قصه کودکانه در مورد کتک زدن (داستان درباره دعوا، عصبانیت و محبت)

قصه کودکانه در مورد کتک زدن (داستان درباره دعوا، عصبانیت و محبت)

قصه کودکانه در مورد کتک زدن و عدم خشونت در روزانه برای شما همراهان گرامی آماده شده است. این قصه های بسیار زیبا می تواند در رابطه با فرزند دلبند شما آموزنده باشد. پس اگر به دنبال چنین قصه هایی هستید، با ما همراه شوید.

قصه کودکانه دعوا نمی کنیم

روزی روزگاری یک باغ سرسبز و زیبا بود که گلها و حشرات زیادی توی اون زندگی می کردند. گلهای رنگارنگ هر روز صبح باز می شدند و به شاخه های درختها لبخند می زدند و عطر اونها کل باغ رو پر می کرد.

آدمهای زیادی برای دیدن این باغ سرسبز و گلهای زیباش به اونجا می اومدند و از دیدن اون همه زیبایی شگفت زده می شدند. داخل باغ یک زنبور عسل، یک پروانه زیبا و یک جیر جیرک هم زندگی می کردند که با هم دوست بودند و هر روز کلی کار می کردند و با هم حرف می زدند.

زنبور عسل شیره گل ها رو می گرفت و عسل درست می کرد. پروانه خال خالی هم دور گل ها می چرخید، بالهای زیباش رو تکون می داد و با گلها صحبت می کرد .گلها همه خوشحال می شدند و گلبرگهاشون رو به آرومی براش تکان می دادند.  اما جیرجیرک متفاوت بود. اون شب ها آواز می خوند و گل های باغ به صدای جیرجیرک که مثل لالایی بود گوش می دادند و به آرومی به خواب می رفتند.

یکی از صبح ها که زنبور عسل و پروانه و جیرجیرک از خواب بیدار شده بودند و کنار هم بودند زنبورعسل با غرور گفت:” شما دو تا هیچ کار خاصی انجام نمیدید فقط از صبح تا شب توی باغ پرسه می زنید. من از هر دوی شما بهتر و مفیدترم چون که من به سختی کار می کنم و عسل خوشمزه درست می کنم.”

پروانه خالخالی با ناراحتی گفت:” شما عسلی که درست می کنید رو چیکار می کنید؟ فقط خودتون ازش می خورید. آیا تا به حال از عسلتون به ما دادید که ما هم بخوریم ؟ شما زنبورها واقعا خودخواه هستید..”

جیرجیرک گفت:” نخیر ! به نظرم، من از هر دوی شما بهترم . من نه مثل زنبور عسل نیش می زنم و نه مثل پروانه وقتی بالهام رو لمس کنند بیرنگ میشم! من توی این باغ بهترین هستم”

پروانه و زنبور عسل در حالیکه از حرفهای جیرجیرک ناراحت شده بودند با عصبانیت گفتند:” بسه ! بسه ! تو فقط یک حشره سیاهی که تنها کاری که میکنه آواز خوندنه. در حقیقت تو چون به زیبایی ما حسادت می کنی این حرفها رو میزنی!”

دعوای بین اونها کم کم زیاد می شد تا جایی که اونها آماده نیش زدن و صدمه زدن به همدیگه شده بودند. نسیمی که توی باغ می وزید اونها رو دید و خیلی غمگین شد. برای همین تبدیل به یک باد شدید شد و وزید و هر کدوم از حشره ها رو به سمتی پرتاب کرد.

اون روز با کمک نسیم دعوای اونها تموم شد ولی جر و بحث های اونها روز های بعد هم ادامه داشت و گلها از شنیدن صدای دعوای اونها ناراحت و غمگین می شدند.

یکی از روزها که دوباره حشره ها در حال جر و بحث و دعوا بودند. پادشاه گلها که یک رز قرمز  بزرگ و زیبا بود صدای اونها رو شنید. زنبور و جیرجیرک و پروانه که دیدند گل رز داره به حرفهاشون گوش میده به نزدیکش رفتند و گفتند:” گل زیبا ، اصلا تو بگو کی توی باغ از همه بهتره! ما حرف تو رو قبول داریم”

گل رز خیلی باهوش بود و میدونست که چون حشره ها عصبانی هستند اون هر چیزی که بگه بی فایده است و اونها قبول نمی کنند. به همین خاطر رو کرد به اونها و گفت:” همتون فردا بیایید تا جواب سوالتون رو پیدا کنید”

حشره ها به حرف گل رز گوش دادند و منتظر فردا شدند. هر چقدر زمان می گذشت از عصبانیت اونها کمتر میشد. صبح روز بعد اونها مشتاقانه منتظر بودند تا حرفهای گل رز رو بشنوند. وقتی که حشره ها به باغ رسیدند با صحنه عجیب و غریبی رو به رو شدند.

هیچ خبری از گلهای باغ نبود همه شون بسته بودند و حتی یک شکوفه ی باز هم دیده نمی شد. باغ بدون گل ها و شکوفه ها واقعا عجیب و ترسناک بود.

کم کم هوا تاریک شد حتی شکوفه های گل شب بو که شب ها باز می شدند هم باز نشدند. حالا بدون گلها چطوری ملکه زنبور عسل می تونست عسل درست کنه؟ اون خیلی ناراحت بود.

بدون گلها پروانه خال خالی هم نمی دونست کجا بچرخه و کجا بنشینه! برای همین شروع به گریه کردن کرد.

جیرجیرک هم  آواز خوندن رو فراموش کرد و با ناراحتی روی شاخه ای نشست. اونها همگی متوجه اشتباهشون شده بودند. اونها دلشون می خواست دوباره گل ها باز بشن و شکوفه بدن!

همون موقع صدای گل رز رو شنیدند که گفت:” حالا دیگه باید جواب سوالتون رو گرفته باشید..” حشره ها که از شنیدن صدای رز خیلی خوشحال شده بودند گفتند:” ما رو ببخش دوست عزیز. تو بدون اینکه چیزی بگی جواب سوال ما رو دادی. ما فقط به خودمون فکر می کردیم. اما حالا دیگه این حقیقت رو می دونیم که وجود گلها چقدر مهمه و بدون وجود گلها ما ناقص هستیم.”

گل رز گفت:”همه در این دنیا اهمیت دارند. برای همین فکر کردن در مورد اینکه کی بزرگتره یا کوچکتره و یا بهترینه موضوع بیهوده ای هست. همه شما بهترین هستید.”  به محض اینکه گل رز این حرفها رو زد همه گلهای باغ دوباره باز شدند و شکوفه دادند..

باغ دوباره زیبا و پر گل شد و حشره ها از خوشحالی هورا کشیدند.

حشره ها فهمیدند که هر سه شون باارزش و مفیدند و برای اینکه با هم دوست باشند باید به هم احترام بگذارند و قدر همدیگه رو بدونند. اونها به گل رز قول دادند که دیگه با هم دعوا نکنند تا فقط صدای خنده و شادی توی باغ بپیچه . گل رز به اونها لبخندی زد و گفت:” باغ به هر سه ی شما نیاز داره و شما دوستهای خوب ما هستید.”

بچه ها شما شده تا حالا با دوستاتون دعوا کنید؟!

داستان کوتاه کودکانه دعوا نمی کنیم می تواند به کودکان ما، نحوه صحیح کنترل خشم و دور شدن از پرخاشگری را بیاموزد!

کنترل خشک در کودکان منجر به درست شکل گرفتن شخصیت کودکان در آینده می شود!

مطلب مشابه: قصه کودکانه با موضوع بهداشت (داستان تمیزی، پاکی و بهداشت فردی)

مطلب مشابه: قصه صوتی کودکانه / 35 قصه دلنشین و جذاب جدید و قدیمی

داستان جذاب و کوتاه چرا دعوا می کنی؟!

داستان جذاب و کوتاه چرا دعوا می کنی؟!

يكي بود يكي نبود، بچه ي كوچك و بداخلاقي بود. روزي پدرش به او كيسه اي پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.

روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد. بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد.

پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد. روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش رو كرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است.

پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزيكي به همان بدي يك زخم شفاهي است.

دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند.» لطفاً اگر من در گذشته در ديوار شما حفره اي ايجاد كرده ام مرا ببخشيد. « پشت سرمن قدم برندار، چون ممكن است راه رو خوبي نباشم، قبل ازمن نيز قدم برندار، ممكن است من پيرو خوبي نباشم ، همراه من قدم بردار و دوست خوبي براي من باش.»

قصه گربه عصبانی (گروه سنی ۵ تا ۸ سال)

در سرزمینی دوردست که خورشید به روشنی می درخشید و پرندگان آوازهای قشنگ سر می دادند،باغ بزرگی بود پر از حیوانات، با شکل ها، اندازه ها و رنگ های مختلف. حیوانات بزرگتر مشغول ساختن لانه یا پیدا کردن غذا بودند. حیوانات کوچکتر هم به آنها کمک می کردند. اما آنها هم برای خودشان کار داشتند. کار آنها بازی کردن بود. اگر به طور اتفاقی از کنار باغ رد می شدید، حتما صدای داد و فریاد و قهقهه ی آنها را می شنیدید و می دیدید که چقدر از بازی با یکدیگر لذت می برند. ممکن بود در گوشه ای از باغ، خوک را ببینید که با فیل کوچولو قایم موشک بازی می کند و در گوشه ای دیگر اسب کوچولو،زرافه کوچولو و اردک کوچولو را که با هم والیبال بازی می کنند. آنها دسته ای از حیوانات شاد و خوشحال بودند.

روزی ، گربه ی کوچکی با خانواده اش به این باغ بزرگ آمدند. همان روز اول، گربه کوچولو به همه جای باغ سر زد تا دوستان جدیدش را ببیند. او توپ بزرگ براقی داشت که هر وقت آن را به هوا پرتاب می کرد یا با پا می زد صداهای خنده داری از آن شنیده می شد. گربه کوچولو در حالی که توپش در دستش بود به این طرف و آن طرف می دوید تا بقیه ی حیوانات کوچک را ببیند. آنها هم کنجکاو بودند که گربه کوچولو را بشناسند.

زرافه با لبخند به گربه گفت : ” بیا با هم والیبال بازی کنیم.” گربه با خوشحالی گفت : ” باشه”. آنها مدتی با هم بازی کردند تا اینکه گرمشان شد و خسته شدند. نشستند و کمی آب خوردند.

بعد از اینکه خنک شدند، زرافه گفت : ” می شه ما با توپ تو والیبال بازی کنیم؟ توپ قشنگیه.” گربه گفت که دوست ندارد کسی با آن بازی کند. زرافه گفت : ” پس اقلا اجازه بده آن را ببینم.” و دستش را دراز کرد تا توپ براق را بردارد. اما قبل از اینکه زرافه آن را بگیرد، گربه با پنجول های تیزش پای زرافه را چنگ زد، زرافه بیچاره شروع کرد به گریه کردن. خراش پایش او را اذیت می کرد. زرافه گفت :” دیگه با تو بازی نمی کنم.” گربه با بی اعتنایی شانه هایش را بالا انداخت و گفت : ” چه اهمیتی دارد. بقیه حیوانات با من بازی می کنند.” بعد هم توپش را برداشت و به خانه رفت.

روز بعد،گربه دوباره با توپ براقش به باغ بزرگ آمد تا با حیوانات دیگر بازی کند. او می دانست که زرافه از او ناراحت است. بنابراین، از زرافه نخواست که با او بازی کند. به جای آن، به اردک گفت: ” می خواهی با من بازی کنی؟”

اردک که دیده بود که چگونه به زرافه چنگ زد،گفت:” نه من نمی خواهم با تو بازی کنم، چون تو به دوستانت پنجول می کشی.”

گربه شانه هایش را بالا انداخت و گفت: ” اصلا مهم نیست، بقیه ی حیوانات با من بازی می کنند.” وقتی که گربه از اسب پرسید که آیا می خواهد با او بازی کند ، او هم گفت نه. بعد گربه پیش فیل رفت و پرسید که آیا می خواهد با توپ براق او بازی کند. فیل و خوک با هم گفتند : ” ما با تو بازی نمی کنیم. چون تو به دوستانت پنجول می کشی.” گربه عصبانی شد. اما هیچ کاری نمی توانست بکند. روزها می گذشت و او حیوانات دیگر را تماشا می کرد که با هم بازی می کردند. خیلی خسته و کسل شده بود. توپ براقش هم هیچ کمکی برای شاد کردن او نمی کرد. آخر وقتی کسی نیست که بشود توپ را برایش انداخت و با او بازی کرد، داشتن توپ براق چه فایده ای دارد. بالاخره به اطراف زرافه و حیوانات دیگر رفت و گفت که از کاری که انجام داده متاسف است. او احساس بدی داشت و دلش می خواست که دوباره بتواند با زرافه و حیوانات دیگر بازی کند. اما زرافه گفت تا وقتی که جغد نگوید که بازی با او کار درستی است، آنها با او بازی نمی کنند.

گربه پیش جغد رفت و همه چیز را برایش تعریف کرد. جغد با دقت به حرف هایش گوش داد و با چشمان گرد و درشتش به گربه نگاه کرد و گفت : ” به نظر می رسد فهمیده ای که کار اشتباهی کرده ای. اما این کافی نیست. حالا باید یاد بگیری که هر وقت عصبانی یا ناراحت شدی چه کار کنی.” گربه با دقت به حرف های جغد گوش می داد، چون واقعا از اینکه زرافه بیچاره را اذیت کرده بود متاسف بود و می خواست با بقیه ی حیوانات دوباره بازی کند. گربه پرسید: ” چه کار باید بکنم؟ ” جغد برایش توضیح داد که بعضی وقت ها از اینکه دیگران کارهایی انجام می دهند که ما دوست نداریم، عصبانی یا ناراحت می شویم . به جای صدمه زدن به آنها می توانیم با آنها صحبت کنیم. می توانیم بگوییم به خاطر کارهایی که انجام داده اند از آنها عصبانی یا ناراحت هستیم. گربه گوش می داد و سر پر مویش را تکان می داد. به نظر می رسید که دیگر یاد گرفته بود. جغد معلم خوبی بود. جغد به او گفت :” حالا تو یک چیز جدید و مفید آموخته ای . برو با بقیه ی حیوانات بازی کن. “

گربه از جغد تشکر کرد و به طرف حیوانات باغ رفت در راه سنجابی را دید که جغد او را فرستاده بود تا گربه را امتحان کند. همین که سنجاب توپ براق را در دست های گربه دید، آن را گرفت و شروع کرد به بازی کردن با آن. گربه عصبانی شد و می خواست به سنجاب چنگ بزند که ناگهان حرف های جغد به یادش آمد. بعد به جای اینکه به سنجاب چنگ بزند به او گفت : ” من عصبانی و ناراحتم که تو بدون اجازه ی من، توپم را برداشته ای. لطفا آن را به من بده.” سنجاب توپ را به او برگرداند و دوید و رفت. جغد که روی درختی نشسته بود ، همه چیز را دید و خیلی از کار گربه خوشش آمد.

مطلب مشابه: قصه کنترل خشم کودک (قصه بچگانه و آموزنده کنترل عصبانیت کودکان)

مطلب مشابه: قصه برای ترس کودکان / ۸ داستان کودکانه آموزنده درباره ترسیدن

ماشین عصبانی

ماشین عصبانی

امروز جیمی حوصله‌ش سر رفته بود. برای همین بلند شد تا توی شهر دور بزنه تا شاید یکم حال و هواش بهتر بشه. او خیلی آروم حرکت میکرد. تا اینکه هوا بهم ریخت و طوفان به پا شد. طوفان همه چیز رو اینور اونور میبرد. اما جیمی سعی میکرد آروم رانندگی کنه تا اینکه طوفان، یه پلاستیک بزرگ رو به چشم جیمی زد. جیمی خیلی عصبانی شد. او هروقت که عصبانی میشد، محکم گاز میداد.

جیمی گاز داد و گاز داد و انقدر با سرعت رفت که نمیتونست خودش رو کنترل کنه. در همون لحظه، یکی از دوستای جیمی به نام ” دَن” او رو دید. دن خیلی نگران جیمی شد. او خیلی خوب میدونست که اگه محکم گاز بده و بره ممکنه براش اتفاق بدی بیفته. برای همین، تصمیم‌گرفت دور بزنه و دنبال جیمی بره تا اگه اتفاق بدی افتاد بهش کمک کنه. جیمی آنقدر از روی عصبانیت و خشم گاز میداد که اصلا متوجه ماشینی که از روبرو میومد نشد و محکم با سر رفت تو ماشین روبرویی.

حال جیمی خیلی خراب بود. او آسیب دیده بود و خوب نمیتونست حرکت کنه. او داشت درد میکشید که دن از راه رسید. دن به جیمی و ماشین دیگه کمک کرد تا پیش یه مهندس برن و حالشون رو خوب کنند. وقتی حال جیمی بهتر شد، دن گفت:” باز حتما یه چیزی تو رو عصبانی کرده بود. چون هروقت عصبانی میشی، فقط گاز میدی، و اینجوری به خودتو بقیه صدمه میزنی. چی شده بود مگه؟”.

جیمی ماجرای طوفان و پلاستیک رو برای دن تعریف کرد. دن هم گفت:” درسته! حق داشتی عصبانی بشی. اما بهتر نبود به جای اینکه پاتو روی گاز بذاری و با سرعت حرکت کنی، پاتو روی ترمز میذاشتی؟”. جیمی خندید و گفت:” چی میگی دن؟ مگه میشه؟ وقتی عصبانی هستی باید فقط گاز بدی تا به همه نشون بدی چقدر عصبانی‌ای!”. دن لبخندی زد و گفت:” اما من برای نشون دادن عصبانیتم به بقیه راه بهتری دارم. راهی که نه به خودم صدمه میزنه و نه به هیچ‌کس دیگه!”.

جیمی گفت:” بگو ببینم! اون راه چیه؟”. دن گفت:” وقتی عصبانی میشم، به خودم میگم ” من همه رو دوس دارم. خودمم خیلی دوس دارم. پس نباید به خودم و بقیه صدمه بزنم! بهتره عصبانیتم رو وقتی آروم‌تر شدم نشون بدم.!”. جیمی گفت:” خب چطوری؟”. دن جواب داد:” اون لحظه به جای گاز دادن، ترمز میگیرم تا آروم‌تر حرکت کنم! فقط همین!”. جیمی از دن تشکر کرد و رفت. کمی جلوتر، دوستش ” پاپ ” رو دید. پاپ، دید که بدن جیمی کمی داغون شده، برای همین شروع کرد به مسخره کردن و خندیدن به جیمی.

جیمی دوباره خیلی عصبانی شد. او باز هم فقط گاز داد تا دور بشه و بعد با سرعت زیاد برگرده و یه درس حسابی به پاپ بده. تا پاپ بفهمه که چقدر جیمی عصبانی شده. جیمی با سرعت، گاز داد و به سمت پاپ اومد و محکم به او زد. وقتی جیمی و پاپ بهم خوردن حال هر دوشون خیلی خراب شد. جیمی که قبلا هم به خودش اسیب زده بود، الان داغون داغون شده بود.

حالا دیگه جیمی نمیتونست خوب حرکت کنه. چون خیلی داغون شده بود.‌ هیچ مهندسی هم نتونست جیمی رو خوبه خوب کنه. حالا جیمی فقط باید کنار جاده می‌ایستاد و بقیه رو نگاه میکرد. او از اینکه هروقت عصبانی میشد، فقط گاز میداد و حمله میکرد، خیلی پشیمون بود. ناراحت و داغون کنار جاده ایستاده بود که ماشینی رو دید که داره با سرعت زیاد میره. جیمی برای اون ماشین دست تکون داد و ماشین رو نگه داشت. و بعد بهش گفت:” چی شده؟ چرا داری فقط گاز میدی و تند حرکت میکنی؟”.

ماشین جواب داد:” اعصابم خرد شده. باید فقط گاز بدم تا به بقیه نشون بدم چقدر عصبانی هستم!”. جیمی آهی کشید و گفت: ” تو دوست داری مثل من یه گوشه بیفتی و نتونی دیگه خوب حرکت کنی؟”. ماشین جواب داد:” معلومه که نه!”. جیمی لبخندی زد و گفت:” پس هروقت عصبانی شدی، بیشتر ترمز کن. هروقت حالت بهتر شد بعد آروم درمورد خشمت حرف بزن! اگه مثل من فقط گاز بدی، به حال و روز من میفتی!”.‌ماشین بخاطر اینکه جیمی بهش کمک کرد تا همیشه سالم بمونه، ازش تشکر کرد و بعد خیلی آروم حرکت کرد تا آروم‌تر بشه و به خودشو بقیه صدمه نزنه!”.

داستان کوتاه کودکانه محبت قدردانی

به نام خدای مهربون

یکی بود یکی نبود.

خارخاری آب دهانش را قورت داد و به خانم فیله سلام کرد. فکر می‌کنید خارخاری یک خارپشت بود؟

خارخاری یک قورباغه بود که همش تنش می‌خارید.

خانم فیله گفت: «چی شده؟»

خارخاری گفت: «می شود پشتم را… بِخارانی؟»

خانم فیله گفت: «من که انگشت بِخاران ندارم، من فقط می‌توانم ماساژ فیلی بدهم!»

قورباغه رسید به آقا ماره و با ترس و لرز گفت: «می شود پشتم را بخارانی؟»

آقا ماره فکر کرد و گفت: «من که انگشت بِخاران ندارم، من دو تا کار می‌توانم بکنم، هم می‌توانم ماساژ ماری بدهم، هم تو را بخورم!»: flushed:

قورباغه فرار کرد و رفت و رفت. تا رسید به خارپشت و گفت: «می شود پشتم را…»

؛ اما با دیدن تیغ‌های خارپشت فهمید که او فقط می‌تواند تنش را سوزن سوزن کند». خسته شد، نشست زیر درخت و پشتش را مالید به تنه زبر درخت.

گنجشک کوچولو از بالای درخت آمد پایین و گفت: «چه کار می‌کنی قورباغه؟» قورباغه گفت: «پشتم می‌خارد! هیچ کس انگشت بِخاران ندارد!» گنجشک پنجه کوچکش را به قورباغه نشان داد و گفت: «این خوب است؟ این بِخاران است؟»

قورباغه خوش حال شد و گفت: «آره. فکر کنم هست!» گنجشک شروع کرد به خاراندن پشت قورباغه قورباغه هی گفت: «آخیش! آخیش! این طرف تر، آخیش! آن طرف تر!» و کم کم خارشش خوب شد و به گنجشک گفت: «حالا من برای تو چه کار کنم؟ تو که این قدر خوب می‌خارانی؟»

گنجشک گفت: «تازه لانه ساخته ام، یک کم کَت و کولم درد می‌کند؛ اما فکر نکنم تو بتوانی کاری بکنی!» قورباغه دست‌هایش را نشان گنجشک داد و گفت: «معلوم است که می‌توانم!» با انگشت‌های بادکش دارش، کت و کول گنجشک را بادکش کرد و ماساژ قورباغه‌ای داد گنجشک هی گفت: «آخیش! آخیش! آخیش!»

مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع برف ❄؛ ۱۰ داستان زیبای زمستانی و برفی

مطلب مشابه: قصه‌های بچگانه با موضوع مرد آهنی (داستان فانتزی ابرقهرمانی)

داستان کودکانه جوجه کبوتر بهونه گیر

به نام خدای مهربون

یه روزی روزگاری توی یک لونه کبوتر چهارتا جوجه وجود داشت

یکی از اون جوجه‌ها بهونه گیر بود

هرغذایی که باباکبوتر میاورد و مامان بهشون می‌داد

یه عیبی می‌گذاشت و نمی‌خورد

اما بقیه‌ی جوجه‌ها با اشت‌ها غذاها رو می‌خوردند

تا اینکه چندماه گذشت و جوجه‌ها پرهاشون بزرگ شد و وقت پرواز کردنشون رسید

یکی یکی از مامان و بابا پرواز کردن یادگرفتند و رفتند گردش

اما جوجه‌ی بهونه گیر که هنوز پرهاش درست درنیومده بودند نمی‌تونست پرواز کنه

خواهر و برادراش هر روز میومدند و از چیزهای قشنگی که دیده بودند تعریف می‌کردند

جوجه بهونه گیر خیلی دلش برای پرواز کردن لک زده بود

بهونه رو گذاشت کنار و حسابی غذا خورد

چند روز که گذشت پرهای اون هم دراومد و پرواز کرد

و اونقدر بهش خوش گذشت

که آرزو کرد کاش بهونه نمی‌گرفتم و غذاهام رو می‌خوردم و زودتر پرواز می‌کردم

قصه‌ی ما تموم شد…

پنگوئن ناراضی

پنگوئن ناراضی

به نام خدای مهربون

به نام خدای مهربون

یه روزی روزگاری در قطب جنوب بین پنگوئن ها

یه پنگوئن زندگی می‌کرد که همیشه غرغرو بود

صبح که بیدار می‌شد تا شب

همش می‌گفت اینجا کجاست، چرا اینقدر سرده،

چرا همش برف و سفیده

چراچراچرا…

پنگوئن‌ها از غرغرهاش خسته شدند و یه شب که خواب بود گذاشتنش روی یه تکه یخ بزرگ و حلش دادند تو دریا

پنگوئن صبح که بیدار شد دید وسط اقیانوسه

خواست غرغر کنه اما دید کسی نیست حرفشو گوش کنه

گفت به به عجب هوای گرمی

کم کم یخ آب شد

و مجبور شد بره تو آب و شنا کنه

اولش گفت چقدر خوبه توی آب گرم شنا کنم

تا اینکه یه جزیره دید و رفت سمتش

وقتی رسید به جزیره از گرمی هوا بیهوش شد

حیوان‌های جزیره اونو بردند توی یه غار وسط جزیره که خنک بود

یکم آب خنک ریختند روش و اون به هوش اومد

و گفت چقدر هوای خنک می‌چسبه و من قدرش رو نمی‌دونستم

حیوان‌های جزیره که از سرمای غار به خودشون می‌لرزیدند

با تعجب گفتند کی گفته هوای سرد خوبه؟

ماکه دوست نداریم

پنگوئن تازه فهمید هر حیوانی برای یک جایی آفریده شده

و داستان خودش رو برای اونها گفت تا قدر چیزهایی که دارند رو بدونند

و ازشون پرسید چطوری برگرده خونش و اونها گفتند باید تا زمستون صبرکنه تا هوا خنک بشه

اونم صبر کرد تا زمستون شد و برگشت قطب جنوب

اما پنگوئن‌ها از دیدنش خوشحال نشدند

ولی بعد از مدتی دیدند دیگه غرنمی زنه

ازش پرسیدند

چرا غر نمی‌زنمی

و پنگوئن هم قصه‌ی خودش رو براشون تعریف کرد

و گفت من از اینکه اینجا هستم و میون برف و سرما

راضیم

و دیگه غر نمی‌زنم

قصه‌ی ما تموم شد…

مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع دوست خیالی [۸ داستان فانتزی بامزه]

مطلب مشابه: قصه با موضوع موسیقی 🎹؛ قصه های دلنشین درباره هنر موسیقی

جوجه عقاب کله شق

به نام خدای مهربون

یه روزی روزگاری روی یک کوه بلند یه بچه عقاب زندگی می‌کرد که تازگی‌ها پرواز کردن رو یادگرفته بود و همش اینطرف و اونطرف می‌رفت

مامانش بهش می‌گفت، پسرگلم مواظب باش با هرکسی دوست نشی

اما عقاب کوچولو اصلا به حرف مامانش توجهی نمی‌کرد

یه روز که داشت پرواز می‌کرد، یه روباهی رو دید

سریع رفت سمتش

روباه که می‌دونست جوجه عقاب یه روزی بزرگ میشه و سلطان دشت میشه

رو خواست که زمین گیر کنه

یعنی یه بلایی سرش بیاره

برای همین زودی باهاش دوست شد

چندروز که گذشت و حسابی اعتماد بچه عقاب رو جلب کرد

اونو برد کنار یه گیاه سمی و بهش گفت دوست داری زودی بزرگ بشی

عقاب کوچولو گفت چرا که نه، خیلی دوست دارم زود بزرگ بشم و به جاهای دور پرواز کنم

روباه گفت پس باید هروز از این گیاه بخوری

عقاب کوچولو فریب روباه رو خورد و چند روز از اون گیاه استفاده کرد

و بعد چندروز ضعیف شد و دیگه نتونست پرواز کنه

مامان عقاب که نگران پسرش بود با اصرار فهمید که چه اتفاقی برای اون افتاده و روباه فریبش داده

سریع رفت و جغد دانا رو آورد

جغد دانا گفت باید بهش گوشت روباه رو بدید تا زود خوب بشه

مامان عقاب رفت و روباه رو شکار کرد و آورد

روباه دید الانه که خورده بشه

شروع کرد گریه کردن و گفت اگه منو نخورید پادزهر اون گیاه رو براتون میارم

جغد دانا گفت خیلی خوبه برو و زود بیا

مامان عقاب به روباه گفت اگه زود نیای، میام و پیدات می‌کنم و ایندفعه همونجا می‌خورمت

روباه گفت نه، قول می‌دم زود برگردم و رفت

مامان عقاب از جغد دانا پرسید مگه نگفتی درمانش گوشت روباهه

جغد دانا گفت، همینو گفتم اما اینو گفتم تا روباه رو سریع بیاری و اون بترسه و جای پادزهر رو بگه

طولی نکشید روباه با پادزهر برگشت و عقاب کوچولو بعد از چندروزی خوب شد

اما ایندفه حرف مامانش رو آویزه‌ی گوشش کرد که باهرکی خواست دوست بشه اول از مامان یا باباش بپرسه که آیا اون می‌تونه دوست خوبی براش باشه یا نه

قصه‌ی ما تموم شد

بچه عقابمون زرنگ شد

خرس زورگو

خرس زورگو

به نام خدای مهربون

آقا خرسه از خواب بیدار شد، گرسنه بود و کم حوصله. دست و صورت نشسته راه افتاد توی جنگل تا برای صبحانه یه چیزی پیدا کنه.

حسابی هوس عسل کرده بود. یه راست رفت سراغ لونه زنبورا. دید زنبورا دارن عسل می‌فروشن. خرگوش، گوسفند، سنجاب، گاو، زرافه، خلاصه همه حیوونا، هم توی صف ایستادن.

خرسه که اصلا حوصله نداشت توی صف وایسه و اصلا هم نمی‌خواست بابت عسل پول بده با بداخلاقی اومد جلو. ظرف بزرگ عسل رو برداشت و راه افتاد. زنبورا دنبالش رفتن و صدا زدن آقا خرسه، آقا خرسه، اون عسل مال ماست. باید پولشو بدی، باید توی صف وایسی.

خرسه که می‌خواست زنبورا رو از خودش بترسونه یه غرش کرد و فریاد زد اگه بازم اعتراض کنید، خونتون و کندوهاتونو خراب می‌کنم. از این به بعد همه عسلهاتون مال منه. فهمیدید؟!

زنبورا که خیلی ترسیده بودن به خونه برگشتن. بچه زنبورا گفتن باید بریم خرسه رو نیش بزنیم. اما زنبورای بزرگتر گفتن نیش زدن آقا خرسه هیچ فایده‌ای نداره. اون پوست کلفت و سفتی داره.

بالاخره زنبورا به این نتیجه رسیدن تا با کمک همه حیوونای جنگل با خرس زورگو مبارزه کنن. اونا پیش حیوونای جنگل رفتن و کمک خواستن اما هیچ کس قبول نکرد به اونا کمک کنه.

زنبورای بیچاره هم با ناامیدی برگشتن و بساط عسل فروشی رو جمع کردن. اونا دیگه از ترس خرسه جرات نمی‌کردن عسلهاشونو بفروشن. روز بعد صبح زود که حیوونا برای خرید عسل صبحونه اومدن سراغ کندوهای زنبورا، از عسل خبری نبود. فردا و فرداش هم همینطور.

کم کم حیوونا از اینکه به زنبورا کمک نکرده بودن پشیمون شدن. اینطوری دیگه توی جنگل اثری از عسل نبود. حیوونا به سراغ زنبورا رفتن و گفتن برای همکاری آمادن. همه با هم یه نقشه کشیدن و دست به کار شدن.

صبح دو روز بعد، زنبورا با خیال راحت دوباره شروع به فروش عسل کردن.

آقا خرسه از سر و صدای بیرون متوجه شد که دوباره زنبورا دارن عسل می‌فروشن.

به سرعت به سمت کندوی زنبورا به راه افتاد. اما همین که داشت نزدیک کندوی زنبورا می‌شد، یه دفعه افتاد توی یه گودال بزرگ و شروع کرد به دست و پا زدن و فریاد کشیدن.

حیوونا قبل از اینکه خرسه از گودال بیرون بیاد، رفتن کنار جنگل، جایی که یه جاده از اونجا رد شده بود. کنار جاده شروع به جست وخیز و سر و صدا کردن.

اونا بالاخره توجه آدما رو به خودشون جلب کردن. آدما راه افتادن دنبال حیوونا تا خرسه رو توی گودال پیدا کردن. اونا تصمیم گرفتن خرس زورگو رو به باغ وحش شهر تحویل بدن.

خرسه که از جنگل رفت حیوونا یه جشن بزرگ گرفتن. زنبورا هم برای تشکر از همه حیوونای جنگل بهترین ظرف عسلشون رو به این جشن آوردن و با اون از همه پذیرایی کردن. از اون روز تا حالا زنبورا همیشه به همه حیوونای جنگل عسل می‌فروشن و همه برای صبحانه عسل خوش طعم دارن.

مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع فوتبال ⚽ (داستان های کودکانه فوتبالی)

مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع پدر و مادر (۸ داستان آموزنده درباره والدین)

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.