شعر شماره ۵۱ از مجموعه اشعار سهراب سپهری / از هجوم روشنایی شیشه های درتکان می خورد…
شعر «از هجوم روشنایی شیشه های درتکان می خورد…» که با عنوان «ورق روشن وقت» از مجموعهٔ «حجم سبز» سهراب سپهری شناخته میشود، یکی از غزلهای تأملبرانگیز و طبیعتگرایانهٔ این شاعر بزرگ معاصر است. سهراب در این سروده، با زبانی ساده و صمیمی، از طلوع صبح و هجوم روشنایی به شیشههای در سخن میگوید و فضایی از سکوت، تنهایی و جستجوی معنا را در میان تصاویرِ نابِ طبیعت به تصویر میکشد. در این بخش از سایت، ضمن ارائهٔ متن کامل این شعر و تفسیر روان و ساده از ابیات آن، به بررسی درونمایهٔ نقشِ روشنایی در بیداریِ حسی، جستجوی دوستان و دشمنان در فضایی از «نیمروز» و «شب»، و نگاهِ عارفانهٔ سهراب به لحظههای کوچکِ زندگی خواهیم پرداخت. هدف آن است که خواننده با زبانی غیر از زبانِ خشکِ دانشگاهی، با لایههای پنهانِ این شعرِ ماندگار آشنا شود.

شعر زیبای سهراب سپهری
از هجوم روشنایی شیشه های درتکان می خورد
صبح شد آفتاب آمد
چای را خوردیم روی سبزه زار میز
ساعت نه ابر آمد نرده ها تر شد
لحظه های کوچک من زیر لادن
ها نهان بودند
یک عروسک پشت باران بود
ابرها رفتند
یک هوای صاف یک گنجشک یک پرواز
دشمنان من کجا هستند ؟
فکر می کردم
در حضور شمعدانی ها شقاوت آب خواهد شد
در گشودم قسمتی از آسمان افتاد در لیوان آب من
آب را با آسمان خوردم
لحظه های کوچک من خوابهای
نقره می دیدند
من کتابم را گشودم زیر سقف ناپدید وقت
نیمروز آمد
بوی نان از آفتاب سفره تا ادراک جسم گل سفر می کرد
مرتع ادراک خرم بود
دست من در رنگ های فطری بودن شناور شد
پرتقالی پوست می کندم
شهر در آیینه پیدا بود
دوستان من کجا هستند ؟
روزهاشان پرتقالی باد
پشت شیشه تا بخواهی شب
دراتاق من طنینی بود از برخورد انگشتان من با اوج
در اتاق من صدای کاهش مقیاس می آمد
لحظههای کوچک من تا ستاره فکر میکردند
خواب روی چشمهایم چیزهایی را بنا می کرد
یک فضای باز شنهای ترنم جای پای دوست
اشعار بیشتر از سهراب سپهری: شعر شماره ۵۰ از مجموعه اشعار سهراب سپهری | شعر شماره ۴۹ از مجموعه اشعار سهراب سپهری
اشعار بیشتر از سهراب سپهری: شعر شماره ۴۸ از مجموعه اشعار سهراب سپهری | شعر شماره ۴۷ از مجموعه اشعار سهراب سپهری
تفسیر این شعر

این شعر از سهراب سپهری، یکی از لطیفترین، سادهترین و در عین حال عمیقترین سرودههای اوست. سپهری در این شعر با زبانی کودکانه و شاعرانه، یک روز معمولی را از صبح تا شب به تصویر میکشد. او از روشنایی صبح، چای خوردن، باران، ابرها، گنجشک، و لحظات کوچک زندگی سخن میگوید. اما در لایههای زیرین، به مفاهیمی چون تنهایی، دوستان، حضور و غیاب، و ارتباط با طبیعت اشاره میکند. شعر در فضایی ساده، صمیمی و تأملبرانگیز جریان دارد.
فضای کلی شعر
سپهری در این شعر با لحنی ساده و کودکانه، به چند نکته اشاره میکند:
– روشنایی صبح – شیشههای در از هجوم روشنایی میلرزند.
– چای و سبزهزار – چای را روی سبزهزار میز میخورند.
– باران و ابرها – نردهها تر میشوند و ابرها میروند.
– لحظات کوچک – لحظات کوچک زیر لادنها پنهان هستند.
– دشمنان و دوستان – شاعر از خود میپرسد که دشمنان و دوستانش کجا هستند.
– پرتقال و آسمان – پرتقال پوست میکند و آسمان در لیوان آب میافتد.
– شب و ستاره – لحظات کوچک تا ستاره فکر میکنند.
تفسیر بخشهای شعر
بخش اول: صبح و روشنایی
«از هجوم روشنایی شیشه های درتکان می خورد / صبح شد آفتاب آمد»
– شیشههای در از هجوم روشنایی (نور صبح) میلرزند.
– صبح شد و آفتاب آمد.
«چای را خوردیم روی سبزه زار میز / ساعت نه ابر آمد نرده ها تر شد»
– چای را روی سبزهزار میز خوردیم.
– ساعت نه، ابر آمد و نردهها تر شد.
«لحظه های کوچک من زیر لادن ها نهان بودند / یک عروسک پشت باران بود»
– لحظات کوچک من زیر لادنها (گلهای کوچک) پنهان بودند.
– یک عروسک پشت باران بود.
«ابرها رفتند / یک هوای صاف یک گنجشک یک پرواز»
– ابرها رفتند و هوای صاف، یک گنجشک و یک پرواز آمد.
بخش دوم: دشمنان و دوستان
«دشمنان من کجا هستند ؟ / فکر می کردم / در حضور شمعدانی ها شقاوت آب خواهد شد»
– شاعر میپرسد: «دشمنان من کجا هستند؟»
– فکر میکرد که در حضور شمعدانیها، شقاوت (سختی) آب خواهد شد.
«در گشودم قسمتی از آسمان افتاد در لیوان آب من / آب را با آسمان خوردم»
– در را گشود و قسمتی از آسمان در لیوان آبش افتاد.
– آب را با آسمان (نگاه به آسمان) خورد.
«لحظه های کوچک من خوابهای نقره می دیدند / من کتابم را گشودم زیر سقف ناپدید وقت»
– لحظات کوچک من، خوابهای نقرهای میدیدند.
– کتابش را زیر سقف ناپدید وقت (زمان ناپیدا) گشود.
بخش سوم: نیمروز و پرتقال
«نیمروز آمد / بوی نان از آفتاب سفره تا ادراک جسم گل سفر می کرد»
– نیمروز آمد و بوی نان از آفتاب سفره، تا ادراک جسم گل سفر میکرد.
«مرتع ادراک خرم بود / دست من در رنگ های فطری بودن شناور شد»
– مرتع ادراک (چمنزار درک و فهم) خرم و سبز بود.
– دستش در رنگهای فطری بودن (طبیعی) شناور شد.
«پرتقالی پوست می کندم / شهر در آیینه پیدا بود»
– پرتقالی پوست میکند و شهر در آیینه پیدا بود.
«دوستان من کجا هستند ؟ / روزهاشان پرتقالی باد»
– شاعر میپرسد: «دوستان من کجا هستند؟»
– آرزو میکند که روزهایشان پرتقالی (شیرین و خوش) باد.
بخش چهارم: شب و ستاره
«پشت شیشه تا بخواهی شب / در اتاق من طنینی بود از برخورد انگشتان من با اوج»
– پشت شیشه، تا بخواهی شب است.
– در اتاقش، طنین برخورد انگشتانش با اوج (بلندی) بود.
«در اتاق من صدای کاهش مقیاس می آمد / لحظههای کوچک من تا ستاره فکر میکردند»
– در اتاقش، صدای کاهش مقیاس (کوچکشدن) میآمد.
– لحظات کوچکش تا ستاره فکر میکردند.
«خواب روی چشمهایم چیزهایی را بنا می کرد / یک فضای باز شنهای ترنم جای پای دوست»
– خواب روی چشمهایش چیزهایی را بنا میکرد.
– یک فضای باز، شنهای ترنم (صدای خوش)، جای پای دوست.
تحلیل عمیقتر
۱. زندگی روزمره و سادگی
سپهری با زبانی ساده و کودکانه، یک روز معمولی را به تصویر میکشد. این سادگی، نشان از نگاه شاعر به زندگی دارد که در آن، لحظات کوچک ارزشمند هستند.
۲. طبیعت و پیوند با آن
طبیعت در این شعر، حضوری پررنگ دارد: روشنایی صبح، باران، ابرها، گنجشک، لادنها، و پرتقال. شاعر با طبیعت پیوند عمیقی دارد.
۳. تنهایی و پرسش از دشمنان و دوستان
شاعر از خود میپرسد که دشمنان و دوستانش کجا هستند. این پرسش، نشان از تنهایی و تأمل او در مورد روابط انسانی دارد.
۴. لحظات کوچک و ارزش آنها
لحظات کوچک زندگی (چای خوردن، پرتقال پوست کندن، کتاب خواندن) در این شعر، ارزشمند و پر از معنا هستند.
۵. حضور غایب دوست
در پایان، شاعر از «جای پای دوست» سخن میگوید که نشان از حضور غایب و خاطرات او دارد.
خلاصه به زبان ساده
سپهری میگوید:
صبح شد و روشنایی شیشهها را تکان داد. چای را روی سبزهزار میز خوردیم. ساعت نه، ابر آمد و نردهها تر شد. لحظات کوچک من زیر لادنها پنهان بودند. یک عروسک پشت باران بود.
ابرها رفتند و هوای صاف، گنجشک و پرواز آمدند. از خودم پرسیدم: «دشمنان من کجا هستند؟» فکر میکردم که در حضور شمعدانیها، شقاوت آب خواهد شد.
در را گشودم و قسمتی از آسمان در لیوان آبم افتاد. آب را با آسمان خوردم. لحظات کوچک من، خوابهای نقرهای میدیدند. کتابم را زیر سقف ناپدید وقت گشودم.
نیمروز آمد و بوی نان از آفتاب سفره تا ادراک جسم گل سفر میکرد. پرتقالی پوست میکردم و شهر در آیینه پیدا بود. پرسیدم: «دوستان من کجا هستند؟» آرزو کردم که روزهایشان پرتقالی باد.
پشت شیشه، شب بود. در اتاقم طنین برخورد انگشتانم با اوج بود. صدای کاهش مقیاس میآمد و لحظات کوچکم تا ستاره فکر میکردند. خواب روی چشمهایم چیزهایی را بنا میکرد. یک فضای باز، شنهای ترنم، جای پای دوست.
اشعار بیشتر از سهراب سپهری: شعر شماره ۴۶ از مجموعه اشعار سهراب سپهری | شعر شماره ۴۵ از مجموعه اشعار سهراب سپهری
اشعار بیشتر از سهراب سپهری: شعر شماره ۴۴ از مجموعه اشعار سهراب سپهری | شعر شماره ۴۳ از مجموعه اشعار سهراب سپهری
نکته پایانی
این شعر سپهری، سرود زندگی روزمره، سادگی و پیوند با طبیعت است. سپهری در این شعر، با زبانی کودکانه و شاعرانه، یک روز معمولی را از صبح تا شب به تصویر میکشد. او از روشنایی صبح، چای خوردن، باران، ابرها، گنجشک، و لحظات کوچک زندگی سخن میگوید. اما در لایههای زیرین، به مفاهیمی چون تنهایی، دوستان، حضور و غیاب، و ارتباط با طبیعت اشاره میکند. شعر در فضایی ساده، صمیمی و تأملبرانگیز جریان دارد. این شعر، یکی از بهترین نمونههای شعر ساده و عمیق سپهری است که در آن، زندگی روزمره و لحظات کوچک، به زیبایی به تصویر کشیده شده است.










