شعر زیبا + مجموعه زیباترین اشعار با موضوعات مختلف و جذاب از شاعران قدیمی و معاصر
مجموعه شعر زیبا و جذاب
در این مطلب مجموعه ای گلچین شده از زیباترین اشعار شاعران قدیمی و معاصر با موضوعات مختلف و جذاب عاشقانه، غمگین، کوتاه و بلند را گردآوری کرده ایم و امیدواریم از خواندن این اشعار جذاب لذت ببرید.
بر عشق توام، نه صبر پیداست، نه دل
بی روی توام، نه عقل بر جاست، نه دل
این غم، که مراست کوه قافست، نه غم
این دل، که توراست، سنگ خاراست، نه دل
دیده را فایده آنست که دلبر بیند
ور نبیند چه بود فایده بینایی را
آوای باد انگار آوای خشک سالیست
دنیا به این بزرگی ، یک کوزه سفالیست
باید که عشق ورزید ، باید که مهربان بود
زیرا که زنده ماندن هر لحظه احتمالیست …
چیست در گردش جادویی چشمت که هنوز
قلم فرشچیان دور خودش می چرخد

اندوه من این است، که در دفتر شعرم
یک بیت به زیبایی چشم تو ندارم
“ملک الشعرا بهار”
سر زیبایی چشمان تو دعوا شده است
بین ماه و من و یک عده اساتید هنر …
چشم من چشم تو را دید ولی دیده نشد
من همانم که پسندید و پسندیده نشد
دیوانگی ام بالا زده
مرا فقط “تو”
تسکین می دهد
شدم از عشق تو شیدا، کجایی؟
به جان میجویمت جانا، کجایی؟
همی پویم به سویت گرد عالم
همی جویم تو را هر جا، کجایی؟
می روی
و قلب من
برای خداحافظی
به احترامت خواهد ایستاد…
و تو گفتی دوستت دارم
بقیه اش را نمی دانم!
من سال هاست
که با آن لالایی کوتاهت
به خواب رفته ام …
من جمعه ترین حالت یک عاشقم! اما
تو صبح ترین جمعه هر روز دلم باش
بی تو تقویم پر از جمعه بی حوصله هاست …
گیرم از چنگ جان به در ببری
گیرم از تن فرار خواهی کرد
عقل من هم فدای چشمهایت
با جنونم چکار خواهی کرد؟
آمار کشته های جنگ همیشه غلط بوده است ؛
هر گلوله دونفر را از پا درمیاورد
سرباز و دختری که در میان قلبش بود …
عشق یعنی در میان صدهزاران مثنوی
بوی یک تک بیت ناگه مست و مدهوشت کند
“فاضل نظری”
عاشقی را چه نیاز است به توجیه و دلیل
که تو ای عشق همان پرسش بی زیرایی
ای کاش
به آخر این جاده که میرسم
تو ایستاده باشی
نمیدانی
دیدنت
با خستگی ها چه میکند …
مینا حسینی
بر این جاده بمان
شب برای تو نزول کرده
شاید سپیده دم
یکدیگر را بازیافتیم
آه ای عشقِ بزرگ
ای معشوقه ی کوچک
جاده می خواند تو را
برگرد
فصل زندگی ست……
وای از دنیا که یار از یار میترسد
غنچههای تشنه از گلزار میترسد
عاشق از آوازهی دیدار میترسد
پنجهی خنیاگران از تار میترسد
شهسوار از جادهی هموار میترسد
این طبیب از دیدن بیمار میترسد
من از مسافت این جاده ها نمی ترسم
اگر بدانم آنجا دل تو هم تنگ است
جاده های پاییزی را
بامن قدم بزن
دستم را بگیر
این فصل
مرگ برگ نیست
رویش من است…
منصوره صادقی
و عشق تو مثل گل یاسِ
حیاطمان می ماند
که هر صبح
از عطر آن مست می شوم
به جان جوشم که جویای تو باشم
خسی بر موج دریای تو باشم
تمام آرزوهای منی، کاش
یکی از آرزوهای تو باشم
“شفیعی کدکنی”

گفته بودی که چرا محو تماشای منی
آن چنان مات که حتی مژه بر هم نزنی
مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی
“فریدون مشیری”
عشق من
اگر زندگی فرصت دوباره متولد شدن به من بدهد
این بار زودتر تو را پیدا خواهم کرد
تا زمان طولانی تری عاشقت باشم
قبل از آنی که بیایی
چه کویری بودم
زندگی با تو
چه گلدان قشنگی ست گلم
همان گوشه خالی دلت
که هیچ کس پیدایش نمی کند، هیچ کس
آن جا را برای من کنار بگذار
تو مثل خنده گل
مثل خواب پروانه
تو مثل آنچه
که ناگفتنی است، زیبایی
خدا وقتی تو را آفرید
معجزه کرد
من هر وقت
به چشمانت نگاه می کنم
ایمان می آورم
جاده ها پاییزند
و هر اندازه که عاشق باشی،
مهر هم میگذرد …
لحظه ها باران است،
جاده هایی که پر از تنهاییست
و خدایی که یقین دارم هست ……
من در کنار توست اگر چشم وا کنی
خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن
ای کاش
به آخر این جاده که میرسم
تو ایستاده باشی
نمی دانی
دیدنت
با خستگی ها چه می کند..
هی میرویم و جاده به جایی نمی رسد
قولی که عشق داده، به جایی نمی رسد
در جاده تنهایی
انتظار می کشد
راه
پای آمدنت را
هیچ جاده ای در زندگی بن بست نیست
اگر باور نمی کنی
چند قدم جلوتر برو
جاده ی دیگری باز می شود
تا وقتی نشسته باشیم
همه جا بن بست است
زندگی رقص دل انگیز
خطوط لب توست
مرا تا دل بود، دلبر تو باشی
“نظامی”
“تو را دوست دارم
و این دوست داشتن
حقیقتی است که مرا
به زندگی دلبسته می کند …

کاش
میگفتی چیست
آنچه از چشم تو
تا عمق وجودم جاریست …
گفته بودم
به کسی عشق نخواهم ورزید
آمدی و همه ی فرضیه ها ریخت به هم
تا در تو نظر کردم رسوای جهان گشتم
آری همه رسوایی اول ز نظر خیزد
“عطار”
قلب من کودکی ست
که تا “تو” بیشتر بلد نیست بشمارد
وقتی با منی
معجزه ای به نام آرامش
در من رخ می دهد!
بیهوده مگو که دوش حیران شده ای
سر حلقه ی عاشقان دوران شده ای
از زلزله و عشق خبر کس ندهد
آن لحظه خبر شوی که ویران شده ای …
“شفیعی کدکنی”
ناله اگر که برکشم، خانه خراب می شوی
خانه خراب گشته ام، بس که سکوت کرده ام …
“صائب تبریزی”

تا که از جانب معشوقه نباشد کششی
کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد
“حافظ”
من
می دانم به کجای قلبت
شلیک کرده ام
تو
دیگر
خوب نخواهی شد
“افشین یداللهی”
آن بهشتی که همه در طلبش معتکف اند
من کافر همه شب با تو به آغوش کشم
“خواجوی کرمانی”
غم دل با تو نگویم که نداری غم دل
با کسی حال توان گفت که حالی دارد…!
سعدى
صدای خنده های تو
افتادن تکه های یخ است
در لیوان بهار نارنج
بخند!
می خواهم گلویی تازه کنم!
“محسن حسین خانی”
این سینه پرمشغله از مکتب اوست
و امروز که بیمار شدم از تب اوست
پرهیز کنم ز هرچه فرمود طبیب
جز از می و شکری که آن از لب اوست
“مولانا”
ماجرای من و تو، باور باورها نیست
ماجراییست که در حافظه دنیا نیست
نه دروغیم نه رویا نه خیالیم نه وهم
ذات عشقیم که در آینه ها پیدا نیست
تو گمی درمن و من درتو گمم باورکن
جز دراین شعر نشان و اثری ازما نیست
شب که آرام تر از پلک تو را میبندم
بادلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست
من و تو ساحل و دریای همیم اما نه!
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توستگوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توستروزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توستگرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست
***
وقتی که زندگی من
هیچ چیز نبود
هیچ چیز به جز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم
باید، باید، باید
دیوانه وار دوست بدارم
کسی را که مثل هیچ کس نیست
***
عاشقت هستم
عاشق هر آنچه هستی
عاشق هر آنچه انجام می دهی
تو بانوی جذاب زندگی ام هستی
فریبندگی و عشق تو زندگی ام را با ارزش کرده
تو عشق من و بهترین دوستم هستی
همسرم
همیشه عاشقت هستم!
من رد بوی تو را میبوسم
گنجشک های تشنه
مرا بدرقه میکنند
کودک از پی مادر
مادر از پی کودک“کیکاووس یاکیده”
شعر زیبای عاشقانه قدیمی
بین من و تو
چهل زندان بود
حیاط به حیاط زندان
با پرچم صلحی در دست آمدم
تو نبودی.
***
صدای قلب نیست
صدای پای توست
که شب ها در سینه ام می دوی
کافی ست کمی خسته شوی
کافی ست بایستی.گروس عبدالملکیان
***
به مهر و ماه چه نسبت فرشته روی مرا؟
سخن مگو که مرا نیست تاب گفت و شنید
کجا به نرمی اندام او بود مهتاب؟
کجا به گرمی آغوش او بود خورشید؟“اشعار عاشقانه رهی معیری“
دستم را
به زیبایی تو نزدیک میکنم
و خواب از سرم میپرد
حتما که نباید
فنجان را سر کشید
گاهی قهوه از چشم ها
در جان میچکد“یاور مهدی پور”
کاش می شد عشق را آغاز کرد
با هزاران گل یاس آن را ناز کرد
کاش می شد شیشه غم را شکست
دل به دست آورد نه این که دل شکست
***
یکی درد و یکی درمان پسندد
یک وصل و یکی هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران
پسندم آنچه را جانان پسندد“بابا طاهر”
اشعار نو عاشقانه
تو را هیچ گاه آرزو نخواهم کرد !
تو را لحظه ای خواهم پذیرفت که خودت بیایی
نه با آرزوی من …
***
زندگی آب روانی است، روان می گذرد
هر چه تقدیر من و توست، همان می گذرد
***
در دنیای عشق
هیچ چیز مهم تر از تو نیست
پس تو راحت باش جانم
برای من قهر و آشتی فرقی ندارد
من حافظه کوتاه مدتم
خراب شده است
و هر روز که از خواب بیدار می شوم
تا همانجا یادم است که گفتی دوستت دارم
از بامداد روی تو دیدن حیات ماست
امروز روی خوب تو یا رب چه دلرباست
امروز در جمال تو خود لطف دیگرست
امروز هر چه عاشق شیدا کند سزاست“مولانا”
دل تو کی ز حالم با خبر بی
کجا رحمت باین خونین جگر بی
تو که خونین جگر هرگز نبودی
کی از خونین جگرها با خبر بی“باباطاهر”
پیری آن نیست که بر سر زند موی سفید
هر جوانی که به دل عشق ندارد پیر است
***
تا رنج تحمل نکنی گنج نبینی
تا شب نرود صبح پدیدار نباشد“سعدی شیرازی”
***
دود اگر بالا نشیند کسر شان شعله نیست
جای چشم ابرو نگیرد گرچه او بالاتر است
***
عشق من نسبت به تو مانند دریای مواج است
عشقی عمیق و قدرتمند و جاودان
که در برابر طوفان ها و بادها و باران ها
همیشه زنده خواهد ماند
قلب های ما سرشار از پاکی و عشق هستند
و من با هر ضربان قلب بیشتر از قبل عاشقت می شوم
کاش قلبم درد پنهانی نداشت
چهره ام هرگز پریشانی نداشت
کــــاش برگ آخر تقویم عشق
خبر از یک روز بارانی نداشت
کاش می شد راه سخت عشق را
بی خطر پیمود و قربانی نداشت
کاش می شد عشق را تفسیر کرد
دست و پای عشق را زنجیر کرد
هر که نامخت از گذشت روزگار
نیز ناموزد ز هیچ آموزگار“رودکی”
***
برگ درختان سبز در نظر هوشیار
هر ورقش دفتری ست معرفت کردگار
***
شعر زیبای تک بیتی
ز یاران کینه هرگز در دل یاران نمی ماند
به روی آب جای قطره ی باران نمی ماند
***
موج می زند
بر کلافگی خیابان
حضور خسته ی آفتاب
شهر پر از ماهی هایی ست
که تا ارتفاع هزار پا از سطح دریا
در آکواریوم آرزوهای شان
برج می سازند
یک نفر در خیابان فریاد می زند:
باید در ابرها شنا کرد
ز خاک کوی تو هر خار سوسنی است مرا
به زیر زلف تو هر موی مسکنی است مرا“خاقانی”
***
هر چه گویی آخری دارد به غیر از حرف عشق
کاین همه گفتند و آخر نیست این افسانه را“وحشی بافقی”
***
زندگی یعنی همین لبخند تو
عشق یعنی یک نفر مانند تو
مرحبا بر عشق تفسیرش تویی
آفرین بر آسمان ماهش تویی
در هوایت بی قرارم روز و شب
سر ز پایت بر ندارم روز و شب“مولانا”
***
دلبرا خورشید تابان ذره ایی از روی تست
“خواجوی کرمانی”
***
ای عشق همه بهانه از توست
من خامشم این ترانه از توست
من اندوه خویش را ندانم
این گریهی بیبهانه از توست
من میگذرم خموش و گمنام آوازهی جاودانه از توست
چون سایه مرا ز خاک برگیر کاینجا سرو آستانه از توست
هوشنگ ابتهاج
***
شعر زیبای نو
ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
با توام، دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر جز درد خوشبختیم نیست
فروغ فرخزاد
***
نثار کن خودت را با آن که مغروری،
نثار کن هرچه که داری! جوانی، مهمانی گریز پاست و
تا چشم باز کنی رفته است.
نثار کن خود را به کودک بی نوایی
که جلودار عشقش نمی شوی
سرشارش کن، آنگاه خود مالک خود خواهی بود.
هِرمان هِسِه
***
نگارینا دل و جانم ته داری
همه پیدا و پنهانم ته داری
نمیدونم که این درد از که دارم
همی دونم که درمانم ته داری
تو عاشقانهترین نام
و جاودانهترین یادی
تو از تبار بهاری تو باز میگردی
تو آن یگانهترین رازی
ای یگانهترین
تو جاودانهترینی
برای آنکه نمیداند
برای آنکه نمیخواهد
برای آنکه نمیداند و نمیخواهد
تو بینشانهترین باش
ای یگانهترین
محمود مشرف آزاد تهرانی
***
خوشا دردی که درمانش تو باشی
خوشا راهی که پایانش تو باشی
خوشا آن دل که دلدارش تو باشی
خوشا جانی که جانانش تو باشی
خوشی و خرمی و کامرانی
کسی دارد که خواهانش تو باشی
چه خوش باشد دل امیدواری
که امید دل و جانش تو باشی
عراقی
***
ای همیشه جاودانه در میان لحظه هایم
غصه معنایی نداره تا تو میخندی برایم
پیش تو از یاد بردم روزهای سختی ام را
عشق مدیون تو هستم لحظه ی خوشبختی ام را
زدستم برنمیخیزد که یکدم بی تو بنشینم
به جز رویت نمیخواهم که روی هیچکس بینم
تو را من دوست میدارم خلاف هر که در عالم اگر طعنه است در عقلم اگر رخنهست در دینم
من اول روز دانستم که با شیرین درافتادم
که چون فرهاد باید شست دست از جان شیرینم
برای ای صبح مشتاقان اگر نزدیک روز آمد
که بگرفت این شب یلدا هلال از ماه و پروینم
***
اشعار قدیمی زیبا از شاعران معروف
کی رفتهای زدل که تمنا کنم تو را
کی بودهای نهفته که پیدا کنم تو را
غیبت نکردهای که شوم طالب حضور
پنهان نگشتهای که هویدا کنم تو را
با صد هزار جلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده تماشا کنم تو را
زیبا شود به کارگه عشق، کار من
هرگه نظر به صورت زیبا کنم تو را
فروغی بسطامی
***
آسمان آبی چشمان تو مال من است
تا زنم پر در میان آسمانت همسرم
زندگی از مهر و لبخند تو پر شور و شر است
عاشقم بر آن کلام مهربانت همسرم
نه در سر غیر سودای تو باشد
نه در دل جز تمنای تو باشد
به کس غیر از تو نگشایم در دل
که جای غیر یا جای تو باشد
مشتاق اصفهانی
***
ای نور دل و دیده و جانم! چونی؟
وی آرزوی هر دو جهانم! چونی؟
من بی لب لعل تو چنانم که مپرس
تو بی رخ زرد من، ندانم چونی؟
تو سرنوشت منی از تو من کجا بگریزم
کجا رها شوم از این طلسم تا بگریزم
به جز تو نیست هر آن کس که دوست داشته بودم
اگر هر آینه سوی گذشتهها بگریزم
به هر کجا که روم آسمان من این است
سیاه مثل دو چشم تو، پس چرا بگریزم
***
صاحب قبله و قبله ،دو عزیزند،ولی
خوشتر آن است من از قبلهنما بنویسم!
آسمان مثل تو احساس مرا درک نکرد
باز،غمنامه ،به بیگانه چرا بنویسم؟
تا به کی،زیر چنین سقف سیاه و سنگین
قصهی درد، به امید دوا بنویسم؟
قلمم، جوهرش از جوش و جراحت ،جاریاست
پست باشم که پی نان و نوا بنویسم
بارها قصد خطر کردم و گفتی:ننویس!
پس من این بغض فروخورده کجا بنویسم؟
بعد یک عمر ببین دست و دلم میلرزد
که“من”و“تو”به هم آمیزم و ما بنویسم!
“من”و“تو”چون تن و جاناند،مخواه و مگذر
این دو را،باز همینطور ،جدا بنویسم
شعر من با تو پر از شادی و شیرینکامیاست
باز ،حتا اگر از سوگ و عزا بنویسم
با تو از حرکت دستم برکت میبارد
فرق هم نیست،چه نفرین چه دعا بنویسم!
از نگاهت ،به رویم ،پنجرهای را بگشا
تا در آن منظرهی روحگشا بنویسم
تیغ و تشباد هم از ریشه نخواهد خشکاند
غزلی را که در آن حال و هوا بنویسم
عشق،آن روز که این لوح و قلم دستم داد
گفت هرشب غزل چشم شما بنویسم
***
زالطاف خدا کنار هم زیستن است
تنها نشدن به کلبه ی خویشتن است
معشوق بغل گیر و به وی بوسه بزن
کان حج دگر به همسر آمیختن است
هر دوست که در جهان گرفتیم
دشمن به از آن گرفت ما را
هر چند که راستیم چون تیر
او همچو کمان گرفت ما را
***
یارب دل پاک و جان آگاهم ده
آه شب و گریه سحرگاهم ده
در راه خود اول ز خودم بیخود کن
بیخود چو شدم ز خود بخود راهم دهخواجه عبدالله انصاری
***
گه مایل دنیایم و گه طالب عقبا
انداخت خیالت ز کجایم به کجاهابیدل دهلوی
***
گل اگر خار نداشت
دل اگر بی غم بود
اگر از بهر کبوتر قفسی تنگ نبود،
زندگی،
عشق،
اسارت،
قهر و آشتی،
همه ی بی معنا بودفریدون مشیری
***
ناله را هرچند می خواهم که پنهانی کشم
سینه می گوید که من تنگ آمدم، فریاد کنامیر خسرو دهلوی
***
جهان سر به سر حکمت و عبرت است
چرا بهره ما همه غفلت استفردوسی
***
هر که در عاشقی قدم نزده است
بر دل از خون دیده نم نزده است
او چه داند که چیست حالت عشق
که بر او عشق، تیر غم نزده استخاقانی
***
ز تمام بودنی ها، تو همین از آن من باش
که به غیر با تو بودن، دلم آرزو نداردحسین منزوی
***
مرا هزار امید است و هر هزار تویی
شروع شادی و پایان انتظار تویی
بهارها که ز عمرم گذشت و بی تو گذشت
چه بود غیر خزان ها اگر بهار تویی
دلم ز هرچه به غیر از تو بود خالی ماند
در این سرا تو بمان ! ای که ماندگار تویی
***
اگر ان ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
بده ساقی می باقی که در جنّت نخواهی یافت
کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلّا را
فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب
چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را
ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی ست
به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را
من از ان حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را
بدم گفتیّ و خرسندم، عفاک الله نکو گفتی
جواب تلخ میزیبد لب لعل شکرخا را
نصیحت گوش کن جانا که از جان دوستتر دارند
جوانان سعادتمند پند پیر دانا را
حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو
که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
غزل گفتیّ و دُر سفتی بیا و خوش بخوان حافظ
که بر نظم تو افشاند فلک عِقد ثریّا را
حافظ
مطلب پیشنهادی: شعر عاشقانه برای همسر + مجموعه اشعار و عکس نوشته های احساسی برای همسر
۲۰ شعر بلند از شاعران مشهور جهان
در گستره تاریخ ادبیات جهان، اشعار بلندی سروده شدهاند که هرکدام دنیایی از معنا، احساس و اندیشه را در خود جای دادهاند. از حماسههای کهن یونانی تا غزلهای عرفانی شرق و غرب، این آثار نهتنها آینه تمامنمای زمانه خود هستند، بلکه همچنان پس از قرنها با مخاطبان سخن میگویند. در این نوشتار از روزانه، ۲۰ شعر بلند از شاعران معروف جهان را با ترجمه فارسی تقدیم شما میکنیم. این اشعار از میان گنجینه ادبیات جهانی انتخاب شدهاند و هرکدام بهتنهایی میتواند جرقهای برای تأمل و تفکر باشد.
«کمدی الهی» (The Divine Comedy) – دانته آلیگیری (ایتالیا)
درباره شاعر: دانته آلیگیری (۱۳۲۱-۱۲۶۵) بزرگترین شاعر ایتالیا و یکی از برجستهترین چهرههای ادبیات جهان است. او را بهحق «پدر زبان ایتالیایی» مینامند. اثر جاویدان او «کمدی الهی» یکی از مهمترین و تأثیرگذارترین آثار ادبی تاریخ بشریت محسوب میشود. این منظومه در سه بخش «جهنم»، «برزخ» و «بهشت» سروده شده و سفر خیالی دانته را به جهان پس از مرگ روایت میکند. شعر با بیت معروف «در نیمه راه عمر، خویش را در بیشه تاریک یافتم» آغاز میشود و سراسر آن آکنده از نمادها، مفاهیم عمیق الهیاتی و نقدهای سیاسی اجتماعی است. «کمدی الهی» بدون شک یکی از طولانیترین و ماندگارترین شعرهای جهان است.
شعر «کمدی الهی» بیش از صد هزار بیت دارد و به همین دلیل تنها بخشی از آن در اینجا آورده میشود.
در نیمه راه عمر، خویش را در بیشه تاریک یافتم
که راه راست در آن گم گشته بود.آه، بازگفتن از آن بیشه وحشی
چگونه دشوار است، که در یاد من
ترس تازه میآفریند!به راستی مرگ اندکی تلختر نیست.
اما پس از آنکه به پای تپهای رسیدم
که دره را به پایان میبرد،
که قلبم را از ترس انباشته بود،
به بالا نگریستم و شانههایش را دیدم
که جامههای سیارهاش را پوشانده بود،
آن رهنمای راستین در هر گمگشتگی.آنگاه ترس تا اندازهای آرام گرفت
که در دریاچه قلبم،
در شبی که نفسهایم را به شماره آوردم،
مانده بود.
«آنابل لی» (Annabel Lee) – ادگار آلن پو (آمریکا)
درباره شاعر: ادگار آلن پو (۱۸۴۹-۱۸۰۹) شاعر، نویسنده و منتقد ادبی آمریکایی است که او را به عنوان پدر داستان کوتاه مدرن و پیشگام ژانر کارآگاهی میشناسند. شعر «آنابل لی» که آخرین اثر کامل اوست، در سال ۱۸۴۹ منتشر شد و به عشق جاودانه و سوگوارانه شاعر به همسر درگذشتهاش، ویرجینیا، اختصاص دارد. این شعر با ریتمی دلنشین و آهنگین، داستان عشقی را روایت میکند که حتی مرگ نیز نمیتواند آن را از بین ببرد. ادگار آلن پو خود درباره این شعر گفته است: «این شعر، نوحهسرایی برای زیباترین و غمانگیزترین داستان جهان است.»
سالها و سالها پیش از اینها
در کران یک دریای ساحلی،
دختری زندگی میکرد که شاید تو او را بشناسی
با نام «آنابل لی»؛
و این دختر، جز این فکر و هدفی نداشت
جز اینکه مرا دوست بدارد و من او را.من کودک بودم و او نیز کودک،
در آن پادشاهیِ دریا،
اما عشقِ ما با عشقی که قویتر از عشق بود
از عشقِ کسانی که از ما فرسنگها پیرتر بودند —
عشقِ ما هیچ فرشتهای در آسمان نبود
که بتواند از پسِ آن برآید و نه هیچ دیوی در ته دریا،
که بتواند مرا از روحِ آنابل لی جدا کند.زیرا مهتاب هر شب به من رویا میدهد
از آنابِل لیِ زیبا،
و ستارگان هر طلوع به من بیداری میدهند
از چشمانِ درخشانِ آنابِل لی؛
و به همین دلیل، تمام شبانهروز بر بالینِ او دراز میکشم
در کنار دریا، درونِ آرامگاهِ او،
در کنار دریایِ زمزمهکنانِ ساحلی.
«غراب» (The Raven) – ادگار آلن پو (آمریکا)
درباره شاعر: ادگار آلن پو یکی از تأثیرگذارترین چهرههای ادبیات رمانتیک آمریکاست. شعر «غراب» که در ژانویه ۱۸۴۵ منتشر شد، او را به شهرتی جهانی رساند. این شعر رواییِ غمگین، داستان عالِم جوانی را روایت میکند که در شبی طوفانی، در سوگ معشوقه ازدسترفتهاش، «لنور»، نشسته است. ناگهان کلاغی سیاه وارد اتاقش میشود و تنها یک کلمه بر زبان میآورد: «هرگز». «غراب» به دلیل فضای وهمآلود، آهنگین بودن و تکرارهایش، به یکی از نمادینترین اشعار تاریخ ادبیات جهان تبدیل شده است.
در نیمههای یک شب غمگین و افسرده، آنگه که من خاموش و سرگشته
از خستگی سر میفتادم زیر پیدرپی کتابهای فرسودهی دانش
در حال چرت زدن بودم، که ناگهان صدای آرامی شنیدم
انگار کسی به درِ اتاقم میکوبد، میکوبد،
و گفتم «این است مسافری در راه،
که به درِ اتاقم میکوبد؛
همین و بس.»آه، روشن به خاطر دارم در آن دسامبر سرد،
و هر زغال مرده بر خاکسترش سایهاش را بر زمین میانداخت.
مشتاقانه به دنبال فردا بودم – تا از کتابهای خود وام بگیرم
غم و اندوه – غم برای لنور ازدسترفته —
برای دوشیزهای زیبا و درخشان که فرشتگان او را «لنور» مینامند —
نامی که دیگر در این جهان برایش نمانده است، هرگز.و ابریشمِ خشخشِ پردههای ارغوانیِ غمگین
مرا میترساند و پر از هیبتی مبهم میکرد که هرگز پیش از آن حس نکرده بودم؛
و برای آرام کردن ضربان قلبم، آنگاه بلند شدم و تکرار کردم:
«این است مسافری در راه که به درِ اتاقم میکوبد؛
مسافری دیرآمده که به درِ اتاقم میکوبد؛
همین و بس.»
«آواز خودم» (Song of Myself) – والت ویتمن (آمریکا)
درباره شاعر: والت ویتمن (۱۸۹۲-۱۸۱۹) شاعر، مقالهنویس و روزنامهنگار آمریکایی و یکی از تأثیرگذارترین چهرههای ادبیات جهان است. او را «پدر شعر آزاد» مینامند. مجموعه شعر «برگهای علف» (Leaves of Grass) که نخستین بار در سال ۱۸۵۵ منتشر شد، از مهمترین آثار اوست. «آواز خودم» شعر بلند آغازین این مجموعه است که در آن ویتمن از خود، طبیعت، بدن انسان، دموکراسی و پیوند همه موجودات هستی سخن میگوید.
من خود را جشن میگیرم، و از خود آواز میخوانم،
و آنچه را که من فرض میکنم، تو نیز فرض خواهی کرد،
زیرا هر اتمی که به من تعلق دارد، به خوبی به تو نیز تعلق دارد.خوش میگذرانم و اندام خود را به طبیعت دعوت میکنم،
بدون بیهودگی، سست و شل،
در آنچه میبینم، راضی و پذیرا،
بر روی پشت خویش، بر روی چمنزار، سر به آسمان برافراشته،
بیحرکت و در حال تماشا.و گفتم: ای خزهها، ای شاخههای بالارونده،
ای برگهای نامرتب و ریشههای رونده،
نه، من هیچ چیز را طرد نمیکنم.به راستی شاخههای باریک و لاغر زرد و قهوهای
به سمت شرق و غرب خود کشیده میشوند،
و در دهان من، نیش کرمی که پیشتر بر تن درخت بود،
نمیتواند شادی مرا کاهش دهد.
«زمین بیحاصل» (The Waste Land) – تی. اس. الیوت (آمریکا/انگلستان)
درباره شاعر: توماس استرنز الیوت (۱۹۶۵-۱۸۸۸) شاعر، نمایشنامهنویس و منتقد ادبی آمریکایی-انگلیسی و برنده جایزه نوبل ادبیات در سال ۱۹۴۸ است. شعر «زمین بیحاصل» که در سال ۱۹۲۲ منتشر شد، یکی از مهمترین و تأثیرگذارترین آثار شعر مدرن محسوب میشود. این شعر بلند در پنج بخش سروده شده و به بحران هویت، ناامیدی و فروپاشی فرهنگی پس از جنگ جهانی اول میپردازد.
آوریل بیرحمترین ماه است که میروید
یاس بنفش از زمین مرده، آمیختن
خاطره و خواهش، برانگیختن
ریشههای کسل با باران بهاری.
زمستان ما را گرم نگه میداشت، پوشاننده
زمین در برف فراموشکار، تغذیهکننده
زندگی کوتاه با غدههای خشک.
تابستان ما را شگفتزده کرد، از راه دور آمد
در میان باران بر کوهستان استارنبرگر
ما پناه بردیم، به سایه افتادیم، و
سپس به هافمنگارتن، چای و قهوه نوشیدیم
و برای یکساعت در باغی که درختان آن آویزان بود
با غبار آلمانی، میخواندیم…
آیا هیچ چیز نیست که پیوند دهد
با حرفی که یکبار ما را بست؟
«بارگشت دوباره» (The Second Coming) – ویلیام باتلر ییتس (ایرلند)
درباره شاعر: ویلیام باتلر ییتس (۱۹۳۹-۱۸۶۵) شاعر و نمایشنامهنویس ایرلندی و برنده جایزه نوبل ادبیات در سال ۱۹۲۳ است. او یکی از بزرگان ادبیات انگلیسی و از پایهگذاران تئاتر ادبی ایرلند به شمار میرود. شعر «بارگشت دوباره» که در سال ۱۹۱۹ و پس از جنگ جهانی اول سروده شده، از مشهورترین آثار اوست. این شعر به بحران تمدن غرب، پایان یک عصر و ظهور خشونت و هرجومرج میپردازد.
چرخیدن و چرخیدن در حلقهای گشاده
باز و فالکون یارای شنیدن آواز بازآور را ندارد
همه چیز از هم پاشیده است؛ مرکز را نگاه نمیدارد
هرج و بینظمی بر جهان مستولی میشود؛
تاریکی کدر در جزرومد خون فرا میرسد
و هرکجا آیین پاک گذشتهی شستهرنگرونده
هیچکس از بازگشت دوباره شادمان نیست.بیگمان مکاشفهای نزدیک است؛
بیگمان بازگشت دوباره نزدیک است.
بازگشت دوباره! بهزودی این واژهها
از خواندن مرا در اندیشه فرو میبرند
روح جهانی چه کابوسی در گهوارهٔ خود دارد؟
«سفر دریایی به سوی بیزانس» (Sailing to Byzantium) – ویلیام باتلر ییتس (ایرلند)
درباره شاعر: ویلیام باتلر ییتس (۱۹۳۹-۱۸۶۵) یکی از بزرگترین شاعران انگلیسی زبان در قرن بیستم است. شعر «سفر دریایی به سوی بیزانس» که در سال ۱۹۲۷ منتشر شد، از شاهکارهای اوست. در این شعر، راوی که پیری ناتوان است، سفر به سرزمین بیزانس (نماد تمدن، هنر و جاودانگی) را آغاز میکند تا روح خود را از اسارت بدن پیر و فانی رها سازد.
جوانان آن سرزمین در آغوش یکدیگرند،
آوازخوانان، از هر چیز که زاده میشود و میمیرد میخوانند
نوعی که بر شاخههای پرنده آواز میخواند،
نوعی که در سایه آب، ماهیها را مینگرد
نوعی که در ستون دود راه میروند
به ستایش گوشت و خون خود برمیخیزند؛
هیچیک از آنان را چندان هوشیارم نمیبینم
که مرا از پیری خاکستری رهایی بخشد.و از این رو، از دریا درآمدهام
با قایق طلایی روان به سوی بیزانس.
«گرانیت» (The Rock) – تی. اس. الیوت (آمریکا/انگلستان)
درباره شاعر: تی. اس. الیوت (۱۸۸۸-۱۹۶۵) شاعر و منتقد آمریکایی-انگلیسی، برنده جایزه نوبل ادبیات در سال ۱۹۴۸ است. «گرانیت» بخشی از مجموعهای است که در سال ۱۹۳۴ منتشر شد. الیوت که با بحرانهای روحی و افسردگی دستوپنجه نرم میکرد، در اشعارش به موضوعات معنوی، تغییرپذیری زمان و جستجوی ایمان میپردازد.
ای گرانیت ای صخره سرخ ما
ای سپید، ای حیرانی ما را در آغوش گیر
ای گرانیت ای صخرهای که ما از آن آفریده شدهایم
ای سرزمین، ای روشنایی، ای تاریکی ای راه
ای از کوزه بیرون راندهشده و در این دره نهانشده
ای آنکه در اینجا فرود آمده است
ما دیگر اینجا نیستیم
آیا در میان رفتگان در گذر زمانیم؟
این را به یاد داریم:ما جاه طلب نیستیم، نه شیفتگان باد شمال،
نه فاتحان بزرگ
کمتر از گناه و با این حال بیشتر از بخشش
نیازمندیم.
«کبوتر» (The Dove) – پل الوار (فرانسه)
درباره شاعر: پل الوار (۱۹۵۲-۱۸۹۵) شاعر فرانسوی و از بنیانگذاران جنبش فراواقعگرایی (سوررئالیسم) است. او به خاطر اشعار عاشقانه، صلحجویانه و تصاویر رویایی شهرت دارد. الوار در طول زندگی خود به حزب کمونیست فرانسه پیوست و اشعارش بازتابدهنده آرمانهای انسانی بود.
روز مرا میشکند
روز مرا میشکند و درونم را از خواب برمیخیزد
چون کبوتری در آتش
که بالهایش را تکان میدهد
و میگوید: عشق بر طبل صبح میکوبد.و من تنها میروم
و من تنها میروم
نه با قدمهایم که با زنگهایم
به پیش میروم.و درختان زیر پایم
برگ میریزند
و ابرها بالای سرم
گرد میشوند.و من اینگونه راه میروم
تا به پایان جهان
که در آن تو ایستادهای
و چشمهایت را باز میکنی
و میگویی: بیا.
«آزادی» (Liberté) – پل الوار (فرانسه)
درباره شاعر: پل الوار در جریان جنگ جهانی دوم به جنبش مقاومت فرانسه پیوست. شعر «آزادی» که در سال ۱۹۴۲ سروده شد، به یکی از نمادهای مبارزه با نازیسم تبدیل گشت.
بر روی دفترهای مدرسهام
بر روی میز و بر روی درختان
بر روی شنها و بر روی برفهاآزادی را مینویسم
بر روی تمام صفحاتی که خواندهام
بر روی تمامی صفحات سفید
بر روی سنگ، بر روی خاکسترآزادی را مینویسم
بر روی نامهای مقدس
بر روی عطایای بلند
بر روی فریادهای طبلهاآزادی را مینویسم
بر روی طلوعهای خردسال
بر روی دریاها و بر روی قایقها
بر روی کوه دیوانگیآزادی را مینویسم
«آلباتروس» (L’Albatros) – شارل بودلر (فرانسه)
درباره شاعر: شارل بودلر (۱۸۶۷-۱۸۲۱) شاعر، منتقد هنری و مترجم فرانسوی، یکی از تأثیرگذارترین چهرههای ادبیات جهان و پیشگام جنبش سمبولیسم و شعر مدرن است. مجموعه شعر «گلهای بدی» (Les Fleurs du mal) او یکی از مهمترین آثار ادبی قرن نوزدهم محسوب میشود.
گاهی بر عرش کشتی، برای تفریح و سرگرمی
ملوانان، آلباتروس، پرندهای عظیمجثه از دریا را به دام میاندازند،
که همراه کشتیها در اعماق تلخ و شور سفر میکند.همین که بر روی تخته عرشه گذاشته میشود،
این پادشاه آسمانها، که به راه میافتد،
با شرمساری و خواری، بالهای سفید بزرگ خود را
مانند پاروهای بیهوده در دو سوی خود آویزان میکند.این مسافر بالدار، چهقدر ناشیانه و ضعیف است!
او که دیروز چنان زیبا بود، اکنون چه زشت و مضحک به نظر میرسد!
کسی با چپقش منقار معطّر او را میسوزاند،
دیگری لنگلنگان راه رفتن پرندهای را تقلید میکند که زمانی پرواز میکرد!شاعر نیز در میان طوفانیها به این پرنده شبیه است!
او که در میان تیرهای کمانها، خود را در آسمان رها میسازد،
بالهای غولپیکرش او را از راه رفتن بر زمین باز میدارد.
«همنوایی پاییزی» (Chanson d’automne) – پل ورلن (فرانسه)
درباره شاعر: پل ورلن (۱۸۹۶-۱۸۴۴) شاعر فرانسوی و یکی از بزرگترین چهرههای جنبش سمبولیسم است. او به همراه شارل بودلر و آرتور رمبو، انقلابی در شعر فرانسه ایجاد کرد. ورلن به خاطر اشعار غمگین، موسیقایی و سرشار از حس نوستالژی و پشیمانی شهرت دارد.
نالههای دراز
ویولونهای پاییز
در دلم رسوخ میکند
با نوای یکنواخت و خستهکننده.هر چه میشود، بینفس
و رنگپریده،
ساعت به صدا درمیآید.
به یاد روزهای قدیم میافتم و گریه میکنم.و من میروم، به سوی باد بد
که مرا این سو و آن سو میبرد،
اینجا و آنجا،
انگار برگ





















