اشعار مجذوب تبریزی / گزیده غزلیات عاشقانه و عارفانه شاعر سده یازدهم

بررسی گزیده‌ای از غزلیات عاشقانه و عارفانه مجذوب تبریزی، شاعر و عارف قرن یازدهم هجری. اشعاری که با پیروی از سبک حافظ، درون‌مایه‌های عشق، رندی و ارادت به اهل بیت (ع) را در هم می‌آمیزند. 📜

اشعار مجذوب تبریزی / گزیده غزلیات عاشقانه و عارفانه شاعر سده یازدهم

میرزا محمد بن محمدرضا تبریزی، متخلص به «مجذوب»، از عالمان، عارفان و شاعران نامدار تبریز در نیمهٔ اول قرن یازدهم هجری است که در روزگار سلاطین صفویه می‌زیست و در وسعت مشرب، سلوک عرفانی و کثرت ذوق و تصوف، به کمال شهره بود . او که در تبریز مدرسه‌ای برای طلاب داشت و شاگردان بسیاری در حلقهٔ درسش حاضر می‌شدند، دیوانی پربار شامل غزلیات، قصاید، رباعیات، مثنویات و قطعات از خود بر جای نهاد که حجم آن را بالغ بر پنج هزار بیت تخمین زده‌اند . مجذوب در سروده‌های خود، به سبک حافظ شیرازی گرایش داشت و عناصری از تعالیم مولوی نیز در اشعارش دیده می‌شود . غزل‌های او، که بخش عمدهٔ دیوان را تشکیل می‌دهند، با زبانی ساده و در عین حال لطیف، مضامین عاشقانه، عارفانه و گاه مدایح اهل بیت (ع) را در بر می‌گیرند و از نظر روح و زبان، یادآور سبک هندی و شیوهٔ شاعران پیشین است . در این بخش از سایت، ضمن ارائهٔ گزیده‌ای از غزلیات مجذوب تبریزی و تفسیر روان ابیات، به بررسی ویژگی‌های سبکی، درون‌مایهٔ عرفانی و نگاه شاعرانهٔ این شاعرِ گمنامِ آشنا خواهیم پرداخت. هدف آن است که خواننده با زبانی غیر از زبانِ خشکِ دانشگاهی، با لایه‌های پنهانِ غزل‌های این شاعرِ ارزشمند آشنا شود.

فهرست موضوعات این مطلب

غزلیات

دیده پر خون شد به دل دیگر نمیدانم چه شد
آب این سرچشمه را از سر نمیدانم چه شد

گردش چشمی به یک پیمانه هوشم برد و رفت
تا به دور افتاد آن ساغر نمیدانم چه شد

گفتمش تا دیدمت عقل و دل و دین باختم
گفت دیگر گفتمش دیگر نمیدانم چه شد

در محبت محضر عاشق دل پرداغ اوست
من از آن داغم که آن محضر نمیدانم چه شد

اضطراب روز محشر را شبی دیدم به خواب
چون بیاد آمد غمت محشر نمیدانم چه شد

تیغ اسکندر سراسر ملک دنیا را گرفت
ملک آن ملک است اسکندر نمیدانم چه شد

خیمه درویش را در سایه طوبی زدند
چتر شاهنشاهی سنجر نمیدانم چه شد

دین پاکان تا قیامت مستقیم و روشن است
منکر اعجاز پیغمبر نمیدانم چه شد

پیش از این مجذوب آهت داشت تاثیر دگر
تیغ آن تیغ است آن جوهر نمیدانم چه شد

بی‌شوق تو کی واقف اسرار توان بود
بی‌لطف تو کی از تو خبردار توان بود

مشغول تو در کعبه و بتخانه توان گشت
در ذکر تو با سبحه و زنّار توان بود

با درد تو از منت کونین توان رست
با کوه گران تو سبک‌بار توان بود

از لذّت دیدار تو گر سیر توان شد
در حلقه مستان تو هشیار توان بود

دانسته به دام تو فتادیم که چون دام
پیش تو به صد دام گرفتار توان بود

در راه تو چون کار به افتادگی‌ افتد
پیش همه کس در همه کار توان بود

رنجور تو حال دل رنجور تو داند
با درد تو از درد خبردار توان بود

با شوق دل افروز تو مجذوب توان گشت
با نور رخت قاسم انوار توان بود

مجذوب ببازی گذر عمر و تو خشنود
از عمر چرا این همه بیزار توان بود

عاشقی را بنا نباید کرد
یا حذر از بلا نباید کرد

مدعای تو گر فراغت توست
ادعای وفا نباید کرد

شکَّر شُکر را نکرده نهار
خون دل ناشتا نباید کرد

آن که پا بر سر طمع زده است
سر ز پایش جدا نباید کرد

آزمایش نکرده مردم را
آشنایی بنا نباید کرد

با گروهی که آشنا گیرند
خویش را آشنا نباید کرد

نیک را نیک دان و بد را بد
تا بگویم چه‌ها نباید کرد

با نکوکار دم نباید زد
شرم از بی‌حیا نباید کرد

یک‌زبان و دو‌دل نباید بود
شکوه‌ها از دعا نباید کرد

آه دل‌خستگان بلای خداست
این بلا را ز جا نباید کرد

دیدن روی خوب عیش دل است
عیش خود را قضا نباید کرد

دوست را تا ز خود نرنجانی
غیر را آشنا نباید کرد

شکوه از ما تو می‌کنی مجذوب
سرّ این حرف وا نباید کرد

اشعار جنید شیرازی (مجموعه شعرهای غزل و قصیده زیبای شاعر قدیمی ایرانی)

غزلیات

هر چند تماشا ز غرورش نتوان کرد
شادیم که دوری ز حضورش نتوان کرد

پیدا اگر از غایت قربش نتوان دید
کم نیز ز بسیاری نورش نتوان کرد

سودای تو دردی‌ست که درمان نپذیرد
درد تو بلایی‌ست که دورش نتوان کرد

غم نیست از آن غم که علاجش نتوان یافت
فریاد از آن دل که صبورش نتوان کرد

آن را که دل از محرم و بیگانه بریدی
دیگر ز تو بیگانه به زورش نتوان کرد

چشمی که نشد عاشق و بی‌خواب نگردید
بیدار به صد نفخه صورش نتوان کرد

آن را که خرام تو ز رفتار برآرد
از جا دگر از جلوه حورش نتوان کرد

بی‌ربط نفهمی سخن اهل جنون را
درسی‌ست که حالی به شعورش نتوان کرد

بی‌درد چه پرسی سبب گریه مجذوب
برخیز که از کار ضرورش نتوان کرد

مژده ای دل پیک جانان می‌رسد
پیک جانان است و خندان می‌رسد

پیش موری با نوازش‌نا‌مه‌ها
هدهد ملک سلیمان می‌رسد

باز بر درویش درویشان دوست
خلعت آن شاه شاهان می‌رسد

راه‌رو را تا نباشد همتی
راه دورش کی به پایان می‌رسد

بر جفای عشق اگر صبرت بود
درد بی‌درمان به درمان می‌رسد

تا به بی‌برگی نسازی با خزان
کی سر و برگت به سامان می‌رسد

صبر اگر باشد به داد عندلیب
گل گلستان در گلستان می‌رسد

چشم من آخر به فریاد دلت
گردی از درگاه سلطان می‌رسد

مطلبت هر چند دور است و بلند
دست سلطان خراسان می‌رسد

حرص بر ما کار مشکل کرده است
ور نه رزق هر کس آسان می‌رسد

تا جهان باقی‌ست از خوان کرم
قسمت گبر و مسلمان می‌رسد

هر که از سر بگذرد مجذوب‌وار
بر سرش البته جانان می‌رسد

روزی که فلک در خم چوگان تو گردد
باید دو جهان عرصه میدان تو گردد

خورشید جهان‌گیر شود نقش نگینت
چون دوش فلک تخت سلیمان تو گردد

بیدار شود فتنه غوغای قیامت
تا در دو جهان شحنهٔ دیوان تو گردد

ترک قَدَراندازِ قضا همچو قیامت
باید همه جا از پی جولان تو گردد

خورشید قیامت که زوالش نتوان یافت
آرامگهش مشرق ایوان تو گردد

در بندگیت هر که قدیم است همان است
مریخ همان بندهٔ فرمان تو گردد

از راز دل خصم که چون آتش خاراست
آگاه مگر بر گه پیکان تو گردد

عیسی که شمرده است غنیمت دم خود را
می‌خواست که تا حشر ثناخوان تو گردد

خضر از طلب چشمه حیوان نکشد دست
تا باز جوان از لب خندان تو گردد

ناچار فلک دامن گسترده بچیند
روزی که پر از نعمت احسان تو گردد

بردار نقاب از رخ و بنمای به خورشید
تا از دل و جان واله و حیران تو گردد

مجذوبِ تو نوروز و شب عید نداند
آن روز کند عید که قربان تو گردد

جلوه‌ای از قامتش تا دل تمنا می‌کند
تا قیامت آرزو خون در دل ما می‌کند

غمزه‌اش مستان‌رقم بر غارت جان می‌کشد
خنده‌اش خون در دل خضر و مسیحا می‌کند

زردی رخسار ما از راز دل پوشیده نیست
جمله را اظهار و ما را صبر رسوا می‌کند

غافل از تنهانشین بزم غم شاها مباش
عیش عالم را به کام خویش تنها می‌کند

بی‌نشانی را که نتوان داد از جایش نشان
هر که در خود گم شود البته پیدا می‌کند

جز دلت جام و جمی در انفس و آفاق نیست
دیده هم از دولت این دل تماشا می‌کند

قفل وسواس خرد را با جنون باید شکست
کی کلید این قفل درهم رفته را وا می‌کند

چرخ مینارنگ از اسباب موروثی پر است
خوشدل آن رندی که حرف جام مینا می‌کند

باده بر دیوانه در هر مذهبی باشد حلال
واعظ ما غیبت مجذوب بیجا می‌کند

خوش آن که صبح نظر بر رخ تو باز کند
حضور قلب به دست آرد و نماز کند

حضور قلب کسی را بود که در قدمت
رخ نیاز به درگاه بی‌نیاز کند

رخ نیاز کسی دارد آبروی قبول
که روی عجز به درگاه کارساز کند

که روی عجز به این در نهاد کز شادی
چنان نشد که به خورشید و ماه ناز کند

چنان نشد که شهی را به قوت زر و زور
شود نصیب که خود را ز اهل راز کند

شود نصیب آن کس غمت که با دل شاد
تو را پرستد و از غیر احتراز کند

تو را پرستد و شادی کند کسی که دلش
به روی خود در عیش از در تو باز کند

به روی خود همه کس آبروی خود خواهد
خوش آن که روی به خاک آرد و نماز کند

خوش آن که در طلب وصل یار چون مجذوب
ز هر چه جز غم یار است احتراز کند

ز هر چه جز غم یار است هر که دل پرداخت
بسا که بر رخ دولت شکفته ناز کند

اشعار عرفی شیرازی ( مجموعه شعرهای غزلیات، رباعیات و قصیده )

غزلیات

مرا هر دم به کویت شوق دل ناچار می‌آرد
نمی‌داند که بی‌تابی ملامت بار می‌آرد

چه شد سودای عشقت برد از کف صبر و هوشم را
دل آتش‌نهاد و دیدهٔ خونبار می‌آرد

کدامین سرگذشت خویش را در نامه طی سازم
جدایی بر سر عاشق بلا بسیار می‌آرد

شب هجران مگو آخر ندارد صبر پیش آور
که آخر صبح وصلت مژده دیدار می‌آرد

بنازم آن چمن‌پیرای چابک‌دست یکتا را
که هر دم نوگلی دیگر به این بازار می‌آرد

کسی جان می‌برد آخر ز دست ننگ نادانی
که اول بر کمال نقص خود اقرار می‌آرد

مده زنهار بر باد تکبر خرمن دل را
که این دریای آتش‌بار آتش بار می‌آرد

نهال آرزو شیرین نسازد کام طامع را
که گر آب حیاتش داده حنظل بار می‌آرد

دل مجذوب را خوشحال تا دیدم یقینم شد
که عشق آخر طبیبی بر سر بیمار می‌آرد

مژده ای دل که یار می‌آید
غم مخور غم‌گسار می‌آید

دیده بگشا که گرد موکب شاه
خوش‌تر از نوبهار می‌آید

مسند دل ز غیر خالی کن
کآن شه کامکار می‌آید

صبح دولت که گرد راه دل است
آن هم از یک کنار می‌آید

می و معشوق و مطرب و ساقی
غم مخور هر چهار می‌آید

گریه گفتم بکن که عقده گشاست
ناله گفتم به کار می‌آید

هر که را گریه رو دهد بی‌شک
نخل عمرش به بار می‌آید

جان من با جفای خار بساز
که گلت بر کنار می‌آید

چشم من خویش را معاف مدار
گریه کن کز تو کار می‌آید

روزگارت اگر به ناله گذشت
غم مخور روزگار می‌آید

جان خود را فدای جانان کن
دیگر از جان چه کار می‌آید

می‌کنندش قبول چون مجذوب
هر که امّیدوار می‌آید

نه تنها فارغم کرد از جهان درد
ز قید جان خلاصم کرد جان درد

کسی با درد بی‌دردی چه می‌کرد
اگر پیدا نمی‌شد در جهان درد

علاج مرگ تا هر کس نداند
چو خضر از چشم مردم شد نهان درد

به غیر از درد هیچم در میان نیست
چو مغزم کرده جا در استخوان درد

به دست آرند صد دل را به یک تیر
نبیند دست و بازوی بتان درد

تو بی‌دردی و از دردت خبر نیست
چه گویم تا تو را آید از آن درد

نگویم درد عاشق را دوا نیست
اگر با کس نمی‌گویی همان درد

تواند درد گردد عین درمان
اگر از دل نیاید بر زبان درد

علاج ناله می‌کردیم مجذوب
اگر می‌داد یک ساعت امان درد

هر کجا صبر از دلی آن زلف کافرکیش برد
چون تهی‌دستان مرا فکر محال‌اندیش برد

راه بی‌پایان این غم را به پایان برد و رفت
هر که از بسیاری آزار لذت بیش برد

هر که چون من خواست همت از وفا در راستی
در طلب خواهی نخواهی کار خود را پیش برد

عقل و همت را نمی‌دانم کدامین بهتر است
این قدر دانم که همت هر چه کرد از پیش برد

در جوانی‌ها ادب کن نفس را تا فرصت است
تا توانی پیش دستی کن که دست از پیش برد

گر نباشد این تکلف‌های رسمی در میان
می‌توان عمری به سر در خانه درویش برد

با گدا تندی نباید کرد کز بیچارگی
هرکجا شد، تحفه‌ای چون آبروی خویش برد

پیش دانا سرنوشت اهل منصب روشن است
از همان آتش که مشعل‌وار پیشاپیش برد

بیم اگر داری ز محنت‌های ره دیوانه باش
هر چه پیش آمد در این وادی جنون از پیش برد

شیوه افتادگی مجذوب را خوش‌تر فتاد
راحت کونین را مفت از میان درویش برد

هر که را روزی لطف تو رعایت نکند
گر دو عالم بدهندش که کفایت نکند

به چه دل دم ز هواداری خورشید زند
ذره‌ای را که پناه تو حمایت نکند

خضر با ذره چه سازد اگرش جذبه نور
تا به سرچشمه خورشید هدایت نکند

خون دل ریختن از شیشه نشان هوس است
رنگ هم باید از این شیشه سرایت نکند

سخن عشق نگویی به کسی نتوان گفت
می‌توان گفت به شرطی که روایت نکند

عشق را کار نه با مقنعه و دستار است
مرد آن است که از درد شکایت نکند

خاک بهتر بود از تاج شهنشاهی را
که گدایی ز در شاه ولایت نکند

آن چه هستی بنما گر همه واعظ باشی
کودنی گوش به حرف تو نهایت نکند

چه کنم گفته آن هرزه‌درا واعظ را
کز می و ساقی و میخانه شکایت نکند

واعظ از گفته مجذوب دل آزرده مباش
که خردمند ز دیوانه شکایت نکند

اشعار تک بیتی حافظ + مجموعه شعرهای زیبای تک بیتی حافظ شیرازی با موضوعات مختلف

رباعیات

عالم تن و روح لا اله الا هوست
از دولت مغز آبرو دارد پوست

عالم چو ضمیر هوست پیدا ز دو حرف
پیداست که مرجعش به هر معنی اوست

مجذوب دگر مجوش از راز محیط
خاموش که قطره نیست دمساز محیط

ای چرخ تو هم ز کبریا بی‌خبری
در گوش صدف نگنجد آواز محیط

از مرتبه نبی شرف دارد حُسن
از رنگ رخ علی شعف دارد حُسن

یک راز نهان در این دو دل جلوه‌گر است
یعنی که دو آئینه به کف دارد حسن

دست تو چه‌ها که با در خیبر کرد
بازوی تو دست چرخ را چنبر کرد

انگشت تو شد کلید درهای بهشت
غیر از تو که کرد آن چه پیغمبر کرد

بر خاک نظر کرد که زر می‌سازم
بر آب گره زد که گهر می‌سازم

چون دید که در جهان نمی‌گنجد حُسن
دل برد که عالمِ دگر می‌سازم

تا واهمه را ز دل نکردیم به در
این راه خطرناک نرفتیم به سر

تا دیده پر از آب نشد چون گرداب
در بحر وجود خود نکردیم سفر

زنهار که رخ نتابی از درویشان
تا دور نباشی از دعای ایشان

رمزیست خط دانه گندم یعنی
نصفی از توست نصفی از درویشان

تو غافل از آنی که تو را آنی هست
بشناس نشان خود تو را شأنی هست

بر گرد تو چرخ حلقه زد مارصفت
پیداست که با تو گنج پنهانی هست

دین آر به دست از پی دینار مرو
از دیدن زر چو طفل از کار مرو

بی‌تحفه ز پیش اهل منصب مگذر
با دست تهی بر سر بیمار مرو

مجذوب شناخت کار هر بیهده نیست
مستی چه شناسد آن که در میکده نیست

این چرخ معلّق نه به بازی برپاست
پیداست که ابر تو بهاران بده نیست

اشعار اهلی شیرازی | غزلیات، قطعات، رباعیات و قصاید این شاعر

رباعیات

مثنویات

چه پیچی در این عالم پیچ پیچ
که خالیست از راحت و پر ز پیچ

گره بسته‌ای داشت طفلی به دست
فکند از کف و در کمینش نشست

روان طفل دیگر ربودش ز جا
چو بگشود در وی نبُد جز هوا

گره بسته دنیا و طفل آن دنی‌ست
بگویش که چیزی در او بسته نیست

فنا بر فنا ظاهرش را ببین
کجایی هنوز آخرش را ببین

به تعلیم یک گردش چشم یار
چه‌ها تا کند گردش روزگار

همان است این گنبد کج‌نهاد
کز او رفت تخت سلیمان به باد

همان منزل است این بیابان تنگ
که ره بست بر کی‌قباد و پشنگ

فلک را همانست آن دست و زور
که برد افسر از ایرج و سلم و تور

همان به در این فتنه‌خیز افنا
که با چشم ساقی شوی آشنا

کند فارغ از غصّه زاهدت
می و مطرب و ساقی و شاهدت

بده ساقی آن کیمیای وجود
که ظاهر کنم تا کدام است جود

نه همّت همین سیم و زر دادن است
که همّت به راه تو سر دادن است

شنیدم که رندی به گیلان زمین
ز عشق بتی سوختش عقل و دین

سرایی ز نی داشت کز هر بسیچ
نگنجید در وی بجز ناله هیچ

نمیشد از آن خانه بیرون چو دود
که وصلی در آن خانه رو داده بود

به دلگرمی وعدهٔ وصل یار
در آن خانه عمری گرفتی قرار

قضا را در آن بیشهٔ امتحان
نسیم قدر گشت آتش‌فشان

چو آن باد آتش‌فشان برفروخت
بسی خانه از نی در آن بیشه سوخت

عیان دید آن در وفا استوار
که آن خانه را گشت آتش حصار

نترسید از آن آتش امتحان
که بود آتش سینه‌اش بیش از آن

دلش آن چنان باوفا یار شد
که ابر کرم آفرین‌بار شد

چنان حکم شد بر سحاب از قدر
که گرداب از قطره یابد شرر

هنوز ابر بود از کرم قطره‌بار
که زد آب بر آتشش وصل یار

بده ساقی آن آتش لعل فام
کز او کار دیوانگی شد تمام

به دیوانگی ذوق صهبا خوش است
که شور جنون هم دوبالا خوش است

شراب و جنون چون گشایند دست
کنند آسمان را به اقبال پست

مغنی نوای طرب ساز کن
طرب را در این پرده آواز کن

نوای دلم عاشق ساز توست
خوش آن دل که مشتاق آواز توست

بگو فاش و رسوا به آواز نی
که این فتنه نه جم گذارد نه کی

مغنی بگو فاش با تار چنگ
که جای رکوع است این دیر تنگ

شنو تا چه خوش گفت آواز دف
کز این دایره هیچ نامد به کف

شبی تار تنبور دیدم گریست
که جز زهر دوری در این کاسه نیست

چه خوش گفت ناقوس این کهنه دیر
که یزدان کریم است و انجام خیر

اشعار ترکی شیرازی؛ گلچین زیباترین اشعار احساسی و عاشقانه این شاعر

ترجیعات

روزی که فلک بساط آراست
رخصت ز علی گرفت و برخاست
از دامنش آسمان چو گردی
بر خاک درش نشست و برخاست
آثار سجود آستانش
از جبههٔ مهر و ماه پیداست
تا قامت سرو او علم شد
در خانه کعبه قبله شد راست
در گاه ملائک آشیانش
تا کنگره‌های عرش برپاست
چون ذات خدا که بی‌شریک است
در باب شناختش غلط‌هاست
عالم عالم ثنا که گفتند
یک ذره ز صد هزار صحراست
دریا دریا گهر که سفتند
یک قطره ز صد هزار دریاست
از جملهٔ معجزات قرآن
گنجیدن وصف شأن مولاست
یک باغ ولایتش بهشت است
در هر دو جهان بهشت از ماست
انوار شرایع الهی
از فضل امیر نخل غرّاست
راهی که نه خضر سالکش اوست
چاهی‌ست که آن سرش نه پیداست
فردا با نار گوید آن نور
این یک تو بگیر و این یک از ماست
سررشتهٔ کارخانهٔ صُنع
در دست خدا به دست مولاست

دستی که به دامن علی نیست
بی‌علّت کوری و شلی نیست
یک نام خدا علی‌ست دریاب
بی‌فکر مگو خدا علی نیست
خواهم که نُصَیروار من هم
گویم که خداست او ولی نیست
آن کس که امام را خدا گفت
بی‌کفر مذاق حنبلی نیست
از روز ازل امام ما اوست
عهد ازلی جز این بلی نیست
در دیده گم‌رهان دل‌کور
انوار جلالتش جلی نیست
در هشت بهشت نیست یک دل
کز نور ولاش ممتلی نیست
بی‌نور ولایتش کرامات
جز حیله دیو مندلی نیست
هرگز نشوی ز همّ و غم دور
گر ذکر دلت سینجلی نیست
در حشر چه آورد به بازار
دستی که ز دامنش ملی نیست
سلطانی شیعه جنابش
محتاج به تاج و صندلی نیست
گر شیعه او ولی نباشد
در هشت بهشت یک ولی نیست
چشم دو جهان ز خوان احسان
جز بر کف مرتضی علی نیست

اشعار حاجب شیرازی؛ گلچین شعر و غزل احساسی از شاعر قدیمی

مثنویات

هر فتح که شأن مصطفی کرد
پیداست که قدرت خدا کرد
مقراض مثال کفر و دین را
تیغ دوسرش ز هم جدا کرد
در خیبر و در حنین و در بدر
تا زور ولایتش چه‌ها کرد
با خُلق و سخا و ضرب شمشیر
هر وقت هر آن چه اقتضا کرد
صحرا صحرا پلنگ‌خو را
از کفر برید و آشنا کرد
از تیغ دوسر نمونه‌ای بود
چوبی که شکار اژدها کرد
از دولت حرز نام او بود
عیسی که منیه را دوا کرد
با خاتم دست او سلیمان
کار دو جهان به مدعا کرد
طرح از دل او خلیل برداشت
آن روز که کعبه را بنا کرد
آن روز که کعبه بود عرشش
یک شیعه نبود و او دعا کرد
آن روز که در رکوع معبود
انگشتر خویش را عطا کرد
ما را همگی تصدّق آن روز
شکرانه تاج انّما کرد
درویشی و شاهیش یکی بود
هر کار که کرد خوش‌نما کرد
با علم خدا بود حسابش
آن ها که به دست او خدا کرد

اشعار آشفته شیرازی؛ گلچین زیباترین اشعار کوتاه و بلند این شاعر

سؤال ۱: مجذوب تبریزی که بود و در چه دوره‌ای می‌زیست؟

پاسخ: شمس‌الدین محمد بن محمدرضا مجذوب تبریزی، از عالمان و شاعران معروف قرن یازدهم هجری و معاصر سلاطین صفویه بود. او اهل تبریز بود و در آنجا مدرسه‌ای برای طلاب داشت و شاگردان بسیاری در درس او حاضر می‌شدند .

سؤال ۲: سبک شعری و ویژگی‌های غزلیات او چگونه توصیف شده است؟

پاسخ: او در اشعارش متخلص به «مجذوب» بود و به سبک حافظ شیرازی شعر می‌سرود. غزلیاتش روان و سلیس است و بیشتر مضامین عرفانی، اخلاقی و مدح ائمه اطهار (ع) را در بر می‌گیرد. دیوان او تخمیناً پنج هزار بیت متجاوز است

سؤال ۳: مذهب و رویکرد عرفانی مجذوب تبریزی چگونه بوده است؟

پاسخ: او شاعر صوفی‌مسلک بود، اما بر اصول مذهب شیعی خود نیز محافظت می‌کرد. دو بار به حج سفر کرد و عتبات در نجف و کربلا را زیارت نمود. در اشعارش، عشق مجازی (عشق به یار) را پلی برای رسیدن به عشق حقیقی (عشق به خداوند) می‌داند و ولایت اهل بیت (ع) را شرط کمال سلوک عرفانی می‌شمارد

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.