اشعار امامی هروی (مجموعه ۴۰ شعر کوتاه و بلند این شاعر)

اشعار امامی هروی (مجموعه ۴۰ شعر کوتاه و بلند این شاعر)

اشعار امامی هروی را در این بخش از سایت روزانه برای شما دوستان قرار داده‌ایم. ملک‌الشعراء رضی‌الدین ابوعبدالله محمد بن ابی‌بکر بن عثمان هروی (وفات ۶۸۶ ه‍. ق) متخلص به امامی از شاعران ایرانی اوایل روزگار ایلخانی است. زادگاه او هرات بوده و مدح پادشاهان کرت را کرده. او از شاعرانی است که در سدهٔ هفتم روش شاعران شرقی را در شعر خود حفظ کرد.

فهرست اشعار امامی هروی

غزلیات

کفرت اندر زلف دینی دیگرست

از زمرد خاتم لعل ترا

تا خط آوردی نگینی دیگرست

کو دلی دیگر که دست عشوه ات

هر دم اندر آستینی دیگرست

کو ز تو جانی که چشم ساحرست

مست حسن اندر کمینی دیگرست

در جهانی کافتاب حسن اوست

آسمان آنجا، زمینی دیگرست

گرد ماه از مشک تا خرمن زدی

آفتابت خوشه چینی دیگرست

بر امامی ز آفرینت هر زمان

ز آفرینش آفرینی دیگرست

شبت ز بهر چه بر روز سایبان انداخت

که روز من به شب تیره در گمان انداخت

که داد جز رخ و زلفت نشان روز و شبی

که آن براین شکن و این گره بر آن انداخت

دو زلف پر گرهت گر نگه کنی دو شبند

که روز روی تو خود را در آن میان انداخت

شگفت مانده ام از چشم جادوی تو که چون

به نیم روز گره در شبی چنان انداخت

بسا که روز بشب کردم از غمت که رخت

نگفت سایه بر آن ناتوان، توان انداخت

بروز من منشیناد چشمت ارچه دلم

ببرد و در شکن زلف دلستان انداخت

هزار جان امامی فدای آن شب و روز

که وصف هر دو اش آتش در استخوان انداخت

ز دل بگذر کرا پروای جانست

حدیث دل حدیث کودکانست

نشان دل چه می پرسی که از جان

درین ره یاد کردن بیم جان است

مرا وقتی دلی بودی و عمری

که آندل همچو دلبر بی نشناست

چو با جانان و دلبر در شهودم

دلم جانان و جانم دلستانست

چنان در حیرتم، ز اسرار غیبش

که گوئی آشکارم در نهانست

چنان مستغرقم ز انفاس لطفش

که گوئی آب ترکیبم روانست

نفس در کشف این اسرار شرکست

بقین در کوی این مذهب گمانست

باو گر هیچت ایمانست خود را

زره بر گیر و بنگر کو عیانست

مرا وقتی که در خود نیست گردم

ببین گر دیده ی داری که آنست

عبارت را خبر زین ماجرا نیست

امامی کافرست ار در میانست

مطلب مشابه: اشعار باباافضل کاشانی {۴۰ شعر کوتاه و زیبای دلنشین این شاعر}

مطلب مشابه: اشعار کوتاه فخرالدین عراقی (۳۰ شعر زیبا و دلنشین از شاعر قدیمی)

غزلیات

با عشق دلی که آشنا نیست

جامست ولی جهان نما نیست

دل آیینه ی خدا نمائیست

گر آنگه بغیر مبتلا نیست

رو، ز آینه رنگ غیر بزدای

پس نیست ببین که جز خدا نیست

ایدل تو نظر گه خدائی

بر غیر ویت نظر روا نیست

درد تو دوای تست و کس را

مانند تو درد خود دوا نیست

قلبی تو و در خلاص اخلاص

بهتر ز تو هیچ کیمیا نیست

هر دل که نه چون دل امامی است

با اوست ز غیر او جدا نیست

ترجیعات

ایدل اندر پرده تقدیر کس را راه نیست

هیچ فهم از کشف اسرار سپهر آگاه نیست

فتنه ی گیتی مشو، زیرا که در زیر سپهر

یوسف امید اگر برجاست جز در چاه نیست

بر جوانی دل منه، چون دست فرمان فنا

هیچوقت از دامن ملک بقا کوتاه نیست

نام نیکو جو، نه مال و جاه چون بعد از حیات

نام نیکو هست مردم را و مال و جاه نیست

زندگانی چون بزرگی کن که بعد عمر او

خلق را جز مدح او پیرایه افواه نیست

نحس گردون در جهان جاه تا تأثیر کرد

بخت برنا را لگد کوب سپهر پیر کرد

دور گردون را زمانه علت بیداد خواند

صحن گیتی را ستاره موجب تشویر کرد

روزگار از جور گردون یک بیک آگاه گشت

اختر اندر کار گیتی سر بسر تقصیر کرد

عالم اندر آتشی خود را شبی در خواب دید

آسمان حالی بمرگ خواجه اش تعبیر کرد

از جهان اینم شگفت آمد که در صدر وجود

بی وجود صدر صاحب هفته ای تأخیر کرد

آنکه ارکان ممالک را سپهر داد بود

….. کوه حلمش باد بود

….. پیش لشکر یأجوج ظلم

حکم او سد سدید عدل را بنیاد بود

ملک دین و دولت از تأثیر کلک ورای او

چون جهان ز آثار ابرو آفتاب و باد بود

….. پیوسته در بند جهان

در پناه دولت او همچو سرو آزاد بود

با فلک گفتم شبی زین دور، مقصود تو چیست

گفت نسل صاحب عادل که باقی باد، بود

ای جهان را غیبت انصاف تو بر هم زده

مرگت آتش در نهاد دوده ی آدم زده

ضرب نقش راستی با شیشه هجران تو

دور چرخ کعبتین سیر انجم کم زده

چیست بی عدلت جهان ویرانه ی پر شور و شر

کیست بی جاهت فلک، سرگشته ی ماتم زده

گر جهان تا بنگرد خلق جهان را خاص و عام

خانمان از ماتم صدر جهان بر هم زده

مطلب مشابه: اشعار سحاب اصفهانی (گلچین غزلیات، قطعات و رباعیات)

مطلب مشابه: مجموعه اشعار امیر شاهی؛ غزلیات، قطعات، رباعیات و ملحقات این شاعر

ترجیعات

بر در عمر تو تا دست قضا مسمار زد

زندگانی خاک در چشم اولوالابصار زد

لاله رویان را درین غم چهره دار الضرب شد

بسکه ضرب دست بر رخسارشان دینار زد

بیخ امید از جهان ببرید گردون تا اجل

میخ نومیدیت محکم بر در و دیوار زد

دل منه بر گرمی مهر سپهر ایدل که چرخ

کاروان جان بتیغ مهر آتشبار زد

گر فلک را مهر بودی کی بدل کردی بکین

با بزرگی کز، در او، لاف استظهار زد

رباعیات

دلبر که به حسن او نبودست و نه هست

آمد بر من دوش نه هشیار، نه مست

او مست زباده بود و من مست از حسن

او آمده در عتاب و من رفته ز دست

در عالم عشق طور، طور غم تست

در دور زمانه جور، جور غم تست

در ساغر دیده زان مدامست مرا

خونابه ی دل که دور، دور غم تست

آن شب که ملازم فروغ روز است

و آنروز که شب بروز مهرافروز است

عقد شکن زلف بت سیم تن است

خورشید رخ خوش پسر زر دوز است

راهی ز زبان ما بدل پیوستست

کاسرار جهان جان در آن ره بستست

تا هست زبان بسته، گشاده است آنرا

چون گشت زبان گشاده آن ره بستست

تا حاصل دردم سبب درمان گشت

پستیم بلندی شد و کفر ایمان گشت

جان و دل و تن حجاب ره بود و کنون

تن دل شد دل جان شد و جان جانان گشت

کی فتنه ی نرگس تو در خواب شود

چند از رخ تو زلف تو در تاب شود

لؤلؤ بنما، ز لعل، تا درّ خوشاب

در کام صدف ز شرم او آب شود

شیرین دهنت چون صفت جان دارد

خود را سزد ار، ز دیده پنهان دارد

آن چشمه که خضر یافت زو آب حیات

لعل تو بهر لطیفه ی آن دارد

هرگه که دل خسته در آن می کوشد

کز ساغر چشمم، می لعلت نوشد

عناب لبت، مردمک چشم مرا

گوید: مگرت هنوز خون می جوشد؟

ز آن پیش مرا که روح در پرده شود

نشگفت گر از روح تو پرورده شود

لطفی کند آزرده دلم را نفسی

لعلت که ز لطف نفس آورده شود

نشناخته ای، ای دل بیدانش و درد

خاک از زر و سنگ از گهر و خار از ورد

در سایه فسرده، لاف خورشید زنی

ای سایه دیوار طبیعت پر ورد

بی روی تو، ای شیفته از روی تو خور

دریا گردد، کنارم از خون جگر

در آرزویت، چو مویت اندر تابم

تا بر دگری تافتی ای نور بصر

جانا می لعل ارغوانیت که داد

دو شینه شراب کامرانیت که داد

مطرب چه ترانه زد حریف تو که بود

ساقیت که بود و دوستکانیت که داد

ای دل غم این جهان بیهوده مخور

بیهوده نئی غمان بیهوده مخمور

چون بوده گذشت و، نیست نابوده پدید

خوش باش و غم جهان بیهوده مخور

ای زلف و رخت چو ظلمت و نور بهم

یا همچو، صبا و شب دیجور بهم

ماننده آفتاب و حربا شب و روز

تا کی نگریم هر دو از دور بهم

ای از پی دیدار تو ام در سر چشم

با مهر رخ تست مرا در خور چشم

از دل نگرم در تو، نه از دیده که هست

دیدار تو جان و جان نیاید در چشم

مطلب مشابه: غزلیات جامی؛ مجموعه اشعار و غزلیات شاعر بزرگ جامی

قصاید

سحرگه در جهان جان بعون مبدع اشیا

مسافت قطع می کردم زلا تا حضرت الا

موالید و طبایع را چنان از هم جد کردم

که بر سطحی مربع شد ز یک نقطه سه خط پیدا

جهانرا مرکزی دیدم محیطش دور پرگاری

که کردی آخر هر دور، در، دوری دگر مبدا

فلک را در اثر هر یک مؤثر دیگری دیدم

بنسبت هر یکی والی بگوهر، هر یکی والا

کواکب را چنان دیدم دوان بر صفحه گردون

که از سیماب گوئی چیده دری از در مینا

یکی چون کاسه سیمین، میان نیلگون وادی

یکی چون زورقی زرین درون نیلگون دریا

یکی چون لعل فام آتش ولی در آبگون مجمر

یکی چون زمردین، ساغر ولی پر آتشین صهبا

یکی چون جوهر سیماب در زرنیخ گون پیکان

یکی چون لاله نعمان یکی چون لؤلؤ لالا

مسیر هر یکی یکسان ولی در سیر هر یکرا

تفاوتها ازین گیرد جهان گرد روان پیما

وز ایشان چون گذر کردم بمعنی عالمی دیدم

که اجرام سماوی را مدبر بود ز استیلا

بساطش چون زمین خرم، فضایش چون هوا دلکش

ازو هم بی خبر واقف ازو هم بی صور زیبا

بسوی آن جهان بودی تحرک نفس جزوی را

که سوی کل خود باشد همیشه جنبش اجزا

ورای این جهان دیگر سپهری نامور دیدم

که بودی آفرینش را فرود قدر او مأوا

به قوت اخرین جوهر به جوهر اولین قوت

به برهان علت معنی، به معنی حکمت اسما

مربی نفس کلی را روان از فیض او کامل

مقوی عقل جزویرا، روان از نور او بینا

بدو قائم همه اعراض، او در معرض عرفان

همه محتاج عون او واو، در عین استغنا

در آن حضرت چو قصد سیر کردم یافتم خود را

چو دیگر سالکان اندر طواف کعبه علیا

حقایق باز می جستم ز قرب علت اول

دقایق نقد می کردم ز عقد گوهر گویا

وز آنجا چون نظر کردم ز حیرت وادائی دیدم

زوال عقل را مولد، کمال عشق را منشا

نه عقل از کنه او واقف؛ نه علم از قعر او آگه

نه کیفیت در آن وادی، نه ماهیت در آن اقصا

وز آنجایی امامی، فرد روی اندر ره وحدت

نهادم وحده گویان تبارک ربنا الاعلی

مطلب مشابه: اشعار بسیار زیبای بیدل دهلوی در قالب ترجیعات (35 شعر شاهکار)

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.