قصه کودکانه با موضوع بهداشت (داستان تمیزی، پاکی و بهداشت فردی)

در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه برای شما همراهان گرامی چندین قصه کودکانه با موضوع بهداشت را آماده کرده ایم. خوانش این قصه ها برای فرزندان شما ذهنیت آن ها را درباره بهداشت تقویت می کند. پس در ادامه با ما همراه شوید.
فهرست قصه کودکانه با موضوع بهداشت
شهر جادویی صابونکها
روزی روزگاری، در گوشهای از دنیا، شهری جادویی به نام “صابونشهر” وجود داشت. در این شهر عجیب، همه چیز از صابون ساخته شده بود؛ ساختمانها، درختان، و حتی ماشینها! خیابانها همیشه تمیز و درخشان بودند، چون مردم این شهر عاشق پاکیزگی بودند و هرگز اجازه نمیدادند چیزی کثیف شود.
در نزدیکی صابونشهر، پسری به نام علی زندگی میکرد. علی پسری بازیگوش و شاد بود، اما یک مشکل داشت: او هیچوقت به تمیزی اهمیت نمیداد. وقتی از مدرسه به خانه میآمد، کفشهایش را وسط اتاق پرت میکرد، دستهایش را نمیشست و همیشه اتاقش پر از اسباببازیهای پخش و پلا بود.
یک روز، وقتی علی در حال بازی بود، ناگهان صدایی شنید. صدایی آرام و جادویی که از یک جعبه صابونی کوچک در اتاقش به گوش میرسید. علی کنجکاو شد و به سمت جعبه رفت. وقتی آن را باز کرد، نور سفیدی از جعبه بیرون آمد و او را به داخل صابونشهر برد.
در صابونشهر، علی با موجودات کوچکی به نام “صابونکها” آشنا شد. آنها موجوداتی بامزه و براق بودند که همیشه در حال تمیز کردن و برق انداختن شهر بودند. یکی از صابونکها به علی گفت: «ما همیشه شهر را تمیز نگه میداریم، چون خدا پاکیزگی را دوست دارد و ما هم باید مثل او پاک و تمیز باشیم.»
علی از زیبایی شهر و زحمت صابونکها شگفتزده شده بود. اما او خیلی زود فهمید که هر وقت دستهای کثیفش را به چیزی میزند، آنجا کثیف میشود و صابونکها مجبورند دوباره همهجا را تمیز کنند. صابونکها ناراحت شدند و به علی گفتند: «ما تو را به اینجا آوردیم تا یاد بگیری که تمیزی چقدر مهم است. اگر میخواهی به خانهات برگردی، باید قول بدهی که همیشه تمیز باشی و به پاکیزگی اهمیت بدهی.»
علی با چشمانی پر از اشک از صابونکها عذرخواهی کرد و قول داد که همیشه تمیز و مرتب باشد. ناگهان، دوباره نور سفیدی ظاهر شد و علی به اتاقش بازگشت. از آن روز به بعد، علی دیگر هیچوقت اتاقش را کثیف نکرد و همیشه قبل از غذا دستهایش را میشست.
او فهمید که پاکیزگی نه تنها باعث زیبایی میشود، بلکه به او کمک میکند تا همیشه سالم و شاداب بماند. و اینگونه، علی به پسری تمیز و مرتب تبدیل شد که همه از او راضی بودند. اگر هر کس مراقب تمیزی و پاکیزگی محیط اطراف خود باشد، دنیا گلستان میشود و همه با شادی و خوشحالی در کنار هم زندگی خواهند کرد.
مطلب مشابه: قصه کودکانه با موضوع مادربزرگ / داستان های کودکانه آموزنده
مطلب مشابه: قصه کودکانه همراه با شعر [ ۱۰ اشعار داستانی کودکانه آموزنده ]
ماهی کوچولوی تمیز

آیا تا به حال فکر کردهای که دریاها و اقیانوسها چگونه تمیز و شفاف باقی میمانند؟ آیا ماهیها هم به تمیزی اهمیت میدهند؟ این داستان دربارهی ماهی کوچولویی است که فهمید همه باید با هم همکاری کنند تا اقیانوس همیشه زیبا و پاکیزه بماند.
در اقیانوسی بزرگ و آبی، ماهی کوچولوی تمیزی زندگی میکرد. او هر روز، با دقت تمام اطرافش را بررسی میکرد و اگر زبالهای یا چیزی کثیف میدید، آن را جمع میکرد و به دورترین نقطهی اقیانوس میبرد، جایی که جلبکها و سنگها میتوانستند آن را تجزیه کنند. او با تلاش و پشتکارش آب اطراف محل زندگی خود را شفاف و تمیز نگه میداشت.
اما یک روز، ماهیهای دیگر تصمیم گرفتند که دیگر نگران تمیزی محیط خود نباشند. «چرا باید اینقدر به تمیزی اهمیت بدهیم؟» یکی از ماهیها گفت. «اقیانوس بزرگ است و ما کوچک، این چند تا زباله که فرقی ندارد. بعدشم من خیلی خسته تر از این حرفام که بخوام هر روز اینجا رو تمیز کنیم. ماهی کوچولو هست دیگه، اون همه جا رو تمیز میکنه»
ماهیها شروع کردند به دور ریختن زبالهها و بازی با تکههای پلاستیک و بطریهای خالی. آبها کمکم کدر و تیره شدند. دیگر نمیشد حتی زیبایی مرجانها و ماهیهای رنگارنگ را به خوبی دید.
ماهی کوچولو که این وضعیت را دید، خیلی ناراحت شد. او به ماهیها گفت: «اگر اقیانوس کثیف شود، نه تنها برای ما، بلکه برای همهی موجودات دریایی خطرناک است. آبهای تمیز برای سلامت ما مهم است.»
اما ماهیها گوش نکردند. ماهی کوچولو تصمیم گرفت به تنهایی اقیانوس را تمیز کند، اما خیلی زود از کار زیاد مریض شد، او خسته و ناراحت بود و کاری از دستش بر نمیآمد. ماهیهای دیگر کم کم متوجه شدند محیط زندگی آنها به قدری کثیف و آلوده شده است که حتی دیگر نمیتوانند به دنبال غذا بگردند و کم کم گرسنه و مریض میشدند.
یکی از ماهیها گفت: «شاید ماهی کوچولو راست میگفت. اگر اقیانوس تمیز نباشد، ما هم در آبهای کثیف زندگی راحتی نخواهیم داشت و از بین میرویم.» به زودی همهی ماهیها دست به کار شدند. آنها با همکاری یکدیگر زبالهها را جمع کردند و اقیانوس را دوباره به حالت اولش برگرداندند. ماهی کوچولو هم کم کم بهتر شد و به جمع ماهیها برگشت.
آبها دوباره شفاف و درخشان شد و ماهیها فهمیدند که تمیزی و سلامت اقیانوس به همکاری همه نیاز دارد. از آن روز به بعد، همه با هم تلاش کردند تا اقیانوس همیشه تمیز و زیبا بماند و همه برای ماهی کوچولو احترام بیشتری قائل بودند.
هدیهای از بهشت
یک روز جمعه، امیر کوچولو که همیشه پر از انرژی و بازیگوشی بود، با عجله به مسجد رفت. او قبل از رفتن به مسجد آنقدر مشغول بازی با دوستانش بود که یادش رفت لباسهایش را عوض کند. لباسهایش پر از گرد و خاک و لکههای حاصل از بازی در کوچه بود، اما چون وقت نداشت، همانطور با لباسهای آلوده به مسجد رفت.
وقتی امیر وارد مسجد شد، متوجه نگاههای عجیب دیگران نشد. او فکر میکرد که همه چیز عادی است، اما کسی به او چیزی نگفت. امیر نماز خواند و بعد از آن به خانه برگشت. اما چیزی در دلش او را ناراحت میکرد، انگار یک چیزی سر جای خودش نبود!
شب، وقتی امیر خوابید، خواب عجیبی دید. در خواب، او در باغی زیبا و نورانی قدم میزد. در این باغ، پر از گلهای رنگارنگ و درختانی بلند بود. ناگهان فرشتهای مهربان با لباسی درخشان از دور ظاهر شد و به سوی امیر آمد. فرشته لبخندی زد و به او گفت: «امیر جان، تو یک قلب پاک داری، اما یادت باشد که پاکی فقط درون قلب نیست، بلکه باید ظاهرت هم همیشه تمیز و مرتب باشد، بهخصوص وقتی به خانهی خدا میروی.»
فرشته سپس یک لباس سفید و زیبا به امیر هدیه داد و گفت: «این لباس نمادی از پاکیزگی است. وقتی به مسجد یا هر جای مقدسی میروی، این را به یاد داشته باش که با تمیز و مرتب بودن به خودت و دیگران احترام میگذاری.» بعد فرشته آیهای از قرآن را برای امیر خواند: «يَا بَنِي آدَمَ خُذُوا زِينَتَكُمْ عِندَ كُلِّ مَسْجِدٍ» (اعراف: ۳۱). این آیه به او یادآوری کرد که باید با لباسهای تمیز و زیبا به مسجد برود.
امیر با آرامشی خاص از خواب بیدار شد. او فهمید که تمیزی چقدر مهم است و از آن روز تصمیم گرفت همیشه قبل از رفتن به مسجد یا هر جای دیگری به حمام برود و لباسهای تمیز و زیبایش را بپوشد. آقا امیر این بار که به مسجد رفت با سر و رویی آراسته ظاهر شد. همه به او احترام بیشتری گذاشتند و حتی برخی از دوستانش از او پرسیدند که چه چیزی باعث این تغییر شده است.
امیر با لبخند جواب داد: «همیشه به خود و دیگران احترام بگذارید، حتی با لباسهایی که میپوشید.» از آن به بعد، امیر همیشه با لباسی تمیز و مرتب به مسجد میرفت و اینگونه، یکی از مهمترین درسهای زندگیاش را یاد گرفت.
مطلب مشابه: قصه کودکانه درباره بهار؛ داستان های زیبای فصل بهار
مطلب مشابه: قصه کودکانه شب زود خوابیدن | داستان های بچگانه برای شب خوابیدن
راز دندانهای درخشان

آیا تا به حال فکر کردهای که چرا دندانهای بعضی از آدمها همیشه درخشان و زیبا هستند؟ آیا راز خاصی وجود دارد که باعث میشود دندانها همیشه سالم و سفید بمانند؟
این سوالی بود که ذهن کیانا کوچولو را به خود مشغول کرده بود. او همیشه دندانهای درخشان دوستش، الناز، را تحسین میکرد و دلش میخواست بداند که چطور الناز چنین دندانهایی دارد.
یک روز بعد از مدرسه، کیانا تصمیم گرفت از الناز بپرسد: «الناز، چطور دندانهات همیشه اینقدر سفید و سالم هستند؟»
الناز با لبخندی گفت: «این یه راز نیست، فقط باید به دندانهات اهمیت بدی. هر روز مسواک بزنی، نخ دندان بکشی و مراقب چیزهایی که میخوری باشی.»
اما کیانا که همیشه فکر میکرد مسواک زدن کار خستهکنندهای است، باورش نمیشد که همین کارهای ساده بتواند چنین تأثیری داشته باشد. او تصمیم گرفت که مدتی این نکات را جدی نگیرد و ببیند چه اتفاقی میافتد.
چند هفته گذشت و کیانا کمتر و کمتر به بهداشت دهان و دندانش اهمیت داد. شبها بدون مسواک زدن به رختخواب میرفت و نخ دندان را کاملاً فراموش کرده بود. اما یک روز صبح، وقتی برای مدرسه آماده میشد، متوجه شد که یکی از دندانهایش درد میکند. اول فکر کرد این درد موقتی است و زود خوب میشود، اما هر روز که میگذشت، درد بیشتر و بیشتر میشد.
کیانا که حالا خیلی نگران شده بود، به مادرش گفت و مادرش او را به دندانپزشک برد. دندانپزشک بعد از معاینه، با چهرهای جدی به کیانا گفت: «دندانت دچار پوسیدگی شده است. اگر بیشتر مراقب دندانهایت نباشی، ممکن است مجبور شویم آن را درست کنیم یا حتی بکِشیم.»
کیانا از شنیدن این حرف شوکه شد. او به یاد دندانهای درخشان الناز افتاد و از خودش پرسید: «آیا واقعاً میارزد که با سهلانگاری، چنین دندانهایی را از دست بدهم؟»
بعد از آن، کیانا تصمیم گرفت هر روز با دقت بیشتری از دندانهایش مراقبت کند. او فهمید که راز دندانهای درخشان الناز، فقط در انجام منظم و دقیق کارهای سادهای مثل مسواک زدن و نخ دندان کشیدن است.
حالا کیانا هم دندانهایی درخشان و سالم داشت و هر بار که در آینه لبخند میزد، به یاد درس مهمی که یاد گرفته بود، لبخندش عمیقتر میشد.
درس پاکیزگی در خانهی مادربزرگ
در یک روز گرم تابستانی، نازنین و سارا، دو دخترخالهی شیطون، برای تعطیلات به خانهی مادربزرگ مهربانشان در شمال رفته بودند. خانهی مادربزرگ همیشه بوی شیرین گلهای یاس و چای تازه دمکرده میداد. آن روز، مادربزرگ در حیاط نشسته بود و مشغول پاک کردن سبزی بود، در حالی که نازنین و سارا داخل خانه بازی میکردند.
نازنین و سارا تصمیم گرفتند کیک خوشمزهای درست کنند تا مادربزرگ را سورپرایز کنند. آنها با خوشحالی وارد آشپزخانه شدند و شروع به کار کردند. اما هر چه بیشتر تلاش میکردند، اوضاع بدتر میشد. آردها به همه جا پخش شد، تخممرغها روی زمین شکست، و شکلات ذوبشده به دیوارها چسبید. آشپزخانه بهطور کامل به میدان جنگی از مواد غذایی تبدیل شد!
وقتی نازنین و سارا به هم نگاه کردند، از شدت خنده غش کردند. اما ناگهان ترس وجودشان را گرفت. اگر مادربزرگ ببیند، چه اتفاقی میافتد؟ هر دو نگران بودند که مادربزرگ ناراحت شود، اما وقتی صدای پای او را شنیدند، دیگر راه فراری نبود.
مادربزرگ آرام وارد آشپزخانه شد. او با لبخندی مهربان به آشپزخانه نگاه کرد و گفت: «اینجا چه خبره دخترها؟»
نازنین و سارا با ترس و لرز گفتند: «ما فقط میخواستیم کیک درست کنیم… اما همه چیز خراب شد.»
مادربزرگ خندید و به آرامی گفت: «هیچ اشکالی ندارد، عزیزانم. همه اشتباه میکنند. مهم این است که یاد بگیرید چطور اشتباهاتتان را جبران کنید. بیایید با هم آشپزخانه را تمیز کنیم و از این تجربه چیزی یاد بگیریم.»
مادربزرگ دستمالی به آنها داد و شروع به تمیز کردن کرد. نازنین و سارا نیز با دقت و شادی به کمک او آمدند. در حین کار، مادربزرگ برایشان تعریف کرد که تمیزی و مرتب بودن، نه فقط در خانه، بلکه در زندگی هم مهم است. او گفت: «وقتی محیط اطرافتان تمیز باشد، ذهنتان هم آرامتر و شادتر خواهد بود.»
پس از تمیز کردن آشپزخانه، مادربزرگ به آنها یاد داد چگونه با مواد ساده یک کیک خوشمزه درست کنند. اینبار، همه چیز مرتب و منظم پیش رفت و کیک خوشمزهای پختند.
نازنین و سارا با لبخند و افتخار کیک را برای مادربزرگ آوردند و هر سه کنار هم نشستند و از طعم شیرین کیک و لحظات با هم بودن لذت بردند.
این خاطره برای نازنین و سارا یکی از شیرینترین لحظات کودکیشان شد؛ نه فقط به خاطر کیک، بلکه به خاطر درس مهمی که از مادربزرگشان گرفتند: تمیزی و تلاش برای جبران اشتباهات همیشه نتیجهای شیرین دارد. پس یاد گرفتند هرگاه اشتباهی مرتکب شدند آن را پنهان نکنند بلکه از بزرگترها بیاموزند چگونه اشتباهات خود را جبران کنند.
مطلب مشابه: قصه کودکانه با موضوع آینده ایران؛ داستان وطن، میهن و کشور ایران
مطلب مشابه: قصه کودکانه درباره آینده (داستان بچگانه انگیزشی درباره آینده نگری)
قصه بچگانه آستین لباس دستمال نیست!
قصه امروزمون در مورد دختر کوچولویی به اسم آواست. اون داره تلاش می کنه که با کمک مامانش کارهایی رو که مربوط به آداب درست غذا خوردن و رعایت بهداشت هست رو یاد بگیره و تمرین کنه .. اگر دوست دارید بدونید آوا چه کارهایی رو یاد گرفته به قصه امروزمون گوش کنید ..
آوا میدونه که قبل از غذا خوردن باید دستهاش رو بشوره اما خیلی از اوقات که خیلی گرسنه یا خسته است معمولا فراموش می کنه دستهاش رو بشوره .. یا بعضی از اوقات که قراره غذای مورد علاقش مثلا ساندویچ همبرگر رو بخوره از بس ذوق زده است و عجله داره باز هم دستهاش رو نمی شوره ..
مامان همیشه بهش می گه:” آوا جان مگه نمی دونی روی دستهات چقدر میکروب هست؟ یک کار مهم قبل از غذا خوردن شستن دستهاست.. ”
بعد با هم به دستشویی میرند و در حالیکه دارند دستهاشون رو می شورند این شعر رو می خونند:” می شوییم و می شوییم، دستهامونو می شوییم .. از بالا و از پایین همه جاشو می شوییم ..”
یا بعضی وقتها که آوا بستنی شکلاتی می خوره، بستنی روی شلوارش هم می چکه .. اون موقع است که شلوار آوا مثل پوست پلنگ خال خالی می شه ..
مامان با مهربونی میگه :” نگران نباش آوا هر روز بیشتر یاد می گیری که چطوری لباسهات رو تمیز نگه داری..” آوا با صدای بلند آواز می خونه:” دفعه بعد که بستنی می خورم .. شلوارم رو تمیز نگه میدارم” بعد به کمک مامان شکلات های ریخته شده رو از روی لباسش تمیز می کنه و حمام می کنه ..
وقتی آوا اسپاگتی می خوره، دستهاش حسابی سسی می شن .. خوردن اسپاگتی واقعا لذت بخشه .. اما حالا آوا با دستهای سسی چیکار کنه؟ اووووه نه ! اون دستهاش رو با لباسش پاک می کنه ! حالا دستهاش تمیز میشه ولی لباسهاش چی؟
حالا دیگه همه لباسهای آوا کثیف شدند و اون منتظره تا مامان لباسهاش رو بشوره، آوا نگرانه چون دوست نداره لباسش کثیف باشه .. مامان با مهربونی بهش میگه :” نگران نباش آوا .. لباست رو میشوریم ولی باید یادت بمونه که لباست دستمال نیست! برای پاک کردن دستهات باید از دستمال استفاده کنی نه آستین لباست!” بعد دوتایی با هم آواز می خونند:”آستین لباس دستمال نیست.. آستین لباس دستمال نیست”
آوا عاشق خوردن میوه است. اون بین میوه ها از همه بیشتر به موز علاقه داره.. به نظر آوا موز خوشمزه ترین میوه توی جهانه ! اون وقتی موز می خوره گاهی وقتها یادش میره که دهانش رو ببنده و می خواد ادای یک میمون کوچولو رو دربیاره و صداهای عجیب و غریب از خودش درمیاره ! وقتی آوا با دهان پر حرف میزنه همه داخل دهانش رو می بینند و این اصلا قشنگ نیست!
مامان با مهربونی میگه:” آوا جان باید سعی کنی وقتی چیزی می خوری ، دهانت بسته باشه و با دهان پر حرف نزنی تا بقیه داخل دهانت رو نبینند.. ” بعد دوتایی با هم آواز خوندند:” موقع غذا خوردن، دهان بسته می مونه … موقع غذا خوردن، دهان بسته می مونه..”
وقتی آوا شیر می خوره ، دور لبش یک خط سفید بزرگ میفته .. آوا اون رو با آستینش پاک می کنه .. وای آستینهای لباس آوا حالا دوباره کثیف می شه !
وقتی مامان آستینهای کثیف لباس آوا رو می بینه میگه: ” آوا جان اگر دور دهانت رو با دستمال پاک کنی ، لباست کثیف نمیشه و مجبور نیستی دوباره لباست رو عوض کنی! ” بعد یک دستمال به آوا میده و بهش یاد میده که چطوری دور دهانش رو تمیز کنه !” حالا دوباره با هم آواز می خونند:” آستین لباس دستمال نیست! آستین لباس دستمال نیست !”
وقتی آوا سر میز غذا آب یا نوشیدنی می خوره ، لیوان آبش رو محکم روی میز میگذاره .. طوری که همه آب ها روی میز میریزه و همه جا خیس می شه..
مامان به آوا نشون میده که چطوری میتونه لیوانش رو آروم روی میز بگذاره تا حتی یک قطره آب هم بیرون نریزه.. مامان میگه:” آوا جان اگر با دقت نگاه کنی که لیوانت رو کجا می گذاری مطمین باش که یک قطره آب هم بیرون نمیریزه!”
حالا آوا تمرین می کنه که لیوانش رو آهسته و با دقت روی میز بگذاره، وقتی موفق میشه هر دو با هم خوشحال میشن و آواز می خونند:” آهسته و بادقت ، لیوان رو زمین بگذار ..آهسته و بادقت ، لیوان رو زمین بگذار!” اما وقتی آوا موفق نمیشه و دوباره آب روی میز میریزه ناراحت میشه و گریه می کنه ..
مامان با لبخند براش می خونه:” هیچ اشکالی نداره ، بازم تلاش می کنیم! هیچ اشکالی نداره ، بازم تلاش می کنیم!”
حالا آوا خوب می دونه که چه کارهای خوب و درستی رو برای بهداشت و سلامتیش باید انجام بده ، حتی اگر خیلی وقتها موفق نشه مهم اینه که اون داره تلاشش رو می کنه،..
مامان آوا رو بغل می کنه و میبوسه.. آوا خوشحاله که داره تلاشش رو می کنه و میدونه اگر مشکلی پیش میاد می تونه با کمک مامان حلش کنه .. اینطوری خیالش راحتتره !
مطلب مشابه: قصه کودکانه با موضوع خانواده ( داستانهای بچگانه درباره اهمیت خانواده )
مطلب مشابه: قصه کودکانه با موضوع زمستان { ۸ داستان بچگانه سرما و برف }
داستان کودکانه چطوری مراقب باشیم مریض نشیم؟

روزی روزگاری در سرزمین حیوانات شتر کوچولویی بود به اسم کاچی. کاچی عاشق خوردن خرما بود . خرما میوه مورد علاقه اش بود و هر جایی که خرما می دید بدون اینکه دستهاش رو بشوره یا حتی خرماها رو بشوره اونها رو برمیداشت ومی خورد. مادربزرگش همیشه بهش می گفت قبل از خوردن هر چیزی باید دستهاش رو بشوره اما کاچی هیچ وقت به این حرف مادربزرگ گوش نمی داد.
یکی از روزها که کاچی به مدرسه رفته بود دکتر زرافه که دکتر حیوانات بود برای بازدید از مدرسه به مدرسه اونها اومد. قرار بود دکتر زرافه برای حیوانات در مورد رعایت کردن بهداشت و مراقبت از خودشون در برابر بیماری ها صحبت بکنه.. همه حیوانات دکتر زرافه رو دوست داشتند. اون خیلی مهربون بود و همیشه همراه با بازی و کارهای سرگرم کننده کلی اطلاعات مفید به بچه ها می داد.
اون روز هم دکتر زرافه به همراه خرگوشی نمایشی رو برای حیوانات آماده کرده بودند. همه دانش آموزان مدرسه و همینطور کاچی بیصبرانه منتظر نمایش بودند.
بالاخره نمایش شروع شد و در ابتدای نمایش خرگوش کوچولو وارد مزرعه پر از هویج شد. خرگوش بدون اینکه دستهاش و هویجها رو بشوره مشغول جویدن هویجها شد. کمی بعد خرگوش احساس کرد که دلش درد می کنه .. اون احساس دل درد و دلپیچه داشت. مامان خرگوشه با دیدن خرگوش کوچولو که حسابی دل درد داشت اون رو پیش دکتر زرافه برد. دکتر رزرافه خرگوش رو معاینه کرد .. خرگوش ناله کنان گفت:” آقای دکتر من هیچ چیز بدی نخوردم ..من فقط مقداری هویج خوردم که از مزرعه برشون داشته بودم..”
دکتر زرافه گفت:” ببینم قبل از خوردن هویج دستهات رو شسته بودی؟ راستی خود هویجها رو چطور؟ قبل از خوردن اونها رو با آب تمیز شستی؟ ” خرگوش سرش رو پایین انداخت و آروم گفت:” نه نشستم ..وقتی هویج ها رو دیدم خیلی هیجان زده شدم و یادم رفت ..”
دکتر زرافه سرش رو تکون داد و گفت:” توی محیط اطراف ما کلی ویروس و میکروب وجود داره ، وقتی که میوه ها و سبزیجات رو نشسته بخوریم این ویروس ها وارد بدن ما میشن و ما رو بیمار می کنند.. از اون بدتر اینه که این ویروس ها مسری هستند و به محض اینکه کسی بیمار میشه می تونه دوستهاش و خانواده اش رو هم بیمار بکنه..”
خرگوش و بقیه حیوانات از شنیدن حرفهای دکتر زرافه خیلی تعجب کرده بودند. خرگوش گفت:” خب این ویروس ها چطوری وارد بدن ما میشن؟” دکتر زرافه گفت:” اگر قبل از غذا خوردن دستهامون رو نشوریم این ویروس ها از دست های کثیف به دهانمون وارد میشن و ما رو بیمار می کنند. بنابراین شستن دستها قبل از خوردن هر چیزی و همچنین شستن میوه ها و سبزیجات قبل از خوردن بسیار مهمه..”
خرگوش قول داد که دیگه حواسش رو جمع می کنه و همیشه قبل از غذا خوردن دستهاش رو می شوره . در ادامه نمایش دکتر زرافه مقداری هویج تازه و خوشمزه رو به خرگوش تعارف کرد و خرگوش کوچولو ایندفعه حواسش بود، و سریع، هم هویجها رو با دقت شست و هم دستهای خودش رو .. بعد از تموم شدن نمایش دکتر زرافه به حیوانات گفت:” به من بگید ببینم که از این نمایش چه چیزی فهمیدید؟” سنجاب کوچولو گفت:” ما فهمیدیم که باید قبل از غذا خوردن دستهامون رو بشوریم و همینطور میوه ها و سبزیجات رو هم قبل از خوردن خوب و بادقت بشوریم..” فیل خاکستری پرسید” دکتر زرافه میشه درباره این ویروس ها بیشتر به ما بگید..”
دکتر زرافه گفت:” بله فیل کوچولو.. ویروس های مختلفی توی محیط زندگی ما و روی سطوح مختلف وجود دارند ..دستهای ما جاهای مختلفی رو لمس می کنه و ویروس ها در اثر تماس با دستهای ما روی اونها می چسبند.. بعد وقتی دستمون رو به دهانمون یا چشمهامون می زنیم اونها وارد بدن ما میشن ..
وقتی که سرفه یا عطسه می کنیم باید با دستمون جلوی دهانمون رو بگیریم و حتما هم بعدش دستهامون رو بشوریم تا ویروس ها از روی دستهامون هم پاک بشن چون ویروسها می تونند دوباره از دستهای ما به دیگران منتقل بشن.. پس می بینید که چقدر شستن دستها مهمه ..
مخصوصا الان که بیماریها و ویروسهای زیادی وجود داره و ما باید بیشتر مراقب سلامتی خودمون و بقیه باشیم.. راستی بعضی از ویروس ها هم وجود دارند که از حیوانات به انسانها منتقل میشن .. یعنی ابتدا اون ویروس ها در بدن حیوانات مثلا پرنده ها یا خوک ها و .. وجود داره و حیوانات رو بیمار می کنه و بعد در اثر تماس انسانها با حیوانات اون ویروسها به انسانها منتقل میشه ..”
شتر کاچی که تا اون موقع مشغول فکر کردن به نمایش و حرفهای دکتر زرافه بود دستش رو بلند کرد و پرسید:” دکتر زرافه چطوری متوجه بشیم که ویروس وارد بدنمون شده و آلوده شدیم؟” دکتر گفت:” هر ویروس علایم متفاوتی داره ..ممکنه تب،عطسه، سرفه، آبریش بینی، دل درد و احساس خستگی و ضعف داشته باشید.. شما باید پیش دکتر برید و با دکتر مشورت کنید..”
میمونک با کنجکاوی پرسید:” دکتر زرافه، چطوری می تونیم مراقب باشیم که ویروس ها وارد بدنمون نشن؟” دکتر رزرافه گفت:” شما باید همیشه مراقب باشید که اگر کسی بیمار بود نزدیکش نرید و فاصله تون رو باهاش حفظ کنید.. و وقتی خودتون هم بیمار شدید توی خونه بمونید و استراحت کنید و به کسی نزدیک نشید و موقع عطسه و سرفه هم جلوی دهانتون رو بپوشونید. و یادتون نره که هر بار وقتی به خونه برمگیردید و همینطور قبل از غذا خوردن دستهاتون رو بشورید..”
همه دانش آموزان حرفهای دکتر زرافه رو با دقت گوش دادند و بعد دکتر زرافه و تیم نمایش رو تشویق کردند. اونها با هم قرار گذاشتند که اصول بهداشتی رو به خوبی رعایت کنند. کاچی هم متوجه شد که حرف مادربزرگ که همیشه بهش می گفت دستهاش رو قبل از غذا بشوره کاملا درسته .. برای همین وقتی از مدرسه به خونه برگشت اول دستهاش رو شست و بعد مامان بزرگ رو بغل کرد و بهش قول داد که دیگه به حرفهاش گوش کنه ..
مطلب مشابه: قصه کودکانه با موضوع نه گفتن؛ ۸ داستان کوتاه آموزنده بچگانه
مطلب مشابه: قصه کودکانه با موضوع نظم { داستان های بچگانه درباره انضباط }










