اشعار فتحعلی‌شاه (شعرهای زیبا و خواندنی از دومین پادشاه قاجار)

بررسی اشعار فتحعلی‌شاه قاجار، دومین پادشاه قاجار. از ترکیب‌بندهای عاشورایی و مناقب اهل‌بیت (ع) تا مدایح و اشعار باستان‌گرایانه‌اش که هویت دوگانه‌ی او را به عنوان پادشاهی شیعی‌مذهب و میراث‌دار شاهان باستان ایران به تصویر می‌کشد. 📜

اشعار فتحعلی‌شاه (شعرهای زیبا و خواندنی از دومین پادشاه قاجار)

فتحعلی‌شاه قاجار، که از او با عنوان «خاقان» در عرصهٔ شعر و ادب یاد می‌شود، در زمرهٔ پادشاهان شاعر ایران است که با وجود اشتغال به حکومت، دیوانی پربار از خود بر جای نهاد. اگرچه امروزه کمتر به اشعار او پرداخته می‌شود، اما حدود ۳٬۵۰۰ بیت از سروده‌های او در قالب‌های غزل، قصیده، ترکیب‌بند، مثنوی و رباعی بر جای مانده است . در این بخش از سایت، مجموعه‌ای از اشعار خواندنی و زیبای فتحعلی‌شاه را گردآوری کرده‌ایم تا با زبانی غیر از زبانِ خشکِ تاریخی، با لایه‌های پنهانِ کلامِ این شاهِ شاعر، آشنا شویم؛ از غزل‌های عاشقانه‌اش که یادآور سبک حافظ و سعدی است، تا ترکیب‌بندهای سوزناک عاشورایی و مدایحِ مذهبی‌اش که نشان‌دهندهٔ ارادت او به اهل‌بیت (ع) است. هدف آن است که خواننده، با این گزیدهٔ ناب، طعمِ شیرینِ شعرِ دورهٔ بازگشت ادبی را بچشد و با وجوهِ کمترشناخته‌شدهٔ این پادشاهِ هنرمند، آشنا شود.

فهرست موضوعات این مطلب

غزلیات خاقان

دور از رخ گلفام تو در سینه دارم خارها
درد تو با جان و دلم تا حشر دارد کارها

از مهر روی گل‌رخان در سینه دارم خارها
آتش به جان و دل زنند این آتشین رخسارها

بر روی ما ای باغبان بگشا درِ گلزارها
تا کی به حسرت بنگریم از رخنهٔ دیوارها

هرگز نکردی تو وفا بر وعده‌‌ای ای بی‌وفا
در بی‌وفایی‌ها تو را من آزمودم بارها

وصلت کجا روزی شود روزی مرا ای دل‌ستان
جان داده مشتاقان بسی از حسرت دیدارها

مانند تو یوسف رخی پیدا نخواهد شد دگر
هر چند با نقد روان گشتیم در بازارها

بر عاشقان خسته‌دل زآن لب ببخشا شربتی
افتاده بین بر خاک ره از هر طرف بیمارها

از حسرت کوی بتان خاقان بود نالان همی
مانند بلبل روز و شب از دوری گلزارها

کشت از یک نگهی دیدهٔ خون‌خوار، مرا
زنده کرد از سخنی لعل شکربار، مرا

از کمندش نتوان تا به قیامت رستن
آن که از روز ازل کرد گرفتار مرا

بارها جان به رهش دادم و از من نگرفت
کشت آخر به همین حسرت دیدار مرا

شادم از کشته شدن زآن که به عالم گویند
کشت از جرمِ وفا یار وفادار مرا

گفت خاقان ز غمت ای غم تو شادی دل
نیست در هر دو جهان غیر تو غم‌خوار مرا

گذری جانب حسرت نگری نیست تو را
حسرت این است که بر ما گذری نیست تو را

ای که از روز قیامت سخنی می‌گویی
گوییا از شب هجران خبری نیست تو را

در رهش جان بده و دل به سلامت برهان
که ز سودای کریمان ضرری نیست تو را

زآن ملامت که کنی بر تو ملامت نکنم
زآن که بر منظر خوبان نظری نیست تو را

اشک را قاصد گویش کنم ای ناله بمان
زآن که صد بار تو رفتی اثری نیست تو را

صد رهم کنج قفس از تو بهشت ای گلشن
زآن که بر خانهٔ صیاد دری نیست تو را

گفت خاقان به صنوبر که به پایت میرم
چه نهالی که بجز دل ثمری نیست تو را

رفتی اگر از مقابل ما
رفتی و نرفتی از دل ما

خرمن خرمن غم دل ما
این است ز عشق، حاصل ما

شد تیره چو روزِ روزه‌داران
بی‌شمع رخ تو محفل ما

بگشایی اگر گره ز زلفت
حل می‌شود از تو مشکل ما

با داغ تو چون رویم جانا
جز لاله نروید از گل ما

در عشق تو سعی ما عبث بود
بی‌حاصلی‌ است حاصل ما

خاقان نه گل است این که خون است
جوشیده هم از گلِ دل ما

خنجر دیگری بزن صید به خون تپیده را
ور بکشی روا بود بندهٔ زر خریده را

پادشه شکرلبان بندهٔ بی‌نوای تو
از ستمت کجا برد پیرهن دریده را

بر سر کشتهٔ غمت گر تو شبی قدم نهی
فرش رهت کنم بتا مردمک دو دیده را

ای بت سیم‌تن دگر کاکل دل‌فریب تو
باز به دام می‌کشد مرغِ دلِ رمیده را

از سر کشتگان خود از پی قتل دیگری
باز به ناز می‌کشد دامن خون‌کشیده را

جامه به تن قبا کند بلبل بی‌نوا چو من
بیند اگر به گلسِتان آن گل نورسیده را

مطالب مشابه: غزلیات عاشقانه و مراثی عاشورایی صفایی جندقی | اشعار جیحون یزدی

غزلیات خاقان

جمالینک آفتاب عالم‌آرا
برینک سیم و یور کدور سنگ خارا

بو صیادنک قولندن صید چقماز
ایلر بو صید مسکینه مدارا

لب لعلنک حیات جاودان دور
سن اولندک عیسی و عالم نصارا

تو کردیم جانیمی جابیندا هر دم
اگر کایندا اولسیدی گوارا

خدنگ غمزه سی جوشن گسل دور
کمند عنبرینی مشک سارا

کمینه چاکرنگ خاقان کیم اولدی
سکندر چاکری دربانی دارا

چشم مستت دور می‌گردد دل دیوانه را
باز ساقی می‌کند لبریز این پیمانه را

خوش‌پسند خوب‌رویان شد دل اما ای عجب
پادشاهانِ خانه می‌سازند این ویرانه را

می‌کشد هر سو کشان و می‌برد هر سو دوان
بسته در زنجیر زلفش این دل دیوانه را

تا به صبح روز محشر برندارد سر ز خواب
هر که از من بشنود امروز این افسانه را

انتظار مقدمت دارم بنه بر دیده، پای
خانه خالی کرده‌ام هم خویش و هم بیگانه را

چاره دیوانه زنجیر است و آن زنجیر زلف
می‌کند دیوانه‌تر هر دم من دیوانه را

گر نسوزانی تو خاقان را، جفایی کرده‌ای
سوختن زیبنده شد روز ازل پروانه را

دوا به لعل تو کردیم درد پنهان را
به کفر زلف تو دادیم دین و ایمان را

چه جوهری که ز لطف تو عالمی شادند
امید بر کرمت کافر و مسلمان را

ز سحر غمزه به هم بسته‌ای تماشا کن
به زلف های پریشان دل پریشان را

نهفته بود به ظلمت ولی دهان تو کرد
عیان به چشمهٔ خورشید آب حیوان را

بجز تو دل نسپارم به کس که نتْوان داد
به دست اهرمنی خاتم سلیمان را

به خاربستِ مژه ضبظ گریه نتوان کرد
به خار و خس نتوان بست راه طوفان را

تو پای از سر ِمن تا کشیده‌ای، دستم
ز دست می‌ندهد الفت گریبان را

قدم بنه به سر خاک من که می‌خواهم
دمی به روی تو روشن کنم شبستان را

جهان مسخر تو بی‌سپاه و بی‌حشم است
به یک کرشمه گرفتی چو ملک خاقان را

بنشست به بر نگارم امشب
برخاست غم از کنارم امشب

بگشاد میان نگارم امشب
باز آمده در کنارم امشب

از بحث مرا امید نَبْوَد
از یار امیدوارم امشب

بودم چو هلال زار ناگاه
شد ماه‌رخی دچارم امشب

شد نعمت وصل یار روزی
من شاکر کردگارم امشب

از نرگس مست پر خمارش
در مستی و در خمارم امشب

از بهر نثار یار خاقان
جان دادم و شرمسارم امشب

پرنیان افکنده‌ای بر آفتاب
«حیف باشد بر چنین صورت نقاب»

هر که دید آن چشم مست نیم‌خواب
خواب را دیگر نمی‌بیند به خواب

طلعت گلگون و چشم مست تو
رنگ از گل برد و مستی از شراب

صبح‌دم بر گلسِتان گر بگذری
از خجالت می‌چکد از گل گلاب

خوب‌رویانِ پری‌پیکر بسی
دید خاقان، کرد محمود انتخاب

بر رخ چون ماه برافکن نقاب
تا نشود روی‌سیه آفتاب

حاجت میخانه و پیمانه نیست
مست می عشق نخواهد شراب

گریه‌کنان دیده ز سوز جگر
اشک‌فشان بر سر آتش کباب

گوش بده تا شنوی از دلم
در غم خود نالهٔ چنگ و رباب

عشق تو جا در دل ویران گرفت
منزل گنج آمده کنج خراب

منع مکن از سر راهت مرا
صبر ز شکّر نتواند ذُباب

خواب حرام است به خاقان دگر
زآن که شده نرگس تو نیم‌خواب

ماه تابان است طالع گشته این یا آفتاب
یا برافکند از رخ چون ماه، ماه من نقاب

سوختم از وصل چون آن مه درآمد از درم
گوییا خورشید آمد در کنارم بی‌حجاب

احتیاج ساقی و میخانه و خمّار نیست
نیست مستی در جهان خوش‌تر ز ایام شباب

مرغ دل از دام زلفت چون تواند شد رها
هست در هر حلقه از زلف تو صدها پیچ و تاب

من نه تنها پای‌بند زلف مشکین توام
طرهٔ طرار تو دام ره شیخ است و شاب

قامتم چون چنگ و افغانم رباب از هجر دوست
چون گشاید دل مرا از نالهٔ چنگ و رباب

مردم از می مست می‌باشند و خاقان مست وی
عاشقان از عشق مست و می‌گساران از شراب

بندهٔ خط شده مشک ختنت
چاکر لعل عقیق یمنت

دهنت تنگ‌تر از دیدهٔ مور
دل من تنگ‌تر است از دهنت

دور باد از سر کویت اغیار
نرسد صرصرِ دی بر چمنت

از غم روی تو ای مه افتاد
یوسف مصر به چاه ذقنت

ناله را پای به کویت باز است
گر به دامان نرسد دست منت

گوییا از دهن ما گویی
سخت شیرین شده

چو او رفت از پی‌اش جانم روان است
زمام جان به دست ساربان است

جرس را این همه آه و فغان نیست
دلی گویا میان کاروان است

به کویت هر که ای جان، جان سپرده است
ز شور روز محشر در امان است

فکنده سایه بر تو چتر شاهی
چو ماهی کآفتابش سایبان است

نهادی بر زمین تا پای از ناز
زمین را نازها بر آسمان است

نشسته بر رخت تا ظلمت خط
چو آب زندگی اشکم روان است

نهان در پیرهن خاقان تن او
گلی گویا به زیر پرنیان است

ای قرعهٔ سلطنت به نامت
دل‌های شهان اسیر دامت

محمود، غلام بندهٔ تو
شاهان همه بندهٔ غلامت

یک‌ ران فلک به زیر پایت
چون توسن بحث گشته رامت

برخیز که طرفه رستخیزی‌ست
از جلوهٔ سرو خوش‌خرامت

آید به زمین مسیح از چرخ
گر بشنود ای پسر کلامت

سرگشته خِضِر به کوه و وادی
از حسرت جرعه‌ای ز جامت

باز این دل خسته چون کبوتر
پرواز کند به گرد بامت

جستیم بسی ولی ندیدیم
جز در دل بی‌دلان مقامت

دیگر مطلب ز چرخ کامی
خاقان لب اوست تا به کامت

این دشمن جان عاشقان کیست
این آفت دل، بلای جان کیست

این برق عنان جوان که هستند
پیران ز پی‌اش دوان دوان، کیست

این بت که ز پای تا سران است
گویید خدای را که آن کیست

نالم به درِ تو و نگویی
این خستهٔ زار ناتوان کیست

این بسته‌کمر به قتل خاقان
شمشیر جفاش بر میان، کیست

قامت موزون تو قد صنوبر شکست
خندهٔ شیرین تو قیمت شکّر شکست

ماه قصب‌پوش من طرفه کله برنداشت
زلف سمن‌سای او غالیهٔ تر شکست

طره پرچین او بوی ز سنبل ببرد
کاکل مشکین او رونق عنبر شکست

از می ساقی مست بوته نمودم بسی
باز از آن لب مرا توبهٔ دیگر شکست

چون به غضب برنشست آن شه خوبان به تخت
افسر خاقان گرفت بر سر قیصر شکست

چاک نگردد چه سان سینه که آن ترک‌چشم
از مژه در وی بسی دشنه و خنجر شکست

ساقی بی‌رحم چون دور به خاقان رسید
هم می پیمانه ریخت هم خم و ساغر شکست

مطالب مشابه: اشعار ناصرالدین شاه قاجار | اشعار ملا هادی سبزواری

غزلیات خاقان

تو را به صحبت دیو ای پری چه آهنگ است
اگر ملک شودت هم‌ نشین از او ننگ است

سراغ گمشده دل کردم ای صنم چندان
اشاره کرد به آن طره‌ای که شب‌رنگ است

مرا چه روز و چه شب حال من چه می‌پرسی
ز دوری تو شب و روز من به یک رنگ است

دلم به پیش تو و مهر تو به پیش من است
میانهٔ من و تو گر هزار فرسنگ است

ز آه و ناله خاقان به روز و شب آخر
دل تو نرم نشد جان من! مگر سنگ است

دلبرا نوبت دلداری‌هاست
صنما وقت وفاداری‌هاست

برد لیلی‌وشی از من دل و جان
ای جنون نوبت سرشاری‌هاست

یار رفت از بر و ماندم مهجور
بخت هی وقت مددکاری‌هاست

یار با غیر به می خوردن شد
باز دل نوبت خون‌خواری‌هاست

می‌دهد باده ز لعل لب خود
می‌کشان اول هشیاری‌هاست

یار امشب به برت می‌آید
دیده هی نوبت بیداری‌هاست

شده خاقان ز فراقش بیمار
دوستان وقت پرستاری‌هاست

آن کعبه نخواهم رفت چون کعبهٔ من آن کوست
آن قبله نخواهم دید چون قبلهٔ من آن روست

گردیده دماغ جان خوشبوتر از آن کاکل
آن کاکل مشکینت گویا گل عنبربوست

لعل لب جانان است یا پستهٔ خندان است
یا درج عقیق است این یا غنچهٔ تو بر توست

افتاده گره در کار زین سان که سیه‌روزم
والله از آن چشم است بالله از آن ابروست

خاقان ِستم‌دیده روزان و شبان گوید
یاران چه کنم یارم بی‌رحم بتی بدخوست

سرو قد تو که نونهال است
آرایش گلشن جمال است

خون دل من بخور که چون می
در مذهب عاشقان حلال است

شب‌رنگ خط تو چون عیان شد
خورشید رخ تو را زوال است

از روی تو چشم بد شود دور
حسن تو به سر حد کمال است

این طرفه مهی‌ست ای عزیزان
خورشید خجل از این جمال است

زنگی بچه‌ای شکرفروش است
یا بر شکرین لب تو خال است

تو در بر و باز حیرتم هست
کاین وصل تو است یا خیال است

غیر از تو به کس نمی‌دهم دل
دل از تو گرفتنم محال است

ابروی تو دید و گفت خاقان
این ماه تمام را هلال است

زار گریم که مرا یار وفادار برفت
چون نگریم ز وفا کز بر من یار برفت

دل نمانده است مرا از غم هجرش آری
بی‌دلم زآن که مرا دلبر و دلدار برفت

کار من گریه و زاری بود آری ور نه
چه کنم گر نکنم کار من از کار برفت

آن که صد بار دلم هر نفسی زو خوش بود
آه کز پیش من زار به یک بار برفت

شده‌ام وحشی و رم می‌کنم از آدمیان
تا مرا مشک‌فشان آهوی تاتار برفت

این سیه‌روز نسوزد به چه سان همچون شمع
کامشب‌اش روشنی شمع شب تار برفت

آخر آن دل که وفای تو در آن ساکن بود
در غمت خون شد و از دیدهٔ خون‌بار برفت

قطعات فتحلعی شاه قاجار

خط عیان گشت و زلف گشت نهان
خط مگو طرفه عنبری اشهب

حسن دیگر به روی تو افزود
ماه رویت برون شد از عقرب

چه شکر گویمت ای رشک ماه کنعانی
که از تو گشت بد روزگار بر من خوب

شبم که بود ز هجرت چو دیده یوسف
کنون ز وصل تو آمد چو دیده یعقوب

شنیدم چو از باده بگرفت کام خودش
چه خوش گفت آن شاه مالک رقاب

قدح در کف مشتری بی‌حجاب
سهیلی است در پنجه آفتاب

آن کاتبی که کرده رقم خط به روی تو
بسیار خط روی تو زیبا نوشته است

در حیرتم چنان که مگر منشی قضا
بر روی مهر خط چلیپا نوشته است

آن دل‌فریب از ره دلجویی و وفا
گفتی که دل ز دست تو ای بی‌نوا که برد

دزدم نه کاکل است که در قید کرده‌ای
دانم که غمزه برد ندانم که را سپرد

می‌تراشد از گل روی تو خط عنبرین
یا که تیغ از برگ گل او آب‌گیری می‌کند

طرفه دلاکی‌ست این دلاک روح‌افزای تو
عاشقان را از کرم او دستگیری می‌کند

بلبل به نوحه گفت به من دوش در چمن
گل شد ز گلستان و گلستان خراب شد

هر بلبلی به ماتم گل گریه می‌کند
از سوز نغمه‌اش دل عالم کباب شد

پژمرده گشت برگ درختان چو بخت پیر
آمد زمان پیری و عهد شباب شد

گویا که پور زال ره نیستی گرفت
باز این چمن ز سطوت بهمن خراب شد

خاقان ز بس که بلبل بی‌دل ز غم گریست
نه آسمان به بحر سرشکش حباب شد

مطالب مشابه: اشعار ملا احمد نراقی | اشعار محیط قمی

قطعات فتحلعی شاه قاجار

زائر خانه حق دردکشان
از حرم پیرمغان می‌آید

بسته زنار و گسسته تسبیح
دل و دین داده به جان می‌آید

رو نهاده است به اسلام ز کفر
هر قدم شکرکنان می‌آید

تا کند چهره ز می گلناری
طلب هر دو جهان می‌آید

به بر پیر مغان مژده برید
شیخ ما نعره‌زنان می‌آید

بس که از چرخ جفا دیده به عجز
پیش ساقی به امان می‌آید

عمر را کرده به تقوی ضایع
این دم افسوس‌کنان می‌آید

داده سجاده برهمن می‌ ناب
شحنه را طعنه‌زنان می‌آید

می‌رسد مست نگه کن خاقان
دل و دین داده چه سان می‌آید

به روز وصل تو خواهم گرفت دوران را
تمام زهر هلاهل گرم به جام کند

به وصل یار رسیدم دگر چه خواهد کرد
بگو به چرخ که شمشیر در نیام کند

اگر تمامی اجزای چرخ را یک سر
به انتقام تو از بهر من حسام کند

بگو به چرخ که با من تقاص نتواند
هزار سال اگر فکر انتقام کند

گفتی که به پا بگیر دل را
اینقدر مکن فغان و فریاد

گیرم که دل از کفت گرفتم
بر یار دگر نمی‌توان داد

خود فکر بکن که می‌تواند
بنده شود آن که گشت آزاد

به تنهایی دلم بر جیش هجرت
خودش را زد مگو دیوانگی کرد

سپاه هجر را از پیش برداشت
گر از حق نگذری مردانگی کرد

آب روان و سبزه و مهتاب در چمن
خوبان در آن چو سنبل و نسرین و یاسمن

خاقان بنوش باده علی رغم روزگار
از دست یار شیشه‌ اندوه و غم شکن

رباعیات

این گل رخ یار گلعذاری بوده است
این نرگس چشم مست یاری بوده است

این لاله غرق خون که اندر باغ است
دل باخته‌ای و داغداری بوده است

خط آمد و گرد عارض یار گرفت
از یار کناره یار و اغیار گرفت

دیدی که ز بیداد تو در آخر کار
از آه من این آینه زنگار گرفت

در پیش تو هیچ رنگ را زنگی نیست
شمشیر مکش که با توام جنگی نیست

خواهی که اگر تمام عالم بکشی
تو پادشهی ز تیغ تو ننگی نیست

خاقان که ز هجرت اشک گلگون می‌ریخت
وز تیغ غمت ز چاک دل خون می‌ریخت

خونی که ذخیره داشت اندر دل ریش
دیدم که ز چشم خویش بیرون می‌ریخت

از خون دلم سرشک گلنار شده است
این چشمه ببین که رشک گلزار شده است

من جان به بهای وصلت آرم گویم
زالی‌ست که یوسفی خریدار شده است

یاری دارم که جور و کین کار وی است
جان زار وی است و دیده خونبار وی است

گویند به من که دست از این کار بدار
دل را چه کنم که دل گرفتار وی است

افسوس که آن نگار سرمست برفت
ماهی که به دام بود از شست برفت

فکر من زار غمگساران مکنید
کز رفتن او دل من از دست برفت

شوخی که زلف ماه او هاله گرفت
از بت گل رویش صفت لاله گرفت

من از بت شوق خال او می‌سوزم
کام از لب جانفزاش تبخاله گرفت

مثنوی

یکی زد طعنه بر مجنون دل‌ریش
که تا کی می‌زنی بر دل ز غم نیش

جوابش داد کای از عشق جاری
ز دلداری نخوردی زخم‌کاری

خدنگی بر دلت نامد ز شستی
نیفتادی ز پا از دست دستی

نکردی در بیابان روز شب‌ها
ندیدی در تن خود تاب تب‌ها

چو من هرگز نکردی خاره بالین
چو من خوابت نیامد خواب شیرین

چو مجنون با دل غمگین پرخون
نگشتی روز و شب بر کوه هامون

همانا شور شیرین بر سرت نیست
حدیث عشق لیلی باورت نیست

بگفتا گو برایم کیست لیلی
که بی‌او نیست خاطر را تسلی

بگفتا آن که چشمش فتنه‌خیز است
از این شوریده دانم در گریز است

بگفتا آن که بالایش بلایی‌ست
چو من صد مبتلایش مبتلایی‌ست

به رخ از خال مشکین دانه دارد
پی مرغ دلم دیوانه دارد

به طرف رو کمندی دام دل‌ها
به لب قندی چه قند کام دل‌ها

رخش گلبرگ اما تازه و تر
دهانش حقه اما پر ز گوهر

ذقن باشد حجاب لجه نور
دهان کان نمک یا پسته شور

کفل گویی ز سیم تاب میدان
سرینش خمیر از مایه جان

میان مویی که آن هم در میان نیست
شکم جسمی که آن هم کم ز جان نیست

چه گویم زآن دهان قند مکرر
مکرر گفتمش من تنگ شکر

بود چشمش چو ترک مست جان‌گیر
که از آن رو به دست اوست شمشیر

مرا جان بر لب آمد از فراقش
دلم خون است دائم زاشتیاقش

چنان از درد شرح قصه کردش
دل ناصح به درد آمد ز دردش

تو خاقان گر به دل داری غم خویش
به چشم خویشتن داری نم خویش

مدامت گریه باید پیشه باشد
نه از حرف کست اندیشه باشد

مطالب مشابه: غزلیات جهان ملک خاتون | اشعار صامت بروجردی

مثنوی

دل باخته‌ای و مستمندی
افتاده به دام صیدبندی

اندر چمنی شده گذارش
با خوش صنمی فتاد کارش

بوسید به پیش او زمین را
بگرفت عنان نازنین را

گفت ای دل و جان من فدایت
سر‌ها به فدای خاک پایت

خواهی به کجا شدن روانه
ای تیر تو از اجل نشانه

گفتا هوس شکار دارم
صیدافکنی است شغل و کارم

گفتا به شکار صید انداز
آن بی‌پر و بال صید شهباز

چه صید کنی در این چمن کو
گفتا که تذرو و یا که تیهو

شاهی تو که هست گاه نخچیر
نخچیر تو اردشیر یا شیر

آزاده‌دلان همه به قیدت
طاووس بهشت جمله صیدت

آهوی حرم بود شکارت
پابست کمند آبدارت

ای باد صبا اگر توانی
با پرده‌نشین گلم نهانی

بر گوی که گفت بنده خاقان
ای دلشده از فراق جانان

داد از ستم جداییت داد
از دوری تو فغان و فریاد

ای وای که زارم از فراقت
آزرده ز درد اشتیاقت

ای دلبر مه رخ خجسته
ای مرهم خاطر شکسته

آید چو شب وصال یادم
فریاد برآید از نهادم

از بس که ز فرقت تو زارم
شب‌هاست فغان و ناله کارم

ای مایه زندگانی من
ای همدم و یار جانی من

آن چشم که دیده تو دیده است
اکنون ز جداییت سفید است

آن رو که به پات هر دمی سود
آن دست جعد‌هات بگشود

بشکست جدایی تو رنگش
کرده است غم تو زیر سنگش

آن لب که مدام بر لبت بود
یا بر سر سیب غبغبت بود

تبخاله زد از غم فراقت
در تاب شده ز اشتیاقت

ای آفت جسم و جان خاقان
ای فتنه روزگار و دوران

کی‌ می‌شود ای مه قصب پوش
قد تو کشم چو جان در آغوش

کی می‌شود آن رخ نکو را
هم زلف سیاه مشک بو را

بینم ز پی نظاره کردن
چون طوق در آورم به گردن

ای مه رخ دلبر ختایی
دانای رموز آشنایی

قربان دو چشم شوخ مستت
از پای فتاده‌ام ز دستت

ای دلبر بی‌قرینه من
ای مرهم داغ سینه من

دور از تو چو خون دل گشایم
این تازه غزل همی‌سرایم

سؤال ۱: فتحعلی‌شاه چه تخلصی در شعر داشته و دیوانش چه ویژگی‌هایی دارد؟

پاسخ: با تخلص «خاقان» شعر می‌سرود و دیوان اشعارش را به همین نام («دیوان خاقان») تنظیم کرده‌اند. نسخه‌هایی از این دیوان که در حدود ۱۳۰۰ بیت دارند، شامل قالب‌های غزل، قطعه، ترکیب‌بند و رباعی هستند. برخی نسخه‌ها نیز در دوره‌ی زندگی او با تذهیب و نگارگری درخشان، به عنوان تحفه به پادشاهان خارجی هدیه داده می‌شدند

سؤال ۲: اشعار عاشورایی و ترکیب‌بندهای فتحعلی‌شاه در چه فضایی سروده شده‌اند؟

پاسخ: او ترکیب‌بندهای سوزناکی در رثای امام حسین(ع) و یارانش سروده که فضای آن‌ها سرشار از اندوه، تعظیم شعائر و سوگواری است. این اشعار با واژگانی مانند «دردا که نور چشم پیمبر شهید شد» و تصاویری از «خاک کربلا» و «آتش جگر»، فضای عاطفی عمیقی دارند که باور شیعی او را نشان می‌دهد

سؤال ۳: فتحعلی‌شاه در اشعار خود چگونه به مقام حضرت علی(ع) پرداخته است؟

پاسخ: او در اشعار خود به ستایش علی(ع) به عنوان «شیر خدا» و «وصی نبی» پرداخته و با ابیاتی مانند «ای خاک‌روب درگه تو چرخ چنبری» و «ولی خدا ساقی کثر است»، مقام ایشان را برتر از تمام پادشاهان ایران باستان معرفی کرده است. او با بهره‌گیری از نمادهایی چون ذوالفقار و شیر، شجاعت و عدالت علوی را ستوده است

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.