غزلیات عاشقانه و عارفانه واقف لاهوری | اشعار ناب شاعر سبک هندی قرن دوازدهم

بررسی غزلیات عاشقانه و عارفانه واقف لاهوری، شاعر گمنام اما توانمند سبک هندی در قرن دوازدهم هجری. معرفی اشعار نابی که با زبانی ساده و مضامین بدیع، عشق، رندی، قلندری و نگاه فلسفی به زندگی را در هم آمیخته است. 🍃

غزلیات عاشقانه و عارفانه واقف لاهوری | اشعار ناب شاعر سبک هندی قرن دوازدهم

حکیم نورالعین بتالوی، متخلص به «واقف لاهوری» (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ قمری/۱۷۷۶ میلادی)، از شاعران برجستهٔ سبک هندی در شبه‌قاره است که با وجود زندگی در هند، غزل‌هایش از سوز و حالِ عراقی بی‌بهره نمانده است . واقف که در شهر بتاله (پنجاب) می‌زیست، با زبانی ساده و روان و در عین حال لطیف و شیرین، به سرودن غزل‌هایی پرداخته که در آن‌ها، عشقِ زمینی و عارفانه، رندی، قلندری و گاه نکوهشِ ناهنجاری‌های اجتماعی، در هم آمیخته شده است . دیوان او که متأسفانه سال‌ها تنها در هند به چاپ رسیده بود، نشان‌دهندهٔ تسلطِ او بر فنون شعری و توانایی‌اش در مضمون‌آفرینی‌های بدیع است . از اشعارش چنین برمی‌آید که از درگاه شاهان زمانه دوری جسته و اندیشه‌ای استقلال‌طلب داشته است؛ به همین دلیل، در کلامش، نه خبری از مدحِ درباریان است و نه بویی از تملق . او به زیبایی، مضامین عرفانی را با عاشقانه‌ها درهم‌آمیخته و با الهام از اندیشهٔ خیام، به غنیمت شمردن عمر و خوش‌باشی نیز پرداخته است . در این بخش از سایت، ضمن ارائهٔ گزیده‌ای از غزل‌های واقف لاهوری و تفسیر روانِ ابیات، به بررسی ویژگی‌های سبکی، درونمایهٔ عاشقانه، عارفانه و قلندریِ این شاعرِ گمنامِ آشنا خواهیم پرداخت.

فهرست موضوعات این مطلب

غزلیات واقف لاهوری

ای به بزم شوق تو نالان به هر سو سازها
رفته در هر گوشه‌ای زان سازها آوازها

مه‌جبینان جبهه‌سا بر آستانت از نیاز
نازنینان بر درت از سر نهاده نازها

در هوای اوج توحید تو از کف می‌رود
طائران قدس را سررشتهٔ پروازها

نیست عکس شاهد عرفان تو صورت‌پذیر
فکر گو آیینهٔ خود را کند پروازها

گرچه اسرارت بسی گفتند از طال‌اللسان
همچنان هستند لیکن سر به‌مهر آن رازها

راه بی‌انجام حمدت سر چو کردند اهل فکر
کرد در اول قدم گم خویش را آغازها

پَر نیارد زد به گرد صیدگاهِ حمد تو
می‌کند هر چند شاهینِ خرد، اندازها

صید کردن، مرغ حمدت را نه کار چون منی‌ست
کمترند از صَعوه‌ای در چنگ او، شهبازها

از رگ و پی بنده واقف نی همین در ناله است
ای به بزم شوق تو نالان به هر سو سازها

خیال آن‌ قد رعنا شگفته کرد مرا
هوای عالم بالا شگفته کرد مرا

چو گلبنی که صبا را برو گذر افتد
پیام دوست ز صد جا شگفته کرد مرا

بسان قطره بسی دل گرفته بودم لیک
قبول خاطر دریا شگفته کرد مرا

به گلستانِ جان غنچه‌ای چو من نبود
نسیم، سوخت نفس تا شگفته کرد مرا

هزار شکر خدا را که تنگدستی فکر
به‌رغم مردم دنیا شگفته کرد مرا

ز مهر او به گریبان من، چو گل چاکی‌ست
که همچون صبح، سراپا شگفته کرد مرا

به خویش تنگ نگیرد گلِ گشاده‌جبین
که غنچه‌خفتنِ شب‌ها شگفته کرد مرا

فلک کند اگر احسان ملول می‌گردد
گرفته شد دل او تا شگفته کرد مرا

نگشت وا گره من ز ناخن مه عید
ز ابروی تو یک ایما شگفته کرد مرا

درین حدیقه فلک تنگدل بسی دارد
ازین چه سود که تنها شگفته کرد مرا

تو را به لطف زبانی به من مضایقه چیست؟
چو می‌توان به دل‌آسا شگفته کرد مرا

کسی نبود که بر لب زند مرا انگشت
به بزم قلقل مینا شگفته کرد مرا

نبود غمکدهٔ دهر جای خندیدن
فلک ببین که چه بی‌جا شگفته کرد مرا

دم نسیم سحر کارگر نشد در من
لبش به باد مسیحا شگفته کرد مرا

ببین تصرف دلتنگی‌ام که یار آخر
گشاد بند قبا را شگفته کرد مرا

من و تو غنچهٔ یک گلشنیم لیک صبا
شگفته کرد تو را، ناشگفته کرد مرا

رهینِ عشقِ بیابانیِ خودم واقف
ز شهر برد و به صحرا شگفته کرد مرا

ز حد بردی به ما جور و جفا را
مدارا می‌توان ‌کردن خدا را

بسی خاصیّت است آن خاک پا را
خبر زان نیست روح توتیا را

مکن جور ای کمان‌ابرو مبادا
فرستم بر فلک تیر دعا را

برافکندی نقاب از رخ به‌ شوخی
خجل کردی ز روی خود حیا را

هواداران خود را قدر بشناس
مده بر باد مشت خاک پا را

وفا از عمر می‌خواهم نکویان!
شمارم تا وفاهای شما را

مرا بست و گشاد از دست غیر است
من خونین‌جگر مانم حنا را

نه یار آمد به ‌کار من نه اغیار
نی‌ام ممنونِ کس، منت خدا را!

خریدی چون دلم ردکردنش چیست
مگر دریافتی عیب وفا را؟

خورم گر آب حیوان بی تو مشکل
که در عمر خضر گردد گوا را

ببندد گل دکان عطر واقف
گشاید یار چون بند قبا را

اشعار بیشتر در روزانه: غزلیات جامی | اشعار جامی

غزلیات واقف لاهوری

آب گردید دل و از نظر افتاد مرا
نوبت گریه به خون جگر افتاد مرا

چشم روزی که برآن خاک در افتاد مرا
سرمه چون خاک سیه از نظر افتاد مرا

ای که گویی در و دیوار تو افتاد چرا
همه از دولت این چشم تر افتاد مرا

نفتاده ا‌ست به یعقوب ز هجر یوسف
آنچه از دوری آن خوش پسر افتاد مرا

غنچه ماند این دل و هنگام جوانی بگذشت
گل‌شدن‌ها به بهار دگر افتاد مرا

تا شود مانع من از سفر دشت جنون
در قدم، آبله با چشمِ تر افتاد مرا

آه با این که نه دست است و نه پا چون اشکم
سفر بادیه‌ی غم به سر افتاد مرا

طرفه‌پرواز نصیب تو شد ای پروانه
آتش از رشک تو در بال و پر افتاد مرا

سخت افسرده‌ام امروز ندانم واقف
در کدامین دل بی‌غم گذر افتاد مرا

سیه کرد از تغافل بس‌که چشمش روزگار ما
چو گرد سرمه خیزد تیره در محشر غبار ما

مزاج ما بدین‌سان در قفس تغییر اگر یابد
شود آب‌وهوای گلسِتان ناسازگار ما

به ما این گرم‌خویی‌ها که دیدی نیست امروزش
به‌ طفلی روی ما می‌شست چشم اشکبار ما

ازین سختی رهایی نیست ما را بعد مردن هم
که باشد پاره‌ای از کوه غم سنگ مزار ما

نداریم از کسی در گریه امید مددکاری
دل خون گشته شاید ساعتی آید به کار ما

به صد خون جگر کردیم دل را پرورش لیکن
چو طفل شوخ رفت آخر برون از اختیار ما

ثبات بندگی بنگر که نقش سجده در کویش
پس از ما همچو خاتم ماند عمری یادگار ما

چه بیرون می‌کنی از کوی خود ما خاکساران را
که آداب نشست و خاست می‌داند غبار ما

تمام سال از تأثیر اشک و آه خود واقف
هوای سرد و آب گرم باشد در دیار ما

چرا در گریه آوردی چو من آزرده‌جانی را
خراب از سیل کردی خانه آبادان! جهانی را

ندانم کز صف مژگان خوبان رو بگردانم
توانم سرخ کرد از خون خود نوک سنانی را

ز سوزم رونقی در خاندان عشق پیدا شد
چراغ داغم آخر کرد روشن دودمانی را

خدنگ غمزه‌اش خوردم، پرید از من چنان هوشم
که می‌گیرم به دعوی هر زمان ابروکمانی را

درین فکرم که رنگین‌قصهٔ خود را کنم انشاء
به خون دل نویسم سرخی هر داستانی را

نظیری گفت، چون آن شوخ آمد بر سرم واقف
«کجا بودی که امشب سوختی آزده‌جانی را»

دلا نمی‌شنوم از دو شب فغان تو را
که مُهر کرده ندانم دگر دهان تو را

چنین که خانهٔ دل‌ها خراب تیر تو شد
خدا خراب کند خانهٔ کمان تو را

از آن به کوی تو شب‌ها خموش می‌باشم
که دردسر نتوان داد پاسبان تو را

نمی‌گشایی شمشیر از کمر یک دم
که بسته است به قتلم چنین میان تو را

کسی نداد سراغ تو ای کمان‌ابرو
ز تیر آه بپرسم کنون نشان تو را

به یک اشارهٔ ابرو نمی‌رسد زورم
بگو چگونه کشم ای جوان کمان تو را

لبم ز خون دل آلوده و تو نازک‌طبع
چگونه بوسه زنم خاک آستان تو را

از آن قصور که واقف به کوی او کردی
نمی‌خورد سگِ آن شوخ استخوان تو را

بسیار کردم با غم مدارا
بر بنده رحمی ای بت خدا را

رفتیم یاران تخفیف تصدیع
گر دردسر بود از ما شما را

اشکم برآمد از پرده افسوس
آن راز پنهان شد آشکارا

جانان ندارد غیر از جفا هیچ
پس از که گیرم مزد وفا را

مگذار ما را محروم دشنام
باطل‌ مگردان حق دعا را

خاکی بیاور ای باد زان کوی
چشم از تو دارم این توتیا را

افتد ز چشمش کحل‌الجواهر
هرکس که بیند آن خاک پا را

تا چند بوسد پای نگارم
کم کن الهی تخم حنا را

سیلاب اشکم بگذشت از سر
با او رسانید این ماجرا را

شد غرق واقف در آب دیده
یاران بگویید آن آشنا را

شب‌ها ز شور گریه نیاسوده‌ایم ما
همسایه را به چشم نمک‌‌سوده‌ایم ما

گاهی به دیر و گه به حرم بوده‌ایم ما
در جست‌وجوی دوست نیاسوده‌ایم ما

یک‌بار زارنالی ما می‌توان شنید
تارِ دگر به ساز غم افزوده‌ایم ما

بازآ که در جدایی تو چشم‌خانه را
دیوار و در به خون دل اندوده‌ایم ما

ناصح عبث ملامت ما می‌کنی، مکن
صد بار گفته‌ای تو و نشنوده‌ایم ما

زین‌گونه پر ز شوق اسیری چه می‌زنی
ای دل قفس برای تو فرموده‌ایم ما

آگه نبوده‌ایم ز بود و نبود خویش
این یک دو روز کز تو جدا بوده‌ایم ما

گاهی به فرق گه به قدم کرده‌ایم سعی
راهت به هر طریق بپیموده‌ایم ما

گفتم که غمزهٔ تو به خونم نشاند، گفت
او را گناه نیست که فرموده‌ایم ما

دلگیر غنچه‌ایم درین گلسِتان هنوز
واقف دهن به خنده نیالوده‌ایم ما

اشعار بیشتر در روزانه: غزلیات ادیب الممالک | غزلیات امیر شاهی

غزلیات واقف لاهوری

بتان ز بس‌که به دل خانه کرده‌اند مرا
قسم به کعبه که بتخانه کرده‌اند ‌مرا

خجل ز انجمنم، شرمسار از چمنم
نه عندلیب، نه پروانه کرده‌اند مرا

نه فکر آخرتی نی تلاش دنیایی
چه دولت است که دیوانه کرده‌اند مرا

کجا روم به که گویم که خردسالی چند
خرابِ بازیِ طفلانه کرده‌اند مرا

نمی‌کنند به سنگی نوازشم طفلان
به هرزه بهر چه دیوانه کرده‌اند مرا

برای من چه نهی خال عارضی بر رخ
اسیر دام تو بی‌دانه کرده‌اند مرا

به شور گریه چه سازم که آتشین‌خویان
کباب جلوهٔ مستانه کرده‌اند مرا

چرا به خرد و بزرگ زمانه بنشینم
ندیم شیشه و پیمانه کرده‌اند مرا

چرا نه شکوه کنم از شکرلبان واقف
که زهر چشم به پیمانه کرده‌اند مرا

گاهی به درد من نرسیدی چه شد تو را
یک‌بار زاری‌ام نشنیدی چه شد تو را

زین پیش یک دو روز چنین شوخی‌ات نبود
امروز آهوانه رمیدی چه شد تو را

تلخ است زندگانی‌ام ای دل ز پهلویت
زهر جداییِ که چشیدی، چه شد تو را؟

گفتی چو عمر در دم نزعت به سر رسم
مردم تو بی‌وفا نرسیدی، چه شد تو را

نی گریه کرده‌ایم و نه آهی کشیده‌ایم
از ما چه دیدی و چه شنیدی، چه شد تو را

ای دل ز کوی یار چرا پا کشیده‌ای
از دست او دگر چه کشیدی، چه شد تو را

خندان رسید بر سر من یار شام مرگ
ای صبح وصل دیر دمیدی، چه شد تو را

ای گل هزار مرتبه ناخن به دل زدی
یک خارم از جگر نکشیدی چه شد تو را

می‌آید از تو بوی پریشانی ای صبا
بر زلف او اگر نوزیدی، چه شد تو را

واقف به خویش دست‌و‌گریبان شدی چو گل
بویش گر از صبا نشنیدی، چه شد تو را

مده یا رب دل بیمار کس را
مکن از زندگی بیزار کس را

بت من بعد ازین در پرده می‌باش
که کافر کرده‌ای بسیار کس را

رواج کفر گر می‌داد زلفت
میسر کی شدی زنار کس را

خدایا هرچه خواهی کن ولیکن
به این کافردلان مسپار کس را

همین باشد دعای ما فقیران
که با خوبان نیفتد کار کس را

چو شمع بزم حسنت آفریدند
مسوز از حسرت دیدار کس را

مکن ای ماه قتل‌عام در شهر
برای عاشقی بگذار کس را

ندارد تاب درد رشک واقف
نخواهم از غمش بیمار کس را

تا کی خرد ز وسوسه در خون کشد مرا
کو عشق تا ز مجهله بیرون کشد مرا

در طالع‌ام کجاست ترقی، مگر به‌ زور
گاهی عروج ناله به گردون کشد مرا

قصاب غم دگر به جفا تیزدست شد
یک پشت‌کار مانده که در خون کشد مرا

تنگ آمدم ز شهر خدایا نصیب کن
آشفته‌خاطری که به هامون کشد مرا

سرو بهشت اگر به مثل جلوه‌گر شود
دل بیشتر به آن قد موزون کشد مرا

منت ز دستگیری دونان نمی‌کشم
در خاک و خون اگر فلک دون کشد مرا

خوش گوشه‌ای گرفته‌ام از مردمان ولی
چشم کسی ز گوشه به افسون کشد مرا

واقف ز صحبت عقلا خاطرم گرفت
کو جذبه‌ای که پهلوی مجنون کشد مرا

ابر گرید به اشکباری ما
برق خندد به بی‌قراری ما

بر سر خاک ما نمی‌آیی
خاک بر فرق خاکساری ما

بار خاطر شدیم یاران را
چه ثمر داد نخل یاری ما

همچو زلفت دراز افتاده است
قصهٔ تیره‌روزگاری ما

دشمن جان ما شدی آخر
وای بر جان دوستداری ما

دامن از ما به جرم گریه مکش
نیست والله اختیاری ما

گر کنی سیر کوچهٔ زنجیر
کس نبینی به پایداری ما

ما ضعیفان مریض تصویریم
هست بی‌صوت آه و زاری ما

عزت ما همین بس است که یار
بسته واقف کمر به خواری ما

ز حد گذشت شب هجر بس که زاری ما
اجل رسید شتابان به غمگساری ما

به خاک ما نکنی ای نسیم بی‌رحمی
که مانده است در آن کو به یادگاری ما

به گریه شهرهٔ صحرا و شهر گردیدیم
چو ابر اوج گرفته است اشکباری ما

به حرف و صوت تو ناصح نمی‌شود تسکین
قرار دادهٔ عشق است بی‌قراری ما

بر آب گردش اشکیم ما سوار، ای سیل
بایست کز تو نیاید رکابداری ما

سمند تند چه می‌رانی ای خداترس
ترحّمی بکن آخر به خاکساری ما

چه جرم سرزده واقف ز من نمی‌دانم
که بسته‌اند عزیزان کمر به خواری ما

اشعار بیشتر در روزانه: غزلیات اسیری لاهیجی | غزلیات صابر همدانی

قطعات

یار بی‌آرام می‌خواهد مرا
زلف او در دام می‌خواهد مرا

دوست‌کامی‌ها نصیب دشمنان
دوست دشمن‌کام می‌خواهد مرا

رنگ عشرت بی تو آتش می‌زند جان مرا
گل به‌سان شمع می‌سوزد گریبان مرا

سینه امشب منزل پیکان جانان گشته است
زینهار ای دل نگویی سخت مهمان مرا

به دریای غمت افتاده و بیچاره گردیدم
به چندین دست و پا کردن ندیدم روی ساحل‌ها

پریدم ز آشیان خود رسیدم در قفس واقف
من از شوق گرفتاری یکی کردم دو منزل‌ها

نیم‌جانی مانده است از دوریت در تن بیا
پیش ازین دل بردی اکنون بهر جان‌بردن بیا

گر به بیداری عزیزان مانع‌اند از آمدن
همچو یوسف ای پسر یک شب به خواب من بیا

ساقیا در گردشآور جام را
عزل فرما گردش ایّام را

گر طمع در شکّرت کردم مرنج
آدمی خورده است شیر خام را

تا معتقد به سبحهٔ صد دانه‌ایم ما
یعنی مرید گریهٔ مستانه‌ایم ما

ای عقل دست در سر زنجیر ما مزن
دیوانگان گیسوی دیوانه‌ایم ما

هیچ از گریهٔ عشاق اثر نیست تو را
کوه تمکینی و از سیل خبر نیست تو را

گرچه از درد دلم آه خبر می‌آرد
چه ‌کنم آه کزین درد خبر نیست تو را

تهمت مستی است چون نرگس من ناکام را
ساقی دوران به دستم داده خالی جام را

سخت مشتاقم به خوش‌چشمان گلشن ای صبا
دیده‌بوس از من رسانی نرگس و بادام را

شمع‌سان شب همه شب گریه بوُد کار مرا
کاهش جان شده این دیدهٔ بیدار مرا

دوش رفتی به عیادت سر بالین رقیب
ساخت دلسوزی بی‌جای تو بیمار مرا

قطعات

رباعیات

یا رب به فقیریم ترحم فرما
یا رب به اسیریم ترحم فرما

در طفلی و جوانیم کردی رحم
اکنون در پیریم ترحم فرما

ای مایهٔ ناز من ترحم فرما
بر عجز و نیاز من ترحم فرما

دل سوخت گداخت جان ز بی‌رحمی تو
بر سوز و گداز من ترحم فرما

عشقت ز دیارها برآورد مرا
شوق تو ز یارها برآورد مرا

اما بعد به پیشیم آمد ز قضا
کاری که ز کارها برآورد مرا

گردید وداع یار واجب ما را
شد دوری ازان نگار واجب ما را

دارالحزن است از رقیبان کویش
هجرت شده زین دیار واجب ما را

گفتی که مبین تو صورت زیبا را
مشنو زنهار صورت روح‌افزا را

ناصح تو خود انصاف بفرما چه کنم
گوش شنوا و دیدهٔ بینا را

رفتم بر یار و قدر نشناخت مرا
وز لطف به یک دو حرف ننواخت مرا

من گفتهٔ او را ز کری نشنیدم
این گوش گران طرف سبک ساخت مرا

خوار آنکه تو از نظر فگندی او را
زار آنکه تو از نظر فگندی او را

برداشتنش کجاست مقدور کسی
یار آنکه تو از نظر فگندی او را

زان ذوق جفا که در سرشت است مرا
بیداد شکرلبان بهشت است مرا

خشتی که زنند بر سر من این قوم
شیرین مانند شیر خشت است مرا

تا مهر رخ تو در نظر بود مرا
هر شام ز روشنی سحر بود مرا

آمد شب هجر بی‌خبر در سر من
زین روز سیاه کی خبر بود مرا

این دل باشد دلیل در راه خدا
این دل بلد است کعبهٔ مقصد را

زنهار که از شرابش آلوده مکن
بیکار ز آب می‌شود قبله‌نما

ای هم‌نفسان که یار غارید مرا
آن روز که تابوت برآرید مرا

اول زیر زمین سپارید مرا
آنگه به رحمتش گزارید مرا

غزلیات ناتمام

ای هر سر موی تو رگ جان دل ما
شیرازهٔ اوراق پریشان دل ما

ناکرده به گلشن به گریبان گل عیشی
صد خار غم آویخت به دامان دل ما

چسبان نشود بر تن ما جامهٔ شادی
تا هست غمت دست و گریبان دل ما

صد سلسله از زور جنون پاره نمودیم
تا زلف تو شد سلسله‌جنبان دل ما

دل‌ نام عزیزی که تو بردی به اسیری
خوارش نکنی جان تو و جان دل ما

غارتگری آغاز نمودند چو ترکان
بردند نخستین سر و سامان دل ما

چه غم گر غمش ناتوان کرد ما را
که کاهیدن جسم جان کرد ما را

چه گوییم ما شکر پیر خرابات
به یک جرعهٔ می ‌جوان کرد ما را

دعاگوی سودای زلف بتانیم
که فارغ ز سود و زیان کرد ما را

به نزدیک او می‌نشینیم در بزم
گرانقدر گوش گران کرد ما را

چه احسان به ما کرد چرخ مقوّس
که پیش خدنگش نشان کرد ما را

اشارات ابروی آن شوخ پرکار
به آنی اشارات‌دان کرد ما را

نکشد یار از غرور مرا
کشتن خویش شد ضرور مرا

نمک‌ خنده‌اش چو یاد آریم
گریه می‌آورد به شور مرا

زاری‌ام بر تو دست خواهد یافت
نیست هرچند دستِ زور مرا

غیر از شکّر تو کام گرفت
خوردن زهر شد ضرور مرا

کرد دیوانه ساق خوبانم
سنگ باید زد از بلور مرا

همچو سوغات می‌فرستد چرخ
محنت غم ز راه دور مرا

دل ز رنج سفر عشق خراب است مرا
چشم چون آبله زین راه پر آب است مرا

الله الحمد که بر رغم حریصان جهان
در نظر سر به سر این بحر سراب است مرا

شب هجران تو در گریه چو شمعم سرگرم
با چنین حال کجا فرصت خواب است مرا

بوسه‌ای دادی و انداز رمیدن کردی
ای دغاباز مرو با تو حساب است مرا

می‌کنم جزوکشی پیش ادیب عشقت
در بغل از دل صدپاره کتاب است مرا

دود آه جگر من نشود کم یا رب
که خوشاینده‌تر از بوی کباب است مرا

نمک خوان دل فگاران است
شور اشعار عاشقانهٔ ما

خویش را زودتر رسان ای سیل
چشم بر راه توست خانهٔ ما

زلفت آشفت و از پی سودا
شاخ در شاخ شد بهانهٔ ما

خانه را سیم گل کنیم مگر
آمد آن سیمبر به خانهٔ ما

زلف را می‌دهی به دست رقیب
نه‌ای آگه ز درد شانهٔ ما

ای بهشت از تو در دو دیده و دل
دوزخ آتش برد ز خانهٔ ما

اشعار بیشتر در روزانه: غزلیات یغمای جندقی | اشعار ملا احمد نراقی

غزلیات ناتمام

خوگر وصل چه داند غم مهجوری را
دور دارید ز من هم‌نفسان دوری را

نام تقوی نتوان بُرد به‌ جایی که تویی
چشم مست تو درد پردهٔ مستوری را

زهرها جمله شکر گشته ز شیرینی تو
عشوه‌ای کن که ز بختم ببرد شوری را

بس که در طبع دوا درد مرا تأثیر است
داغ من ساخت نمک مرهم کافوری را

گر به این رنگ کنی جلوه به گلشن روزی
رشک روی تو کند زرد گل سوری را

چشم بد دور تویی یوسف ثانی امروز
بوی پیراهنت از دیده بَرَد کوری را

چون نی نساخت همدمی هیچ‌کس مرا
نالم اگر مسیح بود همنفس مرا

نو آمدم به دام تو زودم چه می‌کشی
بگذار یک دو روز به کنج قفس مرا

کاهیده‌ام ز ذوق چمن بلبلی کجاست
کز بهر آشیان ببرد همچو خس مرا

با آنکه مقتدای صف عاشقان شدم
پنداری از جماعهٔ اهل هوس مرا

صاحبدلان ز محنت همره فغان کنید
یاد است این سخن ز زبان جرس مرا

کاسد متاعِ رشتهٔ بازارِ هستی‌ام
یوسف اگر شوم نخرد هیچ‌کس مرا

کی دلِ خشنود می‌باید مرا
جان غم‌فرسود می‌باید مرا

دردمندم لاعلاجم جان به لب
بوسه‌ای ده زود می‌باید مرا

پاره‌ای زان دل که از من برده‌ای
هست اگر موجود می‌باید مرا

تا کنم موم آن دل آهن‌پرست
معجز داود می‌باید مرا

تا ستانم بوسه‌ای از ساعدش
طالع مسعود می‌باید مرا

تا شوم در مجلس غم روشناس
روی اشک ‌آلود می‌باید مرا

بس که در هر صورت آزار است دامنگیر ما
بستر بیمار گردد صفحهٔ تصویر ما

سختگیران جهان هرجا که بوده است آهنی
گرد کردند از برای حلقهٔ زنجیر ما

از چه می‌گردی به گرد غنچهٔ ما ای صبا
از شکفتن ننگ دارد خاطر دلگیر ما

ما خراب از زهد گردیدیم ساقی همّتی
سبحه را گل کن به می خواهی اگر تعمیر ما

بعد مردن از هوای سرو بالای کسی
طوق قمری می‌شود هر حلقهٔ زنجیر ما

چشمش از یک نگاه کشت مرا
این بلای سیاه کشت مرا

صبر از آه یک نفس نکند
دل بی‌صبر آه کشت مرا

روز و شب بر در تو می‌آیند
رشک خورشید و ماه کشت مرا

شکوه کردم برش ز حال تباه
او به حال تباه کشت مرا

بر سرم لشکری نتاخته است
شاه مژگان‌سپاه کشت مرا

سؤال ۱: واقف لاهوری کیست و جایگاه او در شعر فارسی چیست؟

پاسخ: حکیم نورالعین بتالوی متخلص به واقف لاهوری (درگذشته ۱۱۹۰ قمری/۱۷۷۶ میلادی)، شاعر پارسی‌گوی سبک هندی در قرن دوازدهم است. او با وجود توانمندی و سبک خاص خود، در میان عامه کمتر شناخته شده است. از او به عنوان یکی از قوی‌ترین نمایندگان سبک هندی یاد می‌شود که غزل‌هایش مضامین ناب و اصیلی دارد که از تکرار و تقلید به دور است .

سؤال ۲: مضامین عاشقانه در اشعار واقف لاهوری چه ویژگی‌هایی دارند؟

پاسخ: واقف در غزلیات عاشقانه‌اش، عشق را با تصاویر بدیع و زبانی ساده بیان کرده است. او از دلبری و بی‌اعتنایی معشوق، عاشق‌های رند و سرگشته، و تناقض میان عقل و عشق سخن می‌گوید. نمونه‌ای از این نگاه در بیت زیر دیده می‌شود که در آن عاشق، خود را دیوانه‌وار اسیر چشم و ابروی معشوق معرفی می‌کند :

سؤال ۳: درون‌مایه‌های عرفانی و قلندری در شعر واقف چگونه نمود پیدا کرده است؟

پاسخ: واقف که خود اهل سیر و سلوک بوده، مقامات و احوال سالک را در اشعارش بازتاب داده است. او از رندی، قلندری و دوری از تعلقات دنیوی سخن می‌گوید و زاهدان ریاکار و صوفیان ظاهرنما را به شدت نکوهش می‌کند. دوری او از درگاه شاهان باعث شده اندیشه‌اش استقلال داشته باشد و مفاهیم عرفانی و عاشقانه را با مهارتی کامل در هم بپیوندد

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.