داستان کوتاه زیبا و تاثیرگذار ✍️ | داستان های کوتاه خارجی ایرانی

داستان کوتاه زیبا و تاثیرگذار ✍️ | داستان های کوتاه خارجی ایرانی

در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه برای شما همراهان گرامی و عزیز چندین داستان کوتاه زیبا و تاثیرگذار را قرار داده‌ایم. این داستان‌های کوتاه شامل موضوعات مختلفی می‌شوند و قطعا خوانش آن‌ها برای شما ادبیات دوستان لذتبخش خواهد بود.

داستان کوتاه(اعتماد)

تلفن زنگ زد و خانم تلفنچی گوشی را برداشت و گفت: “واحد خدمات عمومی، بفرمائید. ”

شخصی که تلفن کرده بود ساکت باقی ماند. خانم تلفنچی دوباره گفت: “واحد خدمات عمومی، بفرمائید. ” اما جوابی نیامد و وقتی می خواست گوشی را بگذارد صدای زنی را شنید که گفت: “آه، پس آنجا واحد خدمات عمومی است. معذرت می خواهم، من این شماره را در جیب شوهرم پیدا کردم اما نمی دانستم مال چه کسی است”

فکرش را بکنید که اگر تلفنچی بجای گفتن “واحد خدمات عمومی” گفته بود “الو” چه اتفاقی می افتاد!

نتیجه:

در هر رابطه ای اعتماد بسیار با اهمیت است. وقتی اعتماد از بین برود رابطه به پایان خواهد رسید. فقدان اعتماد به سوء ظن می انجامد، سوء ظن باعثخشم و عصبانیت میشود، خشم باعثدشمنی می شود و این دشمنی منجر به جدائی.

داستان های کوتاه فارسی (کوتاه، جالب، خواندنی، زیبا و تاثیرگذار)

دانلود حکایت های صوتی معنوی / داستان های آموزنده و زیبا

داستان کوتاه(کسی را با انگشت نشانه نگیرید)

داستان کوتاه(کسی را با انگشت نشانه نگیرید)

مردی به پدر همسرش گفت دیگران شما را بخاطر زندگی زناشوئی موفقی که دارید تحسین می کنند، ممکن است راز این موفقیت را به من بگوئید؟

پدر با لبخند پاسخ داد: هرگز همسرت را بخاطر کوتاهی هایش یا اشتباهی که کرده مورد انتقاد قرار نده.

همواره این فکر را در یاد داشته باش که او بخاطر کوتاهی ها و نقاط ضعفی که دارد نتوانسته شوهری بهتر از تو پیدا کند.

نتیجه:

همه ما انتظار داریم که دوستمان بدارند و به ما احترام بگذارند. بسیاری از مردم می ترسند وجهه خود را از دست بدهند. بطور کلی، وقتی شخصی مرتکب اشتباهی می شود به دنبال کسی می گردد تا تقصیر را به گردن او بیندازد. این آغاز نبرد است. ما باید همیشه به یاد داشته باشیم که وقتی انگشتمان را بطرف کسی نشانه می رویم چهار انگشت دیگر، خود ما را نشانه گرفته اند.

اگر ما دیگران را ببخشیم، دیگران هم از خطای ما چشم پوشی می کنند.

داستان کوتاه(همسر ایدآل)

شخصی به یکی از موسسات همسریابی مراجعه کرد و گفت: “من به دنبال یک همسر می گردم. لطفاً به من کمک کنید تا همسر مناسبی پیدا کنم. ”

مسئول مربوطه پرسید لطفاً خواسته های خودتان را بگوئید

– “خوشگل، مودب، شوخ طبع، اهل ورزش، با معلومات، خوب آواز بخواند، در تمام ساعاتی از روز که در خانه هستم و بیرون نرفتم بتواند من را سرگرم کند، وقتی به همدم احتیاج دارم برای من داستان های جالبی تعریف کند و هر وقت که خواستم استراحت کنم ساکت باشد.

مسئول موسسه با دقت به حرف های او گوش کرد و در پاسخ گفت فهمیدم. شما به تلویزیون احتیاج دارید.

نتیجه:

مثلی هست که می گوید زوج بی نقص از یک زن کور و یک مرد کر درست شده است، زیرا زن کور نمی تواند خطاهای شوهر را ببیند و مرد کر قادر به شنیدن غرغرهای زن نیست. بسیاری از زوج ها در مراحل اول آشنائی کور و کر هستند و رویای یک رابطه بی نقص را می بینند. بدبختانه، وقتی هیجان های اولیه فرو می نشیند، بیدار می شوند و متوجه می شوند که ازدواج به معنی بستری از گل های رُز نیست و آن زمان کابوس آغاز می شود.

داستان های شیرین کوتاه؛ 30 قصه و داستان زیبا با موضوعات جالب

داستان ترسناک و وحشتناک با 15 قصه جالب مو سیخ کن!

داستان آموزنده(برداشت شخصی)

داستان آموزنده(برداشت شخصی)

زن و شوهری یک خر از بازار خریدند. در راه برگشت به خانه یک پسر بچه گفت: ” چقدر احمقند. چرا هیچکدام سوار خر نشده اند؟ ”

آندو وقتی این حرف را شنیدند زن سوار بر خر شد و مرد در کنار آنها براه افتاد. کمی بعد پیرمردی آنها را دید و گفت: “مرد رئیس خانواده است. چطور زن می تواند در حالی که شوهرش پیاده راه می رود سوار خر شود؟ ”

زن با شنیدن این حرف فوراً از خر پیاده شد و جای خود را به شوهرش داد. لحظاتی بعد با پیرزنی مواجه شدند. پیر زن گفت: ” عجب مرد بی معرفتی، خودش سوار خر می شود و زنش پیاده راه می رود. ”

مرد با شنیدن این حرف به زنش گفت که او هم سوار خر شود.

بعد به مرد جوانی برخوردند. او گفت: ” خر بیچاره، چطور می توانی وزن این دو را تحمل کنی. چقدر به تو ظلم می کنند! ”

زن و شوهر با شنیدن این حرف از خر پیاده شدند و خر را به دوش گرفتند.

ظاهراً راه دیگری باقی نمانده بود.

وقتی به پل باریکی رسیدند، خر ترسید و شروع به جفتک زدن کرد. آنها تعادلشان را از دست دادند و به رودخانه سقوط کردند.

نتیجه:

تک تک مردم برداشت های مختلف دارند. گوشتی که یکنفر با لذت می خورد برای دیگری زهر است.

هیچوقت ممکن نیست که همه شما را بستایند، و یا لعنت کنند.

هیچگاه نه در گذشته، نه در حال و نه در آینده چنین اتفاقی نخواهد افتاد.

بنابراین، اگر وجدان راحتی دارید از حرف دیگران دلخور نشوید.

داستان جالب(حرف درست)

یک خانم و همسر میلیونرش از برج نیمه سازشان بازدید می کردند که یک کارگر آن زن را دید و فریاد زد: “مرا به یاد میاوری؟ من و تو در دوران دبیرستان با هم دوست صمیمی بودیم. ”

در راه بازگشت به خانه شوهر به طعنه با همسرش گفت: ” شانس آوردی که با من ازدواج کردی وگرنه الآن زن یک عمله و کارگر شده بودی. ”

همسر پاسخ داد: ” بر عکس، تو باید قدر ازدواج با من را بدانی. وگرنه الآن او میلیونر بود، نه تو. ”

نتیجه:

یک ضرب المثل چینی می گوید: ” یک حرف می تواند ملتی را خوشبخت یا نابود کند”.

بسیاری از روابط به دلیل حرف های نابجا گسسته می شوند. وقتی یک زوج خیلی صمیمی می شوند دیگر ادب و احترام را فراموش می کنند. ما بدون توجه به اینکه ممکن است حرفی که می زنیم طرف را برنجاند هرچه می خواهیم می گوئیم.

در اکثر مواقع چنین بگو مگوهایی تخم یک رابطه بد را می کارد. مثل یک تخم مرغ شکسته، که دیگر نمی توانید آن را به شکل اول در بیاورید.

چند داستان از شاهنامه به زبان ساده؛ داستان اول زال تا داستان چهار رستم و تهمینه

داستان انگیزشی هدف کوتاه؛ 6 داستان زیبای انگیره دهنده درباره اهداف

داستان پند آموز(صبور باش)

مردی از خانه بیرون آمد تا نگاهی به خودرو نوی خود بیندازد که ناگهان با چشمانی حیرت زده پسر بچه سه ساله خود را دید که شاد و شنگول با ضربات چکش در حال نابود کردن رنگ براق خودرو است. مرد بطرف پسرش دوید، او را از ماشین دور کرد، و با عصبانیت و برای تنبیه، با چکش بر روی دست های پسر بچه زد.

وقتی خشم پدر فرو نشست با عجله فرزندش را به بیمارستان رساند.

هرچند که پزشکان نهایت سعی خود را کردند تا استخوان های له شده را نجات دهند اما مجبور شدند انگشتان له شده دست کودک را قطع کنند. وقتی که کودک به هوش آمد و دستهای باند پیچی شده اش را دید با حالتی مظلوم پرسید: ” پدر انگشتان من کی خوب میشه؟ ”

پدر همان روز خودکشی کرد.

نتیجه:

اکر کسی پای شما را لگد کرد و یا به شما تنه زد، قبل از هرگونه عکس العمل و یا مقابله به مثل، این داستان را به یاد آورید. قبل از آنکه صبر خود را از دست بدهید کمی فکر کنید. وانت را می شود تعمیر کرد اما انگشتان شکسته و احساس آزرده را نمی توان

داستان کوتاه: «آخرین کوچه»

پیرمرد هر غروب، سبد خالی اش را برمیداشت و به سمت کوچه ای می رفت که دیگر نه مغازه ای در آن باز بود، نه رهگذری. ته کوچه، دیوار کوتاهی بود و پشت آن، درخت انجیری که روزگاری میوه هایش را میان بچه های محل تقسیم می کرد.

اما حالا بچه ها رفته بودند، خانه ها خالی، و درخت خشکیده بود.

با این حال پیرمرد می نشست پای دیوار، سبد را کنارش می گذاشت، و تا اذان مغز، چیزی را تماشا می کرد که دیگران نمی دیدند: سایه درخت بر دیوار که در نور زرد غروب، باز هم شاخه می زد.

روزی از روزها پسربچه ای از آن کوچه گذشت. پرسید: «پدربزرگ، چرا هر روز اینجا می نشینی؟»

پیرمرد لبخندی زد و گفت: «منتظر انجیرهای سایه ام.»

پسرک خندید و رفت. اما فردا، یک کاسه آب کنار سبد پیرمرد گذاشت. و همین کاسه آب شد نخستین ریشه ی بازگشت زندگی به آن کوچه.

پیرمرد نرفت تا فهمید: گاهی آدم برای چیزی می ماند که دیگر نیست، تا کسی بیاید و چیزی شود که دیگر بوده است.

و کوچه، آرام آرام، از آن کاسه آب نفس کشید.

داستان های کوتاه صمد بهرنگی؛ ۶ داستان دلنشین و زیبا

داستان ترسناک در حد مرگ کوتاه [ 10 داستان و روایت ترسناک خواندنی ]

«چراغی برای فردا»

«چراغی برای فردا»

مرد جوان تمام شب را در کتابخانه‌ی قدیمی شهر کار می‌کرد. نه به خاطر عشق به مطالعه، که به خاطر حقوق ناچیزی که خرج بیمارستان مادر بیمارش می‌شد.

شبی طوفانی، چراغ‌های کتابخانه رفتند و همه رفتند. اما او ماند، چون نیم‌ساعتی دیگر مهلت داشت تا فهرست کتاب‌های امانتی را کامل کند.

در تاریکی، با نور تلفن همراه، کتابی کهنه روی زمین دید. بی‌اختیار ورق زد. لای جلد آن، نامه‌ای جا مانده بود از کتابدار پیشین، خط خطی شده با جوهرِ کم‌رنگ:

«پسرم، اگر روزی این نامه را خواندی، بدان که من همین کتابخانه را فروختم تا تو را به دانشگاه بفرستم. هیچ پشیمانی ندارم. و بدان: هر کسی نوری در دست دارد، می‌تواند تاریکی را پس بزند.»

مرد جوان ساعتی همان‌جا ماند. نه از سر کار، که از سر بهت.

صبح که شد، استعفا نداد. اما دیگر آنجا کار نمی‌کرد. از آن شب، هر روز یک ساعت زودتر می‌آمد، نه برای فهرست، که برای خواندن. و هر سال، یک جلد کتاب نایاب را از میان قفسه‌های خاک گرفته نجات می‌داد.

بیست سال بعد، وقتی خودش کتابدار آن کتابخانه شد، نامه‌ای دیگر لای همان جلد گذاشت:

«مردی که نمی‌شناسم جانم را نجات داد. نه از بیمارستان، که از مردگیِ دلی که حتی نمی‌دانستم مرده است.»

آخرین جمله‌ی نامه را هر روز صبح، پیش از باز کردن در، زمزمه می‌کرد:

«گاهی نوری که به دیگران می‌رسانی، اول به خودت راه را نشان می‌دهد.»

امیدوارم از این داستان هم لذت برده باشید. اگر موضوع خاصی مد نظرتان است، بفرمایید تا با همان حال و هوا داستان دیگری برایتان بنویسم.

کوچه آخر

پیرمرد هر روز صبح، قبل از طلوع آفتاب، از خانه خارج می‌شد و به سمت کوچه‌باغی در حاشیه شهر می‌رفت. کوچه‌ای که در آن هیچ کس دیگر زندگی نمی‌کرد. فقط یک درخت چنار کهنسال مانده بود و یک نیمکت شکسته.

همسایه‌ها می‌گفتند: «عقلش را از دست داده. هر روز می‌رود کنار آن درخت می‌نشیند و با خودش حرف می‌زند.»

اما حقیقت چیز دیگری بود.

پیرمرد چهل سال پیش، در همین کوچه، با زن جوانی آشنا شده بود که زیر همین درخت چنار، اولین کتاب شعرش را به او هدیه داد. آن زن، همسرش شد. بیست سال با هم زندگی کردند. تا اینکه یک روز صبح، زن برای خرید رفت و دیگر برنگشت. تصادف، او را در یک ثانیه از زندگی پیرمرد حذف کرد.

پیرمرد اما هرگز نرفت. همان خانه ماند، همان کوچه، همان نیمکت.

بیست سال بعد، روزی زن جوانی با دختر بچه‌ای وارد کوچه شد. دخترک پرسید: «مادربزرگ، چرا این آقا هر روز اینجا نشسته؟»

زن جوان به پیرمرد نگاه کرد. اشک در چشمانش حلقه زد. آهسته گفت: «دخترم، این پدربزرگِ توست. و من… من آن دخترِ همسایه بودم که هر روز صبح، زیرِ همین درخت، قهوه‌ای را که مادربزرگت دوست داشت، برایش می‌آوردم.»

پیرمرد سرش را بلند کرد. نگاهشان به هم گره خورد. زن جوان گفت: «قبلاً فکر می‌کردم شما حافظه‌تان را از دست داده‌اید. اما حالا می‌فهمم… شما هیچ چیز را فراموش نکرده‌اید. شما هر روز به دیدار خاطراتتان می‌روید. و من امروز آمده‌ام که بگویم… من قهوه را یاد گرفته‌ام. به روش خودش.»

پیرمرد آرام لبخند زد. برای اولین بار در بیست سال، از جایش بلند شد. کتاب شعرِ کهنه را از زیر نیمکت درآورد و به دخترک داد.

گفت: «باشد. امروز، قهوه را مهمان من باشید.»

دخترک کتاب را گرفت و پرسید: «پدربزرگ، چند سال دیگر من هم می‌توانم کسی را اینقدر دوست داشته باشم؟»

پیرمرد نوازشش کرد و جواب داد: «دخترم، تو از حالا داری این کار را می‌کنی. با همین سوالی که پرسیدی.»

داستان های کوتاه هوشنگ گلشیری (۴ داستان دلنشین زیبا)

داستان و حکایت‌های معروف هزار و یک شب (۱۰ داستان دلنشین)

«چمدان خالی»

«چمدان خالی»

صبح روز بیست و سوم فروردین، مرد جوان سوار بر قطار شد. چمدانی در دست داشت که باز نمی‌شد. زنی کنار پنجره نشسته بود و کتاب می‌خواند. مرد بدون اجازه، کنارش نشست.

زن گفت: «صندلی خالی هست.»

مرد گفت: «می‌دانم. اما شما دارید کتابی می‌خوانید که من شش سال پیش، در همین قطار، گم کردم.»

زن نگاهی به جلد کتاب انداخت. روی جلد نوشته بود: «به صاحبش برگردانید. تماس: …» اما شماره آنقدر خط خورده بود که چیزی خوانده نمی‌شد.

مرد ادامه داد: «آن روز داشتم به سفر می‌رفتم. کتاب را جا گذاشتم روی صندلی. فکر کردم کسی آن را نخواهد خواند. اما تو…»

زن لبخند زد: «اما من خواندمش. همه‌اش. سه بار. آنقدر که لای جلدش نوشتم: هرکس این کتاب را پیدا کند، بداند که صاحبش کسی را دوست داشته که حتی کتاب را هم از ترس تنهایی، جا گذاشته تا کسی دیگر بخواندش.»

مرد نفس عمیقی کشید. چمدان خالی را روی پاهایش گذاشت.

زن پرسید: «پس چرا چمدان باز نمی‌شود؟»

مرد گفت: «برای اینکه شش سال است هر بهار سوار این قطار می‌شوم با یک چمدان خالی، به امید اینکه روزی کسی را ببینم که آن کتاب را خوانده باشد. تا به او بگویم… آن کسی که دوستش داشتم، خودِ کتاب نبود. تو بودی که قرار بود بیایی و آن را از روی صندلی بردار… من آن روز کتاب را جا نگذاشتم. انداختمش زمین. برای تو.»

زن کتاب را بست. چند لحظه سکوت کرد. بعد چمدان را از دست مرد گرفت و آرام گفت:

«پس چمدان دیگر خالی نیست. من بیست و سه سال است در این قطار رفت‌وآمد می‌کنم. کتاب را پارسال پیدا کردم. و امسال آمده بودم که صاحبش را پیدا کنم… نه برای پس‌دادن. برای ماندن.»

قطار سوت کشید. ایستگاه بعدی، شهری بود که هیچکدامشان تا آن روز نرفته بودند. و برای اولین بار، چمدان خالی، جای دو دل را گرفت.

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.