اشعار سراج قمری (شیرین ترین غزلیات، رباعیات، قصاید و دیگر اشعار)

اشعار سراج قمری را در این بخش از سایت روزانه برای شما دوستان قرار داده‌ایم. سراج‌الدین قُمری آمُلی معروف به سراج قمری یا قمری آملی از شاعران پارسی‌گوی نیمه دوم سدهٔ ششم و اوایل سدهٔ هفتم است.از سراج قمری حدود ۲۰۰ رباعی برجای مانده‌است که برخی از آن‌ها در ردهٔ خمریات جای می‌گیرد. سروده‌های او دربرگیرندهٔ قصیده‌ها و قطعات و رباعیات است و یک «کارنامه» هم دارد که در قالب مثنوی است. در برخی منابع، او را شاگرد امام فخر رازی و استاد خواجه نصیرالدین ارطوسی دانسته‌اند.

اشعار سراج قمری (شیرین ترین غزلیات، رباعیات، قصاید و دیگر اشعار)

غزلیات سراج قمری

همین در فکن به جام، شراب مغانه را

پرنور کن ز قبلهٔ زردشت خانه را

سرد است، گرم کن ز تف آتش شراب

این هفت سردسیر خراب زمانه را

هرچند ضد یکدگرند این چهار طبع

یک باده آشتی دهد این چارگانه را

از پردهٔ عراق دل من ملول شد

یک ره بزن به پردهٔ دیگر چغانه را

خواهی که دل چو لاله ز آن ده تهی کنی

پرکن ز می چو غنچه لبالب چمانه را

یک ره به یک دو باده، سبکسار شو از آنک

بار گران ضعیف کند زور شانه را

در پا فکنده دان ز گرانی تو سنگ را

بر سر نهاده از سبکی بین تو شانه را

در پیش من ز بهر طرب کوزهٔ مل است

و این هردو دست کردهٔ آهل در آمل است

گاهی حدیث من ز غزل‌ های قمری است

گاهی سماع من ز نواهای بلبل است

گاهی ز بوی باده، در این دست عنبر است

گاهی ز زلف دوست در آن دست سنبل است

شکل صنوبریش نکردست میل من

وانگاه سرو قامت او، پر تمایل است

آخر نهاد برخط او سر، چوبندگان

زلفش اگر چه قاعده ی او تطاول است

برخی روی می که زفیض جمال اوست

اندر زمانه هرچه طرب را تجمل است

از می مدار باک و زتقوی کمرمبند

مردان راه را بجز اینها توصل است

بردین نکوست تکیه، ولی بهتر اوفتاد

آن بنده را، که برکرم حق توکل است

هرکس به حد بزرگ است بهتر آنک

هر جزو کاعتبار کنی ذات او کل است

معنی طلب، به قول مشو غره، زانکه دیگ

زان شد سیاه روی، که در بند غلغل است

بهر ثبات کار، سبکبار شو که کوه

اغلب زبهر بار گران در تزلزل است

دل در جهان مبند که نیکیش جمله بد

کارش بکلی ابتر و عزش همه ذل است

به باغ مردمی خاری نمانده ست

کرم را روزبازاری نمانده ست

جهان خالی شد از مؤمن به یکبار

وزایمان، غیر گفتاری نمانده ست

طبیعت شد به یکباره جفاکار

فلک را، با وفا، کاری نمانده ست

دلا با تنگنای سینه می ساز

که الا سینه، دلداری نمانده ست

به غم خوردن مرا یاری همی ده

که بیرون از تو، غمخواری نمانده ست

بدین بیدادی اندک وفایان

تن اندرده، که بسیاری نمانده ست

چو لب تو غنچه نبود، چو رخت سمن نباشد

بر زلف تو چمن را، سر یاسمن نباشد

سخن از دهان تنگت چو شکر شکسته زاید

چه بود خود آن دهانی که شکرشکن نباشد

تو چه محنتی که شادی زتو هیچ جان نبیند

تو چه آفتی که بی غم زتو هیچ تن نباشد

دل و جان خویشتن کس ندهد به دست عشقت

مگر آن کسی که او را غم خویشتن نباشد

چه سخن بود که رانی سختی زدیده و دل

سخن از جهان و جان گو که در آن سخن نباشد

چه غم ار به تیر غمزه دل قبریت بدوزی

دل مرغ کشته را خود غم بابزن نباشد

مطلب مشابه: اشعار نجم‌الدین رازی؛ رباعیات و گلچین شعر احساسی این شاعر

سراج قمری

هین در دهید باده که آنها که آگهند

حلقه بگوش این نمط و خاک این رهند

ضدند جان و تن، قدح باده دردهید

تا یک دم از مصاحبت خویش وارهند

رنگی زرنگ باده ندیدند خوبتر

آنها که رنگ یافته ی صبغة الللهند

جز سوی جام دست درازی نمی کنند

آنها که از متاع جهان دست کوتهند

نقش جهان امر، در این جام دیده اند

خلقی که از حقایق اسرار آگهند

روشن دل اندو، پاک و پگه خیز همچو صبح

کآماده از برای شراب سحر گهند

قومی زچشمه ی قدح، آبی نمی خورند

تا لاجرم به خویش فرو رفته چون چهند

روشیر گیرشو، زشرابی چو چشم شیر

کاینها زحیله های مزور چو روبهند

جامی بخواه غیرت جام جهان نمای

زان ساقی بی که پیشش حوران کله نهند

حالی زحور و باده نشین در بهشت نقد

زیرا که در بهشت همین وعده می دهند

کجا کسی که چو او را صبوح دست دهد

یکی قدح به من پیر نیم مست دهد؟

سماع جان من از نعره ی بلی سازد

می روان من از ساغر الست دهد

به پاش درفتم ارچون پیاله برخیزد

ازآنچه در دل خم سالها نشست دهد

بدو، زکهنه و از نو، هرآنچه هست دهم

گرم زباقی دوشین، هرآنچه هست دهد

چهان پرست مشو، می پرست شو زیرا

زمانه داد مرد پی پرست دهد

بشوی دست زنان کسان به آب قدح

که ماهی از پی یک لقمه، جان به شست دهد

غم جهان چه خوری؟زانکه گر به چرخ بلند

رسی، که آخر کارت به خاک پست دهد

در این طریق، سبکبار و تندرست، بهی

از آنکه بارگران، پشت را شکست دهد

ترا چون بر همه قادر نمی توانی بود

بسنده باید کردن بدانچه دست دهد

مطلب مشابه: اشعار شاطر عباس صبوحی شامل غزلیات، دوبیتی و زیباترین اشعار

قطعات

تا توانی زکس امید مدار

زانکه کس لهو را به غم نفروخت

زانکه از پیش شمع، پروانه

روشنایی امید داشت و بسوخت

با عدو هیچ صلح مکن

که بجز جنگ و کینه نتوان توخت

باد با خاک جنگ کرد و بجست

پنبه با موم صلح کرد و بسوخت

دوستی کن که هریک دوست بود

هیچکس در جهانش دشمن نیست

تا به هم نیست جمع آتش و موم

شب تاریک جمع، روشن نیست

مرگ به زین زندگی، کاین زندگی

هر دمی در محنتی می‌افکند

این یکی از فاقه تیری می‌خورد

وان دگر در ملک تیغی می‌زند

آن، ز بهر نان زمین را می‌دَرَد

وین پی زر سنگ را می‌بشکند

عنکبوت اندر زاویا سال و ماه

از پی یک لقمه دامی می‌تند

وز پی پندار راحت، مورچه

ریزه‌های دانه را برمی‌چِنَد

نیست کس را در جهان، آسایشی

هرکه را جانی است، جانی می‌کَنَد

کوزهٔ دولاب را ماند همی

هرکه زیر چرخ دولابی بود

کز پس اوج و بلندی، حاصلش

سر نگونساری و بی‌آبی بود

قطعات

جام زرین فلک سیم پرا کند به صبح

جام زرکش به صبوحی زکف سیمبران

می خور از کاسه به حدی که اگر خاک شوی

مست گردند ز بوی گل تو کوزه‌گران

شعلهٔ آتش می را چو مغان سجده گزار

باشد، آهی بود از سینه ی پرخون جگران

قدح می همه بر کف نه و،بردیده بنه

تو چه دانی مگر از جور جهان گذران؟

خاک در چشم کش از عبرت ازیراک دراو

ریزریز است چو سرمه، تن صاحب بصران

شکرین است نبات زمی از بس که مزید

لب شیرین سخنان ودهن لب شکران

هنر اکنون همه از خاک طلب باید کرد

زانکه اندر دل خاک اند همه پرهنران

از گرانجانی خود همچو قدح سرسبکم

بر کفم نه سبک ای ساقی ازان رطل گران

دور این گنبد گردان، چو میم کرد خراب

شب شده روز من از صحبت این بدگهران

مطلب مشابه: اشعار غروی اصفهانی؛ اشعار شیرین از شاعر قدیمی ایرانی

رباعیات

قرآن که بهین کلام خوانند آن را

جا جای، نه بر دوام خوانند آن را

در خطّ پیاله آیتی هست ز لطف

کاندر همه جا مدام خوانند آن را

غم شد همه بیرون و درون دل ما

دلها همه شاد است برون دل ما

هرچند که خون دل ما ریخت کسی

در گردن چشم ماست خون دل ما

ای در مردی چو باز و در کینه عقاب

عنقا به تبختری و طوطی به خطاب

از باده بطی فرست مر قمری را

چون چشم خروس در شبی همچو غراب

ای برده نسیم لطفت از روی گل آب

وی در چمن از شرم رخت گشته گل آب

بوی خوشم آرزوست، بفشان سر زلف

تا خاک عبیر گردد و آب گلاب

امروز که رونق جوانی من است

می خواهم ازان که شادمانی من است

عبیبش می کنید، اگر چه تلخ است، خوش است

تلخ است ازان که زندگانی من است

هر غم که به من رسد زعشقت، شادی است

داد آیدم از تو، هرچه آن بیدادی است

در بندگیت چو سرو ثابت قدمم

کز بندگی توام چو سرو آزادی است

باد سحری خوش حرکات افتاده ست

آب ازدم او، آب حیات افتاده ست

عیش خوش ما چرا نباشد شیرین

در باغ که سربه سر نبات افتاده ست

از آتش اهل عصر جز دودی نیست

وز هیچ کسم امید بهبودی نیست

دستی که زجور چرخ بر سر دارم

در دامن هرکه می زنم سودی نیست

ای مطلع خورشید زه پیرهنت

شب، درشکن طره ی عنبر شکنت

گفتی شب هجر توکنم روز وصال

دیدی که چو صبح اول آمد سخنت

رباعیات

قصیده

نزدیک شد که زلزله ی صدمت فنا

اجزای کوه را کند از یکدگر جدا

رسمی درین حدود مجوی از بقا که هست

قصر بقا ازان سوی دروازه ی فنا

تریاک معرفت مطلب تا جدا نه ای

زین پنج افعی تن و آن چار اژدها

تا آدم ترا به سوی گندم است میل

نیزت خلاص نبود ازین کهنه آسیا

بر عرش کی شوی؟زبرای دوام عمر

تا از پی حیات مدد خواهی از هوا

زین بوته ی پراز خبث و غش گریز ازانک

خوش نیست در بلای سرب مانده کیمیا

حاصل ترا زنیل فلک، روی زردی است

خس در کنار داری ازین رو چو کهربا

هم پای دل مبند در این تنگ در، قفس

هم دست جان بشوی ازین آبگون وطا

کی پا فشرده اند عزیزان درین مقام

کی دست کرده اند بزرگان در این ابا

نقش جهان چه می نگری پاکباز شو

زیرا که مهره دزد حریفی است بس دغا

با مردم اختلاط مکن از برای آنک

در آب کم مخالطت، افزون بود صفا

وانگه برون خرام زمانی از آنکه آب

لؤلؤ کجا شود چه بود بروی اسم ما

بیگانه شو زخویش ازیرا که جز بدو

این بحر بی کران نتوان کرد آشنا

بی ما و بی شما همه آفاق امن بود

پرشر و شور و فتنه شد از ما و از شما

پیش از اجل اگر بمری، مرگ، راحت است

ور مرگ، زنده یابدت، آنگه بود عنا

تا تو، توی و، من منم، ای بس که در جهان

باشیم من زتو، تو زمن، در عذابها

مستی خوشی است، از آنکه من، از من جدا کند

ورنه خرد به بی خردی کی دهد رضا؟

مطلب مشابه: اشعار نظام قاری؛ زیباترین غزلیات، رباعیات، قصاید و گلچین اشعار

مطلب مشابه: اشعار امیر پازواری؛ زیباترین اشعار کوتاه پر احساس عاشقانه مازندرانی

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.