اشعار شمس لنگرودی + مجموعه شعر کوتاه و بلند عاشقانه

اشعار شمس لنگرودی

در این بخش مجموعه اشعار زیبای عاشقانه شمس لنگرودی را آماده کرده ایم. امیدواریم که از خواندن مجموعه شعر کوتاه و بلند عاشقانه و احساسی شمس لنگرودی لذت ببرید.

مجموعه اشعار عاشقانه شمس لنگروی

آرام باش عزیز من ، آرام باش
حکایت دریاست زندگی
گاهی درخشش آفتاب، برق و بوی نمک، ترشح شادمانی
گاهی هم فرو می‌رویم ، چشم‌های مان را می‌بندیم ، همه جا تاریکی است
آرام باش عزیز من
آرام باش
دوباره سر از آب بیرون می آوریم
و تلالو آفتاب را می بینیم
زیر بوته ای از برف
که این دفعه
درست از جایی که تو دوست داری ، طالع می شود

**

در آغوش هم
در این دایره بی پایان
من امتداد توام
یا تو امتداد منی!

**

شعر کوتاه شمس لنگرودی

هدیه ام از تولد
گریه بود
خندیدن را تو به من آموختی
سنگ بوده ام
تو کوهم کردی
برف بوده ام
تو آبم کردی

آب می شدم
تو خانه دریا را نشانم دادی
می دانستم گریه چیست
خندیدن را
تو به من هدیه کردی

**

اشعار شمس لنگرودی

دور از تو
فواره ی بی قرارم
پرپر می زنم
که از آسمان تهی
به خانه ی اولم برگردم

**

باران صبح
نم نم
می بارد
و تو را به یاد می آورد
که نم نم باریدی
و ویران کردی
خانه کهنه را …

**

شعر عاشقانه و زیبا

دست‌های تو
صبحی روشن اند
صبح جمعه‌ی پاییز
که زیر ملافه‌ ی سردی به موسیقی دوری گوش می‌ کنم

**

دوست دارم
در این شب دلپذیر
عطر تو
چراغ بینایی من شود

**

اشعار شمس لنگرودی

تو را به ترانه‌ها بخشیدم
به صدای موسیقی
به سکوت شکوفه‌ها
که به میوه بدل می‌شوند
و از دستم می‌چینند
تو را به ترانه‌ها بخشیدم

**

اشعار بلند و کوتاه شمس لنگرودی

میوه بی مانندت
عطر توست، شکوفه نارنج!
توده یی از عطرها
که از آسمانش می چینیم
چه مثل شبنم صبحگاهان باشی
چه شکل شاخه مرجان
میوه بی مانندت
عطر توست

**

اشعار شمس لنگرودی

نوروز منی تو
با جان نو خریده به دیدارت می دوم
شکوفه های توام من
به شور میوه شدن
در هوای تو پر می کشم

**

سر می روم از خویش
از گوشه گوشه فرو می ریزم
و عطر تو
رسوایم می کند

**

شعر زیبا از شمس لنگرودی برای عشق و دنیا

می‌خواهم دوباره به دنیا بیایم
بیرون در، تو منتظرم بوده باشی
و بی‌ آنکه کسی بفهمد
جای بیداری و خواب را
به رسم خودمان درآریم

**

آن قدر به تو نزدیک بودم
که تو را ندیدم
در تاریکی خود، به تو لبخند می زنم
شکران روزهایی
که کنار تو
راه رفته ام

**

اشعار شمس لنگرودی

حکایت باران بی امان است
این گونه که من
دوستت می دارم
شوریده وار و پریشان
بر خزه ها و خیزاب ها
به بیراهه و راه ها تاختن
بی تاب، بی قرار
دریایی جستن
و به سنگچین باغ بسته دری سر نهادن
و تو را به یاد آوردن
حکایت بارانی بی قرار است
این گونه که من دوستت می دارم

**

شعر روزگار

خلاصه بهاری دیگر
بی حضور تو
از راه می رسد
و آن چه که زیبا نیست زندگی نیست
روزگار است

**

بی آن که بوی تو را بشنوم
ریشه های سیاهم
در تاریکی بیدار می شوند
فریاد می زنند : بهار، بهار
شاخه های درختم من
به آمدنت معتادم

**

شعر زیبای احساسی

امشب
دریاها سیاه اند
باد زمزمه گر
سیاه است
پرنده و گیلاس ها
سیاه اند
دل من روشن است
تو خواهی آمد

**

در هر ایستگاهی که پیاده شوی
کنار توام
این قطار
مثل همیشه در کف دستم راه می رود

**

شعر امید و زندگی

آخر به چه درد می خورد
آفتاب اسفند
این که جای پای تو را
آب کرده است

ممکن است شما دوست داشته باشید