اشعار آشفته شیرازی؛ گلچین زیباترین اشعار کوتاه و بلند این شاعر

اشعار آشفته شیرازی را برای شما دوستان قرار داده‌ایم. محمدکاظم آشفته شیرازی، از شاعران قاجار در سال‌های ۱۲۰۰ ه‍.ق تا ۱۲۸۸ ه‍.ق بود. او در شیراز چشم گشود و در خراسان منصبی دولتی یافت. وی پس از چهارسال به شیراز برگشت و به کشاورزی پرداخت. آشفته شیرازی به خاندان پیامبر اسلام ارادت و اعتقاد ویژه‌ای داشت و در مراسم تعزیه‌داری و برپاردن مجالس یادبود بزرگان دین کوشا بود. او در میان سبک‌های شعری، بیشتر غزل، قصیده و مرثیه می‌سرود. چکامه‌ای از او که به مدح علی بن ابی‌طالب اختصاص دارد، از آثار برجسته او به‌شمار می‌رود.

اشعار آشفته شیرازی؛ گلچین زیباترین اشعار کوتاه و بلند این شاعر

اشعار زیبای آشفته شیرازی

بسته بر آفتاب چو مشکین نقاب را

پرده‌نشین نموده ز شرم آفتاب را

پروانه جمال تو شد شمع آفتاب

شاید کزین شعاع بسوزی حجاب را

ملک دلم خراب از آن کردست عشق

تا آفتاب بیش بتابد خراب را

آن را که با شب سر زلفت بود حساب

اندیشه نیست پرسش روز حساب را

جز مرغ دل که با خم زلف تو عهد بست

هم آشیان بصعوه که دیده عقاب را

خضر از هوای لعل تو آب حیات خورد

چون تشنه‌ای که آب شمارد سراب را

آن‌دم که تو سوار شوی بر سمند ناز

از حلقه‌های چشم بسازم رکاب را

ای لعل نوشخند مکن کم خدای را

از مدعی عنایت و از ما عتاب را

خوبم دلا زمردم دیده طمع مدار

طوفان‌زده به دیده دهد راه خواب را

عیسی که مرده زنده نمودی به یک خطاب

استاده کز لبت شنود آن خطاب را

آشفته دل به نرگس مستت نیاز کرد

عاقل ز مست منع نکرده کباب را

مشک فشان شد زتو باد صبا

ای خم زلفین دو تا مرحبا

حلقه عشاق بهم میزند

محرم این حلقه چرا شد صبا

مرغ سلیمان توئی ای نیک پی

حجله بلقیس بیار از سبا

پای منه بر سر میدان عشق

سر بقضا تا ننهی در رضا

طاعت و عصیان نخرد شرع عشق

خوف از این نیست وز آنم رجا

تازه و تر مانده خطت گرد لب

خصر بود زنده زآب بقا

خون شده گرچه دلم از عشق تو

کی بکسی جز تو کند ماجرا

زخمی پیکان تو مرهم نخواست

درد تو از کس نپذیرد دوا

زیب کف پادشهان کی شود

گوی زچوگان نخورد گر قفا

نیست دگر زاهد خلوت نشین

حسن تو چون پرده کشد برملا

از همه بیگانه شدم در جهان

تا بسگان تو شدم آشنا

دم مزن آشفته چو خم لب به بند

کاز دهل از کوفتن آید صدا

مطلب مشابه: اشعار نجم‌الدین رازی؛ رباعیات و گلچین شعر احساسی این شاعر

مطلب مشابه: اشعار سراج قمری (شیرین ترین غزلیات، رباعیات، قصاید و دیگر اشعار)

اشعار زیبای آشفته شیرازی

عکس نوشته اشعار آشفته شیرازی

ما که بردیم بسر مرحله مهر و وفا را

از چه ای عشق رعایت نکنی خدمت ما را

هر که سودای تو دارد سر خود گو نبخارد

سپر از دیده کنند اهل وفا تیر جفا را

ای گروهی که ندارید بدل درد محبت

در قیامت چه بگوئید چو خوانند شما را

بقمار غم عشق تو دهم نقد دل و دین

پاک بازان تو بازند چنین نرد وفا را

دلم از چشم تو دارد بجهان چشم عنایت

وه که بیمار طلب کرده زبیمار دوا را

دردمند شمرد راحت جان رنج محبت

تاج سر می شمرد عاشق تو تیغ بلا را

دل مجروح من از باد صبا داشت شکایت

زانکه در زلف تو ره نیست بجز باد صبا را

گر خلد خار بپایش بسر آید بتکاپو

طالب کعبه شناسد بطلب کی سر و پا را

جای در کعبه دل از چه دهی نقش بتان را

هان مکدر چکنی آینه صنع خدا را

نبری ره بطریقت نروی سوی حقیقت

اگر ایشیخ متابع شده ی نفس و هوا را

مهر آشفته فزون گشت چو سرزد خط سبزش

اندرین سبزه ببین خاصیت مهر و گیا را

گفتمش وقت تو کردیم دل ویران را

گفت کس جای به ویرانه دهد سلطان را

ناوکش خواستم از سینه کشم کز سر عجز

دل گرفتش بدو دستی که مکش پیکان را

گفتمش رخنه کنم در دل سنگین از آه

تیر پرتاب کجا رخنه کند سندان را

خط و خال و مژه و زلف تو خوش دام رهند

کافران نیک به بستند ره ایمان را

جز خم زلف تو کاو سایه بر آن چهره فکند

سایبان بر مه و خورشید که کرده بان را

تا کی آشفته علی جوئی و گوئی از غیر

هر که واجب طلبد نفی کند امکان را

شیخ پیمانه شکن رفت خدا را مددی

که به پیمانه می تازه کنم ایمان را

باد آورده بگلشن مژده نوروز را

گل نود از شاخساز آن موکب فیروز را

دوستان در بوستان رخت اقامت میبرند

ما بکاخ اندر کشیم آن شمع شب افروز را

حاصلی هستی برده اندوختم با صد امید

مژده بر از من صبا آن برق خرمن سوز را

غیر چشمت کاو بدل پیوسته ناوک میزند

کس نشان تیر کرده صید دست آموز را

شد روان تازه بتن از لذت پیکان تو

بر مکش از سینه ام آن ناوک دلدوز را

عاصیان را بهره افزون تر بود از لطف حق

مژده بر مر زاهد زهد و ریا اندوز را

نیستش آشفته فردا آرزوی باغ خلد

هر که اندر میکده منزل گزید امروز را

بیدوست پایدار نباشد نشست ما

اما چه چاره چاره نیاید زدست ما

بنشست نقش دوست و برخاست ماسوا

در بزم غیر هم بتو باشد نشست ما

دل خون شده است و ریخته در ساغرم چو می

بگذر تو محتسب زچه خواهی شکست ما

قتلی اگر که مست کند لاجرم خطاست

خاصه که از ختا بود این ترک ما

از رشته دو زلف بتی اهرمن فریب

زنار بسته است دل بت پرست ما

آشفته پی بمرتبه مرتضی که برد

بر اوج عشق ره نبرد عقل پست ما

حق رتبه اش شناسد و احمد ولیک من

دانم طفیل اوست همه بود و هست ما

مطلب مشابه: اشعار غروی اصفهانی؛ اشعار شیرین از شاعر قدیمی ایرانی

مطلب مشابه: اشعار شاطر عباس صبوحی شامل غزلیات، دوبیتی و زیباترین اشعار

عکس نوشته اشعار آشفته شیرازی

ای لب لعل تو روح‌بخش مسیحا

پرتو رویت فروغ سینه سینا

عاشق و دیوانهٔ تو وامق و مجنون

مظهر رخسارهٔ تو لیلی و عذرا

جادوی بابل سحر چشم تو پنهان

معجز موسی به زیر زلف تو پیدا

آینه‌دار جمال تو مه و خورشید

بندهٔ لعل و قد تو کوثر و طوبی

خال سیاهت سواد دیده غلمان

زلف درازت کمند گردن حورا

نافه چین در نگار خانه ما نی

یا به گل عارض تو زلف چلیپا

آب ز گل می‌بری و تاب ز سنبل

برف کنی در چمن چو پرده به عمدا

وصف گل روی تو صبا به چمن گفت

گشت گل آتش به جان و بلبل شیدا

دل نشکیبد ننوشد از لب لعلت

تشنه نگردد نخورده آب شکیبا

زد ره آشفته کفر زلف کج تو

ترسمش آخر بری به ملت ترسا

تا که مگر دل رهد ز غمزه خوبان

بر در پیر مغان بریم تولا

غزلیات آشفته شیرازی

بباغ حسن که کشت این نهال رعنا را

که دل گرفت زگل بلبلان شیدا را

کمند رشته مهر بتان بتاب چنان

که سوی بادیه آری زحی تو لیلا را

کشی چو سلسله اشتیاق ای یعقوب

به بیت حزن کشی یوسف و زلیخا را

حدیث جوهر فرد است عقده ی اما

دهان تنگ تو حل کرده این معما را

حدید شد دل خوبان تو باش مقناطیس

که برکنی ززمین کوه پای برجا را

چنان بحضرت او متحد شوی ای وامق

که در درون نگری نقش روی عذرا را

اگر تو عاشق شمعی بسوز پروانه

و گرنه جان پدر ترک کن تو دعوا را

بخویشتن بدرد گل حجاب تو بر تو

بباغ بلبل شیدا کشد چو غوغا را

میان عاشق و معشوق نیست بعد سفر

زمن بگوی حریفان دشت پیما را

میان واجب و امکان چه بعدهاست ولی

تو آینه شو و در خویش جوی سلما را

بشوی نقش بتان از درون سینه بجهد

که یار در تو نماید همه سر و پا را

گرفت خاک من آشفته بوی مهر علی

بجوز تربت درویش بوی مولا را

گر این کرشمه بود آن نگار ترسا را

سزد که سجده کنم بعد از این کلیسا را

کشان‌کشان ز حرم شیخ را به دیر آرد

دهد چه تاب خم طرهٔ چلیپا را

به حی چه جلوه کند با جمال جان‌افزا

به عشوه سازد مجنون خویش لیلا را

به مصر اگر گذرد با لب شکرافشان

ز مهر یوسف دل برکند زلیخا را

به پردهٔ دل وامق خیالش ار گذرد

ز خویشتن طلبد عذر عشق عذرا را

ز عکس رویش یک پرتو آتش موسی

ز لعل اوست دم جان‌فزا مسیحا را

شکست رونق اسلام ابروان کجش

چو ذوالفقار دو سرپشت خیل اعدا را

چو ذوالفقار همان تیغ آبدار که بود

به کف به روز دغا شیر دشت هیجا را

علی وصی رسول آنکه در صباح غدیر

نبی به شأنش فرمود کنت مولا را

از آن زمان که زمین حرم شدش مولد

شرق به گنبد خضراست سطح غبرا را

هر که ببازار عشق آرد جنس وفا

من شومش مشتری جان دهمش دربها

گر تو درآئی بدیر کعبه مقبل شود

ور تو روی از حرم کعبه فتد از صفا

آخرت ای کعبه نیست خون ذبیحی قول

زین همه قربانئی کایدت اندر منا

ناقه لیلی گذشت از بر مجنون بخشم

میرود و میکند رو زوفا در قفا

سای این می که بود میکده او کجاست

کز اثر نشاءاش سوخت همه ماسوا

خوش به نهان داشتم داغ بتی در درون

تا بکی ای چشم تر فاش کنی ماجرا

گر دل ما آهن است چشم تو آهن رباست

غمزه جادوی تو کوه برآرد زجا

جاذبه عشق تو می کشدم کو بکو

کاه رود لاعلاج بر اثر کهربا

معدن این می مگر بارگه کبریاست

کز اثرش بشکند شوکت شاه و گدا

ساقی این باده کیست دست خدا شیر حق

آنکه بمیخانه زد باده کشانرا صلا

هر که چو آشفته کرد خاک درش تاج سر

گشته مسلم بر او کشور فقر و فنا

غزلیات آشفته شیرازی

اشعار عاشقانه آشفته شیرازی

عین درمان شمرد عاشق بیماری را

که طلبکار تو عزت شمرد خواری را

که شَهِ عشق حیات از لب جانان دارد

دردمندت بخرد بستر بیماری را

هرکه در مصر دلش پرتو یوسف باشد

کی خریدار شود یوسف بازاری را

خیل ترکان که پی غارت جان بسته کمر

کسب کردند چشمان تو خونخواری را

نکهتی زان سر زلف ار ببرد باد صبا

نگشایند به چین دکه عطاری را

خط و خال و مژه و زلف تو با هم گفتند

دزد از این سلسله آموخته طراری را

حذر از غمزه فتان دو چشمت که بشهر

ختم کرده به جهان شیوهٔ عیاری را

من بی‌سیم و زر و عشق بت سیم‌تنی

که به یک ذره زر می‌نخرد زاری را

چهره زرد سزاوار بود عاشق را

عشق از کس نخرد عارض گلناری را ‏

کی وفا دیده آشفته از این سنگدلان

طلب از پیر مغان رسم وفاداری را

آن طبیب دل مجروح علی نفس شفا

که به بیماردلان کرده پرستاری را

زلف جادو بگسلاند حلقهٔ زنجیر را

عاقلان دیوانه‌ام کو چارهٔ تدبیر را

تا که پیران عشق می‌ورزند با این نوجوان

من نمی‌گویم دگر عیب جوان و پیر را

از کمان چرخ تیری کآید از شصت قضا

زابروی و مژگان تو دارد کمان و تیر را

افکند خود را سراسیمه ز چین در دشت فارس

گر به چین طره‌ات چشم اوفتد نخجیر را

رسم این باشد که شیر آهو کند دایم شکار

آهوان تو کند نخجیر غمزه شیر را

تیغ بر دست تو و می‌آید از ره مدعی

جهد کن بر کشتنم کآفت بود تأخیر را

سوختن در آتش دوزخ اگر تقدیر ماست

من گریزم در تو چون تو قادری تقدیر را

از پی تقصیر آشفته به کوی خود مپیچ

حاجی اندر کعبه لابد می‌کند تقصیر را

رشته مهر علی حبل‌المتین دین بود

زاهدا بردار از ره دانهٔ تزویر را

مطلب مشابه: اشعار نظام قاری؛ زیباترین غزلیات، رباعیات، قصاید و گلچین اشعار

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.