شعر شماره ۳۰ از مجموعه اشعار هوشنگ ابتهاج؛ صبح می خندد و باغ از نفس ِ گرم ِ بهار می گشاید …
شعر شماره ۳۰ از مجموعه اشعار هوشنگ ابتهاج را در روزانه خوانده و لذت ببرید. ابتهاج در آثارش به عواطف انسانی مانند عشق، درد، رنج و نوستالژی پرداخته است. توانایی او در بیان احساسات پیچیده انسانی به قدری صادقانه و عمیق است که بسیاری از مخاطبان خود را در آن مییابند و با آن همذاتپنداری میکنند. این ارتباط عاطفی باعث میشود که اشعار او در دل خوانندگان جایگاه ویژهای پیدا کند. همچنین شعر شماره ۳۱ از مجموعه اشعار هوشنگ ابتهاج؛ ز چشمی که چون چشمه ی آرزو ر آشوب و افسونگر و دلرباست … را در سایت روزانه مطالعه کنید.

شعر شماره ۳۰
صبح می خندد و باغ از نفس ِ گرم ِ بهار می گشاید مژه و می شکند مستی ِ خواب
آسمان تافته در برکه و زین تابش ِ گرم آتش انگیخته در سینه ی افسرده ی آب
آفتاب از پس ِ البرز نهفته ست و ازو آتشین نیزه برآورده سر از سینه ی کوه
صبح می آید ازین آتش ِ جوشنده به تاب باغ می گیرد ازین شعله ی گلگونه شکوه
آه ، دیری ست که من مانده ام از خواب به دور مانده در بستر و دل بسته به اندیشه ی خویش
مانده در بسترم و هر نفس از تیشه ی فکر می زنم بر سر ِ خود تا بکنم ریشه ی خویش!
چیست اندیشه ی من ؟ … عشق ِ خیال آشوبی که به بازیم گرفته ست به بیداری و خواب
می نماید به من ِ شیفته دل رخ به فریب می رباید ز تن ِ خسته ی من طاقت و تاب
آنچه من دارم ازو ، هست خیالی که ز دور چهره برتافته در آینه ی خاطر ِ من
همچو مهتاب که نتوانیش آورد به چنگ دور از دست ِ تمنای من و در بر ِ من
می کنم جامه به تن ، می دوم از خانه برون می روم در پی ِ او با دل ِ دیوانه ی خویش
پی آن گم شده می گردم و می آیم باز خسته و کوفته از گردش ِ روزانه ی خویش
خواب می آید و در چشم نمی یابد راه : یک طرف اشک رهش بسته و یک سوی خیال
نشنوم ناله ی خود را دگر از مستی ِ درد آه گوشم شده کر یا که زبانم شده لال ؟
چشم ها دوخته بر بستر ِ من سحر آمیز خواب بر سقف نشسته ست چو جادوی ِ سیاه
آه از خویش تهی می شوم آرام آرام می گریزد نفس ِ خسته ام از سینه چو آه
… بانگ بر می زنم از شوق که ” آنا … آنا … ” ناگهان می پرم از خواب ، گشاده آغوش
می شود باز دو دست ِ من و …. می افتد سست هیچ کس نیست ، به جز شب که سیاه است و خاموش
مطلب مشابه: شعر شماره ۲۹ از مجموعه اشعار هوشنگ ابتهاج؛ عمری به سر دویدم در جست وجوی یار …
مطلب مشابه: شعر شماره ۲۸ از مجموعه اشعار هوشنگ ابتهاج؛ چه فکر می کنی؟ که بادبان شکسته زورق …
تفسیر این شعر

این شعر به زیبایی و عمق احساسات انسانی در بیداری و خواب اشاره دارد. در ادامه، به زبان سادهتر و با توضیحات مناسب، هر بخش شعر را بررسی میکنیم:
1. صبح می خندد و باغ از نفس ِ گرم ِ بهار می گشاید: صبح با شادی و نشاط آغاز میشود و باغ به خاطر هوای گرم بهار شکوفا میشود.
2. مژه و می شکند مستی ِ خواب: خواب به تدریج از بین میرود و فرد بیدار میشود.
3. آسمان تافته در برکه و زین تابش ِ گرم آتش انگیخته در سینه ی افسرده ی آب: آسمان در آب برکه منعکس شده و نور گرم خورشید باعث زنده شدن آب افسرده میشود.
4. آفتاب از پس ِ البرز نهفته ست و ازو آتشین نیزه برآورده سر از سینه ی کوه: خورشید از پشت کوههای البرز بیرون میآید و نورش مانند نیزهای داغ به سمت زمین میتابد.
5. صبح می آید ازین آتش ِ جوشنده به تاب باغ می گیرد ازین شعله ی گلگونه شکوه: صبح با انرژی و گرما به باغ میآید و زیبایی گلها را بیشتر میکند.
6. آه ، دیری ست که من مانده ام از خواب به دور مانده در بستر و دل بسته به اندیشه ی خویش: شاعر مدتهاست که از خواب دور مانده و در بستر خود غرق در افکارش است.
7. مانده در بسترم و هر نفس از تیشه ی فکر می زنم بر سر ِ خود تا بکنم ریشه ی خویش!: شاعر در بستر خوابیده و با هر نفس، افکارش را مانند تیشهای بر سر خود میزند تا خود را بهتر بشناسد.
8. چیست اندیشه ی من ؟ … عشق ِ خیال آشوبی که به بازیم گرفته ست به بیداری و خواب: شاعر دربارهی اندیشههایش فکر میکند و متوجه میشود که عشق خیالی او را درگیر کرده است.
9. می نماید به من ِ شیفته دل رخ به فریب می رباید ز تن ِ خسته ی من طاقت و تاب: عشق او را فریب میدهد و از او انرژی و توانش را میگیرد.
10. آنچه من دارم ازو ، هست خیالی که ز دور چهره برتافته در آینه ی خاطر ِ من: آنچه شاعر دارد، تنها یک خیال است که در ذهن او شکل گرفته است.
11. همچو مهتاب که نتوانیش آورد به چنگ دور از دست ِ تمنای من و در بر ِ من: این خیال شبیه به ماه تابان است که نمیتواند به دست بیاید و همیشه دور است.
12. می کنم جامه به تن ، می دوم از خانه برون: شاعر لباس پوشیده و از خانه خارج میشود.
13. می روم در پی ِ او با دل ِ دیوانه ی خویش: او به دنبال عشقش میگردد با دلی پر از شوق و جنون.
14. پی آن گم شده می گردم و می آیم باز خسته و کوفته از گردش ِ روزانه ی خویش: شاعر در جستجوی عشقش گم شده و پس از یک روز پرمشغله، خسته برمیگردد.
15. خواب می آید و در چشم نمی یابد راه: خواب به آرامی به سراغ او میآید اما نمیتواند وارد چشمهایش شود.
16. یک طرف اشک رهش بسته و یک سوی خیال: یکی از طرفها اشکهایش مانع خوابش شده و طرف دیگر خیالهایش او را مشغول کرده است.
17. نشنوم ناله ی خود را دگر از مستی ِ درد: شاعر دیگر صدای ناله خود را نمیشنود، زیرا در درد غرق شده است.
18. آه گوشم شده کر یا که زبانم شده لال؟: او نمیداند آیا گوشهایش کر شده یا زبانش لال است.
19. چشم ها دوخته بر بستر ِ من سحر آمیز خواب بر سقف نشسته ست چو جادوی ِ سیاه: خواب سحرآمیز بر سقف اتاق نشسته و شاعر احساس میکند که در جادو غرق شده است.
20. آه از خویش تهی می شوم آرام آرام: او به تدریج احساس خالی شدن از خود را تجربه میکند.
21. می گریزد نفس ِ خسته ام از سینه چو آه: نفسهای او آرام آرام از سینهاش خارج میشوند.
22. بانگ بر می زنم از شوق که ” آنا … آنا … “: شاعر با شوق فریاد میزند نام معشوقش را.
23. ناگهان می پرم از خواب ، گشاده آغوش: ناگهان بیدار میشود و دستانش را باز میکند.
24. می شود باز دو دست ِ من و …. می افتد سست هیچ کس نیست ، به جز شب که سیاه است و خاموش: اما وقتی دستهایش را باز میکند، متوجه میشود که هیچ کس نیست جز شب تاریک و ساکت.
به طور کلی، این شعر احساسات عمیق عاشقانه، تنهایی، تلاش برای بیداری از خواب و جستجوی عشق را به تصویر میکشد. شاعر بین واقعیت و خیال در نوسان است و در نهایت با تنهایی مواجه میشود.
مطلب مشابه: شعر شماره ۲۷ از مجموعه اشعار هوشنگ ابتهاج؛ شبی کدام شب؟ شبی شبی ستاره ای دهان گشود …
مطلب مشابه: شعر شماره ۲۶ از مجموعه اشعار هوشنگ ابتهاج؛ گفتم اگر پر نتوانست یا نخواست من …
فالهای سرگرمکننده روزانه
پیشنهادهای منتخب فال را متناسب با این بخش ببینید.










