصفهانی (گلچین غزلیات، قطعات و رباعیات)










